• لطفاً کمی آهسته‌تر مهربان باشید - وقتی یک حادثهٔ طبیعی و در مقیاسِ بزرگ نظیرِ زلزلهٔ اخیر در استان کرمانشاه رخ می‌دهد طبعاً جامعه با قربانیانِ حادثه همدلی می‌کند. مردمِ مهربان در سراسرِ ایران—و جهان—سعی می‌کنند به سهمِ خود به بازماندگانِ حادثه کمک کنند. اما این کمک‌ها چه وقت و چگونه لازم هستند؟ من در مقابلِ همهٔ انسان‌هایی که قلب‌شان برای کمک کردن به دیگران می‌تپد تعظیم می‌کنم و دست‌شان را می‌بوسم؛ و با این‌حال اجازه می‌خواهم یک نکتهٔ مهم را با شما مطرح کنم. شاید شما هم در آن حقیقتی را بیابید.
  • خیانت در عینِ خلوص - افراد معمولاً برایِ کسی که مخصلانه برای دفاع از آرمان‌‌هایِ یک جامعه مبارزه می‌کند و در این راه از جان و مال و آبرویش می‌گذرد احترامِ زیادی قایل هستند. اما همین مبارز، چنان‌چه به آن آرمان‌‌ها خیانت کند از چشمِ همگان می‌افتد و سرزنش و طرد می‌شود. اما چطور ممکن است یک مبارزِ مخلص، کسی که تا دیروز حاضر بود جان و آبرویش را برایِ رسیدن به آرمان‌ها به جامعه تقدیم کند، ناگهان به یک خیانت‌کار تبدیل شود؟
  • دربارهٔ جبر و اختیار - در این جُستار به صورتی کاملاً خلاصه و فشرده به موضوع جبر و اختیار در سطحِ فرد و جامعه می‌پردازم. تزِ کلی من این است که افراد و جوامع، هر دو، همیشه قدری مختار و قدری مجبور هستند، ولی وزن و کیفیتِ اجبارها و اختیارهایشان در زمان‌هایِ مختلف فرق می‌کند.
  • گفت وگو با پریسا - این مصاحبه توسطِ خانمِ فرحِ طاهری با خانمِ فاطمه واعظی (پریسا) که از استادانِ به نامِ موسیقی و آوازِ ایرانی است انجام شده است. این گفتگو بسیار به دلم نشسته است و به همین دلیل هم دوست دارم آن‌را همین‌جا دمِ دستم داشته باشم‌؛ برای مراجعهٔ راحت‌تر در آینده. مطلب همان است که پیش از این در وبلاگِ خانمِ طاهری منتشر شده، فقط آن‌را اندکی ویرایش کرده‌ام.
  • نروژی‌هایی که صندلیِ اتوبوس را با مسلمان‌ها اشتباه گرفتند - این مطلب نوشتهٔ سَم کریس است که به زبانِ انگلیسی در مجلهٔ آمریکاییِ «بَفلِر» منتشر شده و من آن‌را به فارسی ترجمه کرده‌ام. نویسنده با اشاره به یک ماجرایِ واقعی که اخیراً رخ داده، دربارهٔ اسلام‌هراسی و بیگانه‌هراسی می‌نویسد.
  • دربارهٔ کلّ و اجزاء - فرض کنید کارشناسی هستید که قرار است کیفیتِ یک فرشِ احتمالاً بسیار گران‌قیمت را ارزیابی کند. در نقدِ آن فرش به کدام بیشتر توجه می‌کنید: کلّ یا اجزاء؟ کلیّت یا جزئیات؟ کیفیتِ یک اثرِ هنری را چطور؟ آن‌را در کلیّتش جستجو می‌کنید یا در جزئیاتش؟ به همین نحو می‌توان سؤال‌هایِ مشابهی طرح کرد: ارزشِ یک کالایِ صنعتی در کلیّتش است یا در جزئیاتش؟ کیفیت یک غذا به کلیّت آن مربوط است یا جزئیاتش؟ کیفیتِ یک تحقیقِ علمی در کلیّتِ روش و نتایجِ حاصله‌اش است یا در جزئیاتِ آن؟ اعتماد و اعتباری که به تدریج بینِ دو انسان شکل می‌گیرد بیشتر مبتنی بر اندیشه‌ها و گفتارها و رفتارهایِ کلّیِ آن‌هاست یا جزئیاتِ آن‌ها؟ کیفیتِ زندگی در یک شهر بیشتر تابعِ خصوصیت‌هایِ کلّیِ حاکم بر زندگیِ مدنی در آن شهر است یا جزئیاتِ آن؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که هر روز و به شکل‌هایِ مختلف با آن‌ها مواجه می‌شویم. در این نوشته سعی می‌کنم با نگاهی نظری و ذکرِ چند مثال پاسخِ این پرسش‌ها را بدهم.
  • دربارهٔ موفقیت - جامعه‌ای را تصور کنید که در آن همهٔ افراد—دستِ کم از لحاظِ نظری—می‌توانند موفق باشند، بدونِ این‌که موفقیت عده‌ای به معنایِ نابودی و شکستِ دیگران باشد. افرادی را تصور کنید که موفقیتِ خود را در شکستِ دیگران جستجو نمی‌کنند… این‌ تصویری آرمانی است، اما لزوماً فریبنده و کاذب نیست. همه چیز به این بستگی دارد که «موفقیت» را چطور تعریف کنیم: آیا آن‌را به صورتِ پدیدهٔ «کمیابی» تعریف می‌کنیم که فقط از طریقِ رقابتِ اقتصادی با سایرِ افراد و شکست دادنِ آن‌ها به دست می‌آید، یا موفقیت را پدیده‌ای اساساً «غیرکمیاب» می‌دانیم که هر فرد می‌تواند خارج از مسیرِ رقابت با دیگران به آن دست یابد؟ اگر اقتصاد را در عام‌ترین شکلِ خود به عنوانِ «علم و مهارتِ مدیریتِ آن‌چه از نظرِ اجتماعی کمیاب تلقی می‌شود» تعریف کنیم، آیا موفقیت پدیده‌ای اقتصادی یا غیراقتصادی است؟
  • دیدارهای‌ هانری‌ کُربَن‌ - این یادداشت توسطِ «داریوشِ شایگان» نگاشته شده که برایِ مراجعهٔ آتیِ خودم این‌جا عیناً تکرار می‌کنم؛ البته بعد از ویرایش و افزودن زیرنویس‌ها و برخی توضیحات کوتاه. این یادداشت خلاصه‌ای است از کتابی که آقای شایگان دربارهٔ هانری کُربن تألیف کرده است: «هانری کربن: آفاق تفکر معنوی اسلام ایرانی؛ داریوش شایگان، ترجمه توسط باقر پرهام؛ نشر فرزان روز ۱۳۹۲».
  • تاریخ از حبسِ تقویم گریزان است - دربارهٔ مفهومِ «تاریخ» و «تاریخی بودن» و مقایسهٔ «وقت» با «زمانِ تقویمی»: "ای‌بسا رویدادهایی ظاهرا کم‌اهمیت و جزئی روزمره که حتی در لحظۀ حدوث هم تاریخی است یعنی حاویِ حقیقتی است که به مرور پرفروغتر می‌شود و بر آیندۀ دور هم اثر می‌گذارد ولیکن امروز درک اهمیتش نیاز به بصیرت دارد. معنای تاریخی بودن یک ملت آن نیست که آن ملت عقبۀ دور و درازی در اعماق زمان تقویمی دارد. «تاریخی بودن» به این معنی است که هم‌اینک «تاریخی هست» یعنی اهل تشخیص است و می‌تواند لابلای روزمره‌ترین رویدادها نیز آن وجه بی‌زمان و بامعنایش را درک کند. تاریخی بودن یعنی در همۀ شئون زندگی امروز از غذا، مناسبات، زبان، تفکر، آیین، باور همۀ آن ارزشی که «به روزگاران» تحصیل شده، منشأ اثر باشد. انسان و جامعۀ تاریخی، امری «درگذشته» نیست بلکه زنده است و تاریخ از خلال روزمره‌ترین وجوه زندگی اوست که به منصۀ ظهور می‌رسد وگرنه گذشته‌ها که گذشته است."
  • سوءِ قصد به دموکراسیِ بومیِ ما - تروریست‌ها امروز در مرقدِ امام و خانهٔ ملت خونِ مردمِ بی‌گناه را ریختند تا کینه و نفرت‌شان را از بالندگیِ دموکراسیِ بومیِ ایران نشان دهند. انتخابِ «مجلسِ شورایِ اسلامی» و «مرقدِ امام خمینی» به عنوانِ محل‌هایِ عملیاتِ تروریستی چه معنایِ دیگری می‌تواند داشته باشد؟
  • رسایی و شیواییِ سکوت - درون‌مایهٔ این نوشته دربارهٔ ارتباط است. ارتباط با دیگری. اما برایِ‌ ارتباط با دیگری باید زبانِ او را دانست. ایلیچ می‌گوید زبان فقط صدا نیست، بلکه صدا و سکوت است و باید هر دو را با هم آموخت. واژه‌ها در دامنِ سکوت جان می‌گیرند و تنها راهِ ارتباطِ عمیق با دیگری یاد گرفتنِ دستورِ زبانِ سکوتِ اوست. اما دستورِ زبانِ سکوت را هرگز نمی‌توان یاد گرفت، اگر که ذهنِ تو سرشارِ از صداهایِ خودت باشد، صداهایی که از خودت، خانه‌ات و سرزمینت حمل می‌کنی. برایِ این‌که بتوانی دیگری را بفهمی، اول باید با خودت غریبه شوی. بیگانه‌ای در هجرت، در غربت، در تبعید. اما این کافی نیست. باید پذیرا و تسلیم سکوتِ دیگری باشی تا این امکان را فراهم آوری که واژه‌هایش در قلبِ تو متولد شوند.
  • سوگند به قلم - هر سال هزاران دانش‌آموزِ اولِ ابتدایی، خواندن و نوشتن یاد می‌گیرند و به اصطلاح «نوسواد» می‌شوند. متنِ زیر را برایِ یکی از نزدیکانم نوشته‌ام که معلمِ تعدادی از این کلاس اولی‌هاست. در مدرسهٔ آن‌ها رسم است که در پایانِ سالِ تحصیلی، یکی از این نوسوادها متنی را با صدایِ بلند برای سایرِ دانش‌آموزان، معلم‌ها و والدین می‌خواند. این متنِ پیشنهادیِ من برای خردادماهِ امسال است. به شما هم پیشنهاد می‌کنم یکی از این نوسوادها را انتخاب کنید و از او بخواهید این نوشته را با صدایِ بلند برایِ دیگران بخواند.
  • چرا در انتخابات ۱۳۹۶ شرکت می‌کنم؟ سه فرضِ کلیدی - این یادداشت را به بهانهٔ انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ ۱۳۹۶ نوشته‌ام. در آن به سه فرضِ کلیدی دربارهٔ سیاست‌ورزی و برخی نتایجِ عملی که از آن‌ها ناشی می‌شود اشاره می‌کنم. این سه فرض عبارتند از «فرضِ انقلابی‌گری» به معنایِ مقاومتِ زیسته‌شدهٔ سیاسی و مدنی در برابرِ ارادهٔ مرگ؛ «فرضِ هیچ‌بودگی» به معنای پذیرفتن کوچک‌بودنِ خود و پرهیز از هر نوع سرسپردگی به دیگران و «فرضِ امیدواریِ بی‌توقع» به معنایِ تنها شیوه‌ای که امکانِ حضورِ انقلابی و کُنشِ سیاسیِ حقیقی و فسادناپذیر را فراهم می‌آورد. وقتی با مجموعهٔ این فرض‌ها به شرایطِ امروز و اوضاعِ زمانه نگاه می‌کنم، قضاوتِ فردی‌ام، من را به شرکت در انتخاباتِ پیشِ رو ترغیب می‌کند. توجه داشته باشید که هدفِ این نوشته ارائهٔ فهرستی عمومی از دلایلی که باید به واسطهٔ آن در انتخابات شرکت کرد نیست، بلکه سعی می‌کند به شکلی بسیار فشرده، فرض‌هایی مبنایی‌ که برایِ من معنایی شخصی و زیسته‌شده دارند را با شما به اشتراک بگذارد.
  • عکاسی در عصرِ نمایش؛ دربارهٔ سه رویداد - عکس، خبر و یادداشت‌هایی دربارهٔ عصرِ نمایش
  • دوستی و سکوت - مجری پرسید: «در تمامِ صحبت‌هایتان با دقت از آوردنِ نامِ او پرهیز کردید. چرا دربارهٔ او حرف نزدید؟» کمی فکر کرد و با لحنی جدی و صمیمی گفت: «ترجیح می‌دهم دربارهٔ دوستانم به شکلی سطحی حرف نزنم.»
  • دو خاطره دربارهٔ ایوان ایلیچ - دو تن از دوستانِ ایوان ایلیچ (پیتر وارشَل و تیری پاکو) از او می‌گویند.
  • از بی‌نهایت تا انقلاب - «بی‌نهایت» که اغلب آن‌را با علامتِ ∞ نشان می‌دهند یکی از شگفت‌انگیزترین مفاهیمی است که در ریاضی به کار برده می‌شود. اما آیا رابطه‌ای میانِ بی‌نهایت‌بودگی و انقلابی‌گری وجود دارد؟ در این نوشته دست به یک تجربهٔ فکری می‌زنم و نشان می‌دهم که پذیرفتن این‌که بزرگی پیچیدگی‌های جهان از جنسِ بی‌نهایت است، به نتایجی عمیقاً انقلابی منتهی می‌شود.
  • گفتگو با عباس کیارستمی: شعر را باید مصرع‌-‌مصرع نوشید - همسرم این گفتگو را که توسط پرویز جاهد با عباس کیارستمی انجام شده به من معرفی کرد و از خواندش بسی لذت بردم، این‌قدر که دوست دارم متن را این‌جا دمِ دستم داشته باشم. ظاهراً این مطلب اولین بار در سایت رادیو زمانه منتشر شده است. مطلب همان است، فقط آن‌را اندکی ویرایش کرده‌ام.
  • گاو فالاریس مدرن - ... صحنه را مجسم کنید که حتماً به لطف این خلاقیت‌های ظریف معرکه‌ای تماشایی بوده است. علاوه بر اشراف، توده‌ها نیز جمع می‌شدند تا با چشمی ترسان و چشمی مشتاق مراحل آن‌را دنبال کنند: حالا محکوم را آوردند، حالا او را وارد گاو برنزی می‌کنند، حالا درب فلزی گاو را می‌بدند، حالا در دماغ گاو عود کار می‌گذارند، حالا آتش را زیر گاو روشن می‌کنند،‌ حالا باید منتظر صدای موسیقی گاو باشیم. آیا صدای محکوم شنیده خواهد شد؟ اگر از هوش رفته باشد چطور؟ و … و … و …
  • آینه‌خانه - این مجموعهٔ اشعار ترتیبِ‌ معینی ندارند، اگر چه هر شعر با یک عدد مشخص شده است. این پست شامل اشعار شمارهٔ ۲۱ تا ۲۵ است.
  • اشتیاق - این مجموعهٔ اشعار ترتیبِ‌ معینی ندارند، اگر چه هر شعر با یک عدد مشخص شده است. این پست شامل اشعار شمارهٔ ۱۶ تا ۲۰ است.
  • دونالد ترامپ ۲ - ایدهٔ این نوشته برگرفته از یادداشتی است که توسط یک مربی شطرنج نوشته شده و در آن سعی کرده رفتار سیاسی دونالد ترامپ را به کمک بازی شطرنج شرح دهد. می‌توانید این یادداشت را با نوشتهٔ قبلی‌ام دربارهٔ پدیدهٔ ترامپ مقایسه کنید.
  • فرار مغزها - همه می‌دانیم که پدیدهٔ موسوم به «فرار مغزها از کشور» پدیده‌ای شوم و ویران‌گر است. جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از افراد برخوردارش رویاهایشان را در داخل آن جستجو نکنند و برای تحقق زندگی بهتر چشم به آن‌سوی مرزهایش داشته باشند حتماً بحران‌زده است. اما روی‌کرد مناسب در قبال این پدیده چه می‌تواند باشد؟ آیا بازگشت مغزها به کشور تحت هر شرایطی خوب است؟
  • دونالد ترامپ - یکی از دلایل ترسناک بودن ترامپ رفتار ظاهراً ناشیانه، مرتجعانه و غیرقابل پیش‌بینی اوست. شکی نیست که ترامپ واقعاً هم هر سه خصوصیت را نمایندگی می‌کند. اما او را نمی‌توان به آن‌ها تقلیل داد. پدیدهٔ ترامپ به مراتب پیچیده‌تر و چند لایه‌تر است. او بازی‌گر ماهری است که اکنون به عنوان عالی‌ترین مقام یکی از تأثیرگذارترین کشورهای جهان در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی و فرهنگی ظاهر شده است. در نتیجه مبارزهٔ موثر با او نیازمند دقت نظر و خلاقیت ویژه‌‌ای است. در این‌باره حرف بسیار است، اما به هر حال باید از جایی شروع کرد. این نوشته در این راستاست.
  • در تبعید - این مجموعهٔ اشعار ترتیبِ‌ معینی ندارند، اگر چه هر شعر با یک عدد مشخص شده است. این پست شامل اشعار شمارهٔ ۱۱ تا ۱۵ است.
  • استعارهٔ من - این مجموعهٔ اشعار ترتیبِ‌ معینی ندارند، اگر چه عنوانِ هر شعر با یک عدد مشخص شده است. این پست شامل اشعار شمارهٔ ۶ تا ۱۰ است.
  • سین، مثلِ سعادت - این پنج شعرِ کوتاه برگرفته از وقایع و افکارِ این‌روزهایم هستند. این مجموعه ترتیبِ‌معینی ندارد، اگر چه عنوانِ هر شعر با یک عدد مشخص شده است.
  • دو وسوسه‌ی فکریِ شایع و خطرناک - در این نوشته دو نوع وسواسِ فکریِ شایع و خطرناک را معرفی می‌کنم که آن‌ها را وسواسِ فوریت و وسواسِ دوردست نامید‌ه‌ام.
  • ناتوانیِ بنیادینِ روشن‌فکرانِ معاصر - در جهانِ معاصر فردِ متعلق به توده در دریایِ نُمودها—از یک‌سو پدیده‌ها و از سویِ دیگر اسطوره‌هایِ روشن‌گر—غرق می‌شود. اما وضعیتِ روشن‌فکر نیز چندان بهتر از او نیست. تجربه‌ی روشن‌فکرِ معاصر تلفیقی از ناامیدی از درکِ واقعیت، تسلیم به فن‌محوری و ناتوانی در ارتباط و درکِ دیگری است.
  • زندانِ استعاره‌ها - بنیادِ زبان و تفکر استعاره است و نادیده گرفتنِ این نکته به بنیادی‌ترین نوعِ اسارت می‌انجامد.
  • ناهمرنگی و رسوایی - همرنگی پیش‌فرضِ شکل‌گیری و قوامِ جامعه است، در حالی‌که ناهمرنگی امکانِ بروزِ فردیت است. اما فردِ ناهمرنگ همیشه در معرضِ تردید و رسوایی قرار دارد.
  • رویایِ دائمیِ انسانِ معاصر - سرگشتگیِ انسانِ معاصر را حد و مرزی نیست. موضوعِ مهم، همه‌گیر و ناخودآگاهِ عصرِ حاضر را باید در ناتوانیِ عمومی در درکِ واقعیت‌هایی دانست که دنیا آشکار می‌کند. مردم از مشاهده و درکِ اجزایِ واقعیِ دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم عاجز هستند. این ناتوانی به ویژه در حوزه‌ی فکری و ذهنی محسوس است. تو گویی مکانیسمی نامرئی در کار است که مانع از آگاهی می‌شود و مردم را به طردِ ناخودآگاهِ واقعیت یا فرار به دنیایِ غیرِواقعی وادار می‌کند. یکی از خطرناک‌ترین خصوصیت‌هایِ دورانِ معاصر این نکته است که مردم روز به روز از واقعیت‌ها فاصله می‌گیرند و به چیزی جز «نُمودها» توجه نمی‌کنند. آن‌چه می‌بینند نُمود است، آن‌چه می‌شنوند نُمود است، آن‌چه به آن باور دارند نُمود است. آن‌ها در نُمودها و با نُمودها زندگی می‌کنند و به خاطرِ‌ نُمودها می‌میرند. واقعیت ناپدید شده است؛ واقعیتِ خودِ مردم و واقعیتِ چیزهایِ پیرامون‌شان.
  • گفتگوی پاکیزه: یک دعوتِ غیرمستقیم - در یک بحث می‌توان به شیوه‌های متعددی تقلب کرد. در این نوشته مجموعه‌ای نسبتاً کامل از شیوه‌های تقلب در بحث را با الهام از کتابِ «منطقِ بی‌نقص» به زبانی ساده و کوتاه گردآوری کرده‌ام. احتمالاً در این نوشته الگوهایی آشنا را تشخیص خواهید داد. حتماً مواردی پیش آمده که قربانیِ این تکنیک‌ها شده باشید و متاسفانه به احتمالِ زیاد شما هم برخی از آن‌ها را جایی دور یا نزدیک، آگاهانه یا ناآگاهانه به کار گرفته‌اید. با این‌حال این متن دعوتی غیرمستقیم است به گفتگوی پاکیزه که قلبِ آن حسنِ نیت، مطالعه، تعمق، صبوری، فروتنی و گوش دادن است. امیدوارم خواندنِ این متن باعث شود از این‌ روش‌ها کمتر استفاده کنید و اگر مخاطبتان از آن‌ها استفاده کرد با لبخند او را به گفتگویِ پاکیزه دعوت کنید. نوشته‌هایِ زیر ترتیبِ معینی ندارند و هر جمله که به «.» ختم شود یک تکنیکِ مجزاست. این تکنیک‌ها هر کدام نامِ تخصصیِ معینی دارند که به خاطرِ روانی و سادگیِ متن از آوردنِ آن‌ها پرهیز کرده‌ام. در ضمن برایِ خوانشِ راحت‌تر هر چند خط را در یک بندِ مجزا ذکر کرده‌ام، اما به واقع کلِ متن یک بندِ واحد است.
  • دکترا - چند بازتابِ کوتاه به مناسبت پایانِ دوره‌ی دکترایم.
  • نظمِ شخصی به مثابهِ یک سلوک - آیا داشتنِ نظمِ شخصی با رفتارِ فی‌البداهه در تناقض است؟ فضلیتِ نظمِ شخصی در چیست؟
  • انواعِ فمینیسم: صنعتی، میسیونری، صنفی و بومی - این یادداشت در ادامه‌ی متنِ قبلی به نام «» نوشته شده و به تعریفِ دقیق‌ترِ انواعِ گرایش‌های فمینیسم می‌پردازد و چهار گرایشِ اصلی فمینیسم را به نامِ فمینیسمِ صنعتی، فمینیسمِ موسیونری، فمینیسمِ صنفی و فمینیسمِ بومی از هم تفکیک می‌کند.
  • یک ساعتِ پُر برکت - روایتِ یک ساعتِ پر برکت.
  • اقلیتِ خلاق و ظهور و سقوط تمدن‌ها - تمدن‌ها چطور ظهور می‌کنند و قدرت می‌گیرند و چطور ضعیف شده یا سقوط می‌کنند؟ در این یادداشت درباره‌ی نظریه‌ی آرنولد توین‌بی می‌خوانیم.
  • فمینیسم و معضلِ بزرگِ آن - فمینیسم به معنای آرمانیِ آن یعنی برابری زن و مرد یک ایده‌ی همگن و توافق شده نیست، بلکه ما با چندین نوع فمینیسم سر و کار داریم که در رابطه با جریان‌هایِ مختلفِ اجتماعی شکل گرفته‌اند. معضلِ بزرگِ اغلبِ گفتگوها درباره‌ی فمینیسم این است که این جریان‌های مهم را تشخیص نمی‌دهد و در نتیجه مخاطب را نسبت به خود سردرگم می‌کند. برای درک بهتر انواع فمینیسم بهتر است دست کم سه نوع واکنشِ اجتماعی برای رفع تبعیض را از هم تفکیک کنیم.
  • نرخِ رشدِ نمایی و یک توهمِ مرسوم - توابع نمایی اغلب ما را فریب می‌دهند. در این پست به کمک چند نمودار به یکی از این فریب‌هایِ متداول اشاره می‌کنم.
  • سه شرطِ کلیدیِ توسعه - سه شرطِ اساسیِ توسعه عبارتند از: کارآیی، هم‌سازی و کفایت.
  • سیاستِ انقباض و هم‌گرایی - در یادداشت‌ِ قبلی توضیح دادم که توسعه، به معنایِ مرسومِ آن، در تعارضِ ساختاری با عدالت است. به این معنا که این نوع توسعه را «نمی‌توان» در سراسرِ جهان و برایِ همه‌ی ساکنانِ زمین گسترش داد. مطابقِ محکِ اخلاقیِ کانت، آن‌چه که به وضوح قابلِ تعمیم به همه‌ی جهان نباشد غیرِاخلاقی است. اما آیا می‌توان راهی اخلاقی پیش‌ِ رویِ طرف‌دارانِ توسعه گذاشت؟ البته. راهِ حل وجود دارد و بسیار هم ساده و منطقی است. اما اجرا کردنِ آن نیازمندِ نوعی هماهنگی و اراده‌ی جمعی است که نظیرش را به دشواری می‌توان در تاریخ سراغ گرفت. این راهِ حل چنین است: به جایِ تلاش برای یافتنِ «یک نسخه‌ی جهانی» که برایِ همه‌ی جوامع قابل اجرا باشد، نسخه‌های مختلفی برایِ توسعه‌ی «کشورهایِ صنعتی» و «کشورهایِ غیرصنعتی» در نظر بگیریم. البته موضوع فقط به کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی ختم نمی‌شود. بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی نیز به جمعِ مرفهانِ پرمصرفی پیوسته‌اند که ردِپایِ اکولوژیکِ آن‌ها کمتر از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی نیست. به همین نحو، بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ‌ صنعتی چندان پرمصرف نیستند. نسخه‌ی توسعه برای این گروه از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی، با نسخه‌ی هم‌وطنانِ کم‌مصرف یا پرمصرف‌شان فرق می‌کند. اسم این نسخه‌ی دوگانه که «امکان» دست‌یابی به عدالتِ …
  • دوراهیِ توسعه و عدالت - چالش بزرگ توسعه این است که نمی‌تواند در سراسر جهان گسترش یابد، در نتیجه اصرار بر توسعه‌ به معنای کنارگذاشتن ایده‌ی عدالت است.
  • پایه‌های تمدن صنعتی - چه اروپا در قرن نوزدهم به قدرتی جهانی تبدیل شد، در حالی که کشوری نظیر چین که تا اواسط قرن هیجدهم وضعیتی شبیه کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی داشت چنین نشد؟
  • آن‌چه چوپانِ دروغ‌گو به ما نمی‌آموزاند - همه‌ی ما با داستانِ چوپانِ دروغ‌گو آشنا هستیم. روایتِ چوپانی که چندین بار به دروغ فریادِ «گرگ آمد!» سرداد و مردمانِ کمک‌رسان را نسبت به صداقتش چنان بدبین کرد که عاقبت وقتی گرگ‌ها واقعاً آمدند کسی به امدادش نشتافت و گرگ‌ها گوسفندهایِ مردم را تکه پاره کردند. نیتِ اصلیِ این داستان ترویجِ صداقت و راست‌گویی است. اما توجه داشته باشید که می‌توان داستان را به گونه‌ای دیگر نیز تصور کرد: در این یادداشت به آن‌چه این داستان به ما نمی‌آموزد می‌پردازم.
  • سیاره‌هایی که هرگز استعمار نخواهیم کرد - استفان هاوکینگ می‌گوید بشر برایِ نجاتِ خود از خطر خودساخته‌ی انقراض، باید به فضا سفر کند و سیاره‌های دیگر را استعمار کند. شاید او نمی‌داند که ما قرار است رویِ زمین باقی بمانیم و آینده‌مان همین‌جا رویِ زمین، و نه در آسمان، رقم خواهد خورد؟
  • نشانه‌ای شوم - روزی که زادن به کاریِ‌ ترسناک تبدیل شود چگونه روزی است؟
  • انسان‌هایِ تک‌داستانی - انسانِ تک‌داستانی به این متعقد است که همه‌ی مشاهداتِ خود را باید توسطِ الگویِ اخلاقیِ یا نظریِ یک داستان توصیف کند. او برایِ همه‌ی مشکلات یک نسخه تجویز می‌کند.
  • سوگواری - سوگواری، یادآوری است؛ یک یادآوریِ ویژه. یادآوریِ نه آن‌چه که صرفاً بوده است، بلکه آن‌چه که از دست رفته ولی می‌توانسته هنوز باشد. غایبی که می‌توانست حاضر باشد؛ اما زنجیره‌ای از رویدادهایِ تراژیک او را به غایب تبدیل کردند. سوگواری به معنایِ در اندوهِ آن‌چه که تغییر کرده یا از دست رفته نشستن نیست. خیلی چیزها از دست می‌روند یا تغییر می‌کنند؛ دیروز گذشته و امروز نیز خواهد گذشت، رودخانه مدام منقلب می‌شود و خورشید غروب می‌کند. با این‌حال من در سوگِ رودخانه‌ی پیشین یا خورشیدِ دیروز نمی‌نشینم. این‌ها فی‌نفسه، شایسته‌ی سوگواری نیستند چون ما آن‌ها را فقدان‌هایی که می‌توانستند فقدان نباشند تلقی نمی‌کنیم. کسی برایِ درگذشتِ زن‌ها و مردهایِ کهن‌سالی که پیمانه‌ی عمرشان لبریز شده بود سوگواری نمی‌کند؛ اما عمیق‌ترین سوگواری‌ها برایِ درگذشتگانِ جوان، آن‌‌ها که می‌توانستند سال‌ها زندگی کنند و نکردند، برگزار می‌شوند. مرگِ یک جوان فقدانی عمیق است و سوگواری این نکته را به حاضران یادآوری می‌کند. ما در سوگِ نظم‌ها، خوبی‌ها یا زیبایی‌های از دست رفته‌‌ای که می‌توانستند از دست نروند می‌نشینیم و فقدانِ آن‌چه می‌توانست حاضر باشد را به خود و به یکدیگر یادآور می‌شویم. از آن مهم‌تر، ما در سوگِ فقدانی که خود را در ایجادِ آن سهیم می‌دانیم می‌نشینیم؛ به مثابهِ گناه‌کار، شریکِ جرم یا نادم. سوگواری یادآوریِ …
  • سلطه بر طبیعت یا فروتنانه تن به محدودیت‌ها دادن؟ چرا انسان ابزار می‌سازد؟ - چرا انسان ابزار می‌سازد؟ فلسفه‌ی ابزار یا تکنولوژی چیست؟ نگاهِ غالب در فلسفه‌ی غرب این است که انسان به واسطه‌ی ابزارسازی در جستجوی سلطه بر طبیعت است. با این‌حال، این تنها نگاهِ فلسفی‌یی نیست که نسبت به ابزارسازیِ انسان وجود داشته است. برایِ شناختِ این دیدگاه، باید به قرن دوازدهم و فیلسفوفی به نام هیوی سنت ویکتور برویم.
  • زن و مردی که تابویِ بزرگِ مدرنیت را شکستند - زوج آمریکایی که تصمیم گرفته‌اند به شیوه‌ی ویکتوریایی زندگی کنند یکی از تابوهایِ بزرگِ مدرنیت را شکسته‌اند.
  • در جستجویِ معنایی که وجود ندارد! - جایی در اعماقِ ذهن و قلب‌مان پیش‌فرضی نهفته داریم که بر اساسِ آن جهان یک ساختمانِ نظام‌مند و عادل است. اما رویدادها در اغلبِ موارد مسیرِ خود را طی می‌کنند، بی‌آن‌که دلیلی قابلِ درک یا معنایی قابلِ وصف داشته باشند.
  • محدودیت با کمیابی فرق می‌کند! - دو مفهومِ کمیابی و محدودیت اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند و دقتِ کافی برای درک تفاوت بینِ آن‌ها مبذول نمی‌شود. در این یادداشت به اهمیت تفکیکِ این دو مفهوم از یکدیگر اشاره می‌کنم.
  • رویایِ انسانِ مدرن: هر انسان، یک برده‌دار - انسانِ مدرن، همچون نیاکانش در رویایِ جایگزین کردنِ کارِ خود توسطِ برده‌گان به سر می‌برد. اما به جایِ استفاده از بردگانِ انسانی یا حیوانی، او سعی دارد ماشین را به برده‌ای جهانی تبدیل کند تا بتواند رویایِ «هر انسان یک ارباب» را عملی سازد. با این‌حال، او اسیرِ منطقِ جبارِ ماشین‌ها می‌شود و خود به برده‌ی این اربابِ نوظهور بدل می‌گردد.
  • در ستایشِ ابهام - انسان مدرن علاقه‌ی عجیبی به زدودنِ ابهام از همه‌ی امور دارد، و آن‌چه را که نتواند نامبهم کند تخریب می‌کند یا از حوزه‌ی فکر و نظرش حذف می‌کند. او این کار را به کمکِ علم و اقتصاد انجام می‌دهد و به کمکِ آن‌ها این افسانه را تقویت می‌کند که همه‌ی پدیده‌ها را می‌تواند به زیرِ یوغِ خود در آورد. این‌گونه است که انسانِ مدرن مغرور، تمامیت‌خواه و خشن می‌شود.
  • کُرسی: آن‌چه که توسعه با آن دشمن است - کُرسی نماینده‌ی فرهنگی است که ریشه در تاریخ و جغرافیای بومی دارد و یکی از کارآمدترین و ساده‌ترین روش‌هایِ گرم نگاه‌ داشتنِ فضایِ زندگی و استراحت در فصولِ سرد است. اما چه چیز دشمنِ کُرسی است و کمر به حذفِ کُرسی و ذهنیتی که نمایندگی می‌کند بسته است؟
  • رقصِ بارانِ انسانِ مدرن - انسانِ مدرن در در توهمِ مسئولیت‌ها و توانایی‌هایش غرق شده است. او نسبت به ناتوانیِ مناسکِ رقصِ بارانِ مدرنی که در آن مشارکت می‌جوید در ایجادِ تغییراتِ ادعایی‌شان نابیناست.
  • پایداری بدونِ توسعه نه! - اصطلاحِ «توسعه» یا نسخه‌ی جدیدتر آن به نامِ «توسعه‌ی پایدار» را زیاد می‌شنویم. سیاست‌مداران، دانشمندان و صنعت‌گران از طیفِ چپ گرفته تا راست از ضرورتِ توسعه سخن می‌گویند. آن‌ها که روشن‌فکرترند و چالش‌های زیست‌محیطی و اجتماعی وابسته به «توسعه» را بهتر می‌دانند، گاه از «توسعه‌ی پایدار» سخن می‌گویند، بی‌آن‌که همیشه متوجه این نکته باشند که توسعه‌ی پایدار میراث‌دارِ توسعه است و مفهومِ عمیقاً جدیدی نیست. اصطلاحات و مفاهیمِ توسعه‌‌محور آن‌قدر در ادبیاتِ فرهنگی و سیاسیِ ما رخنه کرده‌اند که گاه به صورتِ ارزش‌هایی بدیهی تلقی می‌شوند. اما نقدهایی عمیق به مفهومِ توسعه وارد است که اغلبِ آن‌ها را می‌توان به توسعه‌ی پایدار هم وارد دانست. این نوشته که توسطِ یکی از بارزترین منتقدانِ توسعه نوشته شده خلاصه‌ای از تاریخِ تحولاتِ مفهومِ توسعه ارائه می‌دهد.
  • آغازِ دورانِ سیستم؛ خداحافظی با انسانِ ابزارمند - ایوان ایلیچ معتقد است که دهه‌های پایانی قرنِ بیستم، آغازِ دورانِ نوینی است که «سیستم» استعاره‌ای جامع از خصوصیت‌هایِ آن است.
  • انسان‌هایِ ماشینی، ماشین‌هایِ انسانی - توسعه‌ی علومِ و فن‌آوری‌های مدرن روز به روز تصویرِ ما را از انسان متحول می‌کند؛ تصویری که حکایت از ماشینی‌ شدنِ انسان می‌کند. از آن سو، ماشین‌هایمان روز به روز توانایی‌هایِ انسان‌گونه‌تری پیدا می‌کند. عاقبتِ این روند چیست؟ به نظر نمی‌رسد کسی نگران باشد.
  • خرید یا دور ریختن؛ عدمِ توازنی شوم - دور ریختن از خریدن ساده‌تر است و این یک عدمِ توازنِ شوم است. آیا مسئولانه‌تر نیست که دستِ کم همان دقت و وسواسی را که صرفِ خریدن می‌کنیم، صرفِ زباله‌هایمان کنیم؟
  • تبعیضِ جنسیتی در قلبِ مدرنیت - مدرنیت با حذفِ جنسیت (gender) و تلاش برایِ ایجادِ جنسیتِ واحد (unisex)، نقشِ تکمیل‌کنندگی مرد و زن را تخریب می‌کند و آن‌ها را به رقبایِ اقتصادی یکدیگر تبدیل می‌کند. با این‌کار زن معمولاً ضرر می‌کند، به همین دلیل آرمانِ جنسیتِ واحد که در قلبِ مدرنیت قرار دارد عمیقاً جنسیت‌زده (سکسیست) است.
  • جهلِ نخستین انسانِ مدرن - فرضِ انسانِ مدرن این است که به واسطه‌ی جهلِ نخستین احمق متولد می‌شود، همان‌طور که انسانِ پیش‌مدرن چنین فرض می‌کرد که به واسطه‌ی گناهِ نخستین، گناه‌کار متولد می‌شود. نیازِ انسانِ مدرن به استفاده از کالایی به نامِ «آموزش» به منظورِ رهایی از حماقت بی‌شباهت به نیازِ انسانِ پیش‌مدرن به خدماتِ کلیسا برای رستگاری نیست.
  • زندگی در عصرِ اقتصاد - دورانِ معاصر را می‌توان عصرِ اقتصاد نیز نامید. عصرِ اقتصاد دوره‌ای است که مناسبت‌های اقتصادی سلطه‌ی روزافزونی بر همه‌ی عرصه‌های اجتماعی می‌یابند. در این یادداشت به چند خصوصیت مهم زندگی در عصر اقتصاد اشاره می‌کنم؛ خصوصیت‌هایی که می‌توانند نگران‌کننده و ویران‌گر باشند.