Category archive

انسان اقتصادی

انسان اقتصادی

محدودیت با کمیابی فرق می‌کند!

گوناگونیِ ظاهری نظریه‌های اقتصادی نباید شما را دچار این تصور کند که با نگرش‌هاییِ عمیقاً متفاوت رو به رو هستید. همه‌ی نظریه‌های اقتصادی دارایِ فصلِ مشترکی اساسی هستند:‌ آن‌ها بر پایه‌ی فرضِ کمیابی[۱] استوار شده‌اند تا حدی که می‌توان گفت «اقتصاد، علمِ مطالعه‌ی پدیده‌ها و رفتارها تحتِ فرضِ کمیابی است.» به عبارت دیگر، آن‌چه کمیاب است، در حوزه‌ی علمِ اقتصاد می‌گنجد و آن‌چه کمیاب نیست خارج از حوزه‌ی علمِ اقتصاد قرار می‌گیرد. مادامی که علمِ اقتصاد برای مطالعه‌ی پدیده‌های کمیاب به کار گرفته شود کارساز و تواناست، اما مشکل از وقتی شروع می‌شود که علمِ اقتصاد بخواهد برایِ توصیفِ همه‌ی پدیده‌ها و ارزش‌هایِ اجتماعی به کار گرفته شود. در این صورت است که نادیده‌ گرفتنِ خصوصیتِ بنیادینِ علمِ اقتصاد، یعنی «ناتوانی‌اش در درک یا توصیفِ آن‌چه کمیاب نیست» عوارضِ خطرناکی در پی خواهد داشت.

در تفکر اقتصادیک، پدیده‌هایِ غیرکمیاب بی‌ارزش یا بی‌ربط تلقی می‌شوند. همدارها[۲]، که به آن‌ها کمون‌ها یا منابعِ مشترک نیز گفته می‌شود، یکی از مهم‌ترین حوزه‌هایی هستند که ضمنِ ارزشمند بودن، لزوماً تحتِ شرایطِ کمیابی موردِ بهره‌برداری قرار نمی‌گیرند؛ به عبارتِ دیگر ارزشِ آن‌ها لزوماً از جنسِ ارزشِ اقتصادی نیست. قبل از این‌که بحث را ادامه دهم، لازم می‌دانم که درباره‌ی به کارگیریِ کلیدواژه‌ی «منبع» که در اصطلاحِ «منابعِ مشترک» به عنوانِ معادلِ فارسی commons به کار گرفته می‌شود هشدار دهم. منبع (resource)، معمولاً معنایی اقتصادی به همراه خود دارد که بهتر است با مفهومِ گسترده‌تر commons مخلوط نشود. با این‌حال، متاسفانه این معادلِ نادقیق در زبانِ فارسیِ امروز رواجِ نسبی پیدا کرده است که امکانِ گفتگویِ دقیق درباره‌ی common ها را از گوینده یا نویسنده فارسی سلب می‌کند. در این یادداشت، من از معادلِ فارسیِ «همدارها» برایِ commons استفاده می‌کنم.

اقتصاددان‌های متعددی سعی کرده‌اند همدارهایی که به وضوح برایِ ما انسان‌ها ارزشمند هستند را به «منابعی اقتصادی که تحتِ شرایطِ کمیابی از آن‌ها بهره‌برداری می‌شود» تبدیل کنند تا به این وسیله بتوانند آن‌ها را توسطِ‌ نظریه‌های اقتصادی توصیف کنند. از نظرِ آن‌ها یک همدار تا وقتی که مثلِ جاذبه‌ی زمین، نورِ خورشید یا اکسیژنِ موجود در جو، فراوان و ظاهراً «نامحدود» باشد بی‌ارزش است (به زبان اقتصاددان: غیراقتصادی است). اما همه‌ی همدارها نامحدود و در نتیجه بی‌ارزش نیستند، بلکه همدارها می‌توانند محدود باشند. با توجه به این‌که نگاهِ اقتصادیک روشی برایِ درکِ پدیده‌هایِ ارزشمند ولی غیرِ کمیاب ندارد، اقتصاددان‌ها همدارهایِ محدود را «کمیاب» فرض کردند. تصورِ آن‌ها این بود که چنان‌چه پدیده‌ای محدود و دارایِ ارزش باشد، دسترسی به آن حتماً تحتِ شرایط کمیابی رخ خواهد داد (در غیر این‌صورت اقتصاددان به سختی خواهد توانست دلیلی برای ارزشمند بودن آن بیابد). این نوع همدارها، نظیرِ تعدادِ ماهی‌های موجود در یک رودخانه یا میزانِ علف قابل چرا در یک مرتع، محدود به نظر می‌رسند و بهره‌برداری بیش از حد از آن‌ها به نابودی‌شان منجر می‌شود. توصیفِ این نوع همدارها به مثابهِ «منابعی اقتصادی» با فرضِ کمیابیِ علمِ اقتصاد سازگار به نظر می‌رسد. به عبارتِ دیگر، مدل‌هایِ اقتصادی به راحتی می‌توانند این منابع را توصیف کنند. به عنوانِ مثال، مفهومِ «تراژدیِ منابعِ مشترک» یکی از تأثیرگذارترین مفاهیمی است که همدارها را به مثابهِ منابعِ اقتصادی توصیف می‌کند و تأثیرِ شگرفی بر گسترشِ نگاهِ اقتصادیک به همدارها داشته است. این در حالی است که همدارها به مراتب متنوع‌تر و چندوجهی‌تر از آن‌‌چه هستند که اقتصاددان‌ها با اصطلاحاتی نظیرِ «منابعِ مشترک» یا «همدارها به مثابهِ منابعِ اقتصادی» یا «بهره‌برداری از همدارها تحتِ فرضِ کمیابی» توصیفش می‌کنند.

یکی از متداول‌ترین اشتباهاتی که در حوزه‌های مختلفِ نظری، از جمله در برخی مباحثِ اقتصادی، با آن مواجه می‌شویم، ناتوانی یا عدمِ دقتِ کافی در تمایز بینِ دو مفهومِ «محدودیت» (limitedness) و «کمیابی» (scarcity) است. این دو مفهوم اگر چه با هم همپوشانی‌ دارند و همپوشانیِ آن‌ها معمولاً همان‌جاست که قلمرویِ مشروعِ علمِ اقتصاد در آن قرار دارد، اما با هم تفاوت‌هایی اساسی دارند که نادیده گرفتن‌شان به همان اندازه توهم‌زا و خطرناک است که گسترشِ سرطانیِ منطقِ اقتصادی به همه‌ی حوزه‌های زندگیِ فردی و اجتماعی.

محدودیت، معمولاً بر پایه‌ی یک یا چند وجهِ فیزیکی و عینی شکل می‌گیرد و در همان رابطه هم تعریف می‌شود. فرضاً جرمِ کره‌ی زمین، تعدادِ ماهی‌هایِ موجود در یک رودخانه، تعدادِ اعضایِ بدنِ یک انسان، یا طولِ عمرِ طبیعی یک انسان، پدیده‌هایی «محدود» هستند که می‌توان با مراجعه به این یا آن دستگاهِ علمی و نظری مرزهایشان را توصیف کرد؛ مثلاً می‌توان نشان داد که جرمِ زمین چند کیلوگرم است، جمعیتِ ماهی‌ها چقدر است، انسان چند عضو دارد یا چقدر عمر می‌کند.

اما کمیابی مفهومی ذهنی است که بر پایه‌ی نیاز (need) بنا شده است. نیاز، نه ضرورت (necessity) است و نه تمایل (desire)، بلکه خواسته‌ای (want) است که به مثابهِ مطالبه‌ی دسترسی به کالاها و خدماتِ‌ اقتصادی بازتعریف شده است. به این ترتیب، فرضِ کمیابی به این معناست که فرد به واسطه‌ی یک نیاز که مفهومی ذهن ساخته است، مصرفِ کالاها و خدماتِ معینی را مطالبه می‌کند.

پدیده‌های با ارزش ممکن است «عملاً نامحدود و غیرکمیاب» (مانندِ جاذبه‌‌ی زمین یا نورِ خورشید)، «محدود و کمیاب» (مثلِ ماهی‌هایِ یک دریاچه) یا «محدود و غیرکمیاب» (مانندِ انگشتانِ دست) باشند. از نظرِ تفکرِ اقتصادمحور حالتِ اول بی‌ارزش است و حالتِ آخر بی‌ربط. اقتصاد فقط آن‌چه را که محدود و کمیاب است دارایِ ارزش و قابلِ توجه می‌داند. اشکالِ بنیادینِ این نگرش این است که بخشِ بزرگی از آن‌چه برایِ ما انسان‌ها ارزشمند است را نادیده می‌گیرد، چون نمی‌تواند آن‌چه که فاقدِ ارزشِ اقتصادی است (کمیاب است) را ارزشمند بداند. به این ترتیب، آن‌چه خارج از حوزه‌ی اقتصاد قرار می‌گیرد مُهرِ بی‌ارزشی می‌خورد و به مثابهِ معدن یا زباله‌دان پذیرایِ زوال می‌شود.

تفکیکِ دو مفهومِ یاد شده از یکدیگر اهمیتی کلیدی دارد. در بدنِ من یک قلب و دو کلیه وجود دارد. از نظرِ من قلب و کلیه‌هایم دارایِ ارزشِ زیادی هستند، با این‌حال، نگاهِ من به قلب یا کلیه‌ام به عنوانِ «منابعی کمیاب» نیست. ماهیتِ ارزشِ قلب و کلیه‌‌هایم برایِ من «غیراقتصادی» است. با این‌حال، هیچ‌کس نمی‌تواند این واقعیت را انکار کند که قلب و کلیه‌های انسان «محدود» هستند. هم تعدادِ آن‌ها محدود است و هم ظرفیتِ فعالیت و طولِ عمرشان. اما حتی در نظر گرفتنِ این محدودیت‌ها نیز، قلب یا کلیه‌هایم را به منابعِ کمیابِ اقتصادی تبدیل نمی‌کند: من تحتِ شرایطِ کمیابی از مزایایِ قلب یا کلیه‌هایم بهره‌مند نمی‌شوم.

همین مثال را درباره‌ی فرایندِ رشد و یادگیری می‌توان زد. کودک از توجهِ پدر و مادر و اطرافیان برخوردار می‌شود و بخشِ بزرگی از فرایندِ رشد و یادگیری در او به واسطه‌ی در معرض بودن و کنجکاویِ طبیعیِ او انجام می‌گیرد. کودک تکلم به زبانِ مادری را بدونِ نیاز به خدماتِ کمیابِ اقتصادی (نظیرِ معلم) و صرفاً از طریقِ تعامل با اطرافیان می‌آموزد. تعاملِ پدر یا مادر با کودک، نامحدود نیست (پدر و مادر فقط ۲۴ ساعت در شبانه‌روز فرصت دارند!)، اما لزوماً کمیاب هم نیست. تبدیل کردنِ فرایندِ یادگیری کودکان به امری کمیاب از نتایجِ گسترشِ نظامِ مدرن (اقتصادی) در جامعه‌ است.

اما یک مثال از هم از حوزه‌ی همدارها بزنم. در اغلبِ محیط‌هایِ کشاورزی، بذر یک همدار است. همدار بنا به تعریف متعلق به همه است و دسترسی به آن توسطِ قفل، تخصص یا قانون محدود نمی‌شود. کشاورزان می‌توانند آزادانه از بذرِ بومیِ متعلق به حوزه‌ی همدارِ اجتماعِ خود بهره‌برداری کنند. کمیتِ بذر شاید محدود باشد، اما حقِ استفاده از آن محدود نیست و بهره‌برداریِ بیشتر از آن منجر به تکثیر و افزایش آن نیز می‌شود. هر کشاورزی حق دارد از بذرِ همدار استفاده کند. اقتصادیزه شدنِ بذر، به معنایِ خروجِ آن از حوزه‌ی همداری و تبدیلِ آن به یک کالای اقتصادی (کمیاب) است. به این ترتیب، کشاورز باید حقِ بهره‌برداری از بذر را به فروشنده‌ی صنعتی بذر پرداخت کند. علاوه بر این، به منظورِ تضمینِ وضعیتِ کمیابی و جلوگیری از تقویتِ بذرِ همدارانه، لشگری از سرمایه‌گذارها، اقتصاددان‌ها، حقوق‌دان‌ها، کارشناسانِ کشاورزی و سربازها بسیج می‌شوند تا بذرِ همدار را بد جلوه دهند یا به کلی ممنوع کنند و تنها گزینه‌ی «از لحاظِ کارشناسی مناسب» یا «از لحاظِ قانونی مجاز» را استفاده از بذرهایِ صنعتی که بنا به تعریف کمیاب هستند اعلام کنند. چنین است که ثروتِ بذرِ همدار با فقرِ بذرِ کمیاب جای‌گزین می‌شود. این معامله‌ در دراز مدت به زیانِ کشاورز تمام می‌شود.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. scarcity 

  2. commons 

انسان اقتصادی

در ستایشِ ابهام

علاقه‌‌ی انسانِ مدرن به امرِ مبهم[۱] فقط تا آن‌جاست که بتواند از آن ابهام‌زدایی کند. او به کمکِ علم و اقتصاد، امورِ پیچیده‌، چند وجهی و مبهمِ پیرامونِ ما را به مفاهیمی ساده، تک وجهی و بی‌ابهام[۲] تبدیل می‌کند. علاوه بر این، او آن‌چه مبهم و غیر قابلِ دسترسی باقی می‌ماند را بی‌ارزش می‌شمارد یا به کلی انکار می‌کند. دغدغه‌ی انسانِ مدرن ابهام‌زدایی از پدیده‌هاست و او اغلب در عمیق‌ترین لایه‌هایِ ذهن و فرهنگش در این امر موفق می‌شود.

هر آن‌چه او با دست‌هایش لمس می‌کند، یا با نگاهش به آن خیره می‌شود، یا با گام‌هایش بر آن می‌ایستد، ابهامِ شگفت‌انگیز و ملموسِ خود را از دست می‌دهد و به امری انتزاعی تبدیل می‌شود که می‌توان آن‌را در چارچوبِ مدل‌ها توصیف کرد، اندازه گرفت، افزایش یا کاهش داد، مدیریت کرد.

انسانِ مدرن، همچون کیمیاگری چیره‌دست پدیده‌هایِ مبهمِ واقعی را به مفاهیمی فیزیکی، زیستی یا اقتصادی تبدیل می‌کند که تابعِ این یا آن مجموعه از قوانینِ علمی یا ریاضی هستند. فرقی نمی‌کند که خاستگاهِ ابهام به تجربه‌ی زیسته‌ی ما از خودآگاهی، عشق، اراده‌ی آزاد، یا خلاقیت مربوط شود؛ یا محصولِ نوعِ نگاه‌مان به پدیده‌هایِ مختلفِ طبیعی و اجتماعی باشد. در هر حال، انسانِ مدرن با تکیه بر این افسانه که ابهام‌زدایی از همه‌ی پدیده‌ها امری مُیسّر و مطلوب است، خودآگاهی، عشق، اراده، خلاقیت، طبیعت و جامعه را به مجموعه‌ای پیچیده اما تقلیل‌یافته از مدل‌هایِ ریاضی، سیگنال‌های الکتریکی و واکنش‌های بیوشیمیایی بینِ منظومه‌ای از مولکول‌ها و سلول‌ها تبدیل می‌کند؛ و به این وسیله غبارِ ابهام را از آن‌ها می‌زُداید. مدرنیت کمر به حذفِ شگفتی و اعجازِ ذاتیِ موجود در رابطه‌ی ما با خود و با طبیعت می‌بندد و انسان، جامعه و طبیعت را به منابعی کمیاب و اقتصادی تبدیل می‌کند که در دسترسِ منافعِ امروز یا مصلحتِ فردایمان قرار دارند.

انسان از قرن‌ها و هزاره‌ها پیش، برایِ اندیشیدن و گفتگو کردن درباره‌یِ امورِ مبهم به ابزارهایِ نیرومندی نظیرِ هنر، زبان و استعاره[۳] مجهز بوده است. او به کمکِ این‌ ابزارها قادر بوده که به حوزه‌های مرموز و مبهمی نظیرِ عشق، رشد، شوق، رنج، مادر یا پدر شدن، پیری، یا مرگ سرک بکشد و انواعِ رنگارنگی از تجربه‌‌هایِ زیسته‌ی فردی، اجتماعی یا تاریخی را ضمنِ محترم شمردنِ ابهام‌ِ ذاتی‌شان توصیف کند. آن‌ها که در معرضِ تجربه‌هایی چنین مبهم و شگفت قرار داشته‌اند، به خوبی می‌دانند که تلاش برایِ ابهام‌زدایی از آن‌ها و تبدیل‌ کردن‌شان به مجموعه‌ای از مفاهیمِ بی‌ابهامِ انتزاعی تا چه حد متکبرانه، توهم‌آلود و خشن است. اما این دقیقاً همان کاری است که انسانِ مدرن مصمم به انجام دادنش بوده و هست.

ابهام‌زداییِ انسانِ مدرن از پدیده‌ها معمولاً از طریقِ ساده‌سازی یا تخریبِ وجوهِ متکثر و غیرقابلِ اندازه‌گیریِ آن‌ها انجام می‌گیرد. در هر دو صورت، نتیجه یکسان است: این افسانه‌ که انسانِ مدرن موجودی تواناست که قادر است گوشه‌هایِ تاریکِ ذهن، جامعه و طبیعت را به نورِ علمِ خود روشن کند و به زیرِ سلطه‌ی اقتصادی‌ِ خود در کشد تقویت می‌شود. به این ترتیب هیچ حوزه‌ای خارج از دسترسِ انسانِ مدرن به نظر نمی‌رسد. انسانِ مدرن در جهانی که همه چیز و همه‌ جایِ آن را قابلِ دسترسی و تسخیر می‌یابد زندگی می‌کند. اما او چون در چارچوبِ اقتصاد و علم اسیر است، از تخصیصِ جایگاهی ذهنی برایِ مفهومِ «دیگری» یا «دیگربودگی» (otherness)، به مثابهِ استعاره‌ای از هر آن‌چه که حقیقتاً نمی‌توان به آن دست یافت (=از آن رفعِ ابهام کرد) عاجز می‌ماند. دنیایِ او دنیایی همگن و انتزاعی، متشکل از پدیده‌هایی نامبهم است که به همه جایِ آن می‌توان سرک کشید و همه چیزِ آن‌را می‌توان محک و یوغِ اقتصادی زد: چنین است که انسانِ مدرن موجودی مغرور، تمامیت‌خواه و خشن می‌شود.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. ambiguous 

  2. unambiguous 

  3. metaphor 

انسان اقتصادی

خرید یا دور ریختن؛ عدمِ توازنی شوم

بالاخره فرایندِ عوض کردنِ آپارتمانم پایان یافت! پروژه‌ای که بنا به برخی پیچیدگی‌هایِ عملیاتی بیش از یک هفته طول کشید و دستِ کم سه نفرِ دیگر را درگیر کرد. هر نقلِ مکان، بهانه‌ای است برای سبک کردنِ زندگی از وسائلِ اضافه؛ اسباب‌هایی که با لباسِ مبدل، زندگی‌هایمان را به زباله‌دانی زیبا تبدیل کرده‌اند. این‌بار هم سعی کردم از این فرصت نهایتِ استفاده را ببرم تا آپارتمانِ جدیدم شباهتِ کمتری به زباله‌دانی بَزَک‌شده داشته باشد. طیِ این فرایند بود که متوجه شدم دور ریختن چقدر ساده است. شاید ساده‌ترینِ کارها.

دور انداختنِ اسباب و وسائلِ به دردنخور در شمارِ ساده‌ترین کارهاست. کافی است زباله‌ها را پشتِ دربِ خانه یا درونِ اتاقکِ مخصوصِ گردآوریِ پسماندها قرار دهی و چند ساعت بعد ناپدید شوند. دست‌هایِ نامرئیِ جامعه‌ی مدرن، مهارتِ روزافزونی در محوِ پسماندها از پیشِ چشم‌ها و بینی‌هایِ حساسمان پیدا کرده‌اند. به لطفِ این سیفونِ عظیم و کارآمد است که «دور ریختن» به همان اندازه عادی شده که مستراح رفتن و به همان اندازه ساده گشته که فشردنِ یک کلید. چنین است که دور ریختن حتی از خرید کردن هم ساده‌تر شده است. همه‌ی خلاقیت‌هایِ علمی-فرهنگی-سیاسیِ بازاریابانِ مدرن، که روز به روز شهروندانِ بیشتری را به تبدیل شدن به زامبی‌های مصرف‌گرایِ بی‌دغدغه دعوت می‌کنند، نتوانسته است فرایندِ خرید را به سادگیِ فرایندِ دور ریختن کند. در نتیجه، ما، شهروندانِ دولت‌شهرِ اقتصاد، وقتِ بیشتری را به خریدِ کالاها و خدماتِ «نو» اختصاص می‌دهیم تا به دور ریختنِ زباله‌هایمان. در این‌جا ما شاهدِ یک عدمِ توازنِ شوم هستیم که پاسخش را نباید در ساده‌تر کردنِ فرایندِ خرید جستجو کرد.

اما اگر این عدمِ تقارنِ شوم را با مسئولانه‌تر کردنِ فرایندِ دور ریختن بر هم زنیم چه می‌شود؟ فرضاً اگر هر کس خودش را مقید کند که دستِ کم همان اندازه وقت و وسواسی را که صرفِ «خریدن» می‌کند، صرفِ «پاک‌سازیِ پسماندهایش» کند. شاید به این وسیله جامعه‌ی مسئولانه‌تری داشته باشیم. حتی اگر این‌کار نتواند تغییری محسوس در هویتِ نظمِ دیوانه‌ی موجود ایجاد کند، دستِ کم هویتِ اخلاقیِ ما، ساکنانِ عصرِ اقتصاد، را تغییر خواهد داد. برایِ خریدِ یک پیراهن ساعت‌ها در خیابان‌ها، مغازه‌ها یا صفحاتِ مجازی چرخ می‌زنیم و همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم که گزینه‌های موجود را شناسایی و ارزیابی کنیم و ارزان‌ترین یا با کیفیت‌ترین انتخاب را انجام دهیم؛ حال آن‌که پیراهنِ کهنه یا پاره را ظرفِ چند ثانیه دور می‌اندازیم، بدونِ این‌که کوچک‌ترین زحمتی به خودمان بدهیم که به گزینه‌های مختلف بیاندیشیم و سعی کنیم انتخابِ مسئولانه‌تری برایِ دورانِ بازنشستگیِ پیراهن‌مان انجام دهیم. شاید با صرفِ کسری از وقت و وسواسی که صرفِ خریدِ پیراهنِ نو و ورودش به خانه‌مان کردیم، بتوانیم راهِ حل‌های بهتری برایِ خروجش از خانه‌مان بیابیم. پیراهن را می‌توان تعمیر کرد و برایِ مدتِ بیشتری از آن استفاده نمود؛ یا آن‌را در اختیارِ سازمان‌هایی گذاشت که استفاده‌ی مجدد از آن‌را تسهیل می‌کنند. شاید هم با استفاده از همین منطق بتوان از خریدِ پیراهنِ نو پرهیز کرد. طبعاً این راه‌ها مستلزمِ صرفِ وقت و انرژیِ شهروندیِ بیشتری هستند؛ نسبت به سپردنِ آنیِ آن‌چه قرار است زباله نام گیرد به ماشینِ محوِ پسماندها از حریمِ شهری. اما چه کسی گفته که همه‌ی وقت و انرژی ما باید صرفِ خرید شود و دور ریختن نباید سهمی مهم از توجه ما را به خود اختصاص دهد؟

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

انسان اقتصادی

جهلِ نخستین انسانِ مدرن

انسانِ اقتصادی، موجودی نیازمند است. فرضِ اساسیِ اقتصاد، بی‌نهایت بودنِ نیازِ انسان و در نتیجه کمیاب بودن منابعِ اقتصادی برای تأمینِ نیازهای اوست. در همین رابطه،‌ نیازِ نامحدودِ انسان به «یادگیری» خلق می‌شود.

این ایده که انسان ناتوان و جاهل متولد می‌شود و سودی برایِ جامعه نخواهد داشت مگر این‌که «آموزش» ببیند ایده‌ای مدرن است که شیوعِ آن به قرنِ هفدهم باز می‌گردد. در این دوران بود که وفاقِ عمومی مبنی بر نیازِ نامحدودِ انسان به «آموزش» شکل گرفت. آموزش، به معکوسِ توانایی‌هایی زیستی تبدیل گشت و به فرایندی انتهاباز بدل شد که دیگر شباهتی به شیوه‌های کهنِ اکتسابِ دانشِ ملموس درباره‌ی واقعیت‌های پیرامونِ فرد و کسبِ مهارت در به کارگیری ابزارهایی که معیشتش را می‌ساخت نداشت. به این ترتیب، آموزش به یک کالایِ ناملموس تبدیل شد که سودِ جامعه در این بود که مقدارِ زیادی از آن تولید و مصرف شود. آموزش، این کالایِ ناملموس، به همان شیوه‌ای به توده‌های مردم ارائه می‌شد که پیش از آن کلیسا موهبتِ قدسیِ ناملموس را به آن‌ها عرضه می‌کرد. همان‌گونه که انسانِ پیش‌مدرن متقاعد شده بود که به واسطه‌ی «گناهِ نخستین»، گناه‌کار متولد می‌شود و باید به کمکِ مصرفِ خدماتِ کلیسا حقانیت خود را در محضرِ جامعه ثابت کند، انسانِ مدرن نیز اطمینان یافت که به واسطه‌ی «جهلِ نخستینش»، احمق متولد می‌شود و باید به کمکِ بهره‌گیری از خدماتِ آموزشی، سودمندی خود را به جامعه ثابت کند.[۱]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Illich, I., 1977. Toward a History of Needs. New York, NY: Pantheon 75–۷۶٫ 

انسان اقتصادی

زندگی در عصرِ اقتصاد

دورانِ معاصر را عصرِ اقتصاد می‌نامند که با ظهورِ موجودی به نامِ «انسانِ اقتصادی» همراه بوده است. فصلِ تمایز این عصر با دوران‌های دیگرِ تاریخ، وجودِ نگرشِ اقتصادی در برخی حوزه‌های زندگیِ بشر نیست، چرا که این نوع نگرش، کم و بیش در ادوارِ کهن نیز وجود داشته است. آن‌چه دورانِ معاصر را متمایز می‌کند سلطه و گسترشِ روزافزونِ نگرشِ اقتصادی در تقریباً همه‌ی حوزه‌های زندگیِ فردی و اجتماعی ماست. در واقع، ساکنانِ عصرِ اقتصاد روز به روز حوزه‌های بیشتری از زندگیِ فردی یا اجتماعی خود را به صورتِ بخش‌هایی از «اقتصاد» می‌بینند.

۱

اما یک نکته‌ی کلیدی درباره‌ی نگرشِ اقتصادی وجود دارد که دوست دارم در این‌جا مطرح کنم: اقتصاد فقط می‌تواند چیزهایی را در نظر بگیرد (به این معنا که دارایِ ارزشِ اقتصادی تلقی کند) که اصطلاحاً کمیاب[۱] باشند. این موضوع در اقتصاد چنان زیربنایی است که می‌توان علمِ اقتصاد را علمِ مطالعه‌ی کمیاب‌ها یا علمِ مطالعه‌ی کمیابی دانست و به جرأت می‌توان گفت که فصلِ مشترکِ همه‌ی نظریه‌ها و مکتب‌های اقتصادی همین مفهومِ کمیابی است. فرقی هم نمی‌کند که این نظریه‌ها از خاستگاهِ عدالت‌گرایی یا نخبه‌گرایی برخاسته باشند یا خیر، تمرکزگرا باشند یا غیرتمرکزگرا و … مدل‌ها و نظریه‌های مختلفِ اقتصادی در این خصوصیت مشترک هستند که فقط آن‌چه کمیاب است را می‌توانند مشاهده، اندازه‌گیری، بررسی یا تحلیل کنند.

۲

در اثرِ نگاهِ رو به گسترشِ اقتصادی و تبدیلِ حوزه‌های بیشتری از معیشتِ انسان به زیرمجموعه‌ی اقتصاد، چند اتفاقِ اساسی رخ می‌دهد.

اولین اتفاق به این نکته مربوط می‌شود که در اقتصاد آن‌چه کمیاب تلقی نمی‌شود، فاقدِ ارزشِ اقتصادی تلقی می‌شود. همان‌طور که گفتم این موضوع به ذاتِ نگرشِ اقتصادی مربوط می‌شود و نه به نوعِ نگرشِ اقتصادیکی که انتخاب کرده باشیم. به عنوانِ مثال، اگر هوایی که تنفس می‌کنیم به خاطرِ وافِر بودنش در جوِ زمین کمیاب تلقی نشود (که تا همین چندی پیش نمی‌شده است)، به تبعِ آن ارزشِ اقتصادی ندارد. بنابراین، مادامی که هوا کمیاب نشده باشد، از نظرِ منطقِ اقتصادی اشکالی ندارد که آلاینده‌های‌مان را در آن تخلیه کنیم. آلاینده‌ها معمولاً به واسطه‌ی تولید، ارائه‌ یا مصرفِ کالاها یا خدمات (=دارایِ ارزشِ اقتصادی) ایجاد می‌شوند. مشابهِ همین بحث را درباره‌ی اقیانوس‌ها و به معنایی کلی‌تر درباره‌ی همه‌ی منابعِ مشترک که معمولاً کمیاب در نظر گرفته نمی‌شوند نیز می‌توان کرد.

دوم این‌که گسترشِ حوزه‌ی اقتصاد روز به روز حوزه‌های غیرِکمیابِ دیروز را به حوزه‌های کمیابِ امروز تبدیل می‌کند.

یک دلیل‌اش این است که از نظرِ اقتصادی، راهِ حلِ اصلاحِ تأثیرهای نامطلوبِ فعالیت‌هایِ اقتصادی، گسترشِ حوزه‌ی اقتصاد است. اگر تا دیروز، هوا به واسطه‌ی وافر بودنش در حوزه‌ی اقتصاد لحاظ نمی‌شد (دیده نمی‌شد، چون ارزشِ اقتصادی نداشت)، امروز که هوا در خطرِ آلودگی قرار گرفته باید آن‌را واردِ حوزه‌ی اقتصاد کرد (برایِ این‌که بتوان آن‌را دید باید برایش ارزشِ اقتصادی قائل شد، یعنی باید فرض کرد که کمیاب است). به این ترتیب، منطقِ تمامیت‌خواهِ اقتصادی، برایِ حلِ مشکلاتی که ایجاد کرده‌ است، گسترش و تقویتِ خود را تجویز می‌کند.

اما تلاش برایِ حلِ مشکلاتِ ایجاد شده در اثرِ فعالیت‌های اقتصادی تنها دلیلِ تبدیلِ حوزه‌های غیرِکمیابِ دیروز به حوزه‌های کمیابِ امروز نیست. دلیل دیگری نیز برایِ گسترشِ حوزه‌ی کمیابی و بلعیدنِ حوزه‌ی غیرکمیاب‌ها وجود دارد: می‌دانیم که منطقِ اقتصادی سعی دارد ارزش‌های اقتصادیِ موجود را حفظ کند یا مقادیرِ بیشتری از آن‌ها را تولید کند. با توجه به این‌که حوزه‌هایِ غیرِکمیاب فاقدِ ارزش‌ِ اقتصادی محسوب می‌شوند، اقتصاد برایِ گسترشِ خود، چاره‌ای ندارد جز این‌که سعی کند حوزه‌هایِ بیشتری را کمیاب کند. بنابراین، گسترشِ کمیابی به حوزه‌های روزافزونی از زندگیِ فردی و اجتماعیِ انسان نتیجه‌ی ذاتیِ زندگی در عصرِ اقتصاد است.

به عنوانِ مثال در سراسرِ تاریخ و در همه‌ی فرهنگ‌های انسانی، فرایندِ رشدِ خردسالان و نوجوانان، به جز در مواردیِ حاشیه‌ای، وابسته به استفاده از کالاها یا خدماتِ اقتصادی نبوده است. انسانِ خردسال با بهره‌گیری از حمایت‌های پدر و مادر و اقوام که امری کمیاب (و در نتیجه اقتصادی) نبود رشد می‌کرد و بالغ می‌شد. این فرایند به میزانِ زیادی خود به خودی و خودبسنده بود. اما با ظهورِ عصرِ اقتصاد در قرن‌های اخیر در اروپا و گسترشِ روزافزون آن در سراسرِ جهان، فرایندِ رشدِ کودکان بدونِ بهره‌گیری از کالاها و خدماتِ کمیاب امکان‌پذیر نیست. از نیازِ خانواده به خدماتِ گاه پیچیده‌ی پزشکی گرفته (فرضاً برایِ به دنیا آوردنِ نوزاد و مراقبت‌های مربوط به آن) تا نیازِ خانواده به استفاده از انواعِ خدماتِ حرفه‌ایِ مانندِ مهدِ کودک و مدرسه برایِ رشد و تربیتِ کودک و همین‌طور جبرانِ وقت‌تنگیِ پدر و مادر که به واسطه‌ی اشتغال موردِ نیاز در سایرِ مقاصدِ اقتصادی ایجاد شده است و به آن‌ها امکانِ حضور در کنارِ فرزندشان را نمی‌دهد (زمان و توجهی که می‌توانند به فرزندشان اختصاص دهند را کمیاب کرده است).

به این ترتیب است که در عصرِ اقتصاد، به معنایِ دورانِ سلطه‌ی نگرشِ اقتصادی بر زندگیِ اجتماعیِ انسان، نظامی از کمیابی‌های در هم تنیده شکل می‌گیرد که نیازهای جدیدی ایجاد می‌کند که ظاهراً فقط به کمکِ دسترسی به خدمات و کالاهایِ کمیابِ دیگر برطرف می‌گردند و این چرخه‌ی افزایشِ‌ کمیابی و نیاز همین‌طور ادامه می‌یابد و قلمروِ اقتصاد به حوزه‌های بیشتری و بیشتری گسترش می‌یابد.

۳

اما آیا گسترشِ‌ قلمروِ اقتصاد مشکل‌زاست؟

نشانه‌هایی وجود دارد که پاسخِ سوالِ فوق مثبت است.

یکی این‌که برایِ برطرف ساختنِ نیازهایِ روزافزونِ انسانِ مقیمِ عصرِ اقتصاد، به منابعِ [یعنی آن‌چه به صورتِ بالفعل یا بالقوه دارایِ ارزشِ اقتصادی است] بیشتری نیاز است. اما منابع، که بنا به تعریف در حوزه‌ی اقتصاد قرار دارند و در نتیجه کمیابند، محدود نیز هستند[a]. بهره‌برداری نامتوازن از منابعِ محدود آن‌ها را تحلیل می‌برد، در نتیجه، گسترشِ منابع به حوزه‌های جدیدتر لازم می‌شود: حوزه‌های بیشتری از منابعِ مشترک در طبیعت و جامعه به حوزه‌ی منابعِ اقتصادی وارد می‌شود. اما این یک به اصطلاح فیدبکِ مثبت است که نمی‌تواند بدونِ ایجادِ ناپایداری برایِ مدتی طولانی ادامه یابد.

اما ایرادِ دیگرِ سلطه‌ی روزافزونِ نگرشِ اقتصادی بر انسان به تصویری که از یک جامعه‌ی خوب داریم مربوط می‌شود. اگر یک جامعه‌ی خوب را جامعه‌ای بدانیم که نظامی فاقدِ سلطه‌جویی است و افرادِ روزافزونی در آن سرزنده و دارایِ حسِ آزادی، خودبسندگی و خودمختاری هستند، در این صورت وابستگیِ بیش از حد به مصرفِ کالاها و خدماتِ کمیاب، تخریب‌گرِ چنین تصویری است. چرا که وابستگی روزافزونِ افراد به خدمات و کالاهای اقتصادی، تواناییِ طبیعی و فرهنگیِ آن‌ها را در رابطه با هنرِ زیستن از آن‌ها می‌گیرد. مهم نیست این افراد به واسطه‌ی تأمینِ اقتصادیِ نیازهای‌شان تا چه حد در این تصور غوطه‌ور باشند که آزاد یا خودمختار هستند، مادامی که از عهده‌ی ابتدایی‌ترین اموراتِ خود بدونِ تکیه بر مصرفِ خدمات و کالاهایِ مدرن برنیایند، در واقع موجوداتیِ ضعیف و وابسته و در نتیجه غیرسرزنده هستند. جامعه‌ای مملو از انسان‌های ضعیف و وابسته با تصویرِ بالا از یک جامعه‌ی خوب در تضاد است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. scarce 


  1. توجه داشته باشید که عکسِ این نکته لزوماً صادق نیست، یعنی آن‌چه محدود است لزوماً کمیاب نیست، چرا که کمیابی یک مفهومِ اقتصادی و در نتیجه ساخته‌ی ذهنیتِ اجتماعیِ ماست در حالی که محدودیت یک مفهومِ فیزیکی است. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه