Tag archive

توسعه

شعر

اشتیاق

۱۶
تکرار باید کرد
این آرایهٔ تعالی‌بخشِ کلمات که در خلوت‌ نجوا می‌شود
این مسیرِ مزین به چنار و عطرِ نان
این کوچه، این ترانه، این هم‌شادزیستن‌
این سلام برسانید، این خسته نباشید، این بزرگی شما را می‌رساند
این مقصد که قبله‌گاهِ مادربزرگ است
این آغوش‌، این نگاه‌، این لالایی
این تجربه‌ٔ مقطعِ سادهٔ یکتا را.

تکرار باید کرد
حریصانه، مغتنمانه، خوش‌دلانه.

تکرار تنها نوش‌داروی روزمرگی است.

مسافر (۱۷)
اندام‌هایم به خواب رفته‌اند
نگاهم روی دوردست‌ها ماسیده است:
سرزمین‌هایی شورشی
که از زیر پاهایم فرار کرده‌اند
و به منظره‌هایی چموش بدل گشته‌اند که می‌آیند و می‌لغزند و می‌روند
بی‌آن‌که گام‌های من چهره‌شان را ممهور کند.

مسافر هستم
محموله‌ای بیمه‌شده که هر روز با سرعت و دقت منتقل می‌شود
از خانه به خانه
از ایستگاه به ایستگاه
از مبدا به مقصد.

مشتری قطارها و ماشین‌ها هستم
بردهٔ سرعت‌ و فاصله‌
پادشاهِ مخلوع سرزمین‌هایم.

۱۸
ژنرال‌های توسعه
دلالان کامیابی
کارشناسان خودآفرین
وافوریان هزارخانهٔ تبلیغ

امید را نقد می‌کنند
خانه را شخم می‌زنند
حسرت می‌کارند
هیچ برداشت می‌کنند.

چشم‌هایشان خیره بر تلألوهای دوردست
قلب‌ها لبریز از توقع
بازوها عرق‌ریزان و مشغول
نسل‌ اندر نسل، افق تا افق
دلبسته و درگیر خویش‌ارضایی‌‌

انگار شاید اما
نمی‌خواهند بدانند که
پور-
نو-
گرافی،
عشق نیست.

اشتیاق (۱۹)
ساعت خبر از ظهر می‌دهد
لحظه‌ای سپید
که تا چشم کار می‌کند عاری از نماز و اذان است.

می‌روم،
نفس‌زنان، مشتاق
روی یخ‌های شیارآلود،
زیر شاخه‌های خواب،
در کوچه‌های قرمز خالی
لابه‌لای شلوغی‌های ناشناس.

قلبم تند می‌شود
دقیقه‌ها فشرده می‌شوند،
دقیقه‌ها، دقیقه‌ها
گرم می‌شوم
گرم می‌شوم
گرم می‌شوم.

کلید را می‌چرخانم
در بر پاشنه‌اش می‌لغزد
ساعت‌های انتظار،
ثانیه‌های شوق
چشم‌هایی که جیغ می‌کشند.

شادی در پهنای اتاق می‌درخشد
دست‌ها باز می‌شوند
آغوش‌ها می‌بخشند
می‌دانم
می‌داند
می‌دانیم.

۲۰
بیرون،
درون نیست،
یک‌دست نیست،
سنگین‌گذر نیست.

بیرون عمق دارد،
حجم دارد،
تاریخ دارد.

بیرون بازی‌ست،
شیطنت است،
آزادی‌ست.

او اگر دین می‌داشت
قطعاً جایی میانِ عطرهای بی‌نهایتِ بیرون گمش می‌کرد.

 

  • نقاشی انتخابی «سگ دراز کشیده در برف» نام دارد و اثر فرانتس مارک هنرمند آلمانی است.[۱]
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Franz Marc, Dog Lying in the Snow, 1911. Oil on canvas, 62.5 x 105 cm. Städel Museum, Frankfurt 

توسعه

فرار مغزها

همه می‌دانیم که پدیدهٔ موسوم به «فرار مغزها از کشور» پدیده‌ای شوم و ویران‌گر است. جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از افراد برخوردارش رویاهایشان را در داخل آن جستجو نکنند و برای تحقق زندگی بهتر چشم به آن‌سوی مرزهایش داشته باشند حتماً بحران‌زده است. اما روی‌کرد مناسب در قبال این پدیده چه می‌تواند باشد؟ آیا بازگشت مغزها به کشور تحت هر شرایطی خوب است؟

قبل از هر چیز مایل هستم نکته‌ای را در رابطه با اصطلاح «فرار مغزها» روشن کنم. با نگاهی به جمعیت ایرانی تحصیل‌کرده در خارج از کشور متوجه می‌شویم که این افراد عمدتاً از گروه‌های منتفع و برخوردار جامعه محسوب می‌شوند. در نتیجه اصطلاح «فرار مغزها» فقط به یکی از انواع برخورداری اشاره می‌کند: آدمی که اقبال بلندی داشته و از نوعی استعداد ژنتیکی مناسب در حافظه یا هوش تحلیلی بهره‌مند شده است. این خود نوعی برخورداری است، اما انواعِ غیرژنتیکیِ برخورداری معمولاً سرنوشت‌سازترند: خوش‌شانسی در بهره‌مندی بیشتر از امکانات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی. از استثناها که بگذریم، افرادی که در خانواده‌ها و محله‌های مرفه‌ و برخوردار رشد می‌کنند، از امکانات رفاهی بیشتری بهره‌مند می‌شوند و به نوبهٔ خود به افرادی برخوردار تبدیل می‌شوند که احتمال رسیدن‌شان به مدارج بالاتر تحصیلی یا اقتصادی بیشتر است. آن‌چه این افراد را متمایز می‌کند لزوماً داشتن «مغز» به معنای ژنتیکی‌اش نیست، بلکه بهره‌مندی نامتناسب‌شان از مزایا و خدمات اجتماعی است. در نتیجه پیشنهاد من این است که به جای این‌که بگوییم «فرار مغزها» بگوییم «فرار منتفعان» یا «فرار برخورداران»، یا دست کم دقت کنیم که در این اصطلاح «مغز» به جای «برخوردار» نشسته است. آن‌ها که از کشور می‌روند معمولاً از دهک‌های بالا—چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ میزان دسترسی به خدمات مختلف فرهنگی و اجتماعی—جامعه هستند. فعلاً این تعریف را داشته باشیم تا دوباره به آن باز گردیم.

در مواجهه با بحران فرار مغزها، یا آن‌طور که پیشنهاد دادم فرار برخورداران، می‌توانیم سه خط مشی مختلف—یا ترکیبی از هر سه—را اتخاذ کنیم: روی‌کرد برون‌فرست، روی‌کرد خودبسنده و روی‌کرد پویا.

خط مشی برون‌فرست این است که رویهٔ فعلی را بی‌ایراد بدانیم و چه بسا با سکوت یا انفعال خود آن‌را تشویق کنیم. یعنی معتقد باشیم آن دسته از افرادی که ترجیح می‌دهند در جستجوی تحصیلات یا زندگی بهتر از ایران خارج شوند، واقعاً هم به صلاح است که از ایران خارج شوند. به هر حال این افراد انگیزه‌ای برای مشارکت مستقیم در امورات کشور خودشان ندارند و آدم بی‌انگیزه هم خودش اذیت می‌شود و هم سربار جامعه است. این روی‌کرد از برخی جهات قابل دفاع است، چون واقع‌گرا و آزادی‌خواهانه به نظر می‌رسد و راه خروج را بر کسی نمی‌بندند. اما مشکل آن این است که این افراد مقدار زیادی از سرمایه‌های اجتماعی را که به واسطهٔ برخوردار بودن‌شان به شکلی نامتناسب در آن‌ها تجسم یافته، با خود از کشور خارج می‌کنند و این با منطق اقتصادی جور در نمی‌آید.

خط مشی خودبسنده یعنی تأیید کنیم خروج افراد برخوردار از ایران خسرانی مهم است و سعی کنیم سیاست‌هایی اتخاذ کنیم که روند رفتن آن‌ها را به تدریج کاهش دهد. هدف این خط مشی این نیست که به جبر مانع از رفتن افراد شود، بلکه قصد دارد شرایطی را فراهم کند که افراد برخوردار آیندهٔ مطلوب‌شان را در داخل کشور جستجو کنند و مایل باشند در ساختن آن مشارکت مستقیم داشته باشند. این خط مشی نیز از برخی جهات قابل دفاع است، چون نگاهش رو به درون است و سعی می‌کند همبستگی و جاذبهٔ آن‌را افزایش دهد و به این ترتیب قوام و ثبات اجتماعی را بالا خواهد برد. اما ایراد آن این است که اولاً‌ نمی‌تواند خود را به این واقعیت که در حال حاضر تعداد زیادی ایرانی تحصیل‌کرده در خارج از کشور به سر می‌برند متصل کند و ثانیاً توجه بیش از حد به آن می‌تواند به انزوا یا گسست از تحولات جهانی بیانجامد که «از سفرها ماه کی‌خسرو شود؛ بی سفرها ماه کی خسرو شود‌؟ از سفر بیدق شود فرزین راد؛ وز سفر یابید یوسف صد مراد» (مولوی).

اما خط مشی پویا یعنی معتقد باشیم خروج افراد برخوردار از کشور به قصد تحصیل فی‌نفسه مشکل‌ساز نیست، بلکه مهم این است که آن‌ها بعد از این‌که دوره‌ای در خارج از کشور زندگی کردند به ایران بازگردند. این خط مشی معتقد است که این افراد در واقع سرمایه‌هایی هستند که در خارج از کشور رشد کرده‌اند و بازگشت آن‌ها بهترین اتفاق برای جامعهٔ ایران است. بنابراین، هدف‌مان نباید دلسرد کردن افراد از رفتن باشد، بلکه باید بر تشویق آن‌ها به بازگشت متمرکز شویم و سعی کنیم شرایطی فراهم آوریم که آن‌ها با طیب خاطر، اشتیاق، انگیزه و امید به کشور بازگردند. این خط مشی نیز از برخی جهات قابل دفاع است، چون رویه‌ای بُرد-بُرد است که هم فرصت بیشتری در اختیار افراد برخوردار قرار می‌دهد و هم به واسطهٔ بازگشت‌شان جامعه را غنی‌تر می‌کند. اما ایراد این روی‌کرد این است که واقع‌گرایانه نیست و ریشهٔ رفتن افراد برخوردار از کشور را نشانه نمی‌گیرد. زندگی در خارج از کشور، به خصوص اگر همراه با تحصیلات عالیه بوده باشد، توقعات این افراد را به مراتب افزایش داده است. در نتیجه، در نبود یک روایت جمعی نیرومند که بتواند به مثابه یک نیروی جذبی خود به خودی عمل کند و افراد را به طور طبیعی به سوی خود بکشاند، تنها روشی که می‌توان افراد برخوردار خارج‌رفته را به بازگشتن ترغیب نمود دادن امتیازهای فراوان به آن‌هاست. اما این افراد در درجهٔ اول و حتی پیش از آن‌که از کشور بروند نیز در شمار برخورداران بوده‌اند و تخصیص منابع بیشتر به آن‌ها منصفانه به نظر نمی‌رسد. علاوه بر این، نتیجهٔ حساب هزینه‌-فایدهٔ بازگشت آن‌ها به شرط اخذ امتیازات کلان هم واضح نیست.

اما این روی‌کردها، برخلافِ ظاهرشان، لزوماً در تضاد با هم نیستند و می‌توانند به طور همزمان دنبال شوند: می‌توان خروج دلخستگان وطن و شیفتگان ماورا را تسهیل کرد، شرایط داخلی را در جهتی تغییر داد که افراد کمتری را دفع کند و جاذبهٔ درونی و طبیعیِ بیشتری داشته باشد، و مسیرهای بازگشت را برای آن‌ها که می‌روند باز گذاشت و خارج‌رفتگان را به بازگشت ترغیب نمود. این روی‌کرد ترکیبی یا چندآوایی بر نکات قوت روی‌کردهای سه‌گانه تأکید می‌کند و از نقاط ضعف‌شان دوری می‌جوید.

***

در ادامه لازم می‌دانم به نکتهٔ مهم دیگری نیز اشاره کنم.نکته‌ای که احتمالاً به خاطر گفتنِ آن مورد سرزنش بسیاری قرار خواهم گرفت. با این‌حال حرفم را می‌زنم ولی قطعاً از نقدهای سازنده استقبال خواهم کرد.

هر گاه ایده‌ای به امری بدیهی و باوری عمومی تبدیل شود زمینه‌ساز خام‌دستی و فساد می‌گردد. یک ایدهٔ عالی فقط وقتی می‌تواند از فساد و تباهی دور باشد و نقشی سازنده و مفید بازی کند که پیوسته در معرض نقد قرار داشته باشد و به این وسیله ارزش آن معلوم باشد و جایگاه آن مهار شود. بنابراین، پیشنهاد من این است که به اطراف‌مان نگاه کنیم و ببینیم چه ایده‌هایی هستند که جایگاهی بدیهی و مطلق یافته‌اند و مقبولیت همگانی دارند و سعی کنیم اعتبار مطلق آن‌ها را زیر سوال ببریم—نه این‌که اصل آن‌ها را زیر سوال ببریم، بلکه مطلق بودن و همه‌پذیر بودن‌شان را به چالش بکشیم.

در رابطه با ایرانیانی که در خارج تحصیل می‌کنند ما با یکی از این دست ایده‌های همه‌پذیر مواجه هستیم: «بازگشت ایرانیان خارج‌نشین، به خصوص آن‌ها که به صورت موفق‌آمیز در دانشگاه‌های معتبر غربی تحصیل کرده‌اند، به کشور همواره امری پسندیده است.» فرض بنیادی این ایده این است که این افراد به واسطهٔ دسترسی‌شان به دانشگاه‌های معتبر غربی به معرفتی دست یافته‌اند که در صورت بازگشتِ آن‌ها به ایران قطعاً در خدمت بهروزی و تعالی جامعهٔ ایران قرار خواهد گرفت.

مثل هر ایدهٔ خوب دیگری، این ایده هم در بسیاری موارد قابل دفاع است. اما مشکل این‌جاست که این ایده به باوری عمومی و امری دُگم تبدیل شده است. تقریباً همه با آن موافقند، حتی کسانی که ظاهراً منتقدش هستند. فرضاً اگر یک ایرانی دارای تحصیلات عالی از یک دانشگاه معتبر غربی به کشور بازگردد، منتقدان ظاهری شاید او را سرزنش کنند که «چرا زندگی مرفه‌تر یا آسوده‌تر یا بهتر در خارج از کشور را رها کردی؟» اما همین منتقدان در دل باور دارند که «این فرد با بازگشت به کشورش فداکاری کرده و آمده که خدمت کند.»

اما مشکل دقیقاً همین‌جاست. ما بازگشت یک تحصیل‌کردهٔ موفق خارج را به کشور «قطعاً و تحت هر شرایطی برای جامعه خوب» می‌دانیم. از آن بالاتر، در برخی موارد که فرد تحصیل کرده دارای موفقیت‌ها یا اعتبار جهانی باشد ممکن است او را در حد یک قهرمان ملی یا قدیس بالا ببریم. در مواجهه با پدیدهٔ ایرانیان تحصیل کرده در خارج، تقریباً به کلی فراموش می‌کنیم که اغلب این افراد اولاً توقعات بسیار زیادی دربارهٔ نوع شغل و شیوهٔ زندگی‌شان در ایران دارند و به همین دلیل بازگشت آن‌ها و امکاناتی که طلب می‌کنند می‌تواند گران‌تر از دانشی باشد که با خود می‌آورند. ثانیاً، تحصیل‌کرده‌های خارج دارای نوعی ذهنیت سازمان‌یافته و اسطوره‌‌محور نسبت به مدرنیت و نهادهای اصلی آن هستند که در بازگشت‌ نیز می‌خواهند—با هزار نیت خوب—همان ذهنیت و اسطوره‌ها را دنبال کنند و در جامعه نهادینه سازند. اما این ذهنیت و اسطورهٔ مدرن اگر چه دستاوردهای بسیار بزرگی داشته، اما در ذات خود خشن و تمامیت‌خواه است—نمی‌شود بدون متهم شدن به بدویت به هیچ قسمتی از آن‌ نه گفت—و شیوه‌های دیگر زندگی را تحقیر و تخریب می‌کند و علاوه بر این بشریت را به آستانهٔ فروپاشی اکولوژیک کشانده است. تحصیل‌کرده‌های خارج پس از بازگشت به تحصیل‌کرده‌های داخل کشور می‌پیوندند، و معمولاً برای خود نوعی جایگاه رهبری معرفتی متصور می‌شوند. آن‌ها به ژنرال‌های توسعه تبدیل می‌شوند که آرمان‌شان نهادینه‌سازی اسطوره‌هایی است که نتایجی ضد و نقیض—و گاه فاجعه‌بار—برای کشور داشته‌اند.

خلاصه این‌که، جامعهٔ ایران قطعاً‌ باید سعی کند انسجام و جذابیت درونی‌اش را افزایش دهد و حتماً می‌تواند بهرهٔ فراوانی از خیل عظیم تحصیل‌کرده‌های خارج از کشور ببرد. اما این یک امر قطعی نیست و نگاه دُگم و بی‌انتقاد به آن می‌تواند به همان اندازهٔ «فرار مغزها» خطرناک باشد.

* نقاشی انتخابی «بلیط یک طرفه»[۱] نام دارد و اثر ژاکوب لاورنس[۲] هنرمند آمریکایی است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. One-Way Ticket 

  2. Jacob Lawrence 

توسعه

سه شرطِ کلیدیِ توسعه

در یادداشت قبل به دو نسخه‌ی متفاوتِ توسعه برای کشورهایِ صنعتی و غیرصنعتی اشاره کردم. این روی‌کرد که «انقباض و هم‌گرایی» نام دارد به معنای کاستنِ مصرفِ منابعِ کشورهایِ صنعتی، و اجازه دادن به کشورهایِ غیرصنعتی برایِ افزایشِ مصرفِ خود است؛ به طوری که در نهایت هر دو گروه بتوانند به سمتِ یک حدِ عادلانه و سازگار با اکولوژی هم‌گرا شوند.

اما آیا می‌توان برایِ حرکت در راستایِ توسعه (به معنایِ عادلانه و سازگار به اکولوژی) شرایطی کلی در نظر گرفت؟ اصولی که بتوانند به مثابه نوعی قطب‌نما به ما کمک کنند؟

طبعاً می‌توان شرایط متعددی برایِ توسعه‌ی عادلانه و اکولوژیک در نظر گرفت، اما در این میان سه گانه‌ی «کارآیی، هم‌سازی، کفایت» اهمیتی ویژه دارد. بدونِ در نظرِ گرفتن همزمانِ این سه شرط، استراتژی‌هایِ توسعه ناقص یا ناتوان خواهند بود.

کارآیی[۱]، به معنایِ ارائه‌ی کالا یا خدماتِ بیشتر به کمکِ منابعِ کمتر است. به بیانِ دیگر، کاهشِ مصرفِ مواد و انرژی به ازایِ ارائه‌ی واحدِ کالا یا خدمات، با در نظر گرفتنِ چرخه‌ی کاملِ حیات[۲]. این‌کار را می‌توان به روش‌هایِ مختلفی انجام داد: از طریقِ استفاده از فن‌آوری‌هایِ موثرتر، مدیریت و سازمان‌دهیِ بهتر، پرهیز از ایجادِ پسماند و بازیافتِ حداکثریِ پسماندها. ضمنِ تأکید بر اهمیت کارآیی، نباید فراموش کرد که افزایشِ کارآیی به خودیِ خود موثر نیست، چرا که آن‌چه به واسطه‌ی کاهشِ مصرفِ «واحدِ خدمات» صرفه‌جویی کرده‌ایم، ممکن است تحت‌الشعاعِ افزایشِ «کلِ مصرفِ خدمات» قرار بگیرد. مثلاً ممکن است ۱۰۰ لامپ پرمصرف را با ۱۰۰۰ لامپِ کم‌ مصرف جای‌گزین کنیم، به طوری که مصرفِ منابعِ همه‌ی «۱۰۰۰ لامپِ کم‌مصرف» از «۱۰۰ لامپِ پرمصرف اولیه» بیشتر باشد، اگر چه تک‌تکِ لامپ‌های جدید کارآمدتر هستند.

دومین شرطِ مهمِ توسعه «هم‌سازی»[۳] است. هم‌سازی به معنایِ وفاقِ توسعه با محیطِ زیست و اقلیم است: ساز و کارهای صنعتی نباید چرخه‌های طبیعی را مختل کنند و تا جایی که امکان دارد باید به صورتی پایا با آن‌ها تعامل داشته باشند یا آن‌ها را تقویت کنند. آن‌جا که این امکان وجود ندارد، موادِ آسیب‌رسان باید در چرخه‌های بسته و خراب‌ایمن[۴] قرار داشته باشند و به اندازه‌ی آن‌ها نیز اضافه نشود، بلکه به تدریج کاهش یابد (مثل استفاده از فلزات سنگین در باتری‌ها به صورتِ کنترل شده با چرخه‌ی بازیافت به دقت حساب شده). تا حد امکان، پسماندهای یک فرایند باید به صورت مواد خام فرایندی دیگر استفاده شوند. در این صورت، بستنِ چرخه‌های مواد و انرژی حتی از افزایشِ کارآیی نیز مهم‌تر می‌شود. به عنوانِ نمونه استفاده از تابشِ مستقیم خورشید برای ایجادِ حرارت حتی اگر از لحاظِ‌ محاسباتِ مستقیم انرژی چندان کارآمد نباشد، از سیستمی کارآمد ولی وابسته به سوخت‌های فسیلی هم‌سازتر است. با این‌حال هم‌سازی به تنهایی کارساز نیست و می‌تواند عوارضِ دیگری داشته باشد. بسیاری از پسماندها را نمی‌توان به شکلی موثر به صورت مواد خام سایر فرایندها استفاده کرد و تولید زیست‌توده‌ها به شیوه‌ی ارگانیک و همساز نیاز به زمینِ زراعی دارد که محدود است.

اما سومین و شاید مهم‌ترین رکنِ توسعه، مفهومِ کفایت[۵]، به معنای مطرح کردنِ این پرسشِ است: «برای کسبِ توانایی، چقدر کافی است؟». کفایت در ذاتِ خود به تعادل و توازن اشاره می‌کند، یعنی نه بیش و نه کم، بلکه کافی. مفهومِ معاصرِ توسعه افزایشِ تولید و مصرفِ صنعتی در حوزه‌هایِ مختلف را توجیه و ترغیب می‌کند، اما مکانیسمی برای تعیینِ حد بالایِ وابستگی به کالاها و خدماتِ‌ صنعتی ندارد. به عبارت دیگر، مفهومِ مدرنِ توسعه یک منطقِ سرطانی است: فقط بزرگ‌تر و بیشتر را می‌شناسد.

یک مثال: سیاست‌گذاریِ توسعه‌ی شهری می‌تواند به طورِ همزمان سه جنبه‌ی بالا را لحاظ کند:

(۱) کارایی: وسایطِ نقلیه‌ی فردی یا جمعی می‌توانند کارآمدتر شوند، به این معنا که مصرف‌ سوخت‌ سرانه‌ی آن‌ها کاهش یابد (استفاده از موتورهای کارآمدتر و گسترش حمل و نقل جمعی با کارآیی بالا)؛

(۲) هم‌سازی: گزینه‌های آمد و شدی که از انرژی‌های تجدیدپذیر استفاده می‌کنند حمایت شوند و گسترش پیاده‌روها، جاده‌ها و خیابان‌ها به گونه‌ای انجام شود که با موقعیت اقلیمی شهر و پیرامون آن در تعارض نباشد، آلاینده‌های اندکی تولید شود؛

(۳) کفایت: برای تعدادِ خودروها در شهر سقف تعیین شود،‌ نیاز به سفرهای درون‌شهری کاهش یابد و مسیر سفرهای درون‌شهری نیز کوتاه‌تر شود (که خود به تقویت پیاده‌روی و استفاده از دوچرخه منجر خواهد شد).

بدون در نظر گرفتن همزمان این سه روی‌کرد، به خصوص روی‌کردِ سوم که کمتر به آن توجه شده است (چون با درون‌مایه‌ی توسعه به معنای مصرف بیشتر در تضاد است) سیاست‌های توسعه نخواهند توانست به شیوه‌ای عادلانه و سازگار با اکولوژی ادامه یابند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. efficiency 

  2. life-cycle 

  3. consistency 

  4. fail-safe 

  5. sufficiency 

توسعه

سیاستِ انقباض و هم‌گرایی

در یادداشت‌ِ قبلی توضیح دادم که توسعه، به معنایِ مرسومِ آن، در تعارضِ ساختاری با عدالت است. به این معنا که این نوع توسعه را «نمی‌توان» در سراسرِ جهان و برایِ همه‌ی ساکنانِ زمین گسترش داد. مطابقِ محکِ اخلاقیِ کانت، آن‌چه که به وضوح قابلِ تعمیم به همه‌ی جهان نباشد غیرِاخلاقی است. اما آیا می‌توان راهی اخلاقی پیش‌ِ رویِ طرف‌دارانِ توسعه گذاشت؟

البته. راهِ حل وجود دارد و بسیار هم ساده و منطقی است. اما اجرا کردنِ آن نیازمندِ نوعی هماهنگی و اراده‌ی جمعی است که نظیرش را به دشواری می‌توان در تاریخ سراغ گرفت.

این راهِ حل چنین است: به جایِ تلاش برای یافتنِ «یک نسخه‌ی جهانی» که برایِ همه‌ی جوامع قابل اجرا باشد، نسخه‌های مختلفی برایِ توسعه‌ی «کشورهایِ صنعتی» و «کشورهایِ غیرصنعتی» در نظر بگیریم. البته موضوع فقط به کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی ختم نمی‌شود. بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی نیز به جمعِ مرفهانِ پرمصرفی پیوسته‌اند که ردِپایِ اکولوژیکِ آن‌ها کمتر از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی نیست. به همین نحو، بخشِ قابلِ توجهی از ساکنانِ کشورهایِ‌ صنعتی چندان پرمصرف نیستند. نسخه‌ی توسعه برای این گروه از ساکنانِ کشورهایِ صنعتی یا غیرصنعتی، با نسخه‌ی هم‌وطنانِ کم‌مصرف یا پرمصرف‌شان فرق می‌کند.

اسم این نسخه‌ی دوگانه که «امکان» دست‌یابی به عدالتِ منابع[۱] و همین‌طور توازنِ اکولوژیکِ جوامعِ انسانی را ایجاد می‌کند سیاستِ «انقباض و هم‌گرایی»[۲] است.[۳] فرضِ بنیادیِ این سیاست این است که در بلند مدت هیچ کشوری «حق ندارد» سهمی بیشتر از کشورهایِ دیگر نسبت به منابعِ زمین داشته باشد. به این ترتیب، دو مسیرِ همزمان و مکملِ‌ توسعه برایِ جوامعِ «پرمصرف» و «کم‌مصرف» در نظر گرفته می‌شود. آن‌دسته از جوامع (یا طبقاتِ اجتماعی) که شیوه‌ی زندگیِ امروزِ آن‌ها وابستگیِ بیش از حدی به منابعِ زیرزمینی یا دوردستِ زمین دارد، یعنی پرمصرف هستند و در نتیجه رفتارِ جمعی‌شان عملاً استعمارگرانه یا ناپایاست، باید میزانِ وابستگیِ خود به این منابع را به قدری «کاهش» دهند که به یک حداقلِ ایمن و کافی برسد. در مقابل، جوامعی که هم‌اکنون فقیر هستند این حق را دارند تا با افزایشِ دسترسیِ خود به منابعِ بیشتر بتوانند به حداقلی از توسعه‌ی صنعتی دست‌یابند تا به این ترتیب آن‌ها نیز بتوانند از مزایایِ مدرنیت بهره‌مند گردند.

شرطِ اساسیِ موفقیتِ این سیاست این است که کشورهایِ صنعتی «بخواهند و بتوانند» به شکلی قابلِ توجه مصرفِ بیش از اندازه‌ی خود را کاهش دهند. مثلاً در عرصه‌ی کاهشِ انتشارِ گازهایِ گل‌خانه‌ای، کشورهایِ صنعتی باید میزانِ انتشار خود را تا نیمه‌ی قرن جاری تا ۸۰ الی ۹۰ ٪ کاهش دهند. همان‌طور که گفتم، این «انقباض» فقط مسئولیتِ کشورهایِ صنعتی نیست،‌ بلکه مصرف‌کنندگانِ مرفه‌ِ جوامعِ غیرصنعتی یا نیمه‌صنعتی را نیز شامل می‌شود.

در این مدلِ کلی، به کشورهایِ غیرِصنعتی حقِ افزایشِ بهره‌برداری از منابعِ زمین داده می‌شود تا وقتی که به سمت یک حد ایمن از لحاظِ اکولوژیک و کافی از لحاظِ نیازهایِ اولیه‌ی انسانی «همگرا» شوند. از آن‌طرف، کشورهایِ موسوم به «توسعه یافته» با خلاصی از «پرمصرفی» خود منقبض شده و به سویِ همان حد ایمن و کافی «هم‌گرا» می‌شوند.

ممکن است بگویید این سیاست عملی نیست، چون کشورهایِ قدرتمند صنعتی هرگز به این امر تن نخواهند داد و از آن‌طرف، معلوم نیست توسعه در کشورهایِ غیرصنعتی لزوماً در مسیرِ «هم‌گرایی» قرار بگیرد. حرفی است متین. با این‌حال، آن‌چه عرض کردم اولاً یک مدلِ ساده‌ شده و فرضی جهتِ انتقالِ ایده‌ای مهم است و نباید آن‌را یک نسخه‌ی عملیاتی در نظر گرفت و ثانیاً این نسخهیا چیزی شبیهِ آناحتمالاً «تنها» گزینه‌ برایِ توسعه‌ی عادلانه، اخلاقی و سازگار با اکولوژیِ زمین است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. resource justice 

  2. contraction and convergence 

  3. Meyer, Aubrey. 2000. Contraction & Convergence: The Global Solution to Climate Change. Green Books. 

توسعه

دوراهیِ توسعه و عدالت

مسیری که اروپا برای «توسعه» پیمود منحصر به فرد است و در مقیاسِ جهانی در هیچ‌زمان و مکانِ دیگری قابل تکرار نیست. قبلاً اشاره کردم که ثروتِ فسیلی و منابع تجدیدپذیرِ دوردستی که در قرن‌های نوزدهم و بیستم در اختیار حوزه‌هایِ صنعتیِ اروپایی بودند دیگر وجود ندارند. منابعِ باقیمانده‌ی فسیلی نیز نه تنها در حال تحلیل رفتن هستند، بلکه به کارگیریِ آن‌ها تعادلِ اقلیمیِ زمین را به هم زده است. همین وضعیت، در موردِ منابعِ زیستی نیز صادق است. آینده‌ی قابلِ پیش‌بینیِ ما چنین است: دسترسی‌ به منابع دشوارتر، و بهایِ آن‌ها گران‌تر خواهد شد. بروزِ همزمانِ دو پدیده‌ی تغییرِ اقلیم و نقطه‌‌ی اوجِ نفتی[۱] به این معنا است که توسعه‌ی اروپایی-آمریکاییِ دو قرنِ اخیر، با همه‌ی دستاوردها و ویرانی‌هایش، یک پرانتزِ کوچک در تمدنِ انسان بوده و ‌چنین نیز باقی خواهد ماند.

استعمارِ سیاسی و اقتصادی تا حدِ زیادی پایان یافته است. این به معنایِ ظهورِ کشورهایِ مستقل در اقصیٰ نقاطِ جهان بوده که برخی از آن‌ها نیز به قدرت‌هایِ اقتصادی تبدیل شده‌اند. با این‌حال، توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی کماکان به استعمارِ ذهن‌ها ادامه می‌دهد. تقریباً در سراسرِ جهان، فقیر و ثروتمند، شهری یا روستایی، چپ‌ یا راست، مذهبی یا سکولار، گاه در عمل گاه در ذهن، این نوع توسعه را به مثابهِ الگویی مطلوب برایِ پیشرفت و زندگیِ بهتر می‌دانند. شکی نیست که «توسعه ذهنِ جهانیان را استعمار کرده است.»

اوج‌گیریِ چین، شاید بزرگ‌ترین موفقیت‌ِ مدلِ توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی بوده باشد. اما آن‌چه به عنوانِ موفقیتِ چین می‌شناسیم، شکستِ سایرِ جهان است. چین جایِ خود را بینِ بزرگ‌ترین منتشرکنندگان گازهایِ گل‌خانه‌ای و واردکنندگانِ نفت در جهان باز کرده است. فشارِ بی‌اندازه‌ زیادی به زیست‌گاه‌هایِ داخلیِ چین وارد شده، به گونه‌ای که آلودگیِ هوا در شهرها، کاهشِ مناطقِ تحتِ کشت و کاهشِ منابعِ آب خبر از بحران‌هایِ عمیقِ زیست‌محیطی و اجتماعی می‌دهند. بنا به برخی تخمین‌ها، ارزشِ اقتصادیِ تخریب‌های زیست‌محیطی در چین طی دهه‌های اخیر، بالاتر از نرخِ رشدِ اقتصادیِ این کشور بوده است. به عبارتِ دیگر، اگر تخریب‌هایِ زیست‌محیطی را در محاسباتِ رشدِ اقتصادیِ‌ چین لحاظ کنیم، رشدِ اقتصادیِ این کشور منفی بوده است. علاوه بر این، چین به یک جاروبرقیِ عظیم تبدیل شده که منابعِ مختلف را از سراسرِ جهان به سویِ خود جذب می‌کند.

مهم‌ترینِ چالشی که پیشِ رویِ طرف‌دارانِ «الگویِ توسعه‌ی آمریکایی-اروپایی» قرار دارد این است: با توجه به این‌که این الگو از لحاظِ ساختاری با عدالت هم‌خوانی ندارد، ادامه‌ی آن به معنایِ طرف‌داری از رفاهِ بخشِ کوچکی از مردمِ جهان و فراموش کردنِ ایده‌ی عدالتِ جهانی خواهد بود. راهِ دیگر، ترک کردنِ این الگویِ‌ توسعه و ترویجِ شیوه‌ی پایایِ زندگی خواهد بود که دستیابیِ همگانی به رفاهِ کافی[۲]، ولی نه در حدی که مردمانِ مرفهِ کشورهای توسعه‌یافته‌‌ی امروز از آن برخوردار هستند، را امکان‌پذیر خواهد کرد.

از آن‌جا که نمی‌توان هم‌زمان به «رفاهِ صنعتی» به معنایِ آمریکایی-اروپاییِ آن و «عدالتِ جهانی» دست یافت، سیاست‌ورزی در کشورهایِ شمال و جنوب با چالشِ منحصر به فردی مواجه است. کشورها باید درباره‌ی نوعِ توسعه‌یِ موردِ نظرشان تصمیم بگیرند. آیا در جستجویِ برخوردار ساختنِ روزافزونِ بخشی محدود از جامعه‌ی خود هستند، یا مایلند همگان را به حدِ «کافی» از مزایایِ تمدنِ مدرن بهره‌مند سازند؟ الگوهایِ تولید و مصرف فقط در صورتی خواهند توانست با عدالت سازگار شوند که بتوانند نیازِ خود به منابع را شدیداً کاهش دهند و با سیستم‌هایِ زیستیِ زمین هماهنگ گردند. به عبارت دیگر، در قرنِ جاری عدالت بدونِ اکولوژی امکان‌پذیر نیست.[۳]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Peak Oil 

  2. sufficient 

  3. Sachs, Wolfgang, and Tilman Santarius. 2007. Fair Future: Limited Resources and Global Justice. Zed Books. 

توسعه

کُرسی: آن‌چه که توسعه با آن دشمن است

اگر در شمارِ ایرانیانِ خوشبختی باشید که تجربه‌ی استفاده از کُرسی را در روزهایِ سردِ زمستانی داشته‌اید، احتمالاً تایید می‌کنید که کُرسی اختراعِ ساده و کارآمدی است. ساده از این نظر که با چند تکه چوب و یک لحاف و یک لامپِ گرمایی می‌توان تمامِ اعضایِ خانواده را با کیفیتِ مطلوب گرم نگاه داشت و کارآمد از این لحاظ که برایِ چنین کاری به کسری از انرژیِ موردِ نیاز برای گرم کردنِ کلِ فضایِ خانه احتیاج است.

یکی از بلاهایی که «توسعه» بر سرِ جامعه‌هایی نظیرِ ما می‌آورد حمله‌ی بی‌رحمانه‌اش به ابزارها و رویه‌هایی است که طیِ دورانی نسبتاً طولانی به وجود آمده‌اند و متناسب و سازگار با مختصاتِ جغرافیایی و اکولوژیکِ هر منطقه هستند. اگر توسعه چنین تمامیت‌خواه و خشن نمی‌بود و دشمنی‌اش با فرهنگ‌ها و ابزارهایِ بومی چنین ریشه‌دار نمی‌بود، البته که می‌شد بسیاری از دستاوردهایِ آن‌را قدر شمرد. مشکل اما از تمامیت‌خواهیِ دُگم و خشنِ منطقِ توسعه است که با هدفِ یکسان‌سازیِ همه‌ی جوامعِ جهان، صرف‌ِنظر از میراثِ فرهنگی و خصوصیت‌هایِ اکولوژیکی که در آن‌ها تکوین یافته‌اند، نسخه‌ای سرد و سترون برایِ همه می‌پیچد.

کُرسی یکی از این ابزارها و رویه‌هاست که توسعه کمر به نابود کردنِ آن می‌بندد. اگر تا دیروز اعضایِ خانواده در یک اتاق زندگی می‌کردند، حالا هر کدام باید اتاقِ مجزایِ خودش را داشته باشد. اگر تا دیروز می‌شد با یک لامپ محلِ آسایش و خواب را گرم نگاه داشت، حالا باید دست به دامانِ شوفاژ و بخاری و هیتر و تأسیسات و موتورخانه شد تا با مصرفِ خدمات، انرژی، پول و تلفاتِ بیشتر تمامِ خانه را گرم نگاه دارد. اما توسعه به حذفِ کُرسی ختم نمی‌شود، بلکه با آن شروع می‌شود. هر جا توسعه حضور می‌یابد، مصرف‌گرایی رشدِ نمایی آغاز می‌کند. توسعه با تغییرِ ذهنیتِ افرادِ جامعه و ایجادِ الگوهایِ جدید از «پیشرفت» و زدنِ مهرِ عقب‌ماندگی، بی‌سوادی، توسعه‌نیافتگی، فقر، بدبختی و … به شیوه‌های بومیِ زندگیِ مردم، بستری شوم برایِ تخریبِ الگوهایِ فرهنگی و ابزاریِ بومی ایجاد می‌کند که نتیجه‌ی آن افزایشِ مصرف‌گرایی، نابودیِ اقتصادِ خودبسنده‌ی معیشتی، افزایشِ وابستگی به شغل‌هایِ دستمزدیِ کمیاب و در نتیجه ترکِ روستاها و مناطقِ به اصطلاح توسعه‌نیافته و هجوم به شهرها، وابستگیِ بیشتر به دولتِ‌ مرکزی برایِ تأمینِ خدماتِ شغلی و رفاهیِ جدید، وابستگی به بازار و سایرِ‌ نهادهایِ‌ اقتصادی برایِ تأمینِ کالاها و خدماتی که نیاز به آن‌ها روز به روز و به شکلِ فلج‌کننده‌ای بیشتر می‌شود و … است.

جنگِ توسعه علیه کُرسی یک آسیبِ کوتاه‌مدتِ سطحی نیست که بتوان به راحتی آن‌را ترمیم کرد. توسعه زیرساخت‌هایِ فرهنگی و ابزاریِ یک جامعه را متحول می‌کند و اعضایِ آن‌را به خود معتاد می‌کند، به شیوه‌ای که قربانیان به سختی می‌توانند شیوه‌هایِ دیگرِ حیاتِ فرهنگی و اقتصادی‌ را به خاطر بیاورند یا تجسم کنند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

به همین قلم

پایداری بدونِ توسعه نه!

این مطلب برایِ اولین بار در مجله‌ی «یوتوپیا: سوادِ اکولوژیک برایِ همگان» منتشر شده است.[a]

«توسعه»[۱]، در درجه‌ی اول، یک شیوه‌ی تفکر است. بنابراین، نمی‌توان آن‌را به سادگی به یک استراتژیِ معین یا یک برنامه تقلیل داد. توسعه، جمعِ کثیری از رویه‌ها و آرزوها را به مجموعه‌ی‌ِ مشترکی از پیش‌فرض‌ها وصل می‌کند. پیش‌فرض‌هایی نظیرِ وجود داشتنِ یک مسیرِ واحدِ جهانی برایِ توسعه‌ی همه‌ی جوامع، برتریِ نگرشِ اقتصادی، یا امکان‌ِ ایجادِ تغییراتِ اجتماعی به شیوه‌ای مکانیکی. از جنگِ جهانیِ دوم به بعد، هر گاه صحبت از «توسعه» شده، این پیش‌فرض‌ها تلویحاً مسأله‌هایِ ما را تعریف کرده‌اند، برخی راه‌حل‌ها را اولویت بخشیده‌اند و برخی دیگر را به دستِ‌ فراموشی سپرده‌اند. علاوه بر این، از آن‌جا که معرفت رابطه‌ی صمیمانه‌ای با قدرت دارد، به واسطه‌ی این گفتمان و به شیوه‌ای ناگزیر، برخی بازی‌گرانِ اجتماعی (مانندِ سازمان‌های بین‌المللی) نقشِ کلیدی پیدا کرده‌اند، در حالی‌که سایرِ بازی‌گرانِ اجتماعی به حاشیه راننده شده‌اند، و انواعِ دیگرِ تغییر، خوار و بی‌اهمیت شمرده شده است.

توسعه در سراسرِ تاریخِ خود، با نشانه‌هایِ نگران‌کننده‌ای مبنی بر شکستِ خود مواجه شده است. با این‌حال، سندرومِ توسعه تا امروز به حیاتِ خود ادامه داده؛ اگر چه حساسیتِ عمومی نسبت به آن بیشتر شده است. وقتی که در دهه‌ی ۱۹۵۰ مشخص شد که سرمایه‌گذاری به تنهایی نمی‌تواند منجر به توسعه شود، «توسعه‌ی نیرویِ انسانی»[۲] به بسته‌هایِ کمکی اضافه شد. وقتی در دهه‌ی ۱۹۶۰ مشخص شد که مشکلاتِ قبلی هنوز ادامه دارند، «توسعه‌ی اجتماعی» کشف شد. در دهه‌ی ۱۹۹۰، هنگامی که دیگر نمی‌شد گسترشِ فقرِ دهقانانِ قربانیِ سیاست‌های توسعه‌محور را نادیده گرفت، «توسعه‌ی روستایی»[۳] به زرادخانه‌ی استراتژی‌هایِ توسعه اضافه شد. به این ترتیب، توسعه با خلقِ مفاهیمِ دیگری نظیرِ «توسعه‌ی عدالت‌محور»[۴] یا روی‌کردِ توجه به «نیازهایِ اساسی»[۵] به کارِ خود ادامه داد. دوباره و دوباره، مفهومِ عملیاتیِ مشابهی تکرار شد: تخریب‌هایِ ناشی از توسعه، بهانه‌یِ جدیدی بود برایِ به کارگیریِ یک استراتژیِ دیگرِ توسعه. در تمامِ این مدت، باور به ثمربخشیِ توسعه از گزندِ همه‌ی شواهدِ موجود علیهِ آن دور ماند و مقاومتِ چشم‌گیری از خود نشان داد و سنگرِ خود را حفظ کرد. این مفهوم مرتباً گسترش یافت تا جایی‌ که «استراتژیِ ویران‌گر» و «استراتژیِ طراحی شده برایِ درمانِ ویرانی‌هایِ ایجاد شده»، هر دو را در بر گرفت. اما، قدرتِ این مفهوم، دلیلِ ته‌کشیدنِ سریعِ آن نیز هست. توسعه دیگر هیچ واکنشی نسبت به تغییرِ شرایطِ تاریخی نشان نمی‌دهد. بزرگیِ تراژیکِ «توسعه»، تهی‌بودنِ بی‌اندازه‌ی آن‌را نیز شامل می‌شود.

توسعه‌ی پایدار[۶]، که کنفرانسِ سازمانِ ملل درباره‌ی محیطِ زیست و توسعه (UNCED) آن‌را به شعارِ اصلیِ دهه‌ی ۱۹۹۰ تبدیل کرد، آسیب‌پذیریِ مفهومِ «توسعه» را به ارث برده است. توسعه‌ی پایدار[b]، با جذبِ چالش‌هایِ زیست‌محیطی در پوسته‌ی پوکِ «توسعه» آن‌ها را خُرد و عقیم می‌کند و بر اعتبارِ پیش‌فرض‌هایِ توسعه‌گرا[۷] اصرار می‌ورزد. آن‌هم در یک شرایطِ تاریخیِ اساساً متفاوت. در کتابِ «بهارِ خاموش»[۸]، نوشته‌ی رِیچِل کارسون[۹] که به اوج‌گیریِ جنبشِ محیطِ زیست در ۱۹۶۲ کمک کرد، توسعه به عنوانِ مفهومی که به مردم و طبیعت آسیب می‌رساند فهمیده شده بود. در حالی‌که از زمانِ «استراتژیِ محافظت از جهان»[۱۰] در ۱۹۸۰ و بعد از آن در گزارشِ برونتلند[۱۱]، توسعه به مرهمِ زخم‌هایِ ناشی از توسعه تبدیل شده است! چه چیز منجر به این تغییرِ برداشت شد؟

اول این‌که، در دهه‌ی ۱۹۷۰ و تحتِ تأثیرِ بحرانِ نفت، دولت‌ها شروع به درکِ این نکته کردند که ادامه‌ی رشدِ اقتصادی نه تنها به تولیدِ سرمایه و نیرویِ انسانیِ ماهر، بلکه به فراهم بودنِ بلندمدتِ منابعِ طبیعی نیز وابسته است. این طور به نظر می‌رسید که منابعی نظیرِ نفت، اَلوار، کانی‌ها، خاک، موادِ ژنتیکی و …، که برایِ ادامه‌ی حیاتِ ماشینِ سیری‌ناپذیرِ رشدِ اقتصادی ضروری بودند، رو به افول هستند. این بود که چشم‌اندازِ بلندمدتِ رشدِ اقتصادی نگران‌کننده‌ شد. این یک تغییرِ پِرسپکتیوِ بنیادی بود: دیگر نه سلامتیِ طبیعت، بلکه تضمینِ ادامه‌ی توسعه به مرکزِ توجه تبدیل شد. در سالِ ۱۹۹۲، بانکِ جهانی این وفاقِ نوین را به شکلی موجِز جمع‌بندی کرد: «توسعه‌ی پایدار چیست؟ توسعه‌ی پایدار نوعی توسعه است که ادامه می‌یابد.»[۱۲]. شکی نیست که این نگاهِ جدید، وظیفه‌ی کارشناسانِ توسعه را نیز عوض می‌کند، چرا که چشم‌اندازِ تصمیم‌گیری حالا باید در زمان گسترش یابد و رفاهِ نسل‌هایِ آتی را نیز در نظر بگیرد. با این‌حال، چارچوب همان است که بود: «توسعه‌ی پایدار» قصدِ محافظت از توسعه را دارد، نه محافظت از طبیعت.

به یاد آوردنِ حتی کمرنگ‌ترین تعاریفِ توسعه نیز بایاسِ انسان‌محورانه[۱۳] را در ذهن متبادر می‌کند. محافظت از شکوهِ طبیعت در دستورِ کارِ بین‌المللی قرار ندارد، آن‌چه مهم است گسترشِ سودمندگراییِ انسان‌محور[۱۴] به نسل‌هایِ آینده است. واضح است که عملیاتی شدنِ این دستورالعمل منجر به حذفِ جریان‌هایِ طبیعت‌گرا[۱۵] و زیست‌محورِ[۱۶] موجود در جنبش‌هایِ محیطِ زیست‌گرایِ[۱۷] امروز شده است.

با بازگشتِ «توسعه» به رویِ زینِ اسب، نگاه به طبیعت تغییر می‌کند. سوألِ جدید چنین می‌شود: کدام‌یک از «سرویس‌هایِ طبیعت» نقشی تا کدام‌اندازه غیرِقابلِ‌جایگزین برایِ توسعه‌ی بیشتر بازی می‌کنند؟ به عبارتِ دیگر: کدام «سرویس‌هایِ طبیعت» غیرضروری هستند یا می‌توان آن‌ها را به کمکِ موادِ جدید یا مهندسیِ ژنتیک جایگزین کرد؟ در این گفتمان، طبیعت به یک متغیر (گیریم که اساسی) در فرایندِ توسعه‌ی پایدار تقلیل می‌یابد. بنابراین، از تبدیل شدنِ «سرمایه‌ی طبیعت»[۱۸] به یک ایده‌ی مُدِ روز و محبوب بینِ کارشناسانِ اقتصادِ اکولوژیک[۱۹] نباید تعجب کرد.

دوم این‌که ظهورِ نسلِ جدیدی از فن‌آوری‌هایِ پساصنعتی[۲۰] به این معنا بود که شاید رشد، بر خلافِ اقتصادهایِ دودکشیِ گذشته، مستلزمِ اسرافِ منابعِ بیشتر نباشد و بتوان آن‌را از طریقِ روش‌هایی که به منابعِ کمتری نیاز دارند پِی گرفت. در حالی‌که در گذشته نوآوری‌ها عمدتاً رویِ افزایشِ بهره‌وریِ نیرویِ کار متمرکز بودند، تصور می‌شد که امروزه می‌توان هوشِ فنی و سازمانی را برایِ افزایشِ بهره‌وریِ طبیعت به کار گرفت. به طورِ خلاصه، این طور به نظر می‌رسید که می‌توان رشدِ اقتصادی را از افزایشِ مصرفِ انرژی و مواد تفکیک[۲۱] کرد. از نظرِ توسعه‌گرایان[۲۲]، «محدودیت‌هایِ رشد»[۲۳] به این معنا نبود که باید زمینِ مسابقه‌ را ترک کنیم، بلکه باید روشِ دویدن‌مان را عوض می‌کردیم. پس از این‌که ایده‌یِ «بدونِ پایداری، توسعه‌ای در کار نخواهد بود»[۲۴] شهرت یافت، ایده‌ی «بدونِ توسعه، پایداری‌ای در کار نخواهد بود»[۲۵] حیاتِ دوباره‌ای یافت.

سوم این‌که تخریبِ محیطِ زیست به عنوانِ شرطِ جهان‌گسترِ فقر کشف شده بود. در حالی که تصویرِ پیشینِ توسعه‌گرایان از «فقیر»[۲۶] متشکل از کمبودِ چیزهایی نظیرِ آب، مسکن، سلامتی، پول و … بود، حال به نظر می‌رسید که فقدانِ طبیعت نیز به آن اضافه شده است. مثال‌هایِ نوینِ فقر به مردمی اشاره می‌کرد که با نامیدی برایِ یافتنِ هیزم جستجو می‌کردند، یا خود را در بیابانِ رو به زایش محصور می‌دیدند، یا از خاک و جنگل‌شان اخراج می‌شدند، یا وادار بودند در شرایطِ نامناسبِ بهداشتی زندگی کنند. تشخیصِ کمبودِ طبیعت به عنوانِ یکی از علت‌هایِ پیدایشِ فقر، با دستورِ کارِ سازمان‌هایِ توسعه‌گرا هم‌خوانیِ کامل داشت؛ چرا که کسب و کار این سازمان‌ها «حذف کردنِ فقر» بود و در نتیجه باید برنامه‌هایشان را حولِ‌ محورِ محیطِ زیست متکثر می‌کردند. اما مردمانی که برایِ بقاءِ خود به طبیعت وابسته هستند انتخابِ دیگری جز این‌که آخرین بقایایِ سفره‌ی طبیعت را برچینند ندارند. همان‌طور که زوالِ طبیعت یکی از نتایجِ فقر است، فقرایِ جهان نیز ناگهان به مثابهِ عواملِ تخریب‌گرِ محیطِ زیست واردِ صحنه شدند.

در حالی‌که در دهه‌ی ۱۹۷۰، به نظر می‌رسید که انسانِ صنعتی تهدیدِ اصلی علیهِ طبیعت است، در دهه‌ی ۱۹۸۰ فعالانِ محیطِ زیست نگاه‌شان را به سویِ جهانِ سوم چرخاندند و به جنگل‌ها، خاک‌ها و جانورانِ رو به کاهش اشاره کردند. با این تغییرِ کانونِ توجه، محیطِ زیست‌گرایی، تا حدی رنگِ متفاوتی به خود گرفت؛ بحرانِ محیطِ زیست دیگر نتیجه‌ی ایجادِ رفاه برایِ طبقه‌ی متوسطِ جهانی در کشورهایِ شمال و جنوب تلقی نمی‌شد، بلکه این طور به نظر می‌رسید که این بحران، نتیجه‌ی حضورِ انسان در کره‌ی زمین به معنایِ عمومیِ آن بود. مهم نبود که طبیعت برایِ تجملات یا بقاء به مصرف می‌رسید، اهمیتی نداشت اگر قدرتمندان یا مردمانِ در حاشیه از آن بهره می‌جستند، همه، به اعضایِ قبیله‌ی نوظهورِ «اکوکرات» (ecocrat) تبدیل شدند.[c] و این طور بود که از اجلاسِ ریو (Earth Summit) خواسته شد که تصمیم‌هایی گرفته شود که در درجه‌ی اول باید دغدغه‌ی کشورهای عضوِ سازمان همکاری اقتصادی و توسعه[۲۷] یا حتی کشورهایِ موسوم به گروهِ هفت[۲۸] می‌بود.

اجزاءِ مفهومیِ نوعِ تفکری که در نشستِ ریو حیاتِ دیپلماتیکِ خود را آغاز کرد عبارتند از: جان‌سختیِ مفهومِ «توسعه»؛ پتانسیل‌های نوین‌یافته‌ برای انتخابِ‌ مسیرهایی برایِ رشدِ اقتصادی که با صرفِ منابع کمتر همراه باشد؛ و کشفِ این‌که انسان، به طورِ کلی دشمن طبیعت است. این تفکر را می‌توان این‌طور خلاصه کرد: «جهان را می‌توان به کمکِ مدیریت‌گراییِ[۲۹] بیشتر و بهتر نجات داد.» کثیری از سیاست‌مداران، صنعت‌ورزان و دانشمندانی که اخیراً تصمیم گرفته‌اند قبایِ سبز بر تن کنند، این پیام را به شکلی آیین‌وار تکرار می‌کنند: «هیچ‌کاری نباید (روایتِ دگماتیکِ آن) یا نمی‌تواند (روایتِ تقدیرگرایِ آن) انجام شود که جهتِ مسیرِ اقتصادیِ امروزِ ما را تغییر دهد؛ مشکلات را باید حینِ طیِ همین طریق حل کرد، و چالش‌ِ اصلیِ ما یافتن و اتخاذِ روش‌های بهتر و پیچیده‌ترِ مدیریتی است.»

در نتیجه اکولوژی، که روزگاری نه چندان دور همگان را به کسبِ فضیلت‌هایِ نوین فراخوانده بود، امروز ما را به کسبِ مهارت‌هایِ نوینِ مدیریتی و اجرایی دعوت می‌کند. واقعیتِ امر این است دستورالعمل ۲۱[۳۰] (به عنوانِ یک مثالِ بارز)، اگر چه سرشار از فرمول‌ها و نسخه‌هایی نظیرِ «روی‌کردِ جامع»[۳۱]، کاربردِ عقلانی[۳۲]، «مدیریتِ معقول»[۳۳]، «درونی‌کردنِ هزینه‌ها»[۳۴]، «اطلاعاتِ بهتر»[۳۵]، «افزایشِ هماهنگی»[۳۶] یا «پیش‌بینیِ بلندمدت»[۳۷] است، اما به جز در چند عبارتِ محتاط و کم‌توان که در فصلِ جنجال‌برانگیزِ «تغییرِ الگوهایِ مصرف»[۳۸] گنجانده شده‌اند، عملاً از در نظر گرفتنِ هر نوع کاهشِ استانداردهایِ مادیِ زندگی یا تلاش برایِ کاستن از سرعتِ دینامیکِ انباشتِ [سرمایه] عاجز مانده است. به طورِ خلاصه، جایگزین‌هایِ توسعه قلم گرفته‌ و حذف شده‌اند، در حالی‌که به جایگزین‌هایِ درونِ توسعه خوش‌آمد گفته شده است.

با این‌حال، همین‌که کنفرانسِ سازمانِ ملل درباره‌ی محیطِ زیست و توسعه[۳۹] موفق شد که از یک تریبونِ جهانی همگان را به ابزارهایِ زیست‌محیطی فراخواند در جایِ خود یک موفقیت محسوب می‌شود. روزنه‌ای که می‌تواند مهندسیِ محیطِ زیست‌[۴۰] در سراسرِ جهان را تقویت کند. اما هزینه‌ی این دستاورد تقلیلِ محیط‌ِ زیست‌گرایی[۴۱] به مدیریت‌گرایی[۴۲] بود. چرا که مأموریتِ اکولوژیِ جهانی را به دو شکل می‌توان فهمید: یا به صورتِ تلاشیِ فن‌سالارانه[۴۳] برایِ امتدادِ مسیرِ توسعه برایِ‌ مبارزه با چپاول و آلودگی؛ یا به صورتِ تلاشی فرهنگی برایِ تکان‌دادنِ هژمونی ارزش‌هایِ رو به کهولتِ غربی و کناره‌گیری تدریجی از مسابقه‌ی توسعه. البته این دو مسیر در جزییات کاملاً از هم جدا نیستند و هم‌پوشانی‌هایی دارند، اما پرسپکتیوِ آن‌ها عمیقاً با هم متفاوت است.

در نگرشِ اول، مهم‌ترین هدفِ ما «مدیریتِ محدودیت‌های بیوفیزیکیِ توسعه» است. همه‌ی توان و ظرفیتِ ما در آینده‌نگری باید رویِ این متمرکز شود که بتوانیم توسعه را از لبه‌ی پرتگاه دور نگاه‌ داریم؛ مدام شناسایی کنیم، تست کنیم، و از میانِ انواعِ موانع و محدودیت‌هایِ بیوفیزیکی مانور دهیم. در نگرشِ دوم، چالشِ اصلیِ ما طراحی و اعمالِ محدودیت‌هایِ فرهنگی و سیاسی برایِ توسعه است. تک‌تک جوامع دعوت می‌شوند که درباره‌ی مدِل‌هایِ بومیِ رونق و شکوفایی تحقیق کنند؛ مدل‌هایی که به یک جامعه اجازه می‌دهد در فاصله‌ی امنی از پرتگاه حرکت کند و با متانت در چارچوبِ یک سطحِ تولیدِ ثابت یا کاهنده‌ زندگی کند.

اختلافِ این دو نگرش قابلِ مقایسه با خودرویی است که با سرعتِ زیاد به سمتِ دره‌ای تنگ و تاریک حرکت می‌کند. شما می‌توانید آن‌را مجهز به رادار، نمایش‌گرهایِ‌ مختلف و یک کادرِ مجرب و آموزش‌دیده کنید و مسیرِ آن‌را اصلاح کنید تا بتوانید با نهایتِ سرعت از دره عبور کنید. شاید هم تصمیم بگیرید سرعت‌تان را کم کنید، مسیرتان را تغییر دهید، به کلی از دره فاصله بگیرید و با آرامش و خوش‌خوشان این‌جا و آن‌جا برانید؛ بدونِ این‌که چندان نگرانِ کنترلِ دقیقِ خودرو باشید.

تعدادِ کثیری از اکولوژیست‌ها، آشکارا یا نهانی، گزینه‌ی اول را می‌پسندند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. development 

  2. man-power development 

  3. rural development 

  4. equitable development 

  5. basic needs 

  6. sustainable development 

  7. developmentalist 

  8. Silent Spring 

  9. Rachel Carson 

  10. World Conservation Strategy 

  11. Brundtland Report 

  12. What is sustainable development? Sustainable development is development that lasts. 

  13. anthropocentric 

  14. human-centred utilitarianism 

  15. naturalist 

  16. bio-centric 

  17. environmentalism 

  18. nature capital 

  19. ecological economists 

  20. post-industrial 

  21. delink 

  22. developmentalist 

  23. limits to growth 

  24. no development without sustainability 

  25. no sustainability without development 

  26. poor 

  27. OECD 

  28. G7 

  29. managerialism 

  30. Agenda 21 

  31. integrated approach 

  32. rational use 

  33. sound management 

  34. internalizing costs 

  35. better information 

  36. increased co-ordination 

  37. long-term prediction 

  38. Changing Consumption Patterns 

  39. UNCED 

  40. environmental engineering 

  41. environmentalism 

  42. managerialism 

  43. technocratic 


  1. Sachs, W., 1997. No sustainability without development. Aisling Quarterly. 

  2. توجه داشته باشید که ما در یوتوپیا، معادلِ «پایایی» را برایِ‌ مفهومِ sustainability انتخاب کرده‌ایم. اما در این متن، از واژه‌ی «پایدار» استفاده می‌کنیم، چرا که اصطلاحِ «توسعه‌ی پایدار» در فارسی متداول‌تر است. 

  3. اکوکرات از ترکیبِ دو واژه‌ی اکو به معنایِ اکولوژی یا اکوسیستم و پسوندِ کِرات crat به معنایِ عضوِ مدافعِ چیزی، ساخته شده است. در این‌جا به معنایِ گروهی نوظهور است که از نگرش‌هایِ مبتنی بر اکولوژی دفاع می‌کنند. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه