Monthly archive

اردیبهشت ۱۳۹۵

توسعه

سیاستِ انقباض و هم‌گرایی

در یادداشت‌ِ قبلی توضیح دادم که توسعه، به معنایِ مرسومِ آن، در تعارضِ ساختاری با عدالت است. به این معنا که این نوع توسعه را «نمی‌توان» در سراسرِ جهان و برایِ همه‌ی ساکنانِ زمین گسترش داد. مطابقِ محکِ اخلاقیِ کانت، آن‌چه که به وضوح قابلِ تعمیم به همه‌ی جهان نباشد غیرِاخلاقی است. اما آیا می‌توان راهی اخلاقی پیش‌ِ رویِ طرف‌دارانِ توسعه گذاشت؟

البته. راهِ حل وجود دارد و بسیار هم ساده و منطقی است. اما اجرا کردنِ آن نیازمندِ نوعی هماهنگی و اراده‌ی جمعی است که نظیرش را به دشواری می‌توان در تاریخ سراغ گرفت.

این راهِ حل چنین است: به جایِ تلاش برای یافتنِ «یک نسخه‌ی جهانی» که برایِ همه‌ی جوامع قابل اجرا باشد، نسخه‌های مختلفی برایِ توسعه‌ی «کشورهایِ صنعتی» و «کشورهایِ غیرصنعتی» در نظر بگیریم. البته موضوع فقط به کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی ختم نمی‌شود. بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی نیز به جمعِ مرفهانِ پرمصرفی پیوسته‌اند که ردِپایِ اکولوژیکِ آن‌ها کمتر از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی نیست. به همین نحو، بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ‌ صنعتی چندان پرمصرف نیستند. نسخه‌ی توسعه برای این گروه از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی، با نسخه‌ی هم‌وطنانِ کم‌مصرف یا پرمصرف‌شان فرق می‌کند.

اسم این نسخه‌ی دوگانه که «امکان» دست‌یابی به عدالتِ منابع[۱] و همین‌طور توازنِ اکولوژیکِ جوامعِ انسانی را ایجاد می‌کند سیاستِ «انقباض و هم‌گرایی»[۲] است.[۳] فرضِ بنیادیِ این سیاست این است که در بلند مدت هیچ کشوری «حق ندارد» سهمی بیشتر از کشورهایِ دیگر نسبت به منابعِ زمین داشته باشد. به این ترتیب، دو مسیرِ همزمان و مکملِ‌ توسعه برایِ جوامعِ «پرمصرف» و «کم‌مصرف» در نظر گرفته می‌شود. آن‌دسته از جوامع (یا طبقاتِ اجتماعی) که شیوه‌ی زندگیِ امروزِ آن‌ها وابستگیِ بیش از حدی به منابعِ زیرزمینی یا دوردستِ زمین دارد، یعنی پرمصرف هستند و در نتیجه رفتارِ جمعی‌شان عملاً استعمارگرانه یا ناپایاست، باید میزانِ وابستگیِ خود به این منابع را به قدری «کاهش» دهند که به یک حداقلِ ایمن و کافی برسد. در مقابل، جوامعی که هم‌اکنون فقیر هستند این حق را دارند تا با افزایشِ دسترسیِ خود به منابعِ بیشتر بتوانند به حداقلی از توسعه‌ی صنعتی دست‌یابند تا به این ترتیب آن‌ها نیز بتوانند از مزایایِ مدرنیت بهره‌مند گردند.

شرطِ اساسیِ موفقیتِ این سیاست این است که کشورهایِ صنعتی «بخواهند و بتوانند» به شکلی قابلِ توجه مصرفِ بیش از اندازه‌ی خود را کاهش دهند. مثلاً در عرصه‌ی کاهشِ انتشارِ گازهایِ گل‌خانه‌ای، کشورهایِ صنعتی باید میزانِ انتشار خود را تا نیمه‌ی قرن جاری تا ۸۰ الی ۹۰ ٪ کاهش دهند. همان‌طور که گفتم، این «انقباض» فقط مسئولیتِ کشورهایِ صنعتی نیست،‌ بلکه مصرف‌کنندگانِ مرفه‌ِ جوامعِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی را نیز شامل می‌شود.

در این مدلِ کلی، به کشورهایِ غیرِصنعتی حقِ افزایشِ بهره‌برداری از منابعِ زمین داده می‌شود تا وقتی که به سمت یک حد ایمن از لحاظِ اکولوژیک و کافی از لحاظِ نیازهایِ اولیه‌ی انسانی «همگرا» شوند. از آن‌طرف، کشورهایِ موسوم به «توسعه یافته» با خلاصی از «پرمصرفی» خود منقبض شده و به سویِ همان حد ایمن و کافی «هم‌گرا» می‌شوند.

ممکن است بگویید این سیاست عملی نیست، چون کشورهایِ قدرتمند صنعتی هرگز به این امر تن نخواهند داد و از آن‌طرف، معلوم نیست توسعه در کشورهایِ غیرصنعتی لزوماً در مسیرِ «هم‌گرایی» قرار بگیرد. حرفی است متین. با این‌حال، آن‌چه عرض کردم اولاً یک مدلِ ساده‌ شده و فرضی جهتِ انتقالِ ایده‌ای مهم است و نباید آن‌را یک نسخه‌ی عملیاتی در نظر گرفت و ثانیاً این نسخهیا چیزی شبیهِ آناحتمالاً «تنها» گزینه‌ برایِ توسعه‌ی عادلانه، اخلاقی و سازگار با اکولوژیِ زمین است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. resource justice 

  2. contraction and convergence 

  3. Meyer, Aubrey. 2000. Contraction & Convergence: The Global Solution to Climate Change. Green Books. 

توسعه

دوراهیِ توسعه و عدالت

مسیری که اروپا برای «توسعه» پیمود منحصر به فرد است و در مقیاسِ جهانی در هیچ‌زمان و مکانِ دیگری قابل تکرار نیست. قبلاً اشاره کردم که ثروتِ فسیلی و منابع تجدیدپذیرِ دوردستی که در قرن‌های نوزدهم و بیستم در اختیار حوزه‌هایِ صنعتیِ اروپایی بودند دیگر وجود ندارند. منابعِ باقیمانده‌ی فسیلی نیز نه تنها در حال تحلیل رفتن هستند، بلکه به کارگیریِ آن‌ها تعادلِ اقلیمیِ زمین را به هم زده است. همین وضعیت، در موردِ منابعِ زیستی نیز صادق است. آینده‌ی قابلِ پیش‌بینیِ ما چنین است: دسترسی‌ به منابع دشوارتر، و بهایِ آن‌ها گران‌تر خواهد شد. بروزِ همزمانِ دو پدیده‌ی تغییرِ اقلیم و نقطه‌‌ی اوجِ نفتی[۱] به این معنا است که توسعه‌ی اروپایی-آمریکاییِ دو قرنِ اخیر، با همه‌ی دستاوردها و ویرانی‌هایش، یک پرانتزِ کوچک در تمدنِ انسان بوده و ‌چنین نیز باقی خواهد ماند.

استعمارِ سیاسی و اقتصادی تا حدِ زیادی پایان یافته است. این به معنایِ ظهورِ کشورهایِ مستقل در اقصیٰ نقاطِ جهان بوده که برخی از آن‌ها نیز به قدرت‌هایِ اقتصادی تبدیل شده‌اند. با این‌حال، توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی کماکان به استعمارِ ذهن‌ها ادامه می‌دهد. تقریباً در سراسرِ جهان، فقیر و ثروتمند، شهری یا روستایی، چپ‌ یا راست، مذهبی یا سکولار، گاه در عمل گاه در ذهن، این نوع توسعه را به مثابهِ الگویی مطلوب برایِ پیشرفت و زندگیِ بهتر می‌دانند. شکی نیست که «توسعه ذهنِ جهانیان را استعمار کرده است.»

اوج‌گیریِ چین، شاید بزرگ‌ترین موفقیت‌ِ مدلِ توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی بوده باشد. اما آن‌چه به عنوانِ موفقیتِ چین می‌شناسیم، شکستِ سایرِ جهان است. چین جایِ خود را بینِ بزرگ‌ترین منتشرکنندگان گازهایِ گل‌خانه‌ای و واردکنندگانِ نفت در جهان باز کرده است. فشارِ بی‌اندازه‌ زیادی به زیست‌گاه‌هایِ داخلیِ چین وارد شده، به گونه‌ای که آلودگیِ هوا در شهرها، کاهشِ مناطقِ تحتِ کشت و کاهشِ منابعِ آب خبر از بحران‌هایِ عمیقِ زیست‌محیطی و اجتماعی می‌دهند. بنا به برخی تخمین‌ها، ارزشِ اقتصادیِ تخریب‌های زیست‌محیطی در چین طی دهه‌های اخیر، بالاتر از نرخِ رشدِ اقتصادیِ این کشور بوده است. به عبارتِ دیگر، اگر تخریب‌هایِ زیست‌محیطی را در محاسباتِ رشدِ اقتصادیِ‌ چین لحاظ کنیم، رشدِ اقتصادیِ این کشور منفی بوده است. علاوه بر این، چین به یک جاروبرقیِ عظیم تبدیل شده که منابعِ مختلف را از سراسرِ جهان به سویِ خود جذب می‌کند.

مهم‌ترینِ چالشی که پیشِ رویِ طرف‌دارانِ «الگویِ توسعه‌ی آمریکایی-اروپایی» قرار دارد این است: با توجه به این‌که این الگو از لحاظِ ساختاری با عدالت هم‌خوانی ندارد، ادامه‌ی آن به معنایِ طرف‌داری از رفاهِ بخشِ کوچکی از مردمِ جهان و فراموش کردنِ ایده‌ی عدالتِ جهانی خواهد بود. راهِ دیگر، ترک کردنِ این الگویِ‌ توسعه و ترویجِ شیوه‌ی پایایِ زندگی خواهد بود که دستیابیِ همگانی به رفاهِ کافی[۲]، ولی نه در حدی که مردمانِ مرفهِ کشورهای توسعه‌یافته‌‌ی امروز از آن برخوردار هستند، را امکان‌پذیر خواهد کرد.

از آن‌جا که نمی‌توان هم‌زمان به «رفاهِ صنعتی» به معنایِ آمریکایی-اروپاییِ آن و «عدالتِ جهانی» دست یافت، سیاست‌ورزی در کشورهایِ شمال و جنوب با چالشِ منحصر به فردی مواجه است. کشورها باید درباره‌ی نوعِ توسعه‌یِ موردِ نظرشان تصمیم بگیرند. آیا در جستجویِ برخوردار ساختنِ روزافزونِ بخشی محدود از جامعه‌ی خود هستند، یا مایلند همگان را به حدِ «کافی» از مزایایِ تمدنِ مدرن بهره‌مند سازند؟ الگوهایِ تولید و مصرف فقط در صورتی خواهند توانست با عدالت سازگار شوند که بتوانند نیازِ خود به منابع را شدیداً کاهش دهند و با سیستم‌هایِ زیستیِ زمین هماهنگ گردند. به عبارت دیگر، در قرنِ جاری عدالت بدونِ اکولوژی امکان‌پذیر نیست.[۳]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Peak Oil 

  2. sufficient 

  3. Sachs, Wolfgang, and Tilman Santarius. 2007. Fair Future: Limited Resources and Global Justice. Zed Books. 

توسعه

پایه‌های تمدن صنعتی

از کسی که می‌خواهد پدیده‌های پیچیده‌ی تاریخی و اجتماعیِ را با «یک» علت شرح دهد یا معتقد است که چالش‌های بغرنجِ جامعه‌هایِ معاصر را می‌توان با «یک» راهِ حلِ نهایی حل کرد فاصله بگیرید. چنین کسی به غنایِ معرفتی‌تان کمک نمی‌کند، ولی در عوض می‌تواند شما را به قلمروِ دگماتیسم یا توهم‌گرایی رهنمون سازد. با این‌حال تلاش برای شناساییِ عواملِ اصلیِ تأثیرگذار بر تحولاتِ مهمِ تاریخی بیهوده نیست و می‌تواند به شناختِ بهترِ ما از ظرفیت‌ها و امکان‌هایی که پیشِ‌رویِ جوامعِ معاصر قرار دارند کمک کند.

سوالِ طلایی این است:

چه عواملی باعث قدرت‌گرفتنِ اروپا و تبدیلِ آن به نیرومندترین و تأثیرگذارترین منطقه‌ی جهان در قرن نوزدهم شدند؟

پاسخ‌هایِ بی‌شماری به این پرسشِ کلیدی داده شده است. برخی مورخان ریشه‌ی قدرتِ اروپا را در منطق‌‌گرایی، آزادی‌خواهی یا داشتنِ اقلیمِ مناسب دانسته‌اند. در این میان «نظریه‌ی محیطی» کِنتِ پومرانز جالبِ توجه است.[۱]

او به صورتِ خاص به مقایسه‌ی چین و انگلیس می‌پردازد و این پرسش را مطرح می‌کند که چرا چین و انگلیس که هر دو تا اواسطِ قرنِ هجدهم شرایطِ اقتصادیِ تقریباً مشابهی داشتند سرنوشت‌هایِ متفاوتی پیدا کردند؟ قدرتِ چین تقریباً محدود باقی ماند، در حالی‌که انگلیس به قدرتی جهانی تبدیل شد که تعدادِ زیادی از کشورهایِ جهان از جمله خودِ چین را تحتِ نفوذِ هژمونیکِ خود قرار داد.

در پایانِ قرنِ هیجدهم، منطقه‌ی دلتایِ رودِ یانگ‌تسه در چین، همانندِ انگلیس، به سقفِ توسعه‌ی اقتصادی خود نزدیک شده بود و کمیابیِ زمین برای کشتِ غذا، تأمینِ سوخت و تهیه‌ی موادِ خام به مشکلی جدی بدل گشته بود. اما این فقط انگلیس بود که موفق شد از این محدودیت‌ عبور کند. این کشور توانست به منابعی جدید دست یابد و از آن‌ها بهره‌برداریِ اقتصادی کند: وارادتِ گسترده‌ی محصولاتِ کشاورزی از آمریکایِ شمالی و مهم‌تر از آن استفاده‌ی سیستماتیک از زغالِ سنگ در صنعت. با جای‌گزین کردنِ زمین‌هایِ دوردست به جایِ زمین‌هایِ بومی، و استفاده از زغالِ سنگ به جایِ چوب، انگلیس توانست بر محدودیت‌هایی که بر اقتصادِ رو به رشدش تحمیل شده بود فائق آید. در نتیجه‌ اقتصادِ این کشور به شکلی بی‌سابقه بزرگ شد.

از آن سو، چین، نه هیچ سرزمینِ دوردستی را استعمار کرد و نه به شکلی عمده از منابعِ زغالِ سنگش در منچوری بهره جست.

اگر این تز را تعمیم دهیم می‌توانیم بهره‌برداری گسترده از (۱) منابعِ فسیلیِ زمین و (۲) منابعِ زیستیِ مستعمره‌ها را از عواملِ کلیدیِ اوج‌گیریِ تمدنِ اروپایی-آمریکایی‌ به شمار آوریم. به عبارتِ دیگر، شکل‌گیریِ تمدنِ صنعتیِ امروز بدونِ بهره‌گیری از منابعی که در زمانی طولانی انباشت شده‌اند و در جغرافیایی وسیع گسترده‌اند امکان‌پذیر نمی‌بود. این تمدن بر پایه‌ی بهره‌برداری از منابعی که در عمقِ دوران‌هایِ زمین‌شناسیک و وسعتِ جغرافیایِ زمین‌ قرار دارند بنا شده است.[۲]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Pomeranz, K., 2009. The Great Divergence: China, Europe, and the Making of the Modern World Economy. Princeton University Press. 

  2. Sachs, W., 2009. Fair wealth: pathways into post-development. Development in a Carbon-Constrained World Development Cooperation and Climate Change 196. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه