Category archive

خاطرات

خاطرات

برادران کارامازوف

بار اولی که رُمان برادران کارامازوف را خواندم حدودِ بیست سال پیش بود. دورانی که روی دور رُمان خواندن افتاده بودم و به خصوص با علاقهٔ ویژه‌ای برخی از مهم‌ترین آثار داستایِفسکی را مطالعه کردم. امسال بعد از گذشت سال‌ها دوباره آن را خواندم که از چندین جهت تجربهٔ متفاوتی داشتم. برخلافِ دفعهٔ قبل، این‌بار ترجمهٔ انگلیسی آن را خواندم—ترجمهٔ دیوید مگرشَک[۱]David Magarshack. این اولین رُمانِ حجیمی بود که به انگلیسی می‌خواندم و اگر چه سرعتِ خواندم در مقایسه با فارسی کمتر بود، اما می‌دانستم که متنی می‌خوانم که به مراتب بیشتر از ترجمه‌های فارسی چکش‌کاری شده—ترجمه‌های انگلیسیِ معتبرِ آثار کلاسیک به واسطهٔ مخاطبان زیاد و تعدد ویراست‌ها و چاپ‌هایشان معمولاً از کیفیت بالایی برخوردار هستند—و هیچ قسمتی از آن، ولو یک کلمه، زیر تیغ سانسور یا خودسانسوری نرفته است. تجربهٔ بسیار خوبی بود و حالا جسورتر شده‌ام و می‌خواهم چند رُمانِ بزرگِ دیگر را نیز به انگلیسی بخوانم.

اما دربارهٔ خود کتاب بگویم و حسی که خواندن دوبارهٔ آن در من بر انگیخت. می‌توانم بگویم که به غیر از خطوط اصلی داستان، تقریباً همه چیزِ آن برایم جدید بود. این نکته که بیست سال بزرگ‌تر شده‌ام قطعاً در این خوانشِ‌ دیگرگونهٔ من بی‌تأثیر نبوده است. انسان چقدر تغییر می‌کند! به هر حال خامی آن روزگار بود یا پختگی امروز یا چیز دیگر، نمی‌دانم. هر چه بود کتاب این بار با هویتِ کاملاً متفاوتی بر من جلوه کرد و از خواندن آن به شکل غیرقابلِ وصفی خشنود شدم. به جز وقت‌های مطالعه در خانه، کتاب تا مدت‌ها توی کیف همراهم بود و این‌جا یا آن‌جا هر وقت فراغتی پیدا می‌کردم می‌خواندم. گاهی هم که برای پیاده‌روی با جینجر (سگم) بیرون می‌رفتم، کتاب را نیز می‌بردم و همان‌طور که جینجر لابه‌لای بوته‌ها پیِ خرگوش‌ها می‌گشت، با صدای بلند بخش‌هایی از کتاب را دکلمه می‌کردم؛ بعضی بندها را دوباره و سه باره. حین خواندن متاثر می‌شدم، می‌خندیدم، نگران می‌شدم، اشک می‌ریختم یا شکر می‌گفتم، بدونِ این‌که نگران قضاوت جینجر یا خرگوش‌ها باشم! همهٔ کتاب عالی بود و بر خلاف بسیاری از رُمان‌های حجیم هیچ‌ کدام از صفحاتِ کتاب زیاده‌گویی یا کم‌ارزش نبود. با این حال بخش‌هایی نظیر «یک بانوی کم‌ایمان» (کتاب دوم)، «اعترافات یک قلبِ آتشین» (کتابِ سوم)، «برادران با هم آشنا می‌شوند»، «عصیان» و «مفتشِ اعظم» (کتابِ پنجم)، «دربارهٔ جهنم و آتش جهنم»‌ (کتاب ششم)، «پیاز» و «قانای جلیل» (کتاب هفتم)، «شیطان: کابوس ایوان» (کتاب یازدهم) و «دفاعیات، یک استدلالِ دوجانبه» (کتاب دوازدهم) عمق و جاذبهٔ دیگری داشتند که البته تبلورشان فقط به لطف پرداختِ هوشمندانه و استادانهٔ داستایِفسکی در سایر قسمت‌ها امکان‌پذیر شده بود.

بارها پیش آمد که بعد از خواندن یک جمله کتاب را می‌بستم و بی‌هدف راه می‌رفتم. نمی‌دانم برایتان پیش آمده یا نه، اما اگر پیش آمده باشد حتماً می‌فهمید چه می‌گویم. گاهی حقیقتِ درونیِ آثارِ هنری بزرگ آن‌چنان عظیم است و آن چنان غافل‌گیرانه شما را در بر می‌گیرد که ظرف کوچک ذهن و قلب‌تان لبریز می‌شود و دیگر نمی‌توانید به خواندن ادامه دهید. ساعت‌ها و گاه روزها باید سپری شود تا بتوانید آن‌چه در شما ریخته شده است را هضم کنید و اجازه یابید مجدداً به محضر حقیقت بازگردید. و چقدر این حسِ لبریز شدن از حقایقِ عمیقِ انسانی و خدایی، و خلوت کردن با آن‌ها شادی‌بخش و عزیز است.

در حین خواندن بعضی قسمت‌ها گاه به این فکر می‌کردم که چطور یک انسانِ خداناباور می‌تواند با حقیقتِ درونیِ آثار داستایِفسکی مواجه شود و از آن لبریز گردد؟ تجربهٔ خوانندهٔ بی‌ایمان از چنین آثاری حتماً تجربهٔ ناقص و بی‌حیرتی خواهد بود. البته او قطعاً می‌تواند از برخی لایه‌های داستان که به تبیینِ دراماتیک، موشکافانه و زندهٔ شخصیت‌ها در رویارویی انسانی با خودشان و دیگران مربوط می‌شوند بهره‌مند گردد. اما او احتمالاً نخواهد توانست با زیربنایی‌ترین حقایقی که نویسندهْ اثرِ هنری-فلسفی خود را روی آن‌ها بنا کرده ارتباط برقرار کند. این نکته فقط منحصر به آثار داستایِفسکی نیست، بلکه به نظرم انسان‌های بی‌ایمان نمی‌توانند آن‌طور که باید عمقِ آثارِ بزرگِ هنری و فلسفیِ خداباورانه را درک کنند؛ فرضاً یک انسان بی‌ایمان نمی‌تواند—یا نمی‌خواهد—حقیقتِ درونیِ آثارِ مولوی یا حافظ را ببیند، ارج نهد و به آن نزدیک شود. این طور به نظرم می‌رسد که این نوع آثار در عمیق‌ترین لایه‌های خود «توسط قلب‌هایی مؤمن، برای قلب‌هایی مؤمن» سروده شده‌اند و مخاطبان بی‌ایمان به این لایه‌های زیرین راه نمی‌یابند. این درست که آثار داستایِفسکی، مثلِ بسیاری از آثار ماندگارِ دیگر، دربارهٔ انسان هستند و دغدغهٔ او را دارند، اما نکته‌ای که آن‌ها را از بخشِ بزرگی از ادبیاتِ مدرنِ غربی متمایز می‌سازد این است که انسان‌گراییِ داستایِفسکی مبتنی بر نگرشی خداباورانه و مؤمنانه است، در حالی که ادبیاتِ قرنِ بیستم عمدتاً ادبیاتی بی‌خدا و در مجاورتِ پوچی است.

در ادامه به یکی از بخش‌های کتاب اشاره‌ای آزاد می‌کنم، جایی که داستایِفسکی از زبان پدر زوسیما دوزخ را توصیف می‌کند:

دوزخ چیست؟ رنجی است که فرد پس از درک این که دیگر قادر به عشق ورزیدن نیست به آن دچار می‌شود. روزگاری، در گستردهٔ بی‌انتهای وجود—که آن را نمی‌توان با معیارهای زمانی و مکانی سنجید—خداوند به انسان که موجودی با سرشتِ روحانی است این فرصت را داد تا حین حضورش بر زمینِ خاکی بگوید: «من هستم و عشق می‌ورزم.» به او فرصت داده شد تا زندگی زمینی و روزها و فصل‌هایش را تجربه کند و فعالانه عشق بورزد. اما انسان—بعضی انسان‌ها—این هدیه را رد می‌کند، آن را قدر نمی‌شمارد و نسبت به آن بی‌تفاوت می‌ماند. او پس از پایانِ حضور زمینی‌اش قادر خواهد بود شکوفه‌های ابراهیم را که از دل آتش روئیده‌اند ببیند و با وی سخن بگوید. اما آن چه او را رنج می‌دهد این است که او انسان‌هایی را خواهد دید که عشق ورزیده‌اند در حالی‌که او خود هرگز عشق نورزیده است. او با خود خواهد گفت: «حال می‌فهمم و تمنای عشق ورزیدن دارم، اما دیگر هرگز نخواهم توانست کاری شایسته انجام دهم و هیچ ایثارِ از سرِ عشقی از من سر نخواهد زد. زندگیِ من تمام شده، همان‌طور که زمان به انتها رسیده است و در این ابدیت، ابراهیم حتی با قطره‌ای آبِ زندگی‌بخش—موهبتِ زندگیِ زمینیِ پایان یافته—به سراغ من نخواهد آمد تا شعله‌هایِ جان‌‌سوزِ قلبم را، که تمنایِ عشقِ روحانی دارد، سرد سازد. حالا می‌خواهم که با رضایت کامل زندگی‌ام را به دیگران ایثار کنم، اما دیگر قادر به این کار نیستم چرا که زندگی زمینی، یعنی تنها فرصتی که می‌توانستم در آن عشق بورزم و ایثار کنم، برای همیشه تمام شده است و این شکاف بی‌نهایت بزرگ بین آن زندگی و این وجود ابدی هرگز پر نخواهد شد. خیلی‌ها از آتشِ فیزیکیِ جهنم سخن می‌گویند و من واردِ این مقولهٔ رازانگیز نمی‌شوم، اما حتی اگر آتشِ فیزیکی وجود می‌داشت نیز آن‌ها با رغبت آن را می‌پذیرفتند، چرا که دردِ جسمانی‌ به آن‌ها کمک می‌کرد تا دردِ هولناک‌ترِ روحانی‌‌شان را برای لحظاتی فراموش کنند.

  • نقاشی انتخابی بخشی از مجموعهٔ «برادران کارامازوف» اثر آلیس نیل[۲]Alice Neel هنرمند آمریکایی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. David Magarshack 

  2. Alice Neel 

خاطرات

دکترا

۱

سالن متعلق به یک کلیسایِ کوچکِ روستایی بود. این‌جا را انتخاب کرده‌ بودم و دوست داشتم، چون پیرامونِ آن پر از مزرعه و جنگل بود و در حاشیه‌ی یک روستایِ نقلیِ تمیز در نزدیکیِ شهر واقع شده بود. در ضمن، کهنگی و سادگیِ آن به دلم نشسته بود. اما پنجره را که باز کردیم، بویِ کودِ حیوانی در سالن پیچید و ما که میزبان بودیم را به این صرافت انداخت که نکند این بو مهمان‌ها را آزار دهد. در ضمن، کف‌پوش و میزها بویِ کهنگی می‌دادند و آدم نگران می‌شد که نکند میهمان‌ها فکر کنند اتاق برایِ مجلسِ ختم، و نه جشن، مناسب است. با این‌حال، ما، یعنی من و همسرم، بی‌اعتنا به این اضطراب‌هایِ طبیعیِ میزبانان به کارمان ادامه دادیم و سالن را برایِ ورودِ میهمان‌ها آراستیم.

یک ساعت بعد، سلیقه‌ی بانویِ من کارِ خودش را کرده بود. رومیزی‌هایِ سفید همراه‌ با نوارهایِ پارچه‌ای طلایی‌رنگ رویِ میزها پهن شده بود، گل‌دان‌هایی که ساعتی پیش از یک مغازه‌ی دستِ‌ دوم فروشی خریده بودیم در کنارِ پنجره‌ها جای گرفته بودند و گل‌هایِ درشتِ آفتاب‌گردان در آن‌ها لبخند می‌زدند، رویِ میزها شمع‌هایِ کوچکِ معطر روشن شده بودند، و جایِ نشستنِ مهمان‌ها که از قبل درباره‌شان فکر کرده بودیم با کارت‌هایِ کوچکی که رویِ هر میز قرار داشت مشخص شده بود. آشپزخانه نیز مهیا بود. نوشیدنی‌ها در یخچال در حالِ خنک شدن بودند، قهوه‌جوش را آزمایش کرده بودیم و ظرف‌ها و لیوان‌ها را به تعداد و آماده‌ی استفاده چیده بودیم. دیگر محال بود بشود تصور کرد در این سالن قرار است اتفاقی غیر از یک جشنِ شادِ شلوغِ صمیمی رخ دهد. همین‌طور هم شد. دو ساعت بعد سالن پر از مهمان و همهمه‌ بود و اثری از نگرانی‌هایِ میزبانیِ ما باقی نمانده بود. آخرِ شب، در حالی که مهمان‌ها رفته بودند و داشتیم سالن را برایِ تحویل دادن جمع و جور می‌کردیم به این فکر می‌کردیم که همه‌ی نگرانی‌هایمان بی‌مورد بوده. واقعاً چه اهمیتی داشت اگر در لحظاتی چند، قاشق تمام شده بود یا ماهی به همه‌ی میهمان‌ها نرسیده بود؟ مهم این بود که مجلس به شکلی گرم و به یادماندنی برگزار شده بود.

۲

شام تازه صرف شده بود و چند تا از همکارها و مهمان‌ها، به رسمِ غربی‌ها، سخنرانی‌هایِ کوتاهی درباره‌ی من (که سوژه‌ی جشن بودم) کرده بودند. این سخنرانی‌ها اغلب طنزآلود بودند و هر دو یا سه جمله‌شان با انفجارِ خنده‌ی حاضرین همراه می‌شد. اما معمولاً‌ مایه‌ای از حقیقت هم در خود داشتند و اساساً طنزشان از اغراق یا تحریفِ همان نکته‌هایِ واقعی ناشی می‌شد. در کل، سخنرانی‌ها بسته به سلیقه‌ی گوینده‌‌ها و میزانِ شناختشان از من، لحنی صمیمانه‌تر یا رسمی‌تر به خود می‌گرفتند. در میانِ میهمان‌ها یکی از همکاران و استادانِ دانشگاه به نامِ «اس» نیز حضور داشت که چند ساعتِ قبل و در حینِ دفاعِ من، نقشِ مجریِ جلسه را به عهده گرفته بود. او قبلاً هم لطف کرده بود و در چند نوبت پیش‌نویسِ رساله‌ی من را خوانده بود و پیشنهادهایی برایِ بهتر شدنش کرده بود. با این‌حال،‌ او استادِ مستقیمِ من نبود. او مردی میان‌سال با ریش‌هایی بلند و نیمه‌سپید بود که گاه اندکی حواس‌پرت می‌نمود، و با این‌حال گفتارش همیشه رسا، نافذ و متفکرانه‌‌ بود. این خصوصیات، او را تا حدی به الگویی کلیشه‌ای از استادانِ دانشگاه و آکادمیسین‌هایِ قدیمی شبیه می‌کرد. اما گوش دادن به او همیشه لذت‌بخش و جذاب بود، چرا که می‌توانست هر موضوعِ پیشِ پاافتاده‌ای را به شکلی فی‌البداهه و غریزی به صورتِ امری هیجان‌انگیز و مهم جلوه دهد و چشم و گوشِ مخاطبان را مسحورِ خود سازد. خلاصه، چند سخنرانیِ اول که ایراد شدند و در حالی که شاید هیچ‌کس—از جمله خودِ من—پیش‌بینی‌اش را نمی‌کرد، «اس» از جایش بلند شد. سخنرانی‌اش کوتاه و جالب بود، اگر چه به احتمالِ قوی بدونِ آمادگیِ قبلی ایراد شده بود.

«اس» صحبت‌هایش را با ستودنِ سنتِ جشن گرفتن به مناسبتِ اخذِ درجه‌ی دکترا شروع کرد. به عقیده‌ی او این رسم و این گردهم‌آیی نه تنها هیجانی مطبوع به روزمرگیِ کسالت‌بارِ زندگیِ دانشگاهی می‌دهد، بلکه سنتی شایسته است چرا که جشنی است که به مناسبتِ نوعی «دستاوردِ معنوی» برگزار می‌شود. در ادامه او دورانِ تحصیل در مقطعِ دکترا را با شیوه‌هایِ مختلفِ حمل و نقل مقایسه کرد. او دوره‌ی دکترایِ برخی از دانشجویان را به حرکت قطار رویِ ریل شبیه دانست: سفری بی‌دست‌انداز و از پیش تعیین شده که می‌توان آن‌را مطابقِ برنامه‌ی زمانیِ دقیق و با سرعتی بهینه طی کرد و البته اغلب نیز به نتایجِ پیش‌بینی‌نشده یا هیجان‌انگیزی منتهی نمی‌شود. در ادامه، «اس» از نوعِ دیگری از دانشجویانِ دکترا یاد کرد. این‌ها با قایقِ بادبانی سفر می‌کنند و دل به اقیانوس می‌زنند، در حالی که ایده‌یِ چندانی از مقصدشان ندارند و بسته به اقبال‌شان ممکن است در طوفان یا بی‌کرانِ اقیانوس گم شوند، اما محتملاً سر از ساحلی نامکشوف و هیجان‌انگیز در خواهند آورد. اما به عقیده‌ی «اس»، دکترایِ من به مسیرِ پیاده‌ای سرگشته‌ می‌ماند که از این سو به آن سو می‌رود، از تپه‌ها و رودها عبور می‌کند و این‌جا یا آن‌جا گیاهی، قارچی، نشانه‌ای می‌یابد و در کوله‌بارش قرار می‌دهد. او معتقد بود که بیشترِ سرگشتگان به اندازه‌ی من خوش اقبال نیستند و در بیابان‌هایِ مه آلود گم می‌شوند و نمی‌توانند به قله‌ی هیچ کوهی برسند، اما اگر نظیرِ من موفق به چنین کاری شوند، شیرینی و هیجانِ آن دو چندان است.

۳

آن شب «پ» نیز در جمعِ مهمان‌ها بود. جایش را گذاشته بودم نزدیکِ خودمان، رویِ میزی که استادهایم و داوران نیز نشسته بودند. سابقه‌ی آشناییِ من و «پ» به چند سالِ قبل و زمانی که هنوز همکار بودیم باز می‌گشت. اتاقش با اتاقِ من فاصله داشت و در یک راهرویِ دیگر بود، اما معمولاً هر روز با هم گپ می‌زدیم و خیلی وقت‌ها هم ناهار را با هم صرف می‌کردیم. گفتگوهایمان متنوع و جذاب بود و دامنه‌اش تجربه‌هایِ زندگی، روندِ تحولاتِ جوامعِ صنعتی و بسیاری موضوع‌هایِ دیگر را در بر می‌گرفت. خیلی زود صمیمی شده بودیم و تفاوت‌هایِ معمولاً مهمِ سِنی، فرهنگی و زبانی‌مان به حاشیه رفته بودند—به قولی، فرکانس‌هایمان با هم جور بود. فکر می‌کنم حدود دو سالِ‌ پیش بود. چند ماه قبل از این‌که به خاطرِ شرایطِ نامناسبِ جسمانی‌اش دانشگاه را ترک کند. آن‌روزها من غرق در یکی از چالش‌هایِ دورانِ دکترایم بودم و احتمالاً از مشکلاتم در محیطِ کار گفته بودم. او هم رشته‌ی بحث را گرفت و از تجربه‌هایِ خودش در سال‌هایِ دور گفت و این‌که چقدر در جوانی پرکار، باانرژی و باهدف بوده. گفت که بعد از گذشتِ حدودِ سه دهه از آن دوران به این نتیجه رسیده که آن همه تلاشش برایِ رسیدن به این یا آن هدفِ مشخص را بی‌فایده می‌داند. نه این‌که موفق نبوده باشد و به هدف‌هایِ موردِ نظرش نرسیده باشد. اتفاقاً موفق بوده و به اغلبِ هدف‌هایش رسیده بوده. مثلاً می‌خواسته محققِ موفقی شود که شده، استادِ موفقی باشد که شده، کسب و کارِ‌ شخصی‌اش را داشته باشد که داشته و …. اما آن هدف‌مندیِ مجدّانه‌اش او را از لذت بردن از مسیرِ زندگی و حتی همان تحقیق یا تدریس یا کاری که انجام می‌داده غافل کرده. بحثِ جالبی بود و وقتی حرف می‌زد صدایش را اندکی پایین آورده بود، تو گویی در حالِ روایتِ رازی است. به نظرم رسید در حالِ نوعی اعترافِ صمیمانه است که هر گوش یا قلبی شایسته‌ی شنیدنش نیست. حرف‌هایش در وجودم نشست. احساس کردم بیش از پیش دوستش دارم. به خاطرِ صداقتش و به خاطرِ دوستی‌ و اعتمادی که به من کرده بود. به من گفت پیشنهاد می‌کنم هیچ‌وقت خودت را به دامِ هدف‌مند زندگی کردن نیاندازی، به خصوص در این دورانِ دکترا. اخذِ دکترا را به هدفی تبدیل می‌کنی و برایش جان می‌کنی و بعد روزی می‌رسد که می‌بینی به این هدف رسیده‌ای و احساسِ خلاء و پوچی می‌کنی، و آن وقت باید هدفِ دیگری، کمی دورتر، کمی سخت‌تر برایِ خودت تعریف کنی تا بتوانی از این پوچیِ ترسناک فرار کنی. و به این کار معتاد می‌شوی و بعد روزی می‌رسد که می‌بینی جسم‌ و روحت فرسوده است و از مسیر هم بهره‌ای نبرده‌ای، چون مدام در حالِ رسیدن به این هدف و تعریف کردنِ هدفِ بعدی‌ات بوده‌ای. دیگر پیش نیامده که درباره‌ی آن موضوع حرف بزنیم، یا چیزی بگوید که مجبور باشد موقعِ گفتنش صدایش را پایین بیاورد، با این‌حال حرف‌هایش هنوز تویِ گوشم زنگ می‌زند.

۴

«م» همیشه به من می‌گفت باید به هر چیزی به اندازه‌ی خودش وزن داد. فکر می‌کنم به قانونِ عرفیِ کهنی اشاره می‌کرد که در سوئد به آن می‌گویند «لاگوم»[۱]Lagom و در ایران به آن می‌گوییم «تعادل» یا پرهیز از افراط و تفریط. می‌گفت در دورانِ دکترایِ خودش معمولاً ساعتِ پنجِ عصر کار را تعطیل می‌کرده و اجازه نمی‌داده هیجاناتِ کار، توازنِ زندگیِ شخصی‌اش را به هم بزند. در ضمن همیشه به من گوشزد می‌کرد که اگر می‌توانم امسال، به جایِ سالِ دیگر، رساله‌ام را بنویسم و دوره‌ی دکترایم را تمام کنم، حتماً چنین کنم. از نظرِ او اخذِ مدرکِ دکترا بخشی از یک فرایندِ انتهاباز بود که در روزِ دفاع پایان نمی‌یافت و به همین دلیل هم نمی‌بایست برایِ پایانِ‌ آن‌ دوره بیش از حدِ کفایت وقت و انرژی صرف کرد. مثالِ موردِ علاقه‌اش دریافتِ گواهی‌نامه‌ی رانندگی بود. می‌گفت برایِ این‌که اجازه‌ی راندن در جاده‌ها را به تو بدهند باید گواهی‌نامه داشته باشی، اما به هیچ‌وجه اهمیتی ندارد که در روزِ امتحانِ رانندگی چقدر عالی بوده‌ای. همین‌که به اندازه‌ی کافی خوب بوده باشی که بتوانی قبول شوی و گواهی‌نامه‌ات را بگیری کافی است. حالا تو گواهی‌نامه داری و می‌توانی هر جا که خواستی برانی. درجه‌ی دکترا هم همین است. چندان اهمیتی ندارد چقدر عالی باشی، فقط به اندازه‌ی کافی خوب باش و وقتِ بیشتری صرفِ این دوره نکن. بعد که دکترایت را گرفتی می‌توانی به هر سمت که خواستی بروی. اعتراف می‌کنم که مدتِ نسبتاً زیادی طول کشید تا حکمتِ این اندرزش را، که در واقعِ روایتِ دیگری از هنرِ تقریباً فراموش شده‌ی «متوازن زیستن» است، درک کنم.

۵

به دنبالِ معنایِ تاریخیِ «دکتر» جستجوی کوچکی انجام می‌دهم. در فرهنگ‌هایِ لغتِ غربیِ تحتِ وب، ریشه‌ی واژه‌ی دکترا عموماً به زبانِ لاتین نسبت داده می‌شود. دکتر در لاتین به معنایِ «معلم» است و کاربردِ آن‌ به این معنا به قرن‌ها پیش از تأسیسِ دانشگاه‌ها و اعطایِ مدارکِ رسمیِ علمی باز می‌گردد. در آن روزگاران لفظِ دکتر در توصیفِ کسی به کار می‌رفت که معلومات یا مهارت‌هایش او را شایسته‌ی تدریس در حوزه‌ای معین می‌کرد. منابعِ فارسیِ تحتِ وب بیشتر از ریشه‌ی فرانسویِ آن یاد می‌کنند که احتمالاً به ورودِ متأخرِ این واژه به زبانِ فارسی اشاره می‌کند. علاوه بر این، فرهنگِ معین «دکتر» را کسی می‌داند که بالاترین مراحلِ علمی را طی کرده و در رشته‌ای به درجه‌ی اجتهاد رسیده باشد. این تعریف از این نظر جالب است که معادلی غیرِرسمی، ولی آشنا (مجتهد) برایِ «دکتر» در نظر می‌گیرد. اما نگاهِ دهخدا (نسخه‌ی تحتِ وب) هم جالب است. او معتقد است که ریشه‌ی کلمه‌ی دکتر به آیینِ زرتشتی و واژه‌ی «دستور» به معنایِ رئیس و پیشوا باز می‌گردد: «کلمه‌ی دستور تا امروز به معنی رئیسِ دینیِ زرتشتی باشد و نیز علمای بزرگ را، حتی در دوره‌ی اسلام، دستور می‌نامیدند و این کلمه به معنیِ دکترِ اروپایی معمول بوده است. چنان‌که حکیم عمرِ بن ابراهیمِ نیشابوری را به همان‌گونه که حجهالحق می گفتند «دستور» نیز می‌خواندند: ابوالحسنِ بیهقی (قرن ششم هجری قمری) در کتابِ خود موسوم به حکماءِ الاسلام، در ترجمه‌ی حکیم خیامِ نیشابوری گوید: الدستور الفیلسوف حجه الحق عمربن ابراهیم الخیام. و این کلمه به توسط مسیحیانِ ایرانی در اول داخل کلیسا شده و سپس از آنجا تعمیم یافته و به دیگرتشکیلات علمی و ادبی راه یافته است. و از جمله دستورهایِ مسیحی یکی یوحنا الدمشقی است که در قرنِ هشتمِ مسیحی می‌زیسته است.»

اما از میانِ این مفاهیم کدام به حسِ اکنونِ من نزدیک‌تر است؟ معلم، مجتهد، یا دستور؟ ترسم از این است که کاغذِ مُهر شده‌ای که دیشب با پست به دستم رسید مرا به هیچ‌کدام از این مقام‌ها نزدیک‌تر نکرده باشد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Lagom 

خاطرات

یک ساعتِ پُر برکت

این روزها مشغولِ نوشتن و نهایی کردنِ رساله‌ام هستم؛ فرایندی ذاتاً شیرین که با نزدیک شدنِ مهلت‌هایِ از پیش‌ تعیین شده کمی هم رنگِ تنِش به خود گرفته است. دیروز طرف‌هایِ غروب به پیشنهادِ همسرم برایِ پیاده‌روی و دویدن از خانه خارج شدیم. بعد از مدت‌ها که مشغله‌هایِ مختلف اجازه‌ی ورزشِ دو نفره را به ما نداده بود، دیروز فرصتی دست داد که چنین کنیم.

یکی از آن روزهایِ طولانی، آفتابی و نسبتاً گرمِ تابستانِ سوئد بود و ما نیز طبعاً سرِ حال بودیم. این بود که تصمیم گرفتیم مسیرِ جدیدی را انتخاب کنیم که به پارکی که در نزدیکیِ خانه‌مان بود و تا آن روز فقط یک بار با ماشین به آن‌جا رفته بودیم ختم می‌شد. طیِ مسیر از کنارِ قطعه زمینی رد شدیم که به حالِ خود رها شده بود و در آن انبوهی از گیاهان و درختان به صورتِ خودرو و بی‌نظم کنارِ هم روئیده بودند. به خودمان گفتیم که در بازگشت حتماً سری هم به آن‌جا خواهیم زد. یک ساعتی در پارک دویدیم و نرمش کردیم. در مسیرِ بازگشت، همان‌طور که از قبل تصمیم گرفته بودیم، به آن بهشتِ متروک رفتیم. آن‌چه اول از همه توجه‌مان را به خود جلب کرد چند درختِ سیب بود که در حاشیه‌‌ای قرار داشتند و شاخه‌هایشان زیرِ وزنِ سیب‌هایِ کوچک و تُرش خم شده بود.

قبل از این‌که همسرم فرصت داشته باشد جلویِ من را بگیرد، تمایلی که همیشه در وجودِ هر پسربچه‌یِ ایرانی وجود دارد بر من غلبه کرد و با توجه به انحنایِ تنه‌ی درخت که کارم را راحت می‌کرد، از گرده‌اش بالا رفتم و خیلی زود خودم را بر فرازِ شاخه‌های باشکوه و پرثمرِ آن یافتم. این‌جا میوه‌ها، برخلافِ شاخه‌هایِ پایین‌تر، آفتابِ بیشتری خورده بودند و پوستِ سبزه‌شان به گونه‌هایی سُرخ مزین بود. چندتا شاه‌سیب چیدم و برایِ همسرم که با کنجکاوی و اندکی نگرانی هیجانِ من را در بالایِ درخت نظاره می‌کرد انداختم. خیلی زود منطقِ فی‌البداهه‌مان به این نتیجه رسید که بهتر است با این سیب‌هایِ ترش و لذیذ ترشی و مربا درست کنیم. نه چادری همراه‌مان بود و نه سبدی. همسرم گوشه‌ی لباس ورزشی‌اش را تا زد و خیلی زود آن‌را پر از سیب‌ کردیم.

چند لحظه بعد،‌ سرخوش، و در حالی که یک دامن سیب بغل کرده بودیم در راهِ خانه بودیم. ناگهان چشممان به یک دانه‌ تمشکِ سیاهِ درشت افتاد که از شاخه‌ای آویزان بود. بعد دومی‌اش را دیدیم. بعد سومی و چهارمی و … خدایِ من. این‌جا نه کوه بود و نه کوه‌پایه، اما یک بوته‌ی عظیمِ تمشک پیشِ رویمان قرار داشت. نزدیک شدن به شاخه‌هایِ تمشک چندان ساده نیست، اما برایِ این‌که مشت‌هایم را پر از تمشک کنم فقط به چند دقیقه احتیاج داشتم. همان‌طور که تمشک می‌خوردیم به خانه آمدیم و از این‌که چنین گنجینه‌ای را در نزدیکی خانه‌مان یافته‌ایم شاد بودیم و مدام به خودمان نوید می‌دادیم که خیلی زود دوباره به آن درخت‌هایِ سیب و بوته‌ی تمشک سر خواهیم زد.

سیب‌ها خیلی سریع به یک ظرفِ بزرگِ ترشی و چندین ظرفِ کوچکِ مربا تبدیل شدند. اما این همه مربا را که نمی‌توانستیم خودمان تنهایی بخوریم. این بود که تصمیم گرفتیم مقداری از آن‌را به چند تا از دوستان‌مان بدهیم. آخرِ شب من و همسرم نگاهی به هم انداختیم و به آشپزخانه‌ای که تبدیل به کارگاهِ ترشی‌‌اندازی و مرباپزی شده بود. هر دو موافق بودیم که آن راه‌پیماییِ یک ساعته‌ی عصر خیلی با برکت بوده است. نه تنها بعد از مدت‌ها با هم ورزش کرده بودیم، بلکه بعد از ده‌ها سال از درخت بالا رفته بودم، سیب چیده بودیم، تمشکِ حسابی خورده بودیم و از ثمره‌ی آن ترشی انداخته بودیم،‌ مربا پخته بودیم و تازه قرار بود فردا با دستی پر از مربایِ سیب به دوستان‌مان سلام کنیم.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

0 £0.00
بروید بالای صفحه