Category archive

توسعه

توسعه

فرار مغزها

همه می‌دانیم که پدیدهٔ موسوم به «فرار مغزها از کشور» پدیده‌ای شوم و ویران‌گر است. جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از افراد برخوردارش رویاهایشان را در داخل آن جستجو نکنند و برای تحقق زندگی بهتر چشم به آن‌سوی مرزهایش داشته باشند حتماً بحران‌زده است. اما روی‌کرد مناسب در قبال این پدیده چه می‌تواند باشد؟ آیا بازگشت مغزها به کشور تحت هر شرایطی خوب است؟

قبل از هر چیز مایل هستم نکته‌ای را در رابطه با اصطلاح «فرار مغزها» روشن کنم. با نگاهی به جمعیت ایرانی تحصیل‌کرده در خارج از کشور متوجه می‌شویم که این افراد عمدتاً از گروه‌های منتفع و برخوردار جامعه محسوب می‌شوند. در نتیجه اصطلاح «فرار مغزها» فقط به یکی از انواع برخورداری اشاره می‌کند: آدمی که اقبال بلندی داشته و از نوعی استعداد ژنتیکی مناسب در حافظه یا هوش تحلیلی بهره‌مند شده است. این خود نوعی برخورداری است، اما انواعِ غیرژنتیکیِ برخورداری معمولاً سرنوشت‌سازترند: خوش‌شانسی در بهره‌مندی بیشتر از امکانات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی. از استثناها که بگذریم، افرادی که در خانواده‌ها و محله‌های مرفه‌ و برخوردار رشد می‌کنند، از امکانات رفاهی بیشتری بهره‌مند می‌شوند و به نوبهٔ خود به افرادی برخوردار تبدیل می‌شوند که احتمال رسیدن‌شان به مدارج بالاتر تحصیلی یا اقتصادی بیشتر است. آن‌چه این افراد را متمایز می‌کند لزوماً داشتن «مغز» به معنای ژنتیکی‌اش نیست، بلکه بهره‌مندی نامتناسب‌شان از مزایا و خدمات اجتماعی است. در نتیجه پیشنهاد من این است که به جای این‌که بگوییم «فرار مغزها» بگوییم «فرار منتفعان» یا «فرار برخورداران»، یا دست کم دقت کنیم که در این اصطلاح «مغز» به جای «برخوردار» نشسته است. آن‌ها که از کشور می‌روند معمولاً از دهک‌های بالا—چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ میزان دسترسی به خدمات مختلف فرهنگی و اجتماعی—جامعه هستند. فعلاً این تعریف را داشته باشیم تا دوباره به آن باز گردیم.

در مواجهه با بحران فرار مغزها، یا آن‌طور که پیشنهاد دادم فرار برخورداران، می‌توانیم سه خط مشی مختلف—یا ترکیبی از هر سه—را اتخاذ کنیم: روی‌کرد برون‌فرست، روی‌کرد خودبسنده و روی‌کرد پویا.

خط مشی برون‌فرست این است که رویهٔ فعلی را بی‌ایراد بدانیم و چه بسا با سکوت یا انفعال خود آن‌را تشویق کنیم. یعنی معتقد باشیم آن دسته از افرادی که ترجیح می‌دهند در جستجوی تحصیلات یا زندگی بهتر از ایران خارج شوند، واقعاً هم به صلاح است که از ایران خارج شوند. به هر حال این افراد انگیزه‌ای برای مشارکت مستقیم در امورات کشور خودشان ندارند و آدم بی‌انگیزه هم خودش اذیت می‌شود و هم سربار جامعه است. این روی‌کرد از برخی جهات قابل دفاع است، چون واقع‌گرا و آزادی‌خواهانه به نظر می‌رسد و راه خروج را بر کسی نمی‌بندند. اما مشکل آن این است که این افراد مقدار زیادی از سرمایه‌های اجتماعی را که به واسطهٔ برخوردار بودن‌شان به شکلی نامتناسب در آن‌ها تجسم یافته، با خود از کشور خارج می‌کنند و این با منطق اقتصادی جور در نمی‌آید.

خط مشی خودبسنده یعنی تأیید کنیم خروج افراد برخوردار از ایران خسرانی مهم است و سعی کنیم سیاست‌هایی اتخاذ کنیم که روند رفتن آن‌ها را به تدریج کاهش دهد. هدف این خط مشی این نیست که به جبر مانع از رفتن افراد شود، بلکه قصد دارد شرایطی را فراهم کند که افراد برخوردار آیندهٔ مطلوب‌شان را در داخل کشور جستجو کنند و مایل باشند در ساختن آن مشارکت مستقیم داشته باشند. این خط مشی نیز از برخی جهات قابل دفاع است، چون نگاهش رو به درون است و سعی می‌کند همبستگی و جاذبهٔ آن‌را افزایش دهد و به این ترتیب قوام و ثبات اجتماعی را بالا خواهد برد. اما ایراد آن این است که اولاً‌ نمی‌تواند خود را به این واقعیت که در حال حاضر تعداد زیادی ایرانی تحصیل‌کرده در خارج از کشور به سر می‌برند متصل کند و ثانیاً توجه بیش از حد به آن می‌تواند به انزوا یا گسست از تحولات جهانی بیانجامد که «از سفرها ماه کی‌خسرو شود؛ بی سفرها ماه کی خسرو شود‌؟ از سفر بیدق شود فرزین راد؛ وز سفر یابید یوسف صد مراد» (مولوی).

اما خط مشی پویا یعنی معتقد باشیم خروج افراد برخوردار از کشور به قصد تحصیل فی‌نفسه مشکل‌ساز نیست، بلکه مهم این است که آن‌ها بعد از این‌که دوره‌ای در خارج از کشور زندگی کردند به ایران بازگردند. این خط مشی معتقد است که این افراد در واقع سرمایه‌هایی هستند که در خارج از کشور رشد کرده‌اند و بازگشت آن‌ها بهترین اتفاق برای جامعهٔ ایران است. بنابراین، هدف‌مان نباید دلسرد کردن افراد از رفتن باشد، بلکه باید بر تشویق آن‌ها به بازگشت متمرکز شویم و سعی کنیم شرایطی فراهم آوریم که آن‌ها با طیب خاطر، اشتیاق، انگیزه و امید به کشور بازگردند. این خط مشی نیز از برخی جهات قابل دفاع است، چون رویه‌ای بُرد-بُرد است که هم فرصت بیشتری در اختیار افراد برخوردار قرار می‌دهد و هم به واسطهٔ بازگشت‌شان جامعه را غنی‌تر می‌کند. اما ایراد این روی‌کرد این است که واقع‌گرایانه نیست و ریشهٔ رفتن افراد برخوردار از کشور را نشانه نمی‌گیرد. زندگی در خارج از کشور، به خصوص اگر همراه با تحصیلات عالیه بوده باشد، توقعات این افراد را به مراتب افزایش داده است. در نتیجه، در نبود یک روایت جمعی نیرومند که بتواند به مثابه یک نیروی جذبی خود به خودی عمل کند و افراد را به طور طبیعی به سوی خود بکشاند، تنها روشی که می‌توان افراد برخوردار خارج‌رفته را به بازگشتن ترغیب نمود دادن امتیازهای فراوان به آن‌هاست. اما این افراد در درجهٔ اول و حتی پیش از آن‌که از کشور بروند نیز در شمار برخورداران بوده‌اند و تخصیص منابع بیشتر به آن‌ها منصفانه به نظر نمی‌رسد. علاوه بر این، نتیجهٔ حساب هزینه‌-فایدهٔ بازگشت آن‌ها به شرط اخذ امتیازات کلان هم واضح نیست.

اما این روی‌کردها، برخلافِ ظاهرشان، لزوماً در تضاد با هم نیستند و می‌توانند به طور همزمان دنبال شوند: می‌توان خروج دلخستگان وطن و شیفتگان ماورا را تسهیل کرد، شرایط داخلی را در جهتی تغییر داد که افراد کمتری را دفع کند و جاذبهٔ درونی و طبیعیِ بیشتری داشته باشد، و مسیرهای بازگشت را برای آن‌ها که می‌روند باز گذاشت و خارج‌رفتگان را به بازگشت ترغیب نمود. این روی‌کرد ترکیبی یا چندآوایی بر نکات قوت روی‌کردهای سه‌گانه تأکید می‌کند و از نقاط ضعف‌شان دوری می‌جوید.

***

در ادامه لازم می‌دانم به نکتهٔ مهم دیگری نیز اشاره کنم.نکته‌ای که احتمالاً به خاطر گفتنِ آن مورد سرزنش بسیاری قرار خواهم گرفت. با این‌حال حرفم را می‌زنم ولی قطعاً از نقدهای سازنده استقبال خواهم کرد.

هر گاه ایده‌ای به امری بدیهی و باوری عمومی تبدیل شود زمینه‌ساز خام‌دستی و فساد می‌گردد. یک ایدهٔ عالی فقط وقتی می‌تواند از فساد و تباهی دور باشد و نقشی سازنده و مفید بازی کند که پیوسته در معرض نقد قرار داشته باشد و به این وسیله ارزش آن معلوم باشد و جایگاه آن مهار شود. بنابراین، پیشنهاد من این است که به اطراف‌مان نگاه کنیم و ببینیم چه ایده‌هایی هستند که جایگاهی بدیهی و مطلق یافته‌اند و مقبولیت همگانی دارند و سعی کنیم اعتبار مطلق آن‌ها را زیر سوال ببریم—نه این‌که اصل آن‌ها را زیر سوال ببریم، بلکه مطلق بودن و همه‌پذیر بودن‌شان را به چالش بکشیم.

در رابطه با ایرانیانی که در خارج تحصیل می‌کنند ما با یکی از این دست ایده‌های همه‌پذیر مواجه هستیم: «بازگشت ایرانیان خارج‌نشین، به خصوص آن‌ها که به صورت موفق‌آمیز در دانشگاه‌های معتبر غربی تحصیل کرده‌اند، به کشور همواره امری پسندیده است.» فرض بنیادی این ایده این است که این افراد به واسطهٔ دسترسی‌شان به دانشگاه‌های معتبر غربی به معرفتی دست یافته‌اند که در صورت بازگشتِ آن‌ها به ایران قطعاً در خدمت بهروزی و تعالی جامعهٔ ایران قرار خواهد گرفت.

مثل هر ایدهٔ خوب دیگری، این ایده هم در بسیاری موارد قابل دفاع است. اما مشکل این‌جاست که این ایده به باوری عمومی و امری دُگم تبدیل شده است. تقریباً همه با آن موافقند، حتی کسانی که ظاهراً منتقدش هستند. فرضاً اگر یک ایرانی دارای تحصیلات عالی از یک دانشگاه معتبر غربی به کشور بازگردد، منتقدان ظاهری شاید او را سرزنش کنند که «چرا زندگی مرفه‌تر یا آسوده‌تر یا بهتر در خارج از کشور را رها کردی؟» اما همین منتقدان در دل باور دارند که «این فرد با بازگشت به کشورش فداکاری کرده و آمده که خدمت کند.»

اما مشکل دقیقاً همین‌جاست. ما بازگشت یک تحصیل‌کردهٔ موفق خارج را به کشور «قطعاً و تحت هر شرایطی برای جامعه خوب» می‌دانیم. از آن بالاتر، در برخی موارد که فرد تحصیل کرده دارای موفقیت‌ها یا اعتبار جهانی باشد ممکن است او را در حد یک قهرمان ملی یا قدیس بالا ببریم. در مواجهه با پدیدهٔ ایرانیان تحصیل کرده در خارج، تقریباً به کلی فراموش می‌کنیم که اغلب این افراد اولاً توقعات بسیار زیادی دربارهٔ نوع شغل و شیوهٔ زندگی‌شان در ایران دارند و به همین دلیل بازگشت آن‌ها و امکاناتی که طلب می‌کنند می‌تواند گران‌تر از دانشی باشد که با خود می‌آورند. ثانیاً، تحصیل‌کرده‌های خارج دارای نوعی ذهنیت سازمان‌یافته و اسطوره‌‌محور نسبت به مدرنیت و نهادهای اصلی آن هستند که در بازگشت‌ نیز می‌خواهند—با هزار نیت خوب—همان ذهنیت و اسطوره‌ها را دنبال کنند و در جامعه نهادینه سازند. اما این ذهنیت و اسطورهٔ مدرن اگر چه دستاوردهای بسیار بزرگی داشته، اما در ذات خود خشن و تمامیت‌خواه است—نمی‌شود بدون متهم شدن به بدویت به هیچ قسمتی از آن‌ نه گفت—و شیوه‌های دیگر زندگی را تحقیر و تخریب می‌کند و علاوه بر این بشریت را به آستانهٔ فروپاشی اکولوژیک کشانده است. تحصیل‌کرده‌های خارج پس از بازگشت به تحصیل‌کرده‌های داخل کشور می‌پیوندند، و معمولاً برای خود نوعی جایگاه رهبری معرفتی متصور می‌شوند. آن‌ها به ژنرال‌های توسعه تبدیل می‌شوند که آرمان‌شان نهادینه‌سازی اسطوره‌هایی است که نتایجی ضد و نقیض—و گاه فاجعه‌بار—برای کشور داشته‌اند.

خلاصه این‌که، جامعهٔ ایران قطعاً‌ باید سعی کند انسجام و جذابیت درونی‌اش را افزایش دهد و حتماً می‌تواند بهرهٔ فراوانی از خیل عظیم تحصیل‌کرده‌های خارج از کشور ببرد. اما این یک امر قطعی نیست و نگاه دُگم و بی‌انتقاد به آن می‌تواند به همان اندازهٔ «فرار مغزها» خطرناک باشد.

* نقاشی انتخابی «بلیط یک طرفه»[۱] نام دارد و اثر ژاکوب لاورنس[۲] هنرمند آمریکایی است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. One-Way Ticket 

  2. Jacob Lawrence 

توسعه

اقلیتِ خلاق و ظهور و سقوط تمدن‌ها

چه عامل یا عواملی باعثِ ظهور و سقوطِ تمدن‌ها، یا دقیق‌تر بگوییم، اوج گرفتن یا زوالِ مراکزِ تمدن، می‌شود؟ نظریه‌ی آرنولد توین‌بی[۱] دراین‌باره جالبِ توجه است. او که شاهدِ مستقیمِ تکه‌پاره شدنِ اروپا در جنگِ جهانیِ اول بود تصمیم گرفت درباره‌ی عللِ ظهور و سقوطِ تمدن‌ها مطالعه‌ کند. او به سراغِ تاریخ رفت و در کتابِ ۱۲ جلدی‌اش به نام «بررسیِ تاریخِ جهان»[۲] که طی حدودِ ۳۰ سال منتشر کرد، ۲۸ تمدن را به تفصیل تحلیل کرد. نگاهِ او بیشتر به تحولاتِ اجتماعی متمرکز بود و کمتر به عواملِ اقتصادی یا محیطی می‌پرداخت. درون‌مایه‌ی آ‌ن‌چه او از مطالعه‌ی این تمدن‌ها آموخت را شاید بتوان این طور خلاصه کرد:

تمدن‌ها وقتی اوج می‌گیرند که یک «اقلیتِ خلاق»[۳] موفق شود بقیه‌ی جامعه‌ را به شوق آورد و امید بخشد. اقلیتِ خلاق این کار را از طریقِ ارائه‌ی یک بینشِ بلندنظرانه و قرار دادنِ امکانی نیرومند و متقاعد کننده پیشِ رویِ جامعه انجام می‌دهد. اگر بینشِ ارائه‌ شده توسطِ اقلیتِ خلاق به اندازه‌ی کافی جذاب باشد می‌تواند «پوسته‌ی عادت‌ها»[۴] را در هم بشکند. این پوسته در واقع مجموعه‌ی سخت و محکمی از جنسِ سنت‌هاست که رفتارِ فرهنگ‌هایِ سنتی را شکل می‌دهد.

علتِ این‌که اقلیتِ خلاق قادر به جذبِ سایرِ اعضایِ جامعه و متقاعد کردنِ آن‌ها به خرقِ عادت می‌شود را باید در یکی از طبیعی‌ترین خصوصیت‌هایِ انسانی جستجو کرد. این خصوصیت «تقلید»[۵] نام دارد و به تمایلِ نهادینه‌ی ما در تکرارِ آن‌چه تحتِ تأثیرمان قرار داده باز می‌‌گردد. تا به حال سعی کرده‌اید شبیه شخصی که تحسین‌اش می‌کنید شوید؟ یا آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که مایلید خانه، شهر یا جامعه‌تان شبیه این یا آن خانه، شهر یا جامعه باشد؟ در این صورت شما از خود رفتارِ تقلیدی نشان داده‌اید. این خصوصیتِ لزوماً خوب یا بدی نیست و در ذاتِ ما انسان‌ها قرار دارد.

در جوامعِ سنتی ریش‌سفیدها و سنت‌هایِ کهن سرچشمه‌ی مدل‌ها یا الگوهایی هستند که سایرِ افرادِ جامعه به تقلید کردن از آن‌ها تمایل نشان می‌دهند. به همین دلیل هم سنت‌ها در این جوامع معمولاً بسیار دیرپای هستند.

یک تمدن‌ وقتی رشد می‌کند که اقلیتی خلاق که توانایی و پذیرشِ ارائه‌ی بینشی جدید را دارد به کانونِ تقلید اکثریت تبدیل ‌شود و مدل‌ها یا الگوهایِ قبلی را به حاشیه براند (این را هم بگویم که توین‌بی تمدن را مفهومی وسیع‌تر از کشور یا دولت-ملت می‌داند). روندِ نزولی و زوالِ تمدن نیز وقتی رخ می‌دهد که اقلیتِ خلاق توانایی‌اش را برایِ ایجادِ انگیزه و شور در جامعه از دست بدهد و دست به دامنِ اهرمِ زور شود. به تدریج که اقلیتِ خلاق توانایی‌اش را در شورانگیزی و جذبِ توده‌ها از دست می‌دهد، محوریتش به عنوانِ مدلی برای تقلید نیز رنگ می‌بازد. مردم دیگر تمایلی برایِ این‌که شبیهِ اعضایِ اقلیتِ خلاق بشوند از خود نشان نمی‌دهند و کم‌کم امیدها و رویاهایشان را جایِ دیگری جستجو می‌کنند. این امر باعثِ ایجادِ شکافِ اجتماعی می‌شود و جامعه را به دو پاره‌‌ی نامساوی تقسیم می‌کند: اقلیتِ حاکم که به کمکِ اعمالِ روزافزونِ زور به قدرت چسبیده است و اکثریتِ درونیِ جامعه که با اکراه همکاریِ خود را با نظمِ موجود ادامه می‌دهند اما دیگر با آرمان‌ها و اهدافِ اقلیتِ حاکم همراهی نمی‌کنند. در نهایت، اکثریتِ درونیِ‌ جامعه با اکثریتِ بیرونی جامعه متحد می‌شود. اکثریتِ بیرونی مردمانی هستند که در حاشیه‌ی تمدن قرار دارند و همواره موردِ استثمارِ آن بوده‌اند بی‌آنکه مانندِ‌ اکثریتِ درونی هرگز از آن بهره‌ای برده باشند. وقتی کار به این‌جا برسد معمولاً همه چیز فرو می‌پاشد.

نظریه‌ی توین‌بی، مثلِ هر نظریه‌ی دیگری در علومِ انسانی، بی‌ایراد، جهان‌شمول یا لایتغیر نیست. با این‌حال او نظریه‌اش را بر مطالعه‌ای گسترده و عمیق از تاریخ بنا کرده و اگر تاریخ درسی برایِ آموختن به ما داشته باشد، که حتماً دارد، نظریه‌ی او نیز به جایِ‌ خود نکاتی روشن‌گرانه درباره‌ی جوامعِ معاصر به دستِ ما خواهد داد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Arnold Toynbee 

  2. A Study of History 

  3. creative minority 

  4. cake of custom 

  5. mimesis 

توسعه

سه شرطِ کلیدیِ توسعه

در یادداشت قبل به دو نسخه‌ی متفاوتِ توسعه برای کشورهایِ صنعتی و غیرصنعتی اشاره کردم. این روی‌کرد که «انقباض و هم‌گرایی» نام دارد به معنای کاستنِ مصرفِ منابعِ کشورهایِ صنعتی، و اجازه دادن به کشورهایِ غیرصنعتی برایِ افزایشِ مصرفِ خود است؛ به طوری که در نهایت هر دو گروه بتوانند به سمتِ یک حدِ عادلانه و سازگار با اکولوژی هم‌گرا شوند.

اما آیا می‌توان برایِ حرکت در راستایِ توسعه (به معنایِ عادلانه و سازگار به اکولوژی) شرایطی کلی در نظر گرفت؟ اصولی که بتوانند به مثابه نوعی قطب‌نما به ما کمک کنند؟

طبعاً می‌توان شرایط متعددی برایِ توسعه‌ی عادلانه و اکولوژیک در نظر گرفت، اما در این میان سه گانه‌ی «کارآیی، هم‌سازی، کفایت» اهمیتی ویژه دارد. بدونِ در نظرِ گرفتن همزمانِ این سه شرط، استراتژی‌هایِ توسعه ناقص یا ناتوان خواهند بود.

کارآیی[۱]، به معنایِ ارائه‌ی کالا یا خدماتِ بیشتر به کمکِ منابعِ کمتر است. به بیانِ دیگر، کاهشِ مصرفِ مواد و انرژی به ازایِ ارائه‌ی واحدِ کالا یا خدمات، با در نظر گرفتنِ چرخه‌ی کاملِ حیات[۲]. این‌کار را می‌توان به روش‌هایِ مختلفی انجام داد: از طریقِ استفاده از فن‌آوری‌هایِ موثرتر، مدیریت و سازمان‌دهیِ بهتر، پرهیز از ایجادِ پسماند و بازیافتِ حداکثریِ پسماندها. ضمنِ تأکید بر اهمیت کارآیی، نباید فراموش کرد که افزایشِ کارآیی به خودیِ خود موثر نیست، چرا که آن‌چه به واسطه‌ی کاهشِ مصرفِ «واحدِ خدمات» صرفه‌جویی کرده‌ایم، ممکن است تحت‌الشعاعِ افزایشِ «کلِ مصرفِ خدمات» قرار بگیرد. مثلاً ممکن است ۱۰۰ لامپ پرمصرف را با ۱۰۰۰ لامپِ کم‌ مصرف جای‌گزین کنیم، به طوری که مصرفِ منابعِ همه‌ی «۱۰۰۰ لامپِ کم‌مصرف» از «۱۰۰ لامپِ پرمصرف اولیه» بیشتر باشد، اگر چه تک‌تکِ لامپ‌های جدید کارآمدتر هستند.

دومین شرطِ مهمِ توسعه «هم‌سازی»[۳] است. هم‌سازی به معنایِ وفاقِ توسعه با محیطِ زیست و اقلیم است: ساز و کارهای صنعتی نباید چرخه‌های طبیعی را مختل کنند و تا جایی که امکان دارد باید به صورتی پایا با آن‌ها تعامل داشته باشند یا آن‌ها را تقویت کنند. آن‌جا که این امکان وجود ندارد، موادِ آسیب‌رسان باید در چرخه‌های بسته و خراب‌ایمن[۴] قرار داشته باشند و به اندازه‌ی آن‌ها نیز اضافه نشود، بلکه به تدریج کاهش یابد (مثل استفاده از فلزات سنگین در باتری‌ها به صورتِ کنترل شده با چرخه‌ی بازیافت به دقت حساب شده). تا حد امکان، پسماندهای یک فرایند باید به صورت مواد خام فرایندی دیگر استفاده شوند. در این صورت، بستنِ چرخه‌های مواد و انرژی حتی از افزایشِ کارآیی نیز مهم‌تر می‌شود. به عنوانِ نمونه استفاده از تابشِ مستقیم خورشید برای ایجادِ حرارت حتی اگر از لحاظِ‌ محاسباتِ مستقیم انرژی چندان کارآمد نباشد، از سیستمی کارآمد ولی وابسته به سوخت‌های فسیلی هم‌سازتر است. با این‌حال هم‌سازی به تنهایی کارساز نیست و می‌تواند عوارضِ دیگری داشته باشد. بسیاری از پسماندها را نمی‌توان به شکلی موثر به صورت مواد خام سایر فرایندها استفاده کرد و تولید زیست‌توده‌ها به شیوه‌ی ارگانیک و همساز نیاز به زمینِ زراعی دارد که محدود است.

اما سومین و شاید مهم‌ترین رکنِ توسعه، مفهومِ کفایت[۵]، به معنای مطرح کردنِ این پرسشِ است: «برای کسبِ توانایی، چقدر کافی است؟». کفایت در ذاتِ خود به تعادل و توازن اشاره می‌کند، یعنی نه بیش و نه کم، بلکه کافی. مفهومِ معاصرِ توسعه افزایشِ تولید و مصرفِ صنعتی در حوزه‌هایِ مختلف را توجیه و ترغیب می‌کند، اما مکانیسمی برای تعیینِ حد بالایِ وابستگی به کالاها و خدماتِ‌ صنعتی ندارد. به عبارت دیگر، مفهومِ مدرنِ توسعه یک منطقِ سرطانی است: فقط بزرگ‌تر و بیشتر را می‌شناسد.

یک مثال: سیاست‌گذاریِ توسعه‌ی شهری می‌تواند به طورِ همزمان سه جنبه‌ی بالا را لحاظ کند:

(۱) کارایی: وسایطِ نقلیه‌ی فردی یا جمعی می‌توانند کارآمدتر شوند، به این معنا که مصرف‌ سوخت‌ سرانه‌ی آن‌ها کاهش یابد (استفاده از موتورهای کارآمدتر و گسترش حمل و نقل جمعی با کارآیی بالا)؛

(۲) هم‌سازی: گزینه‌های آمد و شدی که از انرژی‌های تجدیدپذیر استفاده می‌کنند حمایت شوند و گسترش پیاده‌روها، جاده‌ها و خیابان‌ها به گونه‌ای انجام شود که با موقعیت اقلیمی شهر و پیرامون آن در تعارض نباشد، آلاینده‌های اندکی تولید شود؛

(۳) کفایت: برای تعدادِ خودروها در شهر سقف تعیین شود،‌ نیاز به سفرهای درون‌شهری کاهش یابد و مسیر سفرهای درون‌شهری نیز کوتاه‌تر شود (که خود به تقویت پیاده‌روی و استفاده از دوچرخه منجر خواهد شد).

بدون در نظر گرفتن همزمان این سه روی‌کرد، به خصوص روی‌کردِ سوم که کمتر به آن توجه شده است (چون با درون‌مایه‌ی توسعه به معنای مصرف بیشتر در تضاد است) سیاست‌های توسعه نخواهند توانست به شیوه‌ای عادلانه و سازگار با اکولوژی ادامه یابند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. efficiency 

  2. life-cycle 

  3. consistency 

  4. fail-safe 

  5. sufficiency 

توسعه

سیاستِ انقباض و هم‌گرایی

در یادداشت‌ِ قبلی توضیح دادم که توسعه، به معنایِ مرسومِ آن، در تعارضِ ساختاری با عدالت است. به این معنا که این نوع توسعه را «نمی‌توان» در سراسرِ جهان و برایِ همه‌ی ساکنانِ زمین گسترش داد. مطابقِ محکِ اخلاقیِ کانت، آن‌چه که به وضوح قابلِ تعمیم به همه‌ی جهان نباشد غیرِاخلاقی است. اما آیا می‌توان راهی اخلاقی پیش‌ِ رویِ طرف‌دارانِ توسعه گذاشت؟

البته. راهِ حل وجود دارد و بسیار هم ساده و منطقی است. اما اجرا کردنِ آن نیازمندِ نوعی هماهنگی و اراده‌ی جمعی است که نظیرش را به دشواری می‌توان در تاریخ سراغ گرفت.

این راهِ حل چنین است: به جایِ تلاش برای یافتنِ «یک نسخه‌ی جهانی» که برایِ همه‌ی جوامع قابل اجرا باشد، نسخه‌های مختلفی برایِ توسعه‌ی «کشورهایِ صنعتی» و «کشورهایِ غیرصنعتی» در نظر بگیریم. البته موضوع فقط به کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی ختم نمی‌شود. بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی نیز به جمعِ مرفهانِ پرمصرفی پیوسته‌اند که ردِپایِ اکولوژیکِ آن‌ها کمتر از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی نیست. به همین نحو، بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ‌ صنعتی چندان پرمصرف نیستند. نسخه‌ی توسعه برای این گروه از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی، با نسخه‌ی هم‌وطنانِ کم‌مصرف یا پرمصرف‌شان فرق می‌کند.

اسم این نسخه‌ی دوگانه که «امکان» دست‌یابی به عدالتِ منابع[۱] و همین‌طور توازنِ اکولوژیکِ جوامعِ انسانی را ایجاد می‌کند سیاستِ «انقباض و هم‌گرایی»[۲] است.[۳] فرضِ بنیادیِ این سیاست این است که در بلند مدت هیچ کشوری «حق ندارد» سهمی بیشتر از کشورهایِ دیگر نسبت به منابعِ زمین داشته باشد. به این ترتیب، دو مسیرِ همزمان و مکملِ‌ توسعه برایِ جوامعِ «پرمصرف» و «کم‌مصرف» در نظر گرفته می‌شود. آن‌دسته از جوامع (یا طبقاتِ اجتماعی) که شیوه‌ی زندگیِ امروزِ آن‌ها وابستگیِ بیش از حدی به منابعِ زیرزمینی یا دوردستِ زمین دارد، یعنی پرمصرف هستند و در نتیجه رفتارِ جمعی‌شان عملاً استعمارگرانه یا ناپایاست، باید میزانِ وابستگیِ خود به این منابع را به قدری «کاهش» دهند که به یک حداقلِ ایمن و کافی برسد. در مقابل، جوامعی که هم‌اکنون فقیر هستند این حق را دارند تا با افزایشِ دسترسیِ خود به منابعِ بیشتر بتوانند به حداقلی از توسعه‌ی صنعتی دست‌یابند تا به این ترتیب آن‌ها نیز بتوانند از مزایایِ مدرنیت بهره‌مند گردند.

شرطِ اساسیِ موفقیتِ این سیاست این است که کشورهایِ صنعتی «بخواهند و بتوانند» به شکلی قابلِ توجه مصرفِ بیش از اندازه‌ی خود را کاهش دهند. مثلاً در عرصه‌ی کاهشِ انتشارِ گازهایِ گل‌خانه‌ای، کشورهایِ صنعتی باید میزانِ انتشار خود را تا نیمه‌ی قرن جاری تا ۸۰ الی ۹۰ ٪ کاهش دهند. همان‌طور که گفتم، این «انقباض» فقط مسئولیتِ کشورهایِ صنعتی نیست،‌ بلکه مصرف‌کنندگانِ مرفه‌ِ جوامعِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی را نیز شامل می‌شود.

در این مدلِ کلی، به کشورهایِ غیرِصنعتی حقِ افزایشِ بهره‌برداری از منابعِ زمین داده می‌شود تا وقتی که به سمت یک حد ایمن از لحاظِ اکولوژیک و کافی از لحاظِ نیازهایِ اولیه‌ی انسانی «همگرا» شوند. از آن‌طرف، کشورهایِ موسوم به «توسعه یافته» با خلاصی از «پرمصرفی» خود منقبض شده و به سویِ همان حد ایمن و کافی «هم‌گرا» می‌شوند.

ممکن است بگویید این سیاست عملی نیست، چون کشورهایِ قدرتمند صنعتی هرگز به این امر تن نخواهند داد و از آن‌طرف، معلوم نیست توسعه در کشورهایِ غیرصنعتی لزوماً در مسیرِ «هم‌گرایی» قرار بگیرد. حرفی است متین. با این‌حال، آن‌چه عرض کردم اولاً یک مدلِ ساده‌ شده و فرضی جهتِ انتقالِ ایده‌ای مهم است و نباید آن‌را یک نسخه‌ی عملیاتی در نظر گرفت و ثانیاً این نسخهیا چیزی شبیهِ آناحتمالاً «تنها» گزینه‌ برایِ توسعه‌ی عادلانه، اخلاقی و سازگار با اکولوژیِ زمین است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. resource justice 

  2. contraction and convergence 

  3. Meyer, Aubrey. 2000. Contraction & Convergence: The Global Solution to Climate Change. Green Books. 

توسعه

دوراهیِ توسعه و عدالت

مسیری که اروپا برای «توسعه» پیمود منحصر به فرد است و در مقیاسِ جهانی در هیچ‌زمان و مکانِ دیگری قابل تکرار نیست. قبلاً اشاره کردم که ثروتِ فسیلی و منابع تجدیدپذیرِ دوردستی که در قرن‌های نوزدهم و بیستم در اختیار حوزه‌هایِ صنعتیِ اروپایی بودند دیگر وجود ندارند. منابعِ باقیمانده‌ی فسیلی نیز نه تنها در حال تحلیل رفتن هستند، بلکه به کارگیریِ آن‌ها تعادلِ اقلیمیِ زمین را به هم زده است. همین وضعیت، در موردِ منابعِ زیستی نیز صادق است. آینده‌ی قابلِ پیش‌بینیِ ما چنین است: دسترسی‌ به منابع دشوارتر، و بهایِ آن‌ها گران‌تر خواهد شد. بروزِ همزمانِ دو پدیده‌ی تغییرِ اقلیم و نقطه‌‌ی اوجِ نفتی[۱] به این معنا است که توسعه‌ی اروپایی-آمریکاییِ دو قرنِ اخیر، با همه‌ی دستاوردها و ویرانی‌هایش، یک پرانتزِ کوچک در تمدنِ انسان بوده و ‌چنین نیز باقی خواهد ماند.

استعمارِ سیاسی و اقتصادی تا حدِ زیادی پایان یافته است. این به معنایِ ظهورِ کشورهایِ مستقل در اقصیٰ نقاطِ جهان بوده که برخی از آن‌ها نیز به قدرت‌هایِ اقتصادی تبدیل شده‌اند. با این‌حال، توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی کماکان به استعمارِ ذهن‌ها ادامه می‌دهد. تقریباً در سراسرِ جهان، فقیر و ثروتمند، شهری یا روستایی، چپ‌ یا راست، مذهبی یا سکولار، گاه در عمل گاه در ذهن، این نوع توسعه را به مثابهِ الگویی مطلوب برایِ پیشرفت و زندگیِ بهتر می‌دانند. شکی نیست که «توسعه ذهنِ جهانیان را استعمار کرده است.»

اوج‌گیریِ چین، شاید بزرگ‌ترین موفقیت‌ِ مدلِ توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی بوده باشد. اما آن‌چه به عنوانِ موفقیتِ چین می‌شناسیم، شکستِ سایرِ جهان است. چین جایِ خود را بینِ بزرگ‌ترین منتشرکنندگان گازهایِ گل‌خانه‌ای و واردکنندگانِ نفت در جهان باز کرده است. فشارِ بی‌اندازه‌ زیادی به زیست‌گاه‌هایِ داخلیِ چین وارد شده، به گونه‌ای که آلودگیِ هوا در شهرها، کاهشِ مناطقِ تحتِ کشت و کاهشِ منابعِ آب خبر از بحران‌هایِ عمیقِ زیست‌محیطی و اجتماعی می‌دهند. بنا به برخی تخمین‌ها، ارزشِ اقتصادیِ تخریب‌های زیست‌محیطی در چین طی دهه‌های اخیر، بالاتر از نرخِ رشدِ اقتصادیِ این کشور بوده است. به عبارتِ دیگر، اگر تخریب‌هایِ زیست‌محیطی را در محاسباتِ رشدِ اقتصادیِ‌ چین لحاظ کنیم، رشدِ اقتصادیِ این کشور منفی بوده است. علاوه بر این، چین به یک جاروبرقیِ عظیم تبدیل شده که منابعِ مختلف را از سراسرِ جهان به سویِ خود جذب می‌کند.

مهم‌ترینِ چالشی که پیشِ رویِ طرف‌دارانِ «الگویِ توسعه‌ی آمریکایی-اروپایی» قرار دارد این است: با توجه به این‌که این الگو از لحاظِ ساختاری با عدالت هم‌خوانی ندارد، ادامه‌ی آن به معنایِ طرف‌داری از رفاهِ بخشِ کوچکی از مردمِ جهان و فراموش کردنِ ایده‌ی عدالتِ جهانی خواهد بود. راهِ دیگر، ترک کردنِ این الگویِ‌ توسعه و ترویجِ شیوه‌ی پایایِ زندگی خواهد بود که دستیابیِ همگانی به رفاهِ کافی[۲]، ولی نه در حدی که مردمانِ مرفهِ کشورهای توسعه‌یافته‌‌ی امروز از آن برخوردار هستند، را امکان‌پذیر خواهد کرد.

از آن‌جا که نمی‌توان هم‌زمان به «رفاهِ صنعتی» به معنایِ آمریکایی-اروپاییِ آن و «عدالتِ جهانی» دست یافت، سیاست‌ورزی در کشورهایِ شمال و جنوب با چالشِ منحصر به فردی مواجه است. کشورها باید درباره‌ی نوعِ توسعه‌یِ موردِ نظرشان تصمیم بگیرند. آیا در جستجویِ برخوردار ساختنِ روزافزونِ بخشی محدود از جامعه‌ی خود هستند، یا مایلند همگان را به حدِ «کافی» از مزایایِ تمدنِ مدرن بهره‌مند سازند؟ الگوهایِ تولید و مصرف فقط در صورتی خواهند توانست با عدالت سازگار شوند که بتوانند نیازِ خود به منابع را شدیداً کاهش دهند و با سیستم‌هایِ زیستیِ زمین هماهنگ گردند. به عبارت دیگر، در قرنِ جاری عدالت بدونِ اکولوژی امکان‌پذیر نیست.[۳]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Peak Oil 

  2. sufficient 

  3. Sachs, Wolfgang, and Tilman Santarius. 2007. Fair Future: Limited Resources and Global Justice. Zed Books. 

توسعه

پایه‌های تمدن صنعتی

از کسی که می‌خواهد پدیده‌های پیچیده‌ی تاریخی و اجتماعیِ را با «یک» علت شرح دهد یا معتقد است که چالش‌های بغرنجِ جامعه‌هایِ معاصر را می‌توان با «یک» راهِ حلِ نهایی حل کرد فاصله بگیرید. چنین کسی به غنایِ معرفتی‌تان کمک نمی‌کند، ولی در عوض می‌تواند شما را به قلمروِ دگماتیسم یا توهم‌گرایی رهنمون سازد. با این‌حال تلاش برای شناساییِ عواملِ اصلیِ تأثیرگذار بر تحولاتِ مهمِ تاریخی بیهوده نیست و می‌تواند به شناختِ بهترِ ما از ظرفیت‌ها و امکان‌هایی که پیشِ‌رویِ جوامعِ معاصر قرار دارند کمک کند.

سوالِ طلایی این است:

چه عواملی باعث قدرت‌گرفتنِ اروپا و تبدیلِ آن به نیرومندترین و تأثیرگذارترین منطقه‌ی جهان در قرن نوزدهم شدند؟

پاسخ‌هایِ بی‌شماری به این پرسشِ کلیدی داده شده است. برخی مورخان ریشه‌ی قدرتِ اروپا را در منطق‌‌گرایی، آزادی‌خواهی یا داشتنِ اقلیمِ مناسب دانسته‌اند. در این میان «نظریه‌ی محیطی» کِنتِ پومرانز جالبِ توجه است.[۱]

او به صورتِ خاص به مقایسه‌ی چین و انگلیس می‌پردازد و این پرسش را مطرح می‌کند که چرا چین و انگلیس که هر دو تا اواسطِ قرنِ هجدهم شرایطِ اقتصادیِ تقریباً مشابهی داشتند سرنوشت‌هایِ متفاوتی پیدا کردند؟ قدرتِ چین تقریباً محدود باقی ماند، در حالی‌که انگلیس به قدرتی جهانی تبدیل شد که تعدادِ زیادی از کشورهایِ جهان از جمله خودِ چین را تحتِ نفوذِ هژمونیکِ خود قرار داد.

در پایانِ قرنِ هیجدهم، منطقه‌ی دلتایِ رودِ یانگ‌تسه در چین، همانندِ انگلیس، به سقفِ توسعه‌ی اقتصادی خود نزدیک شده بود و کمیابیِ زمین برای کشتِ غذا، تأمینِ سوخت و تهیه‌ی موادِ خام به مشکلی جدی بدل گشته بود. اما این فقط انگلیس بود که موفق شد از این محدودیت‌ عبور کند. این کشور توانست به منابعی جدید دست یابد و از آن‌ها بهره‌برداریِ اقتصادی کند: وارادتِ گسترده‌ی محصولاتِ کشاورزی از آمریکایِ شمالی و مهم‌تر از آن استفاده‌ی سیستماتیک از زغالِ سنگ در صنعت. با جای‌گزین کردنِ زمین‌هایِ دوردست به جایِ زمین‌هایِ بومی، و استفاده از زغالِ سنگ به جایِ چوب، انگلیس توانست بر محدودیت‌هایی که بر اقتصادِ رو به رشدش تحمیل شده بود فائق آید. در نتیجه‌ اقتصادِ این کشور به شکلی بی‌سابقه بزرگ شد.

از آن سو، چین، نه هیچ سرزمینِ دوردستی را استعمار کرد و نه به شکلی عمده از منابعِ زغالِ سنگش در منچوری بهره جست.

اگر این تز را تعمیم دهیم می‌توانیم بهره‌برداری گسترده از (۱) منابعِ فسیلیِ زمین و (۲) منابعِ زیستیِ مستعمره‌ها را از عواملِ کلیدیِ اوج‌گیریِ تمدنِ اروپایی-آمریکایی‌ به شمار آوریم. به عبارتِ دیگر، شکل‌گیریِ تمدنِ صنعتیِ امروز بدونِ بهره‌گیری از منابعی که در زمانی طولانی انباشت شده‌اند و در جغرافیایی وسیع گسترده‌اند امکان‌پذیر نمی‌بود. این تمدن بر پایه‌ی بهره‌برداری از منابعی که در عمقِ دوران‌هایِ زمین‌شناسیک و وسعتِ جغرافیایِ زمین‌ قرار دارند بنا شده است.[۲]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Pomeranz, K., 2009. The Great Divergence: China, Europe, and the Making of the Modern World Economy. Princeton University Press. 

  2. Sachs, W., 2009. Fair wealth: pathways into post-development. Development in a Carbon-Constrained World Development Cooperation and Climate Change 196. 

توسعه

زن و مردی که تابویِ بزرگِ مدرنیت را شکستند

خانمِ سارا کریس‌من[۱] و همسرش گابریل مرتکبِ گناهِ بزرگی شده‌اند.

آن‌ها که محققانی علاقه‌مند به دهه‌های پایانی دورانِ ویکتوریا[۲]، یعنی اواخر قرنِ نوزدهم هستند، تصمیم گرفته‌اند عملاً در آن دوران زندگی کنند. آن‌ها از پنج سالِ پیش در شهرِ کوچکی واقع در شمالِ غربیِ آمریکا و به سیاقِ شهروندانِ دورانِ ویکتوریا زندگی کرده‌اند: از لباس‌هایشان گرفته تا شیوه‌ی آمد و شد و وسائل خانه: کلمن به جایِ‌ یخچالِ برقی، ساعتِ کوکی، قلم و دوات، نامه‌باز کن، چراغِ نفتی و … همه چیز متعلق به آن دوران است.

صرفِ نظر از این‌که کارِ این زوج به نظرتان خنده‌دار، جالب، بی‌ربط یا فوق‌العاده بیاید، حتماً تأیید می‌کنید که تصمیمِ آن‌ها به زندگیِ ویکتوریایی، مثلاً استفاده نکردن از تلفنِ همراه یا نداشتنِ گواهی‌نامه‌ی رانندگی یا استفاده‌ از دوچرخه، کاری بی‌خطر و بی‌آزار است که قاعدتاً نباید ناراحتی یا خشم کسی را برانگیزد. حدسِ شما تا حدِ زیادی درست است، اما برخوردی که با این زوج می‌شود همیشه در غالبِ تحسین‌ یا بی‌توجهی نمی‌گنجد؛ بلکه آن‌ها مستمراً توسطِ گروهی از ساکنانِ شهر موردِ آزار و تعرض قرار می‌گیرند. این افراد حضورِ سارا و گابریل در شهر و شیوه‌ی زندگی‌شان را غیرِ قابلِ تحمل می‌دانند و سعی می‌کنند زندگی را بر آن‌ها تلخ کنند: از دشنام دادن و سخنانِ تحقیرآمیز در اماکنِ عمومی و محیط‌های مجازی گرفته تا تهدید به مرگ. آن‌ها نمی‌توانند شیوه‌ی زندگی سارا و گابریل و آن‌چه آن‌ها درباره‌ی تجربه‌شان به صورت وبلاگ، مقاله یا کتاب می‌نویسند را تحمل کنند.

اما علتِ خشم، خشونت و رفتارِ غیرمنطقیِ این معترضان چیست؟ مگر نه این است که شیوه‌ی زندگی سارا و گابریل یک سرگرمی بی‌خطر است؟

دلیلش ساده است. سارا و گابریل یکی از تابوهایِ سفت و سختِ مدرنیت را شکسته‌اند. آن‌ها با شیوه‌ی زندگیِ ویکتوریایی‌شان، به شکلی غیرِ قابلِ انکار به ما نشان داده‌اند که استفاده از تکنولوژی‌هایِ مختلف موضوعی است که به انتخابِ شخصی ما مربوط می‌شود. به عبارتِ دیگر آن‌ها نشان داده‌اند که ما در انتخابِ تکنولوژی‌های پیشرفته مختار هستیم. اما این ایده که ما در انتخابِ‌ تکنولوژی‌هایِ مدرن مختار هستیم یکی از تابوهایِ مدرن است. خیلی ساده، شما در دنیایِ امروز حق ندارید چنین چیزی بگویید یا از آن بدتر، چنین عمل کنید. شما، حداکثر مجازید که درباره‌ی روزگارِ خوشِ گذشته حسی نوستالژیک داشته باشید و در محفلی دوستانه ناله‌ای از سر حسرت برکشید که «یادش به خیر… چه روزگارِ خوبی بود آن‌روزها که این همه تکنولوژی‌هایِ رسمی مثلِ موبایل و کامپیوتر و تلویزیون بر ما تحمیل نشده بودند.» البته داشتنِ همین حس نوستالژیک هم چندان بی‌خطر نیست و احتمالاً خیلی زود با کسی مواجه خواهید شد که مصرانه سعی می‌کند شما را نسبت به رنج و آسیبِ فراوانی که در صورتِ حذفِ آخرین مدل از تکنولوژی‌هایِ ارائه شده در بازار به آن دچار خواهید شد آگاه کند.

سارا و گابریل این تابو را شکسته‌اند. پیامِ عملیِ آن‌ها به دیگران این نیست که «شما هم بیایید و مثلِ ما در دورانِ ویکتوریایی زندگی کنید»، بلکه پیامِ رادیکال‌ و بت‌شکنانه‌‌ی آن‌ها چیزِ دیگری است. آن‌ها می‌گویند: «شما هم می‌توانید به جایِ این‌که دنباله‌رویِ بازاریابانِ حرفه‌ای و دلالانِ تکنولوژی باشید، کنترلِ‌ زندگی‌تان را به دستِ خودتان بگیرید؛ شما حقِ انتخاب دارید».

این‌که افراد در انتخاب یا ردِ تکنولوژی‌هایِ پیشرفته «مختار» هستند، ایده‌ای غیرِ قابل تصور و رادیکال به نظر می‌رسد. تصورِ حذفِ تلویزیون، لپ‌تاپ، تلفنِ هوشمند، ماشینِ شخصی و … از زندگیِ شخصی [و اجتماعی] به «الحادِ مدرن» تبدیل شده است و آن‌کس که مرتکبِ چنین کفری شود، یعنی چنین بیاندیشد، بگوید یا عمل کند تنبیه خواهد شد و مجازاتِ او تحقیر، خشونت و به حاشیه‌رانده شدن است.

اما سارا و گابریل از لحاظِ دیگری نیز قابلِ توجه هستند. آن‌ها به پیشوازِ دورانِ افولِ فراوانیِ منابع و انرژی می‌روند. شیوه‌ی زندگیِ قرنِ نوزدهمی آن‌ها فریب‌تان ندهد: آن‌ها رو به گذشته ندارند، بلکه، با کاهشِ رادیکالِ مصرفِ مواد و انرژی و کوچک کردنِ ردِ پایِ اکولوژیک‌شان[۳]، به استقبالِ آینده رفته‌اند. آینده‌ای که در آن به شیوه‌ی زندگی نابخردانه و ناپایای امروز به مثابهِ گذشته‌ای عبرت‌آمیز نگریسته خواهد شد. سارا و گابریل با تکیه بر «قدرتِ اختیار» و با استفاده از میراثِ تاریخیِ جامعه‌شان، گامی شجاعانه به سویِ آینده برداشته‌اند و به این وسیله به جمع روزافزونِ کسانی پیوسته‌اند که جسارتِ کافی دارند تا شیوه‌هایِ متنوع و اغلب فراموش شده‌ی انسان بودنِ بی‌وابستگی به مصرفِ ناپایایِ انرژی و مواد را بازکشف و احیا کنند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Sarah Chrisman 

  2. Victorian era 

  3. ecological footprint 

توسعه

کُرسی: آن‌چه که توسعه با آن دشمن است

اگر در شمارِ ایرانیانِ خوشبختی باشید که تجربه‌ی استفاده از کُرسی را در روزهایِ سردِ زمستانی داشته‌اید، احتمالاً تایید می‌کنید که کُرسی اختراعِ ساده و کارآمدی است. ساده از این نظر که با چند تکه چوب و یک لحاف و یک لامپِ گرمایی می‌توان تمامِ اعضایِ خانواده را با کیفیتِ مطلوب گرم نگاه داشت و کارآمد از این لحاظ که برایِ چنین کاری به کسری از انرژیِ موردِ نیاز برای گرم کردنِ کلِ فضایِ خانه احتیاج است.

یکی از بلاهایی که «توسعه» بر سرِ جامعه‌هایی نظیرِ ما می‌آورد حمله‌ی بی‌رحمانه‌اش به ابزارها و رویه‌هایی است که طیِ دورانی نسبتاً طولانی به وجود آمده‌اند و متناسب و سازگار با مختصاتِ جغرافیایی و اکولوژیکِ هر منطقه هستند. اگر توسعه چنین تمامیت‌خواه و خشن نمی‌بود و دشمنی‌اش با فرهنگ‌ها و ابزارهایِ بومی چنین ریشه‌دار نمی‌بود، البته که می‌شد بسیاری از دستاوردهایِ آن‌را قدر شمرد. مشکل اما از تمامیت‌خواهیِ دُگم و خشنِ منطقِ توسعه است که با هدفِ یکسان‌سازیِ همه‌ی جوامعِ جهان، صرف‌ِنظر از میراثِ فرهنگی و خصوصیت‌هایِ اکولوژیکی که در آن‌ها تکوین یافته‌اند، نسخه‌ای سرد و سترون برایِ همه می‌پیچد.

کُرسی یکی از این ابزارها و رویه‌هاست که توسعه کمر به نابود کردنِ آن می‌بندد. اگر تا دیروز اعضایِ خانواده در یک اتاق زندگی می‌کردند، حالا هر کدام باید اتاقِ مجزایِ خودش را داشته باشد. اگر تا دیروز می‌شد با یک لامپ محلِ آسایش و خواب را گرم نگاه داشت، حالا باید دست به دامانِ شوفاژ و بخاری و هیتر و تأسیسات و موتورخانه شد تا با مصرفِ خدمات، انرژی، پول و تلفاتِ بیشتر تمامِ خانه را گرم نگاه دارد. اما توسعه به حذفِ کُرسی ختم نمی‌شود، بلکه با آن شروع می‌شود. هر جا توسعه حضور می‌یابد، مصرف‌گرایی رشدِ نمایی آغاز می‌کند. توسعه با تغییرِ ذهنیتِ افرادِ جامعه و ایجادِ الگوهایِ جدید از «پیشرفت» و زدنِ مهرِ عقب‌ماندگی، بی‌سوادی، توسعه‌نیافتگی، فقر، بدبختی و … به شیوه‌های بومیِ زندگیِ مردم، بستری شوم برایِ تخریبِ الگوهایِ فرهنگی و ابزاریِ بومی ایجاد می‌کند که نتیجه‌ی آن افزایشِ مصرف‌گرایی، نابودیِ اقتصادِ خودبسنده‌ی معیشتی، افزایشِ وابستگی به شغل‌هایِ دستمزدیِ کمیاب و در نتیجه ترکِ روستاها و مناطقِ به اصطلاح توسعه‌نیافته و هجوم به شهرها، وابستگیِ بیشتر به دولتِ‌ مرکزی برایِ تأمینِ خدماتِ شغلی و رفاهیِ جدید، وابستگی به بازار و سایرِ‌ نهادهایِ‌ اقتصادی برایِ تأمینِ کالاها و خدماتی که نیاز به آن‌ها روز به روز و به شکلِ فلج‌کننده‌ای بیشتر می‌شود و … است.

جنگِ توسعه علیه کُرسی یک آسیبِ کوتاه‌مدتِ سطحی نیست که بتوان به راحتی آن‌را ترمیم کرد. توسعه زیرساخت‌هایِ فرهنگی و ابزاریِ یک جامعه را متحول می‌کند و اعضایِ آن‌را به خود معتاد می‌کند، به شیوه‌ای که قربانیان به سختی می‌توانند شیوه‌هایِ دیگرِ حیاتِ فرهنگی و اقتصادی‌ را به خاطر بیاورند یا تجسم کنند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

0 £0.00
بروید بالای صفحه