Category archive

عصر تکنیک

عصر تکنیک

سیاره‌هایی که هرگز استعمار نخواهیم کرد

استفان هاوکینگ معتقد است که بشریت در معرضِ خطراتِ بزرگی که خود ایجاد کرده قرار دارد، اما می‌تواند با رفتن به فضا و مسکون‌سازی سیاراتِ دیگر از نابودی و انقراض جان به در برد. او فهرستی از خطراتی که هستیِ ما را تهدید می‌کنند بر می‌شمارد که شاملِ مواردی نظیرِ جنگ هسته‌ای، گرمایشِ جهانی و ویروس‌هایِ دستکاریِ ژنتیک شده است. او از این هم فراتر می‌رود و اصولاً پیشرفت در عرصه‌ی علم و فن‌آوری را به عنوانِ سرچشمه‌ی ایجادِ خطرهایِ نوین و افزاینده معرفی می‌کند. این‌طور به نظر می‌رسد که استفان هاوکینگ معتقد به وجودِ چیزی اساساً فاجعه‌آفرین در پیشرفت است که هر چه پیش‌تر برویم عیان‌تر خواهد شد.

آقایِ هاوکینگ در نگرشِ خود نسبت به آینده‌ی بشر تنها نیست. اما آن‌چه نگاهِ او را خاص‌تر می‌کند تلفیقِ دو گفتمانِ مرسوم نسبت به آینده‌‌ی انسانِ مدرن است. یکی از این گفتمان‌ها، آینده را به مثابه نوعی جهنم در نظر می‌گیرد. روایتی بدبینانه از ویران‌شهری که در آن انسان یا به کلی منقرض شده و یا برایِ ابد به عقوبتی شوم دچار گشته است. این گفتمان در کُنهِ خود جبرگراست و عرصه را بر راه‌ِحل‌هایِ سیاسی یا اجتماعی تنگ می‌گیرد و امکانِ بروزِ آن‌ها را نادیده گرفته و ناچیز می‌شمارد. استفان‌ هاوکینگ نیز، هم‌صدا با این گفتمان، نسبت به آینده‌ی انسان کاملاً بدبین است. او مسیرِ انسان بر زمین را منتهی به بن‌بستی می‌بیند که صرفِ‌نظر از اراده‌ی جمعیِ ما و نسل‌هایِ آتی بر ما تحمیل خواهد شد.

اما گفتمانِ دوم تصویرِ آینه‌یی گفتمانِ اول است و آینده را به مثابهِ بهشتی فرض می‌کند که در آن انسان، به کمکِ معجزه‌ی کار و خلاقیتِ خود بر چالش‌هایِ طبیعی و اجتماعی‌اش فائق آمده و آرمان‌شهری بنا نهاده است. بر اساسِ این روایت، «پیشرفتِ دائمی تا رسیدن به آرمان‌شهر» یک افسانه نیست، بلکه بشارتی است که با دستیابیِ انسان به دانش و فن‌آوری‌هایِ بی‌نهایت پیچیده و قدرتمند تحقق خواهد یافت. استفان هاوکینگ، از این منظر که معتقد است بشر قادر خواهد بود به سیاره‌ها و ستاره‌هایِ‌ مجاور سفر کرده و آن‌ها را مسکونی سازد نسخه‌ای از همین گفتمان را روایت می‌کند. در روایتِ او انسان به نهایتِ قدرت دست خواهد یافت، منتها مسیرِ او برایِ رسیدن به چنین قدرتی از کنارِ زوال عبور می‌کند. انسان در زمین نابود می‌شود، اما پیش از آن توانسته است سوار بر سفینه‌ی نوح زمین را ترک کند و در ماورایِ زمین سکنی گزیند.

هاوکینگ خوش‌دلانه باور دارد انسان که نتواسته است روی زمین —این محیطِ بی‌نظیر برایِ حیات که در چند هزار سالِ‌ اخیر نیز میزبانِ سخاوت‌مندِ همه‌ی تمدن‌هایِ بشری بوده— زندگیِ پایایی شکل دهد و به سرعت در حالِ رسیدن به بن‌بست‌هایِ اکولوژیک و اجتماعی است، به شکلی معجزه‌آسا قادر خواهد بود سوار بر زرورقی فلزی معلق در فضایِ سردِ خالیِ بی‌پایان، ادامه‌ی حیاتِ متمدنانه‌اش را تضمین کند!

نه هاوکینگِ عزیز! به جز چند ماجراجوییِ پرهزینه‌‌ و بی‌حاصل در خالی‌هایِ پیرامونِ زمین، ما هرگز به فضا مهاجرت نخواهیم کرد. ما جایی نمی‌رویم، جایِ ما همین‌جا رویِ زمین است و همه‌ی آینده‌های‌مان را نیز همین‌جا شکل خواهیم داد و نه در آسمان. در ضمن نگران نباش. به احتمالِ زیاد ما هرگز نخواهیم توانست خودمان را به کلی منقرض کنیم؛ باور کن این هم یکی دیگر از توهم‌هایِ ما درباره‌ی قدرتِ خودمان است. اما حتماً شاهدِ زوالِ تمدنِ پرزرق و برقی که رویِ حبابی از جنسِ نفت و غرور ساخته‌ایم خواهیم بود. سرنوشتِ ما نه شکوهِ پرواز به آرمان‌شهر را دارد، نه هیبتِ سقوط در ویران‌شهر را. آینده‌ی ما کم‌رنگ‌تر و عادی‌تر از این‌حرف‌هاست: مسیری طولانی، پر فراز و نشیب و فروتنانه به سویِ تمدنِ فقیر و پرمحنتی که بر فرازِ ویرانه‌هایِ شهرهایِ مدرن‌ بنا خواهیم کرد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

عصر تکنیک

سلطه بر طبیعت یا فروتنانه تن به محدودیت‌ها دادن؟ چرا انسان ابزار می‌سازد؟

چرا ابزار می‌سازیم؟ فلسفه‌ی ابزار (تکنولوژی) چیست؟

نگرشِ غالبی که در اواخرِ قرونِ وسطی شکل گرفت و در دورانِ مدرن نیز امتداد یافت این است که هدفِ ما از ساخت و به کارگیری ابزار، سلطه بر طبیعت و به واسطه‌ی آن ساختِ دنیایی بهتر برای زندگیِ انسان‌هاست. از این منظر، غایتِ ابزارها انتها-باز است. زندگیِ بهتر را، همچنان که غرور و نخوتِ انسان، نهایتی نیست. آن‌چه در این فلسفه‌ی تکنولوژی نهفته است گسترشِ نامحدودِ ابزارهاست. در جستجویِ بهتر کردنِ زندگیِ انسان، سلطه‌ی روزافزون بر جهان طلب می‌شود و گسترشِ تکنولوژی ما را نسبت به هزینه‌ها و آسیب‌هایی که به جامعه‌ی خود و محیطِ زیستِ پیرامون‌مان تحمیل می‌کنیم کور می‌کند.

اما نگرشی دیگر نسبت به فلسفه‌ی ابزار وجود دارد که در اواسطِ قرونِ وسطی توسطِ یک روحانیِ مسیحی به نامِ «هیویِ سِنت ویکتور»[۱] شکل گرفت و به دلایلِ مختلف به حاشیه رفت و عملاً به دستِ فراموشی سپرده شد. به گفته‌ی ایوان ایلیچ[۲]، او اولین و آخرین فیلسوفِ اروپایی است که فلسفه‌ای اساساً متفاوت از تکنولوژی ارائه داده است. برایِ معرفیِ فلسفه‌ی او، نیازمندِ آن هستیم که به داستان‌هایی از کتابِ مقدس مراجعه کنیم. فلسفه‌‌ی تکنولوژیِ هیوی سنت ویکتور را این‌طور می‌توان خلاصه کرد:

خداوند جهان را به گونه‌ای که مناسبِ زندگیِ انسان بود آفرید. انسان ظریف بود. برخلافِ جانورانِ دیگر، پوستِ کلفتی نداشت و بدنش پوشیده از لایه‌ای ضخیم از مو و پشم نبود. اما بهشت مناسبِ ظرافتِ انسان بود. آدم و حوا، در این بهشتِ بی‌نقص زندگی می‌کردند و خداوند به آن‌ها آزادیِ بی‌کرانه داده بود، مگر چیدن میوه‌ی درختِ سیب. و آدم به واسطه‌ی عشقی که به حوا داشت، میوه‌ی ممنوع را چید. و چنین شد که انسان معصومیتش را از دست داد؛ گناه‌کار شد و هبوط کرد. بهشتِ بی‌نقص به زمینِ ناقص تبدیل شد. انسان بهشت را تخریب کرده بود و حالا محکوم بود در زمین، بهشتِ تخریب شده، زندگی کند. اما او ظریف بود. پوست و قامتش مناسبِ ناسازگاری‌هایِ زمین نبود. این شد که او دست به دامانِ ابزارسازی شد. تا شاید بتواند بخشی از تخریبی که ایجاد کرده را جبران کند، در حالی که می‌داند این جهان جای‌گاهِ او نیست، او این‌جا بیگانه است و رنج و محدودیت بخشی از واقعیتِ زندگیِ او در زمین است. هدفِ او از ابزارسازی نه سلطه بر جهان، بلکه پذیرش آن‌چه بود که خداوند در اختیارش قرار داده بود.

هیوی سنت ویکتور جایگاهِ بس فروتنانه‌تری برایِ انسان و ابزارهایش قائل می‌شود. از نظرِ او هدفِ انسان از ساختِ ابزار سلطه بر طبیعت نیست، بلکه جبرانِ خسارتی است که به واسطه‌ی گناهِ اولیه به بهشت وارد کرده است. او ابزار می‌سازد تا اندکی کمتر گرسنه باشد، اندکی کمتر از سرما بلرزد، اندکی کمتر طبیعت را تخریب کند. این هدف، انتها-باز نیست، بلکه رویِ خودش بسته می‌شود. در ذاتِ خود محدود است، چرا که بیش از آن‌چه به او داده شده نمی‌خواهد و نخوت‌بار در جستجویِ کسبِ قدرتی بی‌پایان نیست. در نگاهِ هیوی سنت ویکتور ابزار یادآورِ بیگانگی ما با این جهان است که فقط می‌تواند اندکی کمک‌رسان‌مان باشد. ابزارهایمان به ما می‌آموزانند که محدودیت و رنج بخشی از واقعیتِ ما در این جهان است. مفهومِ کفایت و بسندگی در ذاتِ این نگاه به انسان و ابزارهایش نهادینه است.

اما نگاهِ او به ابزار به فلسفه‌ی غالبِ قرونِ وسطی تبدیل نشد و کم کم نگاهِ دیگری قدرت گرفت که شاید بتوان آن‌را هدیه‌یِ شومِ قرونِ وسطی به انسان مدرن نام نهاد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Hugh of Saint Victor 

  2. Ivan Illich 

عصر تکنیک

رویایِ انسانِ مدرن: هر انسان، یک برده‌دار

زندگی در این جهان هرگز ساده نبوده است. زندگی مجموعه‌ای است از شادی‌ها و رنج‌ها، مبارزه‌ای مستمر بینِ سائقه‌ی حیات و نیروهایی که طبیعت و انسان را به سویِ دیگرشدنی دائمی سوق می‌دهند که طیِ آن تولد و مرگ، پیدایی و زوال رخ می‌دهد. انسان برایِ مقابله با چالش‌هایِ نهادینه‌ی زیستن دست به دامنِ ابزارسازی شده است. او اغلبِ ابزارهایش را با هدفِ ساده‌تر کردنِ کارش ساخته است، اما همیشه نیم‌نگاهی به این امکان داشته که ابزارهایی بسازد که به جایِ این‌که کارِ او را ساده‌کنند، یکسره او را از قیدِ کار کردن برهانند: به جایِ او کار کنند.

شاید این‌گونه بود که ایده‌ی برده‌داری متولد شد. در برهه‌ای خیلی زود در تاریخِ تمدن، انسان‌ متوجه شد که می‌تواند کارهایِ پر زحمت یا خوار را به برده‌ها واگذار کنند. به این ترتیب، ارباب کسی بود که نیازی نبود کار کند، یا دستِ کم، مجبور نبود کارهایِ سخت یا کثیف یا کم‌ارزش انجام دهد. او قادر بود این نوع کارها را به برده‌هایش واگذار کند: برده ابزاری برای تسهیلِ کارها نبود، بلکه کارها را به جایِ ارباب انجام می‌داد. درست است که همه پادشاه و برده‌دار نبودند و بخشِ عظیمی از جامعه رعیت‌هایی بودند که سطحِ زندگی‌شان به سختی از برده‌ها بهتر می‌بود، اما ایده‌ی داشتنِ برده به مثابهِ یک نُرم و یک آرمان که می‌توانست انسان را از مشقت‌هایِ بزرگِ کارِ معیشتی رها کند متولد شد و در ذهن‌ها و فرهنگ‌ها رسوخ کرد. این‌طور شد که رعیت‌های بی‌نوا هم در دل رویایِ پادشاه یا ارباب شدن می‌پروراندند. شاید به این دلیلِ اصلی که پادشاه یا ارباب مجبور نبود کارهایِ کثیف و مشقت‌بار انجام دهد و می‌توانست آن‌ها را به بردگانش واگذار کند. ایده‌ی اصلی برده‌داری این بود: «چه خوب می‌شود اگر بتوانم بخشِ بزرگی از کارهایم را به برده‌هایم واگذار کنم و خودم با فراغت و آسودگیِ بیشتری زندگی کنم، درست مثلِ یک ارباب!»

اما ایده‌ی برده‌داری به انسان‌ها ختم نمی‌شد. نوعِ دیگری از «واگذاریِ مشقتِ کار به دیگران» نیز وجود داشت که از دیرباز[ا] در جامعه ریشه دوانیده بود: حیوان‌هایِ اهلی. اگر فقط بخشِ کوچکی از جامعه آن‌قدر برخوردار بودند که امکانِ بهره‌کشی از برده‌ها را داشتند، بخشِ بسیار بزرگ‌تری از جامعه‌ی انسانی قادر به بهره‌برداری از خدماتِ برده‌های حیوانی بود. مهم‌تر از همه این‌که، برده‌های انسانی گاه و بی‌گاه سرکشی می‌کردند و اربابان‌شان را به دردسر می‌انداختند. اما به نظر می‌رسید که بردباریِ برده‌هایِ حیوانی را حد و مرزی نیست. حیواناتِ اهلی به بخشِ بزرگی از جامعه‌‌ی انسانی اجازه دادند که لذتِ برده‌داری و پرهیز از انجامِ کارهایِ مشقت‌بار را بچشند. هر کس که گاو، اسب، الاغ یا قاطری می‌داشت، اربابی می‌بود که می‌توانست هر طور که اراده و مصلحتش حکم می‌کند از او بهره‌کشی کند. ایده‌ی اصلی برده‌داریِ حیوانی این بود: «چه خوب می‌شود اگر بتوانم بخشِ بزرگی از کارهایم را به حیوان‌هایِ اهلی‌‌ام واگذار کنم و خودم با فراغت و آسودگیِ بیشتری زندگی کنم، درست مثلِ یک ارباب!»

و انقلابِ صنعتی رخ داد و ماشین‌های خودمحرکه واردِ معرکه شدند. به یاریِ نیرویِ زغالِ سنگ و نفت، و نوآوری‌هایی نظیرِ ماشینِ بخار و انواعِ موتورهای خودمحرکه،  ماشین‌ها نیرویِ عظیمی تولید می‌کردند و نیروی بازویِ هر برده یا حیوانی را به سخره می‌گرفتند. هر چه جامعه صنعتی‌تر می‌شد، بهره‌کشی از بردگانِ انسانی یا حیوانی معنایِ خود را بیشتر از دست می‌داد، چرا که ماشین‌ها به مراتب کارآمدتر بودند. به نظر می‌رسید اختراعِ ماشین‌هایِ خودمحرکه می‌تواند پایانِ ایده‌ی برده‌داری باشد.

اما این‌طور نشد! ایده‌ی برده‌داری بسیار ریشه‌دار بود و سرِ جایش باقی ماند. البته مصداق و گستردگیِ کاربردِ آن عوض شد. انسان کماکان ارباب بود، اما برده‌ها دیگر از جنسِ انسان یا حیوان نبودند، بلکه موجوداتی فلزی بودند که به نظر می‌رسید کارآیی و استقامت‌شان را کرانه‌ای نیست. علاوه بر این، تعدادِ روز افزونی از انسان‌ها امکانِ تفییضِ کارهایشان به ماشین‌ها را داشتند، به عبارتِ دیگر، تعدادِ روزافزونی از انسان‌ها می‌توانستند از بردگانِ ماشینی بهره‌برداری کنند. ایده‌ی اصلی ماشین-به-مثابه-برده این بود: «چه خوب می‌شود اگر بتوانم بخشِ بزرگی از کارهایم را به ماشین‌هایم واگذار کنم و خودم با فراغت و آسودگیِ بیشتری زندگی کنم، درست مثلِ یک ارباب!»

در آرزویِ حذفِ کاملِ کار، رویایِ انسانِ مدرن، جهانی‌کردنِ ماشین‌هاست تا حدی که انسان به اربابی تبدیل شود که همه‌ی کارهایش را برده‌هایِ ماشینی‌اش انجام می‌دهند. اما ماشین‌ با خود نظمِ نوینی به همراه می‌آورد. ریتمِ مکانیکی و الکترونیکیِ او با ریتمِ زیسته‌ی انسان عمیقاً متفاوت است و گسترشِ ماشین‌ها در جامعه و جهان، جامکانِ[۱] نوینی ایجاد می‌کند. انسان‌ِ مدرن، همچون نیاکانش، رویایِ ارباب بودن در سر دارد، اما متقاعد شده است که به مددِ فن‌آوری‌هایِ مدرن قادر به پیاده‌سازیِ آرمان «هر انسان، یک ارباب» است. چنین است که او، شیفته‌ی این سراب، اسیرِ منطقِ جبارِ ماشین می‌شود و بیهوده تلاش می‌کند که ریتمِ زیسته‌ی خود را با ریتمِ صرصام‌آورِ ماشین‌هایش هماهنگ کند. او اغلب در این کار شکست می‌خورد، چرا که تن و جانش کاهل و کُند هستند و در برابرِ ماشینیزه شدنِ جامکانِ زیسته‌شان مقاومت می‌کنند؛ ولی حتی آن‌جا هم که ظاهراً موفق می‌شود به بهایِ گزافِ اجتماعی، زیست‌محیطی و فرسودگیِ تن و جانش است.

انسانِ مدرن که در رویایِ کهن‌سالِ رهایی از کار و واگذاری‌ِ کاملِ آن به برده‌هایِ ماشینی‌اش سیر می‌کند، از دیدنِ این‌که خود به برده‌ی نظمِ سخت و صُلبِ ماشینی تبدیل شده، عاجز است. او در ماشین، برده‌ای جهانی را جستجو می‌کرد، اما خداوندگاری آفرید که در نهایت او را به بنده‌ی خود تبدیل ساخت.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. space-time 


  1. ا) اگر چه اهلی‌سازی حیوانات به عنوانِ منابعِ غذایی و سایرِ اقلامِ موردِ نیاز (شیر، گوشت، پشم، استخوان، …) به دوران‌های بسیار کهن باز می‌گردد، استفاده از آن‌ها برای‌ِ انجامِ کار متأخرتر است و به حدودِ ۶۰۰۰ سالِ پیش باز می‌گردد. به عبارتِ دیگر، بهره‌کشی از برده‌های انسانی کهن‌تر از بهره‌کشی از برده‌هایِ حیوانی است. 

عصر تکنیک

آغازِ دورانِ سیستم؛ خداحافظی با انسانِ ابزارمند

«سیستم»[۱] یکی از کلیدی‌ترین ایده‌های عصرِ جدید است. منظور از سیستم، معنایِ قدیمِ آن که مثلاً می‌گفتیم سیستمِ فکری[۲] یا سیستمِ کتاب‌داری[۳] نیست، بلکه به معنایی که برایِ اولین بار در علومِ موسوم به سیبرنتیک[۴] به کار گرفته شد. سیستم به این‌معنا، استعاره‌ای جامع‌ از جهانِ کامپیوتر، مهندسیِ ژنتیک و انقلابِ انفورماتیک است. ظهورِ جهان‌بینیِ سیستمی به مثابهِ پایانِ دورانِ ابزارمندی[۵] و آغازِ دورانی نوین است. دورانِ ابزارمندی دورانی بود که رابطه‌ی ما با دنیایِ پیرامون‌مان با وساطتِ ابزارهایمان شکل می‌گرفت (ابزار، به عام‌ترین معنایِ آن، یعنی هر گونه وسیله‌ی مهندسی شده). تا قبل از دورانِ سیستم، آن‌چه هویتِ یک ابزار را مشخص می‌کرد، انفصال و جدابودگیِ آن از به کار برنده‌اش، انسان، بود. اما در سیستم، چنین تمایزی وجود ندارد.

ابزارها امتدادِ بدنِ انسان هستند و بینِ آن‌ها و انسان مرزی وجود دارد که آن‌ها را متمایز و بیرونی یا به اصطلاح فاصله‌مند (distal) می‌نماید. اما فاصله‌مندی (distality) بین انسان و ابزارش در سیستم از میان می‌رود. انسان به بخشی از سیستم تبدیل می‌شود و از درونِ آن عمل می‌کند.

مادامی که بینِ انسان و ابزارش فاصله‌‌مندی وجود داشته باشد، ابزار می‌تواند قصدِ‌ به کار گیرنده‌اش را در بر گیرد. ابزارها تا حدِ زیادی تابعِ اراده‌ی آزادِ‌ ما هستند و به مثابهِ وسیله‌ای برایِ رسیدنِ ما به هدفی که در ذهن‌مان داریم عمل می‌کنند. به عنوانِ مثال، یک چاقو، بسته به قصدِ به کار گیرنده‌اش می‌تواند برایِ تهیه‌ی غذا، دفاع از خود یا پیراستنِ باغچه به کار گرفته شود.

اما چنین موضوعی در موردِ سیستم‌ها صادق نیست. سیستم‌ها، با هر هدفی که طراحی شده باشند، ما را شامل می‌شوند و در بر می‌گیرند. به این ترتیب، کاربرِ آن‌ها نه تنها از درونِ سیستم عمل می‌کند، بلکه تابعِ کارکردی است که سیستم برایِ آن طراحی شده است. به عبارتِ دیگر، کارکردِ یک سیستم تابعِ قصدِ به کار گیرنده‌اش نیست و فقط بر اساسِ ماهیتِ طراحی‌اش عمل می‌کند: عمل‌کردِ ما در چارچوبِ پارامترهایِ سیستم انجام می‌گیرد.

اهمیتِ این تغییر در این است که منجر به تغییرِ اساسی در شیوه‌ی نگاهِ ما به خودمان و دنیایِ پیرامون‌مان می‌شود. هنگامی که جهان را به مثابهِ سیستمی وسیع و به هم متصل تصور کنیم که از دنیایِ میکروسکوپیِ سلول‌ها تا سیستم‌های ماکروسکوپیکِ زیست‌کره گسترده شده است، زمین، به مثابهِ واقعیتی عینی که رویش ایستاده‌ایم، از زیرِ پایمان محو می‌شود. چرا که سیستم عمیقاً انتزاعی است و به جایی تکیه نداده است و هیچ‌ موضعی در خارج از آن وجود ندارد که بتوانیم رویش بایستیم و از آن‌جا بتوانیم به آن نگاه کنیم یا رویش تأثیر بگذاریم.

کامپیوتر،‌ مثالِ خوبی از این پدیده است. طیِ زمانی کوتاه (یک یا دو نسل)، کامپیوتر به استعاره‌ی اصلیِ «خود» (self) و آگاهی نسبت به جهان (world awareness) تبدیل شده است. همان‌گونه که روزگاری، اختراعِ چرخ منجر به این شد که از «چرخِ گردون»[۶] سخن بگوییم؛ یا کتابت، تصویرِ «کتابِ طبیعت»[۷] را برای‌مان ایجاد کرد، امروز هم کامپیوتر تصویری سایبرنتیک از جهان به ما ارائه می‌دهد: دنیا به مثابهِ شبکه، دنیا به مثابهِ اکوسیستم، دنیا به مثابهِ متنی ژنتیکی.

این تصویرِ نوین از جهان به شکلی بنیادی تصویرِ انسان از خود را متحول می‌کند. ما دیگر در موقعیتی نایستاده‌ایم که یک پا در این جهان و یک پا در خارجِ جهان داشته باشیم؛ وضعیتی که در قامتِ انسان‌هایِ ابزارمند، خوانندگانِ کتابِ طبیعت، یا افرادی با سرنوشتِ ازل‌نوشته داشتیم. ما به بخشی از سیستم تبدیل شده‌ایم.

 

منبع: این نوشته خلاصه‌ای از افکارِ ایوان ایلیچ درباره‌ی آغازِ دورانِ سیستم در تاریخِ انسان است که از مصاحبه‌ای که با تلویزیونِ کانادا انجام داده برگرفته‌ام.[۸]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. system 

  2. system of though 

  3. system of book keeping 

  4. cybernetics 

  5. instrumentality 

  6. wheel of fate 

  7. book of nature 

  8. Illich, I., 2000. Corruption of Christianity. Canadian Broadcasting Corporation, Toronto, Ont. 

عصر تکنیک

انسان‌هایِ ماشینی، ماشین‌هایِ انسانی

حکایتِ غریبی‌ست، این روندی که در پیش گرفته‌ایم. عجیب نیست که علومِ تقلیل‌گرایِ مدرن روز به روز بیشتر به این نتیجه می‌رسند که آن‌چه روزگاری به نامِ «انسانیت» یا «اراده‌ی آزاد» می‌نامیدیم، چیزی جز مجموعه‌ای پیچیده، ولی قابلِ محاسبه و شبیه‌سازی، به نامِ سیستمِ مغز و شبکه‌ی عصبیِ بدن نیست. به عبارتِ دیگر، هر چه علومِ تقلیل‌گرایِ مدرن بیشتر «پیشرفت» می‌کنند، درخششِ نگاهِ ما به انسان به مثابهِ موجودی شگفت‌انگیز، که قابلیت‌ها و توانایی‌هایی جادویی مانندِ خلاقیت یا اراده‌ی آزاد دارد، کمسوتر می‌شود. دور نیست روزی که به تجویزِ علم و به جبرِ تکنولوژی، تصویرِ ما از انسان به یک بیوکامپیوترِ دوپای صدادار تقلیل یابد که به زحمت باید با نمونه‌های کارخانه‌ایِ خود رقابت کند.

درست در سویِ دیگر همین روند، ماشین‌ها قرار دارند که با سرعتی باورنکردنی به سویِ انسان‌گونه شدن حرکت می‌کنند. ماشین‌هایی که حرکت می‌کنند، حرف می‌زنند، ترجمه می‌کنند، پیش‌بینی می‌کنند، می‌جنگند و تفکرِ خلاقانه‌شان هم دور از دسترس به نظر نمی‌رسد. حاصلِ برون‌یابیِ[۱] این روند ماشین‌هایی است که احساس و اراده دارند و از حقوقِ شهروندیِ مشابهی با انسان‌ها بهره‌ می‌برند. از این واقع‌گرایانه‌تر، ظهورِ سایبورگ‌ها (انسان‌ماشین‌های تلفیقی) است که انسان یا ماشین بودن‌شان را فقط با یک متغیرِ فازی می‌توان توصیف کرد. به عبارتِ دیگر، ادامه‌ی این مسیر، یعنی ماشینی‌شدنِ انسان و انسانی شدنِ ماشین، جبراً به همگراییِ انسان و ماشین ختم خواهد شد. اما هم‌آغوشیِ انسان و ماشین به معنایِ پایانِ انسان، آن‌گونه که تاکنون می‌شناختیمش خواهد بود. سایبورگ‌ها انسان نیستند، ماشین‌هایی به غایت انسان‌نما شده‌اند.

آیا واضح نیست که ما در حالِ تولیدِ ضدِ خود هستیم؟ کدام امیرِ هوشیاری چنین می‌کند؟ این‌طور به نظر می‌رسد که انبساطِ سرطانیِ علمِ تقلیل‌گرا، بی‌حکمت و عاری از استعاره‌ی امروز ما را نسبت به عواقبِ مهیبِ این مسیر به کلی کور کرده است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. extrapolation 

0 £0.00
بروید بالای صفحه