Tag archive

عدالت

توسعه

سه شرطِ کلیدیِ توسعه

در یادداشت قبل به دو نسخه‌ی متفاوتِ توسعه برای کشورهایِ صنعتی و غیرصنعتی اشاره کردم. این روی‌کرد که «انقباض و هم‌گرایی» نام دارد به معنای کاستنِ مصرفِ منابعِ کشورهایِ صنعتی، و اجازه دادن به کشورهایِ غیرصنعتی برایِ افزایشِ مصرفِ خود است؛ به طوری که در نهایت هر دو گروه بتوانند به سمتِ یک حدِ عادلانه و سازگار با اکولوژی هم‌گرا شوند.

اما آیا می‌توان برایِ حرکت در راستایِ توسعه (به معنایِ عادلانه و سازگار به اکولوژی) شرایطی کلی در نظر گرفت؟ اصولی که بتوانند به مثابه نوعی قطب‌نما به ما کمک کنند؟

طبعاً می‌توان شرایط متعددی برایِ توسعه‌ی عادلانه و اکولوژیک در نظر گرفت، اما در این میان سه گانه‌ی «کارآیی، هم‌سازی، کفایت» اهمیتی ویژه دارد. بدونِ در نظرِ گرفتن همزمانِ این سه شرط، استراتژی‌هایِ توسعه ناقص یا ناتوان خواهند بود.

کارآیی[۱]، به معنایِ ارائه‌ی کالا یا خدماتِ بیشتر به کمکِ منابعِ کمتر است. به بیانِ دیگر، کاهشِ مصرفِ مواد و انرژی به ازایِ ارائه‌ی واحدِ کالا یا خدمات، با در نظر گرفتنِ چرخه‌ی کاملِ حیات[۲]. این‌کار را می‌توان به روش‌هایِ مختلفی انجام داد: از طریقِ استفاده از فن‌آوری‌هایِ موثرتر، مدیریت و سازمان‌دهیِ بهتر، پرهیز از ایجادِ پسماند و بازیافتِ حداکثریِ پسماندها. ضمنِ تأکید بر اهمیت کارآیی، نباید فراموش کرد که افزایشِ کارآیی به خودیِ خود موثر نیست، چرا که آن‌چه به واسطه‌ی کاهشِ مصرفِ «واحدِ خدمات» صرفه‌جویی کرده‌ایم، ممکن است تحت‌الشعاعِ افزایشِ «کلِ مصرفِ خدمات» قرار بگیرد. مثلاً ممکن است ۱۰۰ لامپ پرمصرف را با ۱۰۰۰ لامپِ کم‌ مصرف جای‌گزین کنیم، به طوری که مصرفِ منابعِ همه‌ی «۱۰۰۰ لامپِ کم‌مصرف» از «۱۰۰ لامپِ پرمصرف اولیه» بیشتر باشد، اگر چه تک‌تکِ لامپ‌های جدید کارآمدتر هستند.

دومین شرطِ مهمِ توسعه «هم‌سازی»[۳] است. هم‌سازی به معنایِ وفاقِ توسعه با محیطِ زیست و اقلیم است: ساز و کارهای صنعتی نباید چرخه‌های طبیعی را مختل کنند و تا جایی که امکان دارد باید به صورتی پایا با آن‌ها تعامل داشته باشند یا آن‌ها را تقویت کنند. آن‌جا که این امکان وجود ندارد، موادِ آسیب‌رسان باید در چرخه‌های بسته و خراب‌ایمن[۴] قرار داشته باشند و به اندازه‌ی آن‌ها نیز اضافه نشود، بلکه به تدریج کاهش یابد (مثل استفاده از فلزات سنگین در باتری‌ها به صورتِ کنترل شده با چرخه‌ی بازیافت به دقت حساب شده). تا حد امکان، پسماندهای یک فرایند باید به صورت مواد خام فرایندی دیگر استفاده شوند. در این صورت، بستنِ چرخه‌های مواد و انرژی حتی از افزایشِ کارآیی نیز مهم‌تر می‌شود. به عنوانِ نمونه استفاده از تابشِ مستقیم خورشید برای ایجادِ حرارت حتی اگر از لحاظِ‌ محاسباتِ مستقیم انرژی چندان کارآمد نباشد، از سیستمی کارآمد ولی وابسته به سوخت‌های فسیلی هم‌سازتر است. با این‌حال هم‌سازی به تنهایی کارساز نیست و می‌تواند عوارضِ دیگری داشته باشد. بسیاری از پسماندها را نمی‌توان به شکلی موثر به صورت مواد خام سایر فرایندها استفاده کرد و تولید زیست‌توده‌ها به شیوه‌ی ارگانیک و همساز نیاز به زمینِ زراعی دارد که محدود است.

اما سومین و شاید مهم‌ترین رکنِ توسعه، مفهومِ کفایت[۵]، به معنای مطرح کردنِ این پرسشِ است: «برای کسبِ توانایی، چقدر کافی است؟». کفایت در ذاتِ خود به تعادل و توازن اشاره می‌کند، یعنی نه بیش و نه کم، بلکه کافی. مفهومِ معاصرِ توسعه افزایشِ تولید و مصرفِ صنعتی در حوزه‌هایِ مختلف را توجیه و ترغیب می‌کند، اما مکانیسمی برای تعیینِ حد بالایِ وابستگی به کالاها و خدماتِ‌ صنعتی ندارد. به عبارت دیگر، مفهومِ مدرنِ توسعه یک منطقِ سرطانی است: فقط بزرگ‌تر و بیشتر را می‌شناسد.

یک مثال: سیاست‌گذاریِ توسعه‌ی شهری می‌تواند به طورِ همزمان سه جنبه‌ی بالا را لحاظ کند:

(۱) کارایی: وسایطِ نقلیه‌ی فردی یا جمعی می‌توانند کارآمدتر شوند، به این معنا که مصرف‌ سوخت‌ سرانه‌ی آن‌ها کاهش یابد (استفاده از موتورهای کارآمدتر و گسترش حمل و نقل جمعی با کارآیی بالا)؛

(۲) هم‌سازی: گزینه‌های آمد و شدی که از انرژی‌های تجدیدپذیر استفاده می‌کنند حمایت شوند و گسترش پیاده‌روها، جاده‌ها و خیابان‌ها به گونه‌ای انجام شود که با موقعیت اقلیمی شهر و پیرامون آن در تعارض نباشد، آلاینده‌های اندکی تولید شود؛

(۳) کفایت: برای تعدادِ خودروها در شهر سقف تعیین شود،‌ نیاز به سفرهای درون‌شهری کاهش یابد و مسیر سفرهای درون‌شهری نیز کوتاه‌تر شود (که خود به تقویت پیاده‌روی و استفاده از دوچرخه منجر خواهد شد).

بدون در نظر گرفتن همزمان این سه روی‌کرد، به خصوص روی‌کردِ سوم که کمتر به آن توجه شده است (چون با درون‌مایه‌ی توسعه به معنای مصرف بیشتر در تضاد است) سیاست‌های توسعه نخواهند توانست به شیوه‌ای عادلانه و سازگار با اکولوژی ادامه یابند.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. efficiency 

  2. life-cycle 

  3. consistency 

  4. fail-safe 

  5. sufficiency 

توسعه

دوراهیِ توسعه و عدالت

مسیری که اروپا برای «توسعه» پیمود منحصر به فرد است و در مقیاسِ جهانی در هیچ‌زمان و مکانِ دیگری قابل تکرار نیست. قبلاً اشاره کردم که ثروتِ فسیلی و منابع تجدیدپذیرِ دوردستی که در قرن‌های نوزدهم و بیستم در اختیار حوزه‌هایِ صنعتیِ اروپایی بودند دیگر وجود ندارند. منابعِ باقیمانده‌ی فسیلی نیز نه تنها در حال تحلیل رفتن هستند، بلکه به کارگیریِ آن‌ها تعادلِ اقلیمیِ زمین را به هم زده است. همین وضعیت، در موردِ منابعِ زیستی نیز صادق است. آینده‌ی قابلِ پیش‌بینیِ ما چنین است: دسترسی‌ به منابع دشوارتر، و بهایِ آن‌ها گران‌تر خواهد شد. بروزِ همزمانِ دو پدیده‌ی تغییرِ اقلیم و نقطه‌‌ی اوجِ نفتی[۱] به این معنا است که توسعه‌ی اروپایی-آمریکاییِ دو قرنِ اخیر، با همه‌ی دستاوردها و ویرانی‌هایش، یک پرانتزِ کوچک در تمدنِ انسان بوده و ‌چنین نیز باقی خواهد ماند.

استعمارِ سیاسی و اقتصادی تا حدِ زیادی پایان یافته است. این به معنایِ ظهورِ کشورهایِ مستقل در اقصیٰ نقاطِ جهان بوده که برخی از آن‌ها نیز به قدرت‌هایِ اقتصادی تبدیل شده‌اند. با این‌حال، توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی کماکان به استعمارِ ذهن‌ها ادامه می‌دهد. تقریباً در سراسرِ جهان، فقیر و ثروتمند، شهری یا روستایی، چپ‌ یا راست، مذهبی یا سکولار، گاه در عمل گاه در ذهن، این نوع توسعه را به مثابهِ الگویی مطلوب برایِ پیشرفت و زندگیِ بهتر می‌دانند. شکی نیست که «توسعه ذهنِ جهانیان را استعمار کرده است.»

اوج‌گیریِ چین، شاید بزرگ‌ترین موفقیت‌ِ مدلِ توسعه‌ی اروپایی-آمریکایی بوده باشد. اما آن‌چه به عنوانِ موفقیتِ چین می‌شناسیم، شکستِ سایرِ جهان است. چین جایِ خود را بینِ بزرگ‌ترین منتشرکنندگان گازهایِ گل‌خانه‌ای و واردکنندگانِ نفت در جهان باز کرده است. فشارِ بی‌اندازه‌ زیادی به زیست‌گاه‌هایِ داخلیِ چین وارد شده، به گونه‌ای که آلودگیِ هوا در شهرها، کاهشِ مناطقِ تحتِ کشت و کاهشِ منابعِ آب خبر از بحران‌هایِ عمیقِ زیست‌محیطی و اجتماعی می‌دهند. بنا به برخی تخمین‌ها، ارزشِ اقتصادیِ تخریب‌های زیست‌محیطی در چین طی دهه‌های اخیر، بالاتر از نرخِ رشدِ اقتصادیِ این کشور بوده است. به عبارتِ دیگر، اگر تخریب‌هایِ زیست‌محیطی را در محاسباتِ رشدِ اقتصادیِ‌ چین لحاظ کنیم، رشدِ اقتصادیِ این کشور منفی بوده است. علاوه بر این، چین به یک جاروبرقیِ عظیم تبدیل شده که منابعِ مختلف را از سراسرِ جهان به سویِ خود جذب می‌کند.

مهم‌ترینِ چالشی که پیشِ رویِ طرف‌دارانِ «الگویِ توسعه‌ی آمریکایی-اروپایی» قرار دارد این است: با توجه به این‌که این الگو از لحاظِ ساختاری با عدالت هم‌خوانی ندارد، ادامه‌ی آن به معنایِ طرف‌داری از رفاهِ بخشِ کوچکی از مردمِ جهان و فراموش کردنِ ایده‌ی عدالتِ جهانی خواهد بود. راهِ دیگر، ترک کردنِ این الگویِ‌ توسعه و ترویجِ شیوه‌ی پایایِ زندگی خواهد بود که دستیابیِ همگانی به رفاهِ کافی[۲]، ولی نه در حدی که مردمانِ مرفهِ کشورهای توسعه‌یافته‌‌ی امروز از آن برخوردار هستند، را امکان‌پذیر خواهد کرد.

از آن‌جا که نمی‌توان هم‌زمان به «رفاهِ صنعتی» به معنایِ آمریکایی-اروپاییِ آن و «عدالتِ جهانی» دست یافت، سیاست‌ورزی در کشورهایِ شمال و جنوب با چالشِ منحصر به فردی مواجه است. کشورها باید درباره‌ی نوعِ توسعه‌یِ موردِ نظرشان تصمیم بگیرند. آیا در جستجویِ برخوردار ساختنِ روزافزونِ بخشی محدود از جامعه‌ی خود هستند، یا مایلند همگان را به حدِ «کافی» از مزایایِ تمدنِ مدرن بهره‌مند سازند؟ الگوهایِ تولید و مصرف فقط در صورتی خواهند توانست با عدالت سازگار شوند که بتوانند نیازِ خود به منابع را شدیداً کاهش دهند و با سیستم‌هایِ زیستیِ زمین هماهنگ گردند. به عبارت دیگر، در قرنِ جاری عدالت بدونِ اکولوژی امکان‌پذیر نیست.[۳]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Peak Oil 

  2. sufficient 

  3. Sachs, Wolfgang, and Tilman Santarius. 2007. Fair Future: Limited Resources and Global Justice. Zed Books. 

واقعیت و نمود

در جستجویِ معنایی که وجود ندارد!

ما آدم‌ها مهارت و علاقه‌ی عجیبی در ایجادِ معنا از پدیده‌ها و روی‌دادهای پیرامون‌مان داریم. این‌که می‌گویند «انسان در جستجویِ معنا» حرفِ غریبی نیست. یکی از حوزه‌هایی که در آن معناسازیِ زیادی انجام می‌شود، موضوعاتِ مربوط به تحولاتِ سیاسی، تروریستی و نظامی در مناطق مختلف جهان است. وقتی یک حمله‌ی تروریستی رخ می‌دهد، از خود می‌پرسیم: «چرا؟ علت و معنای این واقعه چه بود؟» به همین ترتیب، وقتی در کشوری جنگِ داخلی رخ می‌دهد، صلحی آغاز می‌شود یا آتش‌بسی پایان می‌یابد، در قامتِ تحلیل‌گرانِ مستقر پشتِ میکروفونِ رسانه‌ها یا فرمان‌ِ تاکسی‌ها از خود می‌پرسیم: «چرا؟ معنایِ این رویدادی که امروز در تلویزیون دیدیم چه بود؟» در ضمن اگر این امکان وجود داشته باشد که تحلیل‌هایِ‌ امروزمان از وقایع را به تحلیل‌های گذشته‌مان وصل کنیم که چه بهتر. شعف و شادیِ ناشی از چنین اتصالی، که به نوعی خبر از قدرتِ «پیش‌بینی» و در نتیجه صحتِ تحلیل‌هایِ گذشته‌ی ما تحلیل‌گران مقیمِ دانشگاه یا خیابان می‌دهد، قابلِ وصف نیست.

صرفِ نظر از این‌که در کجایِ این جهان ایستاده‌ باشیم، جایی در اعماقِ ذهن و قلب‌مان پیش‌فرضی نهفته داریم که بر اساسِ آن جهان مجموعه‌ای نظام‌مند است که با اطلاعاتِ محدودی که در اختیارِ ماست به شکلِ معناداری قابلِ شناخت است. این‌گونه است که با تکیه بر مشتی اخبار و شایعات که از فیلترِ ذهنِ راوی، قابِ دوربین، طبقه‌بندیِ اطلاعات و قیچیِ ممیز عبور کرده‌اند چنین می‌انگاریم که در جهانی که بخشِ روزافزونی از اطلاعاتِ آن محرمانه یا تحریف‌شده است قادریم درکی معنادار از اتفاقاتِ تروریستی یا جنگ‌ها یا سایرِ پدیده‌هایی که این‌جا یا آن‌جا رخ می‌دهند به دست آوریم. غافل از این‌که آن‌چه نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم گاه آن‌چنان کلیدی است که بسته به این‌که کدام فرضِ دلخواه را انتخاب کنیم قادر به تولیدِ‌ کلکسیونی از نظریه‌های متناقض خواهیم بود.

و تازه، اغلب به این هم بسنده نمی‌کنیم و در رویارویی با آن‌چه نمی‌فهمیم دل به نظامِ عادلانه‌ی جهان می‌بندیم و گاه آگاهانه و گاه در خلوتِ ناخودآگاه‌‌مان می‌اندیشیم که «بارِ کج به منزل نمی‌رسد» یا «آدمِ بی‌گناه پایِ دار می‌رود، اما بالایِ دار نمی‌رود.» مادامی که این دستاویزِ معصومانه به منظورِ‌ جلوگیری از فروپاشیِ‌ عاطفی‌مان در رویارویی با پوچیِ جهانِ مدرن باشد انتقادی به آن وارد نیست؛ با این‌حال نباید فراموش کنیم که معلوم نیست چرا ما باید معیارِ عدالت باشیم و در ثانی، بارِ کج، دستِ‌ کم با معیارهایِ زمینی گاه به مقصد می‌رسد. نگاهی به تاریخچه‌ی فتحِ آمریکا یا استقرارِ کشورِ اسرائیل به ما نشان می‌دهد که سیاست‌هایِ مبتنی بر تصفیه‌ی نژادی یا تروریسم قادر به کسبِ موفقیت‌هایِ زمینی هستند.

اما رویدادها در اغلبِ موارد مسیرِ خود را طی می‌کنند، بی‌آن‌که دلیلی قابلِ درک یا معنایی قابلِ وصف داشته باشند. این‌جا نوزادی که تازه متولد شده در اثرِ بیماری جان می‌دهد، آن‌جا زنی فقیر در اثرِ گرسنگی روسپی‌گری می‌کند و جایی دیگر مردمانی زیرِ چکمه‌‌هایِ سرد و بی‌منطقِ مزدورانِ مسلح له می‌شوند. تلاشِ ما برایِ درکِ چرایی این رویدادها اغلب قابلِ درک و حتی ستایش است؛ اما نادیده‌گرفتنِ این‌ نکته که بخشِ بزرگی از تلاش‌هایمان برایِ معنادادن به رویدادها بی‌نتیجه و بی‌معناست ما را در موقعیت‌ِ رقت‌انگیزی قرار خواهد داد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

0 £0.00
بروید بالای صفحه