Category archive

تفکر پاکیزه و موجز

تفکر پاکیزه و موجز

دو وسوسه‌ی فکریِ شایع و خطرناک

اغلبِ تحولاتِ مهمِ اجتماعی آهسته و پنهان رخ می‌دهند. آهسته، چون بروزِ تغییراتِ اساسی معمولاً فرایندی تدریجی است و گاه سال‌ها، دهه‌ها یا حتی سده‌ها طول می‌کشد. پنهان، چون در هر بُرهه از زمان، این تغییرات پشتِ نوساناتِ مقطعی و نویزها پنهان هستند و با چشمِ غیرمسلح دیده نمی‌شوند. انکارِ این واقعیت که تحولاتِ اجتماعی معمولاً آهسته و پنهان رخ می‌دهند یک وسوسه‌ی بزرگ است، چرا که تغییراتِ سریع و آشکار هیجان‌انگیزتر و جالب‌تر هستند، مهم‌تر به نظر می‌رسند و راحت‌تر در حوزه‌ی توجهِ ما قرار می‌گیرند. فقط اقلیتی از افرادِ جامعه به گرم شدنِ تدریجیِ زمین اهمیت می‌دهند، اما بالا رفتنِ دمایِ منزل در یک روزِ گرمِ تابستانی برایِ اغلبِ ما مهم و قابلِ توجه است. در بسیاری از موارد، این گرایش، یعنی توجه به آن‌چه سریع و آشکارا رخ می‌دهد، طبیعی و ضروری است. اما توجهِ بیش از حد یا غیرواقعی به پدیده‌های فوری می‌تواند به بیماریِ وسواسی گمراه‌کننده و خطرناک تبدیل شود. من این گرایش را «وسوسه‌ی فوریت» می‌نامم.

این درست که ما به صورتِ طبیعی به تغییراتِ آنی بیشتر توجه می‌کنیم، اما این تمایلِ طبیعی ممکن است ما را به این دام بیاندازد که تغییراتِ آهسته و پنهان را نادیده بگیریم یا انکار کنیم. از آن بدتر، ممکن است خود را با انواعِ نظریه‌هایِ کاذبی که سعی دارند از نوسانات و نویزها معنایی فوری تولید کنند سرگرم نماییم. توجه کنید که وسوسه‌ی فوریت شاملِ مواردی که به درستی به تغییراتِ آنی واکنش نشان می‌دهیم نمی‌شود؛ همان‌طور که گفتم این نوع واکنش‌ها طبیعی هستند و برایِ سلامتی و بقاءِ ما اهمیتی غیرقابلِ‌ جای‌گزینی دارند. اما آن‌جا که در گرایشِ خود به فوریت افراط می‌کنیم و از پدیده‌هایِ کلیدیِ بلندمدت غافل می‌مانیم دچارِ وسوسه‌ یا در واقعِ وسواسِ فوریت شده‌ایم.

مدرنیت که به شکلی تاریخی و روزافزون به نظامی صنعتی و بازارمحور تبدیل شده، عملاً به تولید و مصرفِ روزافزونِ‌ کالاها و خدماتِ‌ صنعتی وابسته است. این وابستگی وسوسه‌ی فوریت را تقویت و تکثیر می‌کند: در صورتی که متقاعد شویم مصرفِ این یا آن کالا یا سرویس سریعاً و آشکارا زندگیِ ما را متحول می‌کند—یا از بروزِ تحولی نامطلوب در آن جلوگیری می‌کند—راحت‌تر به مصرفِ آن رو می‌آوریم و از سیاست‌هایی که تولید و توزیعِ ارزان‌ترِ آن‌را ترغیب می‌کنند طرف‌داری خواهیم کرد. وسوسه‌ی فوریت نه تنها در آگهی‌هایِ تجاری به چشم می‌خورد—خریدِ این تلفنِ همراه، اشتراکِ این خدماتِ بیمه‌ای، یا‌ درس خواندن در این دانشگاه، زندگیِ تو را عوض می‌کند—بلکه در سطحِ رسانه‌ای و پروپاگاندا نیز قابلِ تشخیص است: رویدادهایِ سریع و آشکار پوششِ خبریِ به مراتب بیشتری می‌یابند و رویدادهایی که ذاتاً آهسته و پنهان هستند با بی‌اعتنایی یا کم‌اعتنایی مواجه می‌شوند یا علناً انکار می‌شوند. این نوع رویدادها وقتی هم که به رسانه‌های اصلی راه می‌یابند به شدت بَزَک می‌شوند تا نُمودی فوری و آشکار به خود بگیرند، بلکه بتوانند به کالاهایی جذاب تبدیل شوند که قادرند توسطِ مخاطبی که معتادِ فوریت شده مصرف شوند. این بَزَک‌کاری گاه تا حدی پیش می‌رود که رویدادِ اصلی به پدیده‌ای خُرد و آنی تقلیل می‌یابد. برایِ مثال به پدیده‌ی تغییرِ اقلیم توجه کنید. این پدیده به واسطه‌ی تدریجی بودنش دهه‌ها از منظرِ عموم پنهان مانده بود. وقتی که تغییراتِ ناشی از آن آشکارتر شد، به تدریج راهِ خود را به عرصه‌ی عمومی باز کرد. اما از یک‌سو هنوز با بی‌اعتناییِ گسترده یا حتی انکارِ علنی مواجه است و از سویِ دیگر به صورتِ پدیده‌ای آنی و خطرناک، نظیرِ توصیف‌هایِ آخرالزمانی ارائه می‌شود. هر دوی این روی‌کردها نتیجه‌ی حضورِ فراگیرِ وسوسه‌ی فوریت هستند و به یک اندازه ما را از درکِ واقعیتِ تغییرِ اقلیم و امکانِ کُنِشِ فردی و اجتماعی برایِ رویارویی با آن دور می‌کنند.

با این‌حال، اهمیتِ تغییراتِ تدریجی و ضرورتِ پرهیز از وسوسه‌ی فوریت به این معنا نیست که باید تغییراتِ شدید و ناگهانی را اساساً بی‌معنا و غیرِقابلِ رخ‌دادن بدانیم. انکارِ امکانِ بروزِ تحولاتِ سریع و آنی، خود یک دامِ ذهنی و نوعی وسوسه‌ی روشن‌فکری است که می‌تواند به اندازه‌ی وسوسه‌ی فوریت گمراه‌کننده و خطرناک باشد. معماری را مجسم کنید که همه‌ی دغدغه‌اش فرسایشِ تدریجیِ نمایِ امارتی است که نگهداری و تعمیرش را به او سپرده‌اند ولی از ترک‌هایی که در ستون‌های اصلیِ امارت ایجاد شده‌ غافل می‌ماند و به این ترتیب نمی‌تواند فروپاشیِ ناگهانیِ امارت را پیش‌بینی کند. توجهِ او به تغییراتِ تدریجی، او را از خطرِ بروزِ تغییراتِ ناگهانی غافل ساخته است. می‌توانیم بگوییم که او تسلیمِ نوعیِ «وسوسه‌ی دوردستی» شده است؛ وسوسه‌ای که او را از ملاحظه‌ی امکانِ بروزِ تغییراتِ ناگهانی و شدید منع کرده و متقاعدش ساخته که همه‌ی تغییراتِ اساسی حتماً تدریجی هستد و لاجرم در دورست‌ها قرار دارند. وسوسه‌ی دوردستی باعث می‌شود که ما خطرِ بروزِ رویدادهایِ اساسی و قریب‌الوقوع را نادیده یا دستِ کم بگیریم و خود را در وضعیتی بالقوه بسیار خطرناک قرار دهیم.

برایِ روشن‌تر شدنِ موضوع به یک پدیده‌ی مهم اشاره می‌کنم که امکانِ ابتلا به هر دو نوع وسواس را فراهم آورده است و در نتیجه رویارویی با آن فوق‌العاده حساس است و هوشیاری ویژه‌ای را طلب می‌کند.

شاید مهم‌ترین واقعیتِ اقتصادیِ جهانِ امروز را باید در شکافِ روزافزون بینِ نظامِ مالی و نظامِ منابعِ فیزیکی دید. ما از یک سو شاهدِ گسترشِ دسترسی به اعتبارهایِ مالی و اصطلاحاً «پولِ ارزان» هستیم و از سویِ دیگر می‌دانیم که هزینه‌ی واقعیِ دسترسی به منابعِ فیزیکی نظیرِ انرژی و فلزات به شدت افزایش یافته است. به عبارتِ دیگر، اگر به شاخص‌هایِ «پولی» نگاه کنیم متقاعد می‌شویم که، صرف‌نظر از نوسانات و استثناهای مقطعی و موضعی، ورودی‌هایِ فیزیکیِ اقتصاد (انواعِ منابعِ فیزیکی نظیرِ انرژی) «ارزان‌تر» می‌شوند یا دستِ کم گران‌تر نمی‌شوند. اما اگر به شاخص‌هایِ «فیزیکی» نگاه کنیم متوجه می‌شویم که هزینه‌ی دسترسی به این منابعِ فیزیکی روز به روز زیادتر می‌شود. روزگاری می‌توانستیم با سرمایه‌گذاریِ انرژیِ معادلِ یک بشکه نفت، معادلِ ۱۰۰ بشکه نفت استخراج کنیم؛ یعنی ۹۹ بشکه نفت مازاد برای تأمینِ انرژیِ سایرِ بخش‌هایِ اقتصاد به دست می‌آوردیم. این میزان امروز در بسیاری از نقاطِ جهان به کمتر از ۲۰ یا حتی ۱۰ رسیده است. یعنی با سرمایه‌گذاریِ یک بشکه نفت، فقط ۱۰ بشکه نفت استخراج می‌شود و همه‌ی کارهایی را که روزگاری با ۹۹ بشکه مازاد انجام می‌دادیم، حالا باید با ۹ بشکه انجام دهیم. شبیهِ این روند را می‌توان در استخراجِ فلزات و کانی‌ها دید، منابعی که استخراجِ آن‌ها روز به روز انرژی‌برتر می‌شود و پسماندهایِ بیشتری تولید می‌کند. افزایشِ هزینه‌ی واقعیِ دسترسی به منابعِ اقتصادی، پشتِ نقابِ وفورِ پول و منابعِ ارزان و ظاهراً بی‌پایانِ‌ مالی پنهان شده است. این گسستِ شگفت‌انگیز بینِ حوزه‌ی منابعِ مجازی (نظیرِ پول) و حوزه‌ی منابعِ واقعی (نظیرِ انرژی) یکی از مهم‌ترین، و در عینِ حال خطرناک‌ترین، واقعیت‌هایِ جهانِ امروز است.

حالا ما با این پدیده چطور رویارو می‌شویم؟

گروهی دچارِ‌ وسوسه‌ی فوریت می‌شوند. این وسوسه به شکل‌هایِ رنگارنگی بروز می‌کند، اما درون‌مایه‌ی همه‌شان انکار یا دستِ کم گرفتنِ این واقعیت است که مسیرِ امروزِ جوامعِ مدرن در بلندمدت ناپایاست: صرفِ‌نظر از این‌که دست به دامنِ کدام شعبده‌بازیِ مالیِ ملی یا بین‌المللی شویم، با گران‌تر شدن تدریجی و اجتناب‌ناپذیرِ بهایِ واقعیِ منابعِ فیزیکی، نظامِ اقتصادیِ مدرن و حوزه‌هایِ مختلفِ اجتماعی-سیاسی وابسته به آن محکوم به تغییراتِ اساسی و حتی شاید فروپاشی است. گروهی از وسواسیانِ فوریت این موضوع را جدی نمی‌گیرند. از نظرِ آن‌ها منابعِ زمین آن‌قدر زیاد هستند که ما انسان‌ها عملاً نمی‌توانیم آن‌ها را تمام کنیم، مگر در آینده‌ای بسیار دور؛ آن‌قدر دور که عملاً نمی‌تواند هیچ محدودیتی بر جامعه‌ی امروز اعمال کند. آن‌ها این نکته‌ را نادیده می‌گیرند که مهم میزانِ منابعِ موجود نیست—که حقیقتاً در مقایسه با نیازهایِ انسانی بسیار بزرگ هستند—بلکه امکانِ دسترسیِ اقتصادی به آن‌هاست که پتانسیلِ بهره‌برداریِ عملیِ از آن‌ها را بسیار محدود می‌کند. گروهی دیگر از وسواسیانِ فوریت، ضمنِ تأییدِ محدودیتِ منابع، به این دل می‌بندند که پیشرفت‌هایِ تکنولوژیکِ آینده راهی به ما نشان خواهند داد که بتوانیم از منابعِ روز به روز غیرِقابلِ‌دسترس‌‌ترِ زمین بهره‌برداری کنیم و به رشدِ اقتصادی و صنعتی‌مان ادامه دهیم. از نظرِ آن‌ها اقتصادِ صنعتیِ آینده نیازمندِ دسترسی به منابعِ ارزان نیست، بلکه قادر است به شکلی پایا و مستدام و با استفاده از منابعی اندک، ارزشی فزاینده تولید کند. اما این امیدِ آن‌ها خلافِ قوانینِ فیزیکی، نظیرِ قانونِ دومِ ترمودینامیک، است و می‌توان آن‌را به وعده‌ی گرفتنِ کره از آب شبیه دانست. نتیجه‌ی گوش دادن به هر دویِ این وسواسیانِ فوریت این است که نیازی به نگرانی درباره‌ی آینده‌ی دور نیست، بلکه توجهِ ما صرفاً باید به آینده‌ی نزدیک و ادامه‌ی وضعِ موجود باشد. اما گروهِ سومِ وسواسیانِ فوریت، خطرِ‌ شکافِ یاد شده بینِ ارزشِ مالی و ارزشِ‌ فیزیکیِ منابعِ اقتصادی را انکار نمی‌کنند، اما این موضوع را فقط از این نظر مهم می‌دانند که به شدت قریب‌القوع است. از نظرِ آن‌ها جامعه‌ی مدرن خیلی زود با آخرالزمانی اقتصادی یا فیزیکی روبه‌رو خواهد شد که بقاءِ همه‌ی ساکنانِ زمین را به خطر خواهد انداخت. این افراد اگر چه ظاهراً بلندنگر هستند و به آینده‌ی دوری که متصوراً در پیِ‌ تغییراتِ تدریجی و پنهان خواهد آمد می‌اندیشند، اما به واقع وسواسیانِ فوریت هستند چرا که همه‌ی افقِ ذهنی و فکری‌شان به آینده‌ی نزدیک و تغییراتِ دراماتیکِ متصورشان اختصاص دارد.

اما وسواسیانِ دوردست کجا هستند؟ آن‌ها نیز، به تَبَعِ بلندنگری‌شان محدودیت‌هایِ فیزیکیِ زمین (اقتصادِ واقعی) را جدی می‌دانند؛ منتها تمامِ انرژی‌شان را رویِ تدریجی بودنِ تغییراتِ‌ پیشِ‌ رو متمرکز می‌کنند و از جدی گرفتنِ امکانِ فروپاشی‌هایِ ناگهانی و آشکار عاجز هستند. آن‌ها به درستی زوالِ نظامِ اقتصادِ مدرن را فرایندی آهسته و پوشیده می‌دانند که با دوره‌هایِ متعددِ رونق و رکود همراه است؛ و به تدریج و طیِ چندین دهه (یا قرن) به یک نظامِ عمدتاً انرژی‌زُدوده[۱] و صنعتی‌زُدوده[۲] منجر خواهد شد. با این‌حال، اشتباهِ آن‌ها نادیده گرفتنِ امکانِ فروپاشی‌ِ سریعِ نهادهایِ اصلیِ جهانِ مدرن است، با این بهانه که چنین نگرش‌هایی «آخرالزمانی» یا «هراس‌آفرینانه»[۳] هستند و در نتیجه شایسته‌ی تعمق نیستند. نتیجه‌ی گوش دادن به این دسته از افراد نوعی آرامش و انفعال است، چرا که اولاً به آینده‌ی نزدیک کاری ندارند و آن‌را حوزه‌ای نسبتاً امن و باقرار می‌دانند و ثانیاً تصویری مطلوب از آینده‌ی دور ارائه می‌کنند که در آن جامعه‌ی صنعتی اساساً متحول شده است. به این ترتیب، اخطارها و هشدارهایی که نشان از بروزِ فرو‌پاشی‌هایِ قریب‌الوقوع دارند نادیده گرفته می‌شوند و هر بحران یا رکودی که رخ می‌دهد به عنوان یک پدیده‌ی معاصرِ عادی که بارها تکرار شده و تکرار نیز خواهد شد قلمداد می‌شود.

اما روی‌کردِ مناسب چیست؟ روی‌کردی که از هر دو نوع بیماریِ وسواس—وسوسه‌ی فوریت و وسوسه‌ی دوردست— پرهیز کند و در عینِ حال از جنسِ خودکُشیِ ذهنی—یعنی انصراف از تلاش برایِ درکِ مناسبت‌هایِ کلانِ حاکم بر جامعه‌ی امروزی—نیز نباشد؟

هیچ مجموعه‌ی معین و جامدی از افکار یا نظریه‌ها نمی‌تواند پاسخِ سوالِ بالا را بدهد. روی‌کردِ مناسب آگاهی از جغرافیایِ ذهنی معاصری است که بر آن گام بر می‌داریم. باید سعی کنیم عوارض و مختصاتِ آن را بهتر بشناسیم؛ یعنی بدانیم پستی‌ها، بلندی‌ها و به خصوص دره‌هایش کجا قرار دارند. اما جای‌نگاریِ[۴] معاصر در حالِ‌ تغییراتِ اساسی است، پس حرکتِ ذهنی ما نیز باید رادیکال (آزاد) و سیال باشد. به این وسیله، حتی اگر ندانیم مسیری که محکوم به طی کردنش هستیم ما را به کجا خواهد برد، شاید بتوانیم از دره‌هایِ ذهنی پرهیز کنیم. وسواسِ فوریت و وسواسِ دوردست نمونه‌هایی از این دره‌ها هستند. با پرهیز از آن‌ها خواهیم توانست به حرکتِ مستمرِ خود بر زمینگانِ فکریِ معاصر ادامه دهیم.

* نقاشی انتخابی «آواره‌ای بر فرازِ دریای مه»[۵] نام دارد و اثرِ کاسپر گوستاو فردریش[۶] نقاشِ آلمانی است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. de-energize 

  2. de-industrialized 

  3. alarmist 

  4. topography 

  5. Wanderer above the Sea of Fog 

  6. Caspar David Friedrich 

تفکر پاکیزه و موجز

گفتگوی پاکیزه: یک دعوتِ غیرمستقیم

در یک بحث می‌توان به شیوه‌های متعددی تقلب کرد. در این نوشته مجموعه‌ای نسبتاً کامل از شیوه‌های تقلب در بحث را با الهام از کتابِ «منطقِ بی‌نقص»[۱] به زبانی ساده و کوتاه گردآوری کرده‌ام. احتمالاً در این نوشته الگوهایی آشنا را تشخیص خواهید داد. حتماً مواردی پیش آمده که قربانیِ این تکنیک‌ها شده باشید و متاسفانه به احتمالِ زیاد شما هم برخی از آن‌ها را جایی دور یا نزدیک، آگاهانه یا ناآگاهانه به کار گرفته‌اید. با این‌حال این متن دعوتی غیرمستقیم است به گفتگوی پاکیزه که قلبِ آن حسنِ نیت، مطالعه، تعمق، صبوری، فروتنی و گوش دادن است. امیدوارم خواندنِ این متن باعث شود از این‌ روش‌ها کمتر استفاده کنید و اگر مخاطبتان از آن‌ها استفاده کرد با لبخند او را به گفتگویِ پاکیزه دعوت کنید. نوشته‌هایِ زیر ترتیبِ معینی ندارند و هر جمله که به «.» ختم شود یک تکنیکِ مجزاست. این تکنیک‌ها هر کدام نامِ تخصصیِ معینی دارند که به خاطرِ روانی و سادگیِ متن از آوردنِ آن‌ها پرهیز کرده‌ام. در ضمن برایِ خوانشِ راحت‌تر هر چند خط را در یک بندِ مجزا ذکر کرده‌ام، اما به واقع کلِ متن یک بندِ واحد است.

به طرفِ مقابل گوش ندهید، یا وانمود کنید درست نمی‌شنوید. محلِ گفتگو را ترک کنید. بحث را در سطحِ کلی و انتزاعی نگاه دارید. لحنِ مهربان یا شوخ به خودتان بگیرید و حرف‌هایِ متقلبانه‌اتان را قاچاقی و بدونِ این‌که کسی شک کند تحویلِ مخاطب دهید. موضوعی پیچیده که نیازمندِ تفکر و تعمقِ دوجانبه است را به خاله‌زنک‌بازی و مسخره‌بازیِ گروهی تقلیل دهید. حمله‌ی شخصی کنید: به جایِ این‌که حرفِ مخاطب را پی‌ بگیرید، به خودش گیر دهید. هدفِ قشنگی که همه با آن موافقند را اعلام کنید و از آن به بعد طوری حرف بزنید که انگار به آن هدف رسیده‌اید. مشاهدات یا تجربیاتِ شخصی‌تان را به عنوانِ یک مدرکِ معتبر جا بزنید؛ یا برعکس، مدرکی معتبر را به این بهانه که مشاهده یا تجربه‌ی شخصی است بی‌اعتبار نشان دهید. به نشانه‌ی محق بودن، خودتان را عصبانی نشان دهید. خودتان را با نظراتِ یک شخصیتِ معتبر یا یک عقیده‌ی عموماً پذیرفته شده همراه نشان دهید. موضعتان را به شکلی قاطع ارائه دهید و نشان دهید که عملاً جایی برای بحث درباره‌ی آن وجود ندارد. از دُور استفاده کنید: نتیجه‌گیری‌تان را به عنوانِ دلیلی برایِ صحتِ موضع‌تان ارائه دهید. طرفِ مقابلِ بحث را به شکل‌هایِ مختلف تهدید کنید؛ مثلاً تهدید به حماقت، تهدید به زیان دیدن، تهدید به انزوا، تهدید به هر آن‌چه احتمالاً مطلوب نمی‌پندارد. وانمود کنید مسأله با پیدا کردن یک «تقصیرکار» به کلی حل شده است. یاوه‌گویی کنید و تا می‌توانید حرفِ‌ بی‌معنا بزنید. اگر موضعی دارید که می‌تواند چالش‌برانگیز باشد و تقابل ایجاد کند، آن‌را نزدِ خودتان پنهان نگاه دارید و به شکلی سنجیده وانمود کنید با جریانِ عمومیِ بحث موافق هستید. به مخاطب اطمینان دهید که خوب هستید و نیتِ خوبی دارید؛ به این وسیله اعلام می‌کنید که هیچ آدمِ خوبی نمی‌تواند با شما مخالف باشد. جایِ علت و معلول را عوض کنید و طوری صحبت کنید که انگار معلول، عاملِ بروزِ علت بوده است. اجازه ندهید این احتمال که شما نادرست می‌گویید به ذهن‌تان خطور کند. این‌طور فرض کنید که عملِ ما بر اساسِ انتخاب ما، و انتخابِ ما مبتنی بر خواستمان است. موضع‌تان را چنان سرد و بی‌روح ارائه دهید که طرفِ مقابل یخ بزند. فرض کنید طبیعتِ همه مثلِ خودِ شماست، همه به اندازه‌ی شما خوش‌طینت یا بدطینت هستند.

این‌طور وانمود کنید که اگر یک نفر موفق شده کاری را انجام دهد—مثلاً اول شدن در یک مسابقه—حتماً سایرین هم می‌توانند آن‌کار را انجام دهند. همبستگی‌‌هایِ جعلی ایجاد کنید و همه‌ی «آن‌ها» را یکسان و یکدست نشان دهید: «همه‌شان سر تا پا یک کرباس هستند» یا «سگِ زرد برادرِ شغال است». مثالی ارائه دهید و به کمکِ آن کلِ دستگاهِ باورِ طرفِ مقابل را رد کنید: «اما یکی از آشنایانِ من ….». همه‌ی مواضع را به این بهانه که معتدل نیستند رد کنید؛ شما فقط اندکی از همه چیز را درست می‌دانید. دست به دامانِ «تعریف‌هایِ ظاهراً دقیق» شوید: از مفهومِ موردِ نظرتان تعریفی ارائه دهید که با معیارهایِ کنونیِ شما سازگار باشد و بعد به هر قیمتی که شده از آن تعریف دفاع کنید. موضع‌تان را با لحنی نیمه‌جدی ارائه دهید؛ اگر دیدید ماجرا به جاهایِ باریک ختم می‌شود مدعی شوید که مزاح کرده بودید. همه پدیده‌ها و تحولات را به صورتِ تقلایِ بینِ دو نیرویِ قدرتمند نشان دهید: «کارگران و سرمایه‌داران، خیر و شر، بهشت و جهنم، شمال و جنوب، ما و آن‌ها». تا می‌توانید اصطلاحاتِ‌ فنی و تخصصی پرتاب کنید و به هیچ‌وجه نگران همبستگیِ معناییِ آن‌ها با یکدیگر نباشید. حقیقت را به مخاطب نگویید، چون او، برخلافِ شما، به اندازه‌ی کافی قوی یا هوشمند نیست و نمی‌تواند با آن رویارو شود. حرفی بزنید که محتمل به نظر می‌رسد و در عینِ حال هیچ محتوا یا معنایِ مشخصی ندارد و در نتیجه نمی‌تواند نادرست باشد. استدلالِ طرفِ مقابل یا شخصِ سوم را رد کنید، چون شما به لطفِ بینش و نبوغی که دارید به نیاتِ واقعیِ او پی برده‌اید. گزاره‌ای را به کلی رد کنید، صرفاً به این دلیل که در یک موردِ واقعی یا فرضی صادق نیست. چنین فرض کنید که اگر طرفِ مقابل آن‌چه که شما انتظار دارید را تأیید نکند، نیازمندِ کمک است. به دانشِ تخصصیِ خودتان یا شخصِ دیگری متوسل شوید؛ حالا دیگر شما مرجع هستید و گوش دادن دونِ شأنِ شما است. از کلماتِ رکیک به مثابهِ نشانه‌ای بر این‌که کُنهِ موضوع را شکافته‌اید استفاده کنید؛ به خصوص وقتی که دیگران مردد و محتاط به نظر می‌رسند. با ارائه‌ی یک تمثیل یا تشبیهِ بی‌ربط قطارِ استدلالِ مخاطب را از ریل خارج کنید.

از دشواریِ انتخاب بینِ دو گزینه‌ی عمیقاً متفاوت فرار کنید: هر دو را بپذیرید و اهمیتی به ناسازگاریِ بنیادینِ آن‌ها با یکدیگر ندهید. مشاهداتِ محدود و معدودِ موجود را تعمیم دهید و نتیجه‌ی اشتباه بگیرید. مفهومِ موردِ بحث را به صورتِ «فقدانِ متضادش» تعریف کنید: «پیشرفت خوب است، چون غارنشینی بد است». با فرضی بی‌ربط شروع کنید و استدلال‌هایتان را با دقت و مهارتِ زیاد رویش سوار کنید. وانمود کنید هر پدیده‌ یا استدلالِ جدیدی دقیقاً مشابهِ پدیده یا استدلالی قدیمی است که شما قبلاً درباره‌اش به نتیجه رسیده‌اید. آن‌چه به نظر آشنا می‌رسد را تأیید کنید و هرآن‌چه نامأنوس است را رد کنید. از موضع‌گیریِ اساسی درباره‌ی موضوعاتِ حاشیه‌ای پرهیز کنید (موضوعاتی که هنوز محلِ مناقشه هستند و وفاقِ عمومی درباره‌شان وجود ندارد)، چرا که قضاوت درباره‌ی این موضوعات ممکن است در آینده‌ی نزدیک تغییر کند. حرف‌هایتان را چنان فصیح و سریع ارائه دهید که هیچ‌کس نتواند به آن‌چه می‌گویید دقت کند. به کرّات حرفِ مخاطب را قطع کنید، تا جایی که استدلال‌هایِ او به گزاره‌هایی از هم گسیخته و منزوی تبدیل شوند که می‌توانید هر کدام را که خواستید نشانه بگیرید و نابود کنید. وانمود کنید که اگر راهِ حلی به ذهنِ شما نمی‌رسد، حتماً راهِ حلی وجود ندارد. این‌طور فرض کنید که کیفیت‌ها، نیت‌ها یا رفتارهایِ خوب فانتزی یا نوستالژی هستند و به این ترتیب فضا را برایِ ارائه‌ی واقعیتِ تلخِ موردِ نظرتان آماده کنید. برایِ افزایشِ مقبولیت‌ِ موضع‌تان صادق باشید و راست بگویید، اما فقط نیمی مقبول از حقیقت را ارائه دهید و بخش‌هایِ دیگر را به صورتِ گزینشی پنهان کنید. با نفرت یا از سرِ بی‌حوصله‌گی، هر استدلالِ چالش‌برانگیزی را به این بهانه که متعلق به یک «-ایسم» دیگر است رد کنید؛ یا برعکس، همه‌ی استدلال‌هایِ چالش‌برانگیز را نادیده بگیرید، مگر این‌که متعلق به یک «-ایسم» آشنا باشند. با اعلامِ این‌که مخاطب‌تان سرنوشتِ مرگ و زندگیِ تعدادِ کثیری از افرادِ‌ واقعی را در موضعِ خود لحاظ نکرده است، دستِ بالا را از لحاظِ اخلاقی از آنِ خود کنید. ابرازِ فروتنی کنید و آن‌را به عنوانِ گواهی بر قوه‌ی تشخیصِ خوبتان برجسته سازید. به شدت اغراق کنید تا حدی که موضعِ طرفِ مقابل مضحک و رقت‌انگیز به نظر برسد.

به این کار نداشته باشید که موضعِ طرفِ مقابل ممکن است درست باشد، او را به ریا و دورویی متهم کنید؛ حتماً او نتوانسته همیشه فکر و عملش را با هم یکی کند. استدلال‌‌تان را به یک ایده‌ی شسته‌رفته و مفید فروکاهید و به عنوانِ یک تک‌چاره‌‌ی معجزه‌آسا ارائه دهید. حاضر باشید که برایِ دفاع از یک نظریه‌ی جذابِ یا یک ایدئولوژی، که ظاهراً همه چیز را توضیح می‌دهد، خود را به آب و آتش بزنید. جهلِ خود درباره‌ی موضوعِ صحبت را به فرصتی برایِ ابرازِ هر آن‌چه درباره‌اش دوست دارید بگویید تبدیل کنید. از یک گزاره‌ی درست برایِ پیشبردنِ یک گزاره‌ی نادرست استفاده کنید. به خودتان زحمت ندهید که آن‌چه در شرح و تبیینِ موضعی نوشته شده را بخوانید؛ آستین‌ بالا بزنید و با آن مخالفت کنید. موضعِ طرفِ مقابل را به این بهانه که بیش از حد نفرت‌انگیز است قابلِ بررسی ندانید. خود را به عنوانِ موجودی شیرین و بی‌گناه معرفی کنید که با سادگیِ کودکانه‌اش قادر است همه‌ی بحث‌هایِ پیچیده و هوشمندانه را دور بزند و مستقیماً به سراغِ اصلِ مطلب برود. اعتماد به نفس داشته باشید، شما بهره‌ی هوشیِ بالایی دارید، پس نمی‌توانید غلط فکر کنید. در انتخابِ‌ مستندات دقت کنید و کاملاً گزینشی عمل کنید: فقط آن‌هایی را انتخاب کنید که موضعِ شما را تقویت می‌کنند. عرصه و امکانِ گفتگویِ منطقی را به کلی تنگ و نابود کنید؛ حرفِ مخاطب را تا می‌توانید قطع کنید و حدالمقدور به او اجازه‌ی حرف زدن ندهید، صدایتان را بلند کنید و اگر لازم است فریاد بکشید. این‌طور فرض کنید که اگر نمی‌توانید فوراً ارتباط و قاعده‌ی موضوعی را تشخیص دهید، حتماً آن موضوع بی‌ربط و بی‌ارزش است و بنابراین باید نادیده گرفته شود. اگر مخاطب به پدیده‌ای، تجربه‌ای یا ایده‌ای از گذشتگان اشاره می‌کند، آن‌را یکسره رد کنید،‌ به این بهانه که گذشتگان به اندازه‌ی امروزیان باهوش نبوده‌اند. با هر کس که پولِ ناهار یا شامِ شما را داده است موافق باشید. حینِ بحث، آن‌چه بر سرش توافق دارید را با آن‌چه قابلِ بحث است مخلوط کنید: «آیا قبول داری که این حقِ ماست که به فلان سیاست‌مدارِ خیانت‌پیشه رای ندهیم؟».

این‌طور وانمود کنید که به هیچ‌عنوان نیازی نیست چیزی را به خاطر بیاورید، چرا که اولاً عقیده‌ی شما برایِ پیشبردِ بحث کافی است و ثانیاً این‌روزها هر چه بخواهی را می‌توانی در اینترنت بیابی. بر نظرتان پافشاری کنید، و استدلال‌هایی که ارائه می‌شود را به کل نادیده بگیرید. این طور فرض کنید که پول تنها معیارِ قابلِ اعتنا و تنها انگیزه‌یِ موثر است و به این ترتیب استدلالِ طرفِ مقابل را که بر عاملی غیر از پول استوار است رد کنید. یک اشتباه در جزییاتِ استدلالیِ مخاطب بیابید و به بهانه‌ی آن اعتبارِ منطقیِ کلِ موضع‌اش را زیرِ سوال ببرید. این‌طور نتیجه بگیرید که از آن‌جا که گزینه‌هایِ «الف» و «ب» و «ج» غیرِ ممکن هستند، در نتیجه گزینه‌ای جز «د» باقی نمی‌ماند، و اگر «د» نیز غیرِممکن باشد، باور بفرمایید دیگر حتماً «ه» تنها گزینه‌ است. وانمود کنید هر آن‌چه که به خودتان زحمتِ پیدا کردنش را نداده‌اید وجود ندارد. وانمود کنید که هر چه به شما ارائه می‌شود را از قبل می‌دانسته‌اید، حتی اگر موضوعی بسیار شگفت‌انگیز باشد. موضع‌تان را با آمارهایِ ظاهراً دقیقی که خودتان ارائه می‌‌دهید تقویت کنید؛ حرف‌های مزین به ارقام جدی‌تر و مستندتر به نظر می‌رسند. استدلالِ طرفِ مقابل را به این دلیل که آن‌را قبلاً شنیده‌اید و رد کرده‌اید، رد کنید. معتقد باشید که آینده، یا دستِ کم مسیرِ تحولات، تقریباً مانندِ‌ امروز خواهد بود. فرض کنید که نظراتِ علمیِ امروز در آینده نیز موردِ‌ تأیید خواهند بود. از تجربه‌هایِ شخصی‌تان (زنده ماندن در یک سانحه‌ی قطار) برایِ کارشناس و خبره نشان دادنِ خودتان استفاده کنید (چطور می‌توان راه‌آهن را مدیریت کرد). فرض کنید آدمی به خوبی شما حتماً باید عقایدِ خوبی داشته باشد و در نتیجه از فکر کردن معاف است. رویِ احتمالات بلوف بزنید و هر جا جواب داد امتیاز جمع کنید، سایرِ موارد را نادیده بگیرید. با هر ایده و عقیده‌ای که متعلق به شما نیست مخالفت کنید. از مخاطبِ خود بخواهید برایِ هر بحثی که مطرح می‌کند دلایلِ منطقی ارائه دهد و اگر نتوانست، موضعش را نادرست اعلام کنید؛ در صورتِ نیاز روی‌کردِ غیرِعقلانی‌ِ او را به عنوانِ اثباتِ عقل‌گراییِ خودتان گوشزد کنید. به رویدادهایِ اخیر توجهِ ویژه نشان دهید (نسبت به رویدادهایِ قدیم) و اجازه دهید وزنِ غیرمتوازنی که به آن‌ها داده‌اید بر گرده‌ی همه‌ی استدلال‌هایتان سنگینی کند.

وقتی با یک منظومه‌ی استدلالیِ مفصل رو به رو می‌شوید، اغلبِ آن‌ را نادیده بگیرید و فقط رویِ بخشی تقلیل‌یافته و کوچک از آن که موردِ علاقه‌ی شماست تمرکز کنید. استدلال‌هایِ مشابه‌تان را تکرار کنید و باز تکرار کنید و این‌کار را آن‌قدر ادامه دهید که مخاطبتان شروع به داد و فریاد کند. هر آن‌چه غافل‌گیر کننده و عجیب است را نادیده بگیرید یا رد کنید. توضیح دهید که شما یک دانشمندِ فاضل هستید و در نتیجه هر آن‌چه نمی‌فهمید حتماً باید نادرست باشد. با لحنِ یک‌نواخت و شیوه‌ی بیانِ کسل‌کننده‌تان مخاطب را به خواب دعوت کنید. این‌ فرض را ارائه کنید که چون چیزی به نظرتان بدیهی است نیازی به بررسیِ صحت یا سقمِ آن نمی‌بینید. هر بار که یکی از استدلال‌هایتان توسطِ مخاطب باطل می‌شود، استدلالِ دیگری برایِ حمایت از موضع‌تان ارائه دهید و این‌کار را آن‌قدر ادامه دهید که انرژیِ مخاطب تحلیل رود. اگر کسی با شما مخالفت کرد ناگهان عصبی شوید، تا به او شوک وارد شود و دیگر چنین کاری را تکرار نکند. به شکلِ دیوانه‌واری ساده حرف بزنید، این‌کار صدایتان را در عرصه‌ی سیاست رسا می‌کند. صمیمیت و پاکدلی‌تان را به عنوانِ‌ مجوزی برایِ عدمِ استفاده از عقل‌تان به کار ببندید. پیشنهادِ مخاطب‌تان را اغراق‌آمیز کنید و نشان دهید که عوارضِ ویران‌گری دارد، پس قابلِ تأیید نیست: «می‌گویی نباید مانع از امتحان کردنِ سیگار توسطِ جوانان شد؟ آیا هیچ می‌دانی اعتیاد از اولین سیگار آغاز می‌شود؟». پیشنهادِ مخاطب را با نفرتی که با روکشی از لبخند و مهربانی پوشیده شده رد کنید. تأیید کنید که استدلال‌هایتان دارایِ ایرادهایِ جزیی است و از این نکته استفاده کنید تا ایرادهایی که مخاطبتان به آن‌ها وارد می‌کند را کم اهمیت جلوه دهید. با تأکید بر تخصص و مهارت‌تان در یک حوزه ، خودتان را در حوزه‌هایِ دیگر هم معتبر و صاحب‌نظر نشان دهید. در ردِ نظرِ خودتان استدلالی اختراع کنید که مخاطب‌تان ارائه نکرده و بعد آن‌را به شدت رد کنید. وانمود کنید که باید در همه‌ی بحث‌ها پیروز شوید، چرا که هویتِ شما از طریقِ پیروزی در این بحث‌ها ثابت می‌شود. ارزشِ یک پروژه را بر اساسِ آن‌چه تا امروز رویش هزینه شده بسنجید و مزایایِ آتیِ آن‌را نادیده بگیرید.

با نشان دادنِ معدود نمونه‌ها یا افرادی که از یک رویه‌ی بد جانِ سالم به در برده‌اند، از آن رویه دفاع کنید: «این‌که می‌گویند سیگار کشیدن برایِ سلامتی خوب نیست چرند است؛ همه‌ی عموهایِ من تمامِ عمرشان سیگار کشیدند و خیلی هم عمر کردند». ادعاهایتان را چند بار و هر بار با بیانی متفاوت تکرار کنید، به این امید که مخاطبتان تصور کند استدلال‌ِ محکمی ارائه داده‌اید. سعی کنید استدلالِ مخاطب را با گزاره‌ای به ظاهر وزین ولی بی‌معنا باطل کنید: «سیاست، سیاست است». مخاطب را تهدید کنید که محل را ترک خواهید کرد: «من نمی‌توانم در جامعه‌ای چنین نژند زندگی کنم!». کلمه‌های وحدت‌بخش و مبهمی نظیرِ برابری، دموکراتیک، آزادی، … را که کسی نمی‌تواند با آن‌ها مخالفت کند در استدلال‌هایتان بگنجانید و مخاطب را وادار به تأیید کنید؛ یا برعکس، از کلمه‌هایی که همه با آن‌ها دشمن هستند مانندِ نازی‌ها، نژادپرستی، فاشیسم، …. برایِ پیشبردِ نظرتان استفاده کنید. از عبارت‌هایِ متفکرانه‌ای استفاده کنید که ابطال‌پذیر نیستند: اگر همه یاد می‌گرفتیم که صلح را دوست داشته باشیم، جنگی در کار نمی‌بود.» رویِ این نکته که ما نمی‌توانیم وضعِ هوایِ چند روزِ آینده را پیش‌بینی کنیم تأکید کنید و چنین نتیجه بگیرید که امکان ندارد رویدادهایِ ۱۰ یا ۲۰ سالِ دیگر را بدانیم. زندگی‌تان را با این امید ادامه دهید که چون درباره‌ی موضوعِ ناخوشایندی حرف نمی‌زنید، احتمالاً وجود ندارد. هیچ‌ حرفِ قابلِ باوری نزنید؛ یا برعکس، هر چه گفته می‌شود را باور نکنید. آن‌چه را که به شدت آرزو دارید محقق شود به عنوانِ باورتان ارائه دهید. دنبالِ قربانی بگردید. تأکید کنید که چون در گذشته چند باز زنگِ خطر به نادرستی به صدا در آمده، پس خطری وجود ندارد و دلیلی برای نگرانی در آینده نیست.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Fleming D and Porritt J (2016) Lean Logic: A Dictionary for the Future and How to Survive It. Chamberlin S (ed.), White River Junction, Vermont: Chelsea Green Publishing. 

تفکر پاکیزه و موجز

آن‌چه چوپانِ دروغ‌گو به ما نمی‌آموزاند

همه‌ی ما با داستانِ چوپانِ دروغ‌گو آشنا هستیم. روایتِ چوپانی که چندین بار به دروغ فریادِ «گرگ آمد!» سرداد و مردمانِ کمک‌رسان را نسبت به صداقتش چنان بدبین کرد که عاقبت وقتی گرگ‌ها واقعاً آمدند کسی به امدادش نشتافت و گرگ‌ها گوسفندهایِ مردم را تکه پاره کردند.

نیتِ اصلیِ این داستان ترویجِ صداقت و راست‌گویی است. درسی که بچه‌ّها از این داستانِ بسیار تأثیرگذار می‌آموزند این است: «دروغ گویی بد است، چون اعتمادِ عمومی را خدشه‌دار می‌کند» یا «دروغ‌گویی بد است، چون منافعِ شخصیِ خودت را وقتی که به دیگران نیاز داری به خطر خواهد انداخت.» بر اساسِ این داستان، دروغ‌گویی منافعِ فردی و اجتماعی را به خطر می‌اندازد: چوپان ضرر کرده چون نتوانسته کارش را که مراقبت از گوسفندهاست به نیکی انجام دهد؛ جامعه نیز ضرر کرده چرا که گوسفندها که دارایی‌ِ اجتماعی هستند از بین رفته‌اند؛ و همه‌ی این ضررها را باید پی‌آمدِ دروغ و دروغ‌گویی دانست.

اما توجه داشته باشید که می‌توان داستان را به گونه‌ای دیگر نیز تصور کرد: روایتی که در آن چوپانِ موردِ نظر واقعاً دروغ‌گو نبوده باشد. این روایتی غریب نخواهد بود و اگر این داستان ریشه‌ای در واقعیت داشته باشد، منطقی خواهد بود که فرض کنیم چوپان به واسطه‌ی تفریح و سرگرمی دروغ نمی‌گفته (چوپان‌ها افرادی مسئولیت‌پذیر هستند که شغلی دشوار دارند). شاید هشدارهایِ متعددِ چوپان را بتوان به حساسیتِ بیش از حدِ او نسبت به حمله‌ی گرگ‌ها نسبت داد. هوشیاریِ زیادِ او نسبت به گرگ‌ها باعث می‌شده که به کوچکترین نشانه‌ای از حضورِ گرگ‌ها واکنش نشان دهد و «زنگِ خطر» را به صدا در بیاورد. طبعاً اغلبِ این زنگِ خطرها نادرست بوده‌اند (گرگی در نزدیکی نبوده و چوپان به اشتباه صدایِ باد یا شکستنِ یک شاخه را به جایِ حضورِ گرگ‌ها اشتباه گرفته)، اما نباید این احتمال را رد کرد که شاید برخی از هشدارهایِ به ظاهرِ نادرستِ چوپان در واقع به‌جا بوده‌اند (گرگ‌ها واقعاً در نزدیکی بوده‌اند، اما با شنیدنِ صدایِ مردمِ امدادرسان از حمله منصرف شده‌اند. با این‌حال در نظرِ مردم، هشدارِ چوپان بی‌اساس یا بیهوده بوده است). می‌توان تصور کرد که به صدا در آوردنِ زنگِ خطرِ اشتباه یا ظاهراً اشتباه، چنان‌چه زیاد تکرار شود، می‌تواند اثری مشابه با دروغ‌گویی بر مردم بگذارد. حتی اگر آن‌ها به صداقتِ هشداردهنده شک نکنند، دستِ کم به صلاحیتِ او شک خواهند کرد و کم‌کم نسبت به او و هشدارهایش بی‌اعتنا می‌شوند. اما مشکل این‌جاست که هشدارهایِ او عاقبت درست از آب دربیایند و معلوم شود که حساسیتِ او اگر چه منجر به بروزِ چند زنگِ خطرِ اشتباه شده، اما بی‌مورد نبوده است: در داستان، گرگ‌ها عاقبت می‌آیند و گوسفندها را می‌درند.

این‌طور فرض کنید که داستانِ چوپانِ دروغ‌گو جورِ دیگری نوشته می‌شد، به گونه‌ای که محورِ آن نه چوپان، بلکه مردم می‌بودند. حکایتِ چوپانی باهوش و مسئولیت‌پذیر که نسبت به خطرِ حمله‌ی گرگ‌ها به گوسفندها (سرمایه‌هایِ اجتماعی) بسیار هوشیار بود. او با شنیدنِ کوچکترین صدا یا نشانه‌ای که احتمالِ حمله‌ی گرگ‌ها را می‌داد سعی می‌کرد نسبت به پیش‌گیری از بروزِ فاجعه اقدام کند: تنها کاری که از دستِ او ساخته بود این بود که از دیگران کمک بخواهد. اما دیگران اگر درگیرِ زندگیِ روزمره‌ نمی‌بودند، خواب بودند. اگر قرار بود چیزی روالِ مرسوم‌شان را قطع کند، ترجیح می‌دادند حمله‌ی واقعیِ گرگ‌ها باشد نه یک زنگِ خطرِ اشتباه. از نظرِ آن‌ها زنگِ خطرِ اشتباه نه فقط بی‌ارزش، بلکه ضدِ ارزش بود. آن‌ها چوپانِ باهوش و مسئولیت‌پذیر را مسخره کردند، دروغ‌گو خوانند، برایش داستان ساختند و در مدارس به بچه‌هایشان گفتند که چوپان از سرِ بی‌مبالاتی و تفریح به هم‌شهری‌هایش دروغ می‌گفته است. تا روزی که گرگ‌ها واقعاً حمله کردند و گوسفندانِ مردمی که هشداردهنده‌‌‌شان را تحقیر و طرد کرده بودند را دریدند. اگر داستان را این‌طور روایت می‌کردیم پیامش چنین می‌بود: کسی که زنگِ خطر را به صدا در می‌آورد لزوماً‌ دیوانه یا بی‌مسئولیت نیست، بلکه شاید دیگران را از خطری واقعی آگاه می‌کند. نادیده گرفتنِ هشدارهای پیش‌گیرانه‌ی او به معنایِ خوش‌آمدگویی به فاجعه است.

اما این پیامی نیست که روایتِ اصلی داستانِ چوپانِ دروغ‌گو به مخاطب منتقل می‌کند. درسی که از آن نمی‌گیریم ضرورتِ توجهِ جدی به هشدارهایِ زودهنگام و پیش‌گیرانه است؛ این‌که نباید کسانی که نسبت به بروزِ فاجعه‌ای واقعی هوشیار و مسئولیت‌پذیر هستند را تحقیر و طرد کرد، حتی اگر هشدارهایِ آن‌ها مزاحمتی ناچیز در روالِ زندگیِ‌ روزمره تلقی شود. داستانِ چوپانِ دروغ‌گو، نه تنها تفکرِ پیش‌گیرانه را به ما نمی‌آموزاند، بلکه ما را نسبت به آن بدبین و محتاط می‌کند. علاوه بر نکوهشِ دروغ‌گویی، پیامِ غیرمستقیمِ داستان چنین است: وقتی حق داری کمک بخواهی که خانه‌ آتش گرفته باشد یا فاجعه رخ داده باشد، نه وقتی که می‌خواهی از آتش گرفتنِ خانه یا بروزِ فاجعه پیش‌گیری کنی. در غیرِ این‌صورت ممکن است متهم به دروغ‌گویی شوی و از جامعه طرد گردی. مطابقِ منطقِ این داستان بهتر است گرگ‌ها به سرمایه‌هایِ‌ اجتماعی حمله کنند، ولی «من» از خطرِ چوپانِ دروغ‌گو نامیده شدن دور بمانم.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

انسان‌هایِ تک‌داستانی

می‌توانید این نوشته را به صورت صوتی نیز گوش دهید:

شاید شما هم مثلِ من اغلبِ شب‌هایِ‌ کودکی‌تان را با قصه‌های پدر یا مادربزرگ به خواب رفته باشید. در این صورت است که تأیید می‌کنید دنیاهایِ‌ قصه‌ها جهان‌هایی رنگارنگ هستند که اگر چه گاه تم‌هایِ مشترکی دارند، اما اغلب منظومه‌هایِ اخلاقیِ متفاوتی را معرفی می‌کنند. جهان‌هایی که در آن برایِ کسب موفقیت گاه باید فروتن بود، گاه جسور؛ گاه ساده و گویا، گاه رِند و خاموش؛ گاه پرخاش‌جو و خشن و گاه مصالحه‌جو و ملایم. تنوعِ این قصه‌ها بیش از هر چیز یادآورِ این نکته هستند که دنیایِ پیرامون و تجربه‌هایِ مختلفِ زندگی ساده و یک‌دست نیستند و همیشه نمی‌توان با مراجعه به یک الگویِ داستانی معین به آن‌ها معنا بخشید. هر چه داستان‌هایِ بیشتری بلد باشید، معرفتِ شما در رویارویی با پیچیدگی‌هایِ دنیایِ پیرامون بیشتر خواهد بود.

اگر هیچ داستانی ندانید چطور؟ احتمالاً معناسازی از رویدادهایِ مختلفِ زندگی‌ برایتان دشوارتر خواهد بود، با این‌حال چون در تلاش برای ساختنِ معنا از طریقِ انطباقِ آن‌چه مشاهده می‌کنید با داستانی که از پیش در ذهن دارید نیستید، انعطاف‌پذیر و پذیرا خواهید بود و به این ترتیب، حسبِ شرایطِ واقعی می‌توانید رفتار و قضاوت کنید.

اما مشکل وقتی جدی خواهد بود که شما فقط یک داستان بدانید، یا به این معتقد باشید که فقط یک داستان است که می‌تواند الگویِ رفتاریِ شما در رویارویی با جهانِ پیرامون‌ را تعیین کند. در این صورت شما انسانی تک‌داستانی هستید. اگر نامِ داستان‌تان این یا آن آیینِ فکری یا اعتقادی باشد، راهِ حلِ شما تجویزِ الگوهایِ همان آیین خواهد بود: اگر مارکسیست باشید، انقلابِ طبقه‌ی کارگر را حلالِ نهاییِ همه‌ی مشکلات می‌دانید؛ اگر محافظه‌کار یا سرمایه‌دار باشید، گسترشِ نظامِ بازارِ آزاد را کلیدِ طلاییِ همه‌ی قفل‌ها می‌دانید؛ اگر دانشمند باشید، تحقیقِ علمی و آموزشِ بیشتر را کیمیا می‌دانید؛ و اگر یکی از میلیون‌ها انسانِ متوسطِ مدرن باشید، تک‌نسخه‌ای که ارائه می‌دهید «پیشرفتِ بیشتر» است.

اما جهان پیچیده و غیرِ منتظره است و تلاش‌هایِ تقلیل‌گرایانه‌ برایِ توصیفِ خود را ریشخند و غافل‌گیر می‌کند. هیچ راهِ حلی نمی‌تواند پاسخی موثر برایِ بیش از بخشِ کوچکی از نظامِ پیچیده‌ی جهان باشد. کسی که فقط یک داستان را دنبال می‌کند، شکست‌هایش در توصیفِ معنادارِ پدیده‌ها را نادیده می‌گیرد و به ناچار آن‌ها را مدام و مدام تکرار می‌کند. اما آن‌کس که داستان‌هایِ پرشماری بلد است و می‌داند چطور به کمکِ آن‌ها بیاندیشد، از پیچیدگی و غیرمنتظره بودنِ جهان نمی‌هراسد، بلکه با تشخیصِ الگویی که با آن مواجه شده است، بهترین داستان را برایِ توصیفِ آن انتخاب می‌کند و در نتیجه خطِ قضاوتی و رفتاریِ حکیمانه‌تری را پی‌ می‌گیرد.

شکست یک هدیه‌ است، فرصتی برایِ یادگیری؛ اما چنان‌چه با عواطفِ غلیظ ترکیب شود، به خشم تبدیل می‌شود. انسانِ تک‌داستانی نمی‌تواند، هدیه‌ی شکست، یعنی فرصتِ یادگیری، را بپذیرد. او از این‌که نمی‌تواند جهان را در روایتِ یگانه‌ی خود بگنجاند پریشان می‌شود و چون در حبابِ غرور و خودبینی محصور است، راهِ دیگری جز خشم نمی‌یابد.

پی‌نوشت: بعد از نوشتنِ این پست، متوجهِ این سخنرانیِ تد شدم که بسیار مرتبط با موضوعِ این یادداشت است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

0 £0.00
بروید بالای صفحه