Author

روزبه فیض

روزبه فیض has 53 articles published.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.
سیاست روز

سوءِ قصد به دموکراسیِ بومیِ ما

تروریست‌ها امروز در مرقدِ امام و خانهٔ ملت خونِ مردمِ بی‌گناه را ریختند تا کینه و نفرت‌شان را از بالندگیِ دموکراسیِ بومیِ ایران نشان دهند. انتخابِ «مجلسِ شورایِ اسلامی» و «مرقدِ امام خمینی» به عنوانِ محل‌هایِ عملیاتِ تروریستی چه معنایِ دیگری می‌تواند داشته باشد؟ به نظرِ من این مکان‌ها به صورتِ تصادفی و یا صرفاً به واسطهٔ ملاحظاتِ اجرایی انتخاب نشده‌اند، بلکه هدف از انتخاب‌شان ارسالِ پیامی روشن و خونین به جامعهٔ ایران و سایرِ جهانیان بوده است.

برایِ درکِ پیامِ تروریست‌ها باید به جوهرِ نظامِ جمهوریِ اسلامی توجه کنیم. جامعهٔ ایرانی دغدغه‌‌ و عزمی تاریخی و منحصر به فرد دارد تا نظامی سیاسی و اجتماعی برایِ خودش دست و پا کند که هم دموکراتیک است و هم بومی. جمهوریِ‌ اسلامی فرزندِ همین اراده است؛ اما هیچ چیز بیشتر از خمینی—رهبر و بنیان‌گزار—وجهِ بومیِ آن‌ را نمایندگی نمی‌کند و مجلس—خانهٔ ملت—نیز واضح‌ترین نُمادِ وجهِ دموکراتیکِ آن است. امروز دموکراسیِ بومیِ‌ ایران ایرادهایِ زیادی دارد و با چالش‌هایِ بزرگی رو به روست، اما جمهوریِ اسلامی نه یک کالایِ وارداتی است و نه یک محصولِ نهایی که بشود آن‌را به بهانهٔ ایرادهایش برگرداند؛ بلکه فرایندی پویاست که از دغدغه و عزمِ تاریخیِ مردمِ ایران نیرو می‌گیرد، رشد می‌کند و بارور می‌شود. و البته که این مسیری طولانی و پر از ترس و امید است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

حضور/نسخه‌های صوتی

رسایی و شیواییِ سکوت

> مدت‌هاست که می‌خواهم این نوشتهٔ ایوان ایلیچ[۱] را ترجمه کنم[۲]. در درجهٔ اول برایِ خودم که بتوانم بیشتر و راحت‌تر با آن زندگی کنم. اما شاید هم برایِ شما،‌ اگر اهلش باشید. درون‌مایهٔ این نوشته دربارهٔ ارتباط است. ارتباط با دیگری. اما برایِ‌ ارتباط با دیگری باید زبانِ او را دانست. ایلیچ می‌گوید زبان فقط صدا نیست، بلکه صدا و سکوت است و باید هر دو را با هم آموخت. واژه‌ها در دامنِ سکوت جان می‌گیرند و تنها راهِ ارتباطِ عمیق با دیگری یاد گرفتنِ دستورِ زبانِ سکوتِ اوست. اما دستورِ زبانِ سکوت را هرگز نمی‌توان یاد گرفت، اگر که ذهنِ تو سرشارِ از صداهایِ خودت باشد، صداهایی که از خودت، خانه‌ات و سرزمینت حمل می‌کنی. برایِ این‌که بتوانی دیگری را بفهمی، اول باید با خودت غریبه شوی. بیگانه‌ای در هجرت، در غربت، در تبعید. اما این کافی نیست. باید پذیرا و تسلیم سکوتِ دیگری باشی تا این امکان را فراهم آوری که واژه‌هایش در قلبِ تو متولد شوند…. من این متن را در چند روایت ترجمه کردم. اول برداشتی بسیار ساده شده از آن‌را ترجمه کردم. اما متن مرا مدام به سویِ خودش می‌کشید. جمله‌هایی که حذف یا خلاصه شده بودند صدایم می‌زدند. بازگشتم و این‌بار کامل ترجمه‌اش کردم، منتها برخی مثال‌های ایلیچ را که خطاب به کشیش‌هایِ آمریکایی که قرار بود برای مأموریت‌هایِ میسیونری به آمریکایِ لاتین بروند و در محضرِ او اسپانیایی می‌آموختند را تغییر دادم؛ با این خیالِ خام که متن «ساده‌تر» و «امروزی‌تر» شود. چقدر ساده و گستاخ بودم. این متن دربارهٔ میسیونری‌هایِ آمریکایی نیست، بلکه دقیقاً دربارهٔ غرور و ناتوانیِ من است. دربارهٔ هر لحظهٔ زندگی‌ام است که به تلاشی طاقت‌فرسا برای درکِ دیگری، و درکِ خداوندی که هیچ از او نمی‌دانم، سپری می‌شود. این بود که به متن برگشتم و این‌بار آن‌را آن‌طور که بود ترجمه کردم. این ترجمه نتیجهٔ تلاشی طولانی و باانگیزه است، اما حقیقتاً‌ نمی‌توانم هیچ ادعایی دربارهٔ میزانِ موفقیتم در ترجمهٔ این یادداشتِ شگفت‌انگیز داشته باشم. بنابراین اجازه دهید آن‌را یک سیاه‌مشق بنامم.

از شما دعوت می‌کنم خودتان این متن را بخوانید، با آن تعامل کنید و توشهٔ خودتان را برگیرید. با این‌حال چند خطی در توضیح این نوشته می‌نویسم تا ورود به آن‌را برایِ مخاطب راحت‌تر کنم. (زیرنویس‌هایی که با اندیسِ لاتین نظیرِ a یا b و … نوشته‌ام را نیز ملاحظه فرمایید.) خطابِ ایلیچ به کشیش‌هایِ آمریکایی است که قصد دارند به عنوانِ میسیونر به آمریکایِ لاتین بروند و نزدِ ایلیچ آمده‌اند تا زبانِ اسپانیایی یاد بگیرند. او به آن‌ها تذکر می‌دهد که یادگرفتنِ سکوتِ میزبانان‌شان را فراموش نکنند. متن اگر چه خطاب به این کشیش‌هاست، اما خطاب به همهٔ کسانی است که قصد دارند با «دیگری» ارتباط برقرار کنند، چه صرفاً به قصدِ آشنایی با زبان یا فرهنگِ آن‌ها، چه به قصدِ انجام دادنِ کاری نیک برایِ آن‌ها. ایلیچ با زبانی دین‌شناسیک به چهار نوع سکوت اشاره می‌کند: (۱) سکوتِ شنوندهٔ با رغبت، مثلِ سکوتِ مریمِ باکره هنگامی که در انتظارِ نطفه بستنِ کلامِ خدا [مسیح یا کلمه‌الله] در وجودش بود؛ (۲) سکوتِ کسی که مطلبی را شنیده، اما آن‌را در سکوتِ درونیِ خود آبیاری می‌کند تا رشد کند و آمادهٔ ارائه به جهانِ بیرون گردد؛ مثلِ سکوتِ مریمِ باکره حینِ بارداری، که کلامِ خدا [مسیح] را آمادهٔ ارائه به دنیا می‌کرد؛ (۳) سکوتِ پس از کلامِ آخرین، وقتی که همهٔ حرف‌ها زده شده و چیزی جز سکوت باقی نمانده است؛ مثلِ سکوتِ دوستانِ عاشقی که دست در دستِ هم دارند یا سکوتِ عاشقانهٔ مادر نسبت به فرزندِ برومندش؛ و (۴) آخرین نوعِ سکوت به کلی در ماورایِ واژه‌ها قرار دارد و به پرسش‌گری نسبت به پارادوکسِ حضور در جهان و حرکتِ خیرخواهانه مربوط می‌شود؛ مثلِ سکوتِ مریمِ باکره هنگامی که پیکرِ بی‌جانِ مسیح را در آغوش گرفته بود و شاید به این پارادوکس فکر می‌کرد که مسیح جهان را نجات داد اما از نجات دادنِ دوستِ نزدیکش یهودا بازماند. ایلیچ به مخاطبانِ وقتش، و همین‌طور به من و به شما، می‌‌گوید بدونِ درک و تمرینِ این چهار نوع سکوت هرگز نخواهیم توانست با «دیگری» یا با «خداوند» ارتباطی معنادار برقرار کنیم.

رسایی و شیواییِ سکوت[۳]

برخلافِ آن‌چه در ظاهر به نظر می‌رسد، ارتباطِ کلامیِ انسان‌ها لبریز از سکوت است. معنایی که از طریقِ سکوت منتقل می‌شود بیشتر از واژه‌ها است. سکوتی که به واژه‌ها و جمله‌ها شکل می‌دهد، مهم‌تر از اصواتِ تشکیل‌دهنده‌شان است. مکث‌هایی که بینِ لفظ‌ها و صداها رخ می‌دهندْ آبستنِ نقاطی روشن هستند که در تاریکیِ خلاء متولد می‌شوند: مانندِ الکترون‌ها در اتم یا سیاره‌ها پیرامونِ خورشید. زبان به مثابهِ رشته‌ای از جنسِ سکوت است و اصوات گره‌هایی که روی آن زده شده‌اند—همچون گره‌هایِ کیپویِ پرویی[۴] که در آن فضاهایِ خالیِ بینِ گره‌ها حاویِ اطلاعات هستند.[a] همراه با کنفوسیوس ما زبان را به صورتِ یک چرخ می‌بینیم که پره‌هایش رو به مرکز دارند، اما این فضایِ خالی است که چرخ را می‌سازد.[b]

بنابراین برای این‌که دیگری را بفهمیم، آموختنِ واژه‌هایِ او کافی نیست، بلکه مهم‌تر این است که با سکوت‌هایش آشنا شویم. صداهایِ ما معنایِ چندانی ایجاد نمی‌کنند، بلکه به کمکِ مکث‌هایمان است که قادریم منظورمان را به دیگری بفهمانیم. یاد گرفتنِ یک زبان، پیش از آن‌که یاد گرفتنِ صداهایش باشد، یاد گرفتنِ سکوت‌هایش است. یک مسیحی به «کلمه‌»[۵] به عنوانِ «سکوتی»[۶] هم‌جاودان[۷] باور دارد.[c]

ریتمْ قانونی انسانی است که گفتگویِ ما را به یین-یانگِ[۸] سکوت و صدا تبدیل می‌کند.

یک زبان را فقط وقتی می‌توان به شکلی انسانی و کامل یاد گرفت که مسئولیتِ سکوت‌ها و صداهایش پذیرفته شده باشد. وقتی کسی زبانی را به ما می‌آموزد، بیشترْ ریتمِ آن‌را به ما هدیه می‌دهدشیوه‌اش را و ظرافیت‌هایی که در نظامِ سکوت‌هایش وجود داردو کمتر نظامِ صداهایش را. این هدیه‌ای صمیمانه است که به ازایِ خودْ ما را در قبالِ مردمانی که از طریقِ زبان‌شان به ما اعتماد کرده‌اند مسئول می‌سازد. زبانی که فقط واژه‌هایش را یاد گرفته باشم—و نه مکث‌هایش را، تعرضی مداوم است. کاریکاتوری است از یک عکسِ نگاتیو.

در مقایسه با یاد گرفتنِ صداها، یاد گرفتنِ سکوتِ یک مردمْ به زمان، تلاش و ظرافتِ بیشتری نیاز دارد. برخی افراد استعدادهایِ ویژه‌ای در این زمینه دارند، اما خیلی‌ها چنین نیستند. شاید به همین دلیل باشد که در بسیاری از موارد، میسیونرها[d] علی‌رغمِ تلاشِ زیادی که در آموختنِ زبان می‌کنند، هرگز نمی‌توانند آن‌را به درستی بیان کنند و با دیگران از طریقِ سکوت‌ها ارتباط برقرار کنند. آن‌ها صحبت کردن به «لهجهٔ بومی» را یاد گرفته‌اند، اما هنوز هزاران کیلومتر با مخاطبانِ بومی‌شان فاصله دارند. آموختنِ دستورِ زبانِ سکوت، هنری به مراتب دشوارتر از آموختنِ دستورِ زبانِ صداهاست.

همان‌طور که یاد گرفتنِ واژه‌ها نیازمندِ گوش دادن و تلاشی طاقت‌فرسا برای تقلید از متکلمِ‌ بومیِ زبان است،‌ برایِ اکتسابِ سکوت‌ها نیز باید گشودگی و پذیرشی ظریفانه داشت. سکوتْ مکث‌ها و تردیدهایِ خودش را دارد؛ ریتم‌ها و ابرازها و نواخت‌ها؛ طول‌ها و زیر و بم‌ها؛ زمان‌هایِ بودن یا نبودن. درست مثلِ‌ واژه‌هایمان، شباهتی بینِ سکوتِ ما در قبالِ سایرِ انسان‌ها و سکوتِ ما در مقابلِ خداوند وجود دارد. برایِ آموختنِ معنایِ کاملِ یکی، باید دیگری را تمرین و تعمیق کنیم.

اولین نوعِ‌ سکوت در رده‌بندی سکوت‌ها، سکوتِ شنوندهٔ ناب است؛ سکوتِ پذیرابودنی زنانه؛ سکوتی که از طریقِ آن پیامِ دیگری به «پیامِ او در ما» بدل می‌گردد، سکوتی ناشی از رغبتی عمیق به آن‌چه دیگری می‌گوید. این سکوتْ توسطِ سکوتی دیگرگونه به خطر می‌افتد: سکوت از سرِ بی‌تفاوتی، سکوتی بی‌رغبت که پیش‌فرضش این است که چیزی وجود ندارد که من بخواهم یا بتوانم از طریقِ ارتباط با دیگری دریافت کنم. این سکوتِ‌ شومِ همسری است که مثلِ قطعه‌ای چوب به حرف‌های شوهرش دربارهٔ اموراتِ کوچکی که با علاقه با او در میان می‌گذارد گوش می‌دهد. سکوتِ مؤمنی است که کتابِ آسمانی را می‌خواند با این پیش‌فرض که همهٔ زیر و زبرِ آن ‌را می‌داند. این سکوتِ سنگ است؛ مُرده استْ چرا که ارتباطی با زندگی ندارد. سکوتِ میسیونری است که هرگز درک نکرده که معجزهٔ گوش دادن به یک غریبه به مراتب بیش از سخن گفتن با او نشانهٔ عشق است. فردی که به ما نشان می‌دهد که ریتمِ سکوت‌مان را می‌داند، به مراتب از کسی که تصور می‌کندْ می‌داندْ چطورْ حرف بزند، به ما نزدیک‌تر است.

هر چه فاصلهٔ دو جهان بزرگ‌تر باشد، این سکوتِ از سرِ رغبت بیشتر نشانهٔ عشق است. خیلی از آمریکایی‌ها به سادگی می‌توانند به وراجی‌هایی که دربارهٔ فوتبالِ آمریکایی می‌شود گوش دهند؛ اما شنیدنِ از سرِ رغبت‌ِ گزارش‌هایِ ورزشِ جای‌آلای[۹] نشانهٔ عشقِ آمریکاییِ ساکنِ غربِ میانه[۱۰] به این ورزش است.[e] سکوتِ یک کشیشِ شهری در اتوبوس، هنگامی که به درد و دل‌هایِ یک روستایی دربارهٔ بیماریِ بزش گوش می‌دهد، حقیقتاً نتیجهٔ تمرینِ طولانیِ میسیونری برایِ آموختنِ هنرِ صبوری است.[f]

هیچ فاصله‌ای به بزرگی فاصلهٔ بینِ فردِ در حالِ نیایش و خداوند نیست. فقط وقتی این فاصلهٔ بی‌نهایت در آگاهیِ فرد طلوع کند او قادر خواهد شد سکوتِ حق‌شناسانه و آمادگیِ صبورانه را در خود بسط دهد. این حتماً از جنسِ همان سکوتی است که باکرهٔ مقدس در محضرِ خداوند داشت و به این وسیله توانست به الگویی جاودان برایِ گشودگی نسبت به «کلمه» [مسیح] تبدیل شود. از طریقِ این سکوتِ عمیق بود که کلمه توانست جان بگیرد.

در نیایشی که از جنسِ گوش دادنِ بی‌صداست—و نه در هیچ‌کجایِ دیگر—فردِ مؤمن می‌تواند عادتِ این سکوتِ نخستین را کسب کند؛ سکوتی که به کلمه اجازه می‌دهد در فرهنگی بیگانه متولد شود. این کلمه که نطفه‌اش در سکوت شکل گرفته است، در سکوت نیز رشد می‌کند.

نوعِ دومِ سکوت، سکوتِ «باکره»[۱۱] پس از آبستن شدنش به «کلمه» است. سکوتی که کمتر دربارهٔ تولدِ «فرمان‌»[۱۲] یا «بگذار تا چنین شودِ!» اوست[g]، بلکه دربارهٔ زاده شدنِ سرودِ نیایشِ مریم[۱۳]‌ است.[h] این سکوت است که «کلمهٔ» نطفه‌شده را تغذیه می‌کند، نه این‌که انسان را آمادهٔ لقاحِ کلمه کند. سکوتی که انسان را به رویِ خود می‌بندد تا به او اجازه دهد «کلمه» را برایِ دیگران آماده سازد. این سکوتِ هم‌نوایی[۱۴] است؛ سکوتی که در آن منتظرِ لحظهٔ مناسبی می‌مانیم تا «کلمه» در این جهان متولد شود.

این نوع سکوت نیز در خطر است؛ نه تنها توسطِ شتابناکی و بی‌حرمتیِ ناشی از کثرتِ اعمال، بلکه همچنین توسطِ عادتِ تولیدِ انبوهِ کلمات و سخنانِ شیرین، که جایی برایِ سکوت باقی نگذاشته است. این نوع سکوتْ توسطِ سکوتِ فرومایگی تهدید می‌شود، به این معنی که همهٔ واژه‌ها به خوبیِ یکدیگر هستند و واژه‌ها احتیاجی به توجه و مراقبت ندارند.

بیگانه‌، یا میسیونری که واژه‌هایِ زبان را مطابق با فرهنگِ لغت به کار می‌برد، این نوع سکوت را نمی‌شناسد. او کسی است که هر وقت می‌خواهد معادلِ واژه‌ای را در اسپانیایی بیاید، ابتدا در ذهنِ خود دنبالِ واژه‌هایِ انگلیسی می‌گردد، به جایِ‌ این‌که در جستجویِ واژه‌ای باشد که قادر به هم‌نواییِ صدا و سکوت است؛ به جایِ این‌که سعی کند واژه یا اشاره یا سکوتی بیاید که توسطِ دیگری قابلِ فهم است، حتی اگر هیچ معادلی در زبان یا فرهنگ یا پیش‌زمینهٔ خود نداشته باشد. او کسی است که به بذرِ زبانِ جدید فرصتِ رشد کردن در خاکِ بیگانهٔ ذهنش را نمی‌دهد. این سکوتِ «پیش» از واژه‌ها و «بینِ» واژه‌هاست؛ سکوتی که در درونِ هر واژه جان می‌گیرد و می‌میرد. این سکوتِ نیایشِ آهستهٔ درنگ[۱۵] است؛ نمازی که واژه‌هایش جسارتِ شنا کردن در دریایِ سکوت را دارند. این نوع سکوت نقطهٔ مقابلِ انواعِ دیگرِ سکوت‌هایی است که پیش از واژه‌ها قرار می‌گیرند—مثلاً سکوتِ گلی مصنوعی که قرار است ما را به یادِ واژه‌هایی بیاندازد که رُشد نمی‌کنند، یا سکوتی که موقعِ مکثِ میانِ تکرارها ایجاد می‌شود. این سکوتِ میسیونری است که منتظرِ سخنرانیِ بعدی‌اش است تا ابتذالی که طوطی‌وار به خاطر سپرده را بیان کند، چرا که به خود زحمت نداده به عمقِ زبانِ زندهٔ مخاطبانش نفوذ کند. علاوه بر این، سکوتِ پیش از واژه‌ها در تقابل با سکوتی قرار دارد که حینِ آماده شدن برایِ خشونت‌ورزیِ کلامی حاکم است و به سختی می‌توان آن‌را سکوت دانست—این سکوت ظاهراً برایِ آماده کردنِ واژه‌ها به کار گرفته می‌شود، اما واژه‌هایی که هدفشان شکاف انداختن است و نه اتحاد. این سکوتِ میسیونری است که به این نتیجهٔ آسان رسیده که آن‌چه می‌خواهد بگوید هیچ معادلِ راستینی در زبانِ دیگری ندارد. سکوتی که در آن خشونتِ کلامیِ آغازین—حتی اگر پنهانی باشد—زمینه را برایِ خشونت‌هایِ کلامیِ بعدی آماده می‌سازد.

به دستورِ زبانِ سکوت باز می‌گردم تا از سومین نوعِ سکوت بگویم؛ سکوتی که آن‌را سکوتِ «ماورای» واژه‌ها نامیده‌ام. هر چه در این دسته‌بندی‌ها جلوتر می‌رویم، فاصلهٔ بینِ سکوتِ خوب و سکوتِ بد نیز بیشتر می‌شود. حالا به سکوتی رسیده‌ایم که در خدمتِ مهیا کردنِ سخنانِ بعدی نیست. سکوتی که همه چیز را گفته است، چرا که دیگر حرفی برای گفته شدن باقی نمانده است. این سکوتی ورایِ آخرین «بله» یا آخرین «نه» است. این سکوتِ عشق در ماورایِ واژه‌ها، یا سکوتِ نفی برای همیشه است؛ سکوتِ بهشت یا سکوتِ دوزخ. این گرایشِ انسان است در رویارو شدن با «کلمه‌‌»‌ای که «سکوت» است، یا سکوتِ انسانی که لجوجانه به خداوند پشت کرده است.

دوزخْ همین سکوت است، سکوتی مرگبار. مرگی که در این سکوت نهفته است نه از جنسِ مُردگیِ‌ سنگ است و نه از جنسِ بی‌تفاوتی به زندگی. این مرگ با بی‌جانیِ گلِ خشک‌شدهٔ تزئینی—که فقط خاطره‌ای از زندگی است—نیز فرق دارد. این مرگِ پس از زندگی است، طردِ نهاییِ زیستن. این سکوت می‌تواند حاویِ نوفه‌ها، آشفتگی‌ها و واژه‌هایِ زیاد باشد؛ ولی فقط یک معنی دارد؛ معنایی که با نوفه‌هایی که ایجاد می‌کند و وقفه‌های بینِ آن‌ها مشترک است: «نه».

این سکوتِ دوزخی می‌تواند هستیِ میسیونری را تهدید کند. در واقع انسانِ مکلف به «کلمه»، در جهانی که از آنِ او نیست، مستعدِ در غلطیدن در انواعِ امکان‌هایِ نامطلوب است. گواهیِ او از طریقِ سکوت، تواناییِ نامتعارفی برای تخریب کردن دارد. سکوتِ میسیونری می‌تواند به دوزخِ رویِ زمین تبدیل شود.

در نهایت، سکوتِ میسیونری یک هدیه است، هدیهٔ نیایش. این سکوت به کمکِ نیایش و طیِ آن آموخته شده است، توسطِ او که بی‌نهایت دور است، بی‌نهایت بیگانه است، و در عشق‌ورزیدن به انسان‌ها، انسان‌هایی که بسیار دورتر و بیگانه‌تر از خانه‌‌اش هستند، مجرب است. میسیونر می‌تواند هدیه‌بودگیِ سکوتش را فراموش کند، هدیه‌ای که، به عمیق‌ترین شکلِ ممکن، بلاعوض است و به شکلی محسوس توسطِ آن‌ها که می‌خواهند زبان‌شان را به ما بیاموزند به ما داده‌ می‌شود. اگر میسیونر این نکته را فراموش کند، اگر سعی کند با قدرتِ خویش آن‌چه را که فقط دیگری قادر به ارزانی‌ کردنش است فتح کند، در این صورت هستی‌اش به مخاطره خواهد افتاد. انسانی که قصد دارد زبانی که قرار است بیاموزد را مانندِ یک دست کت‌و‌شلوار خریداری کند، کسی که سعی می‌کند زبان را از طریقِ دستورِ زبانِ آن فتح کند و هدفش این است که آن‌را «بهتر از بومی‌هایِ این اطراف» صحبت کند، آن‌کس که شباهتِ بینِ «سکوتِ خداوند» و «سکوتِ دیگران» را فراموش کند و در نیایش‌هایش رشدِ این سکوت را طلب نکند، انسانی است که در واقع می‌خواهد به فرهنگی که به سویش فرستاده شده تجاوز کند و باید هم عواقبِ چنین قصدی را انتظار بکشد. اگر او از انسانیت بهره‌ای برده باشد خواهد فهمید که در زندانی معنوی قرار دارد، اما نمی‌تواند معترفِ این حقیقت باشد که این زندان ساختهٔ خودِ اوست؛ در عوض او دیگران را متهم خواهد ساخت که زندان‌بانانش هستند. چنین است که دیوارِ بینِ او و کسانی که به سویشان فرستاده شده بیش از پیش محکم و غیرقابلِ نفوذ می‌گردد. مادامی که او خود را یک «میسیونر» ببیند خواهد دانست که فرسوده و خسته شده است، که فرستاده شده اما به جایی نرسیده؛ که از وطنش دور شده اما هرگز در هیچ سرزمینی فرود نیامده؛ که خانه‌اش را ترک کرده ولی هرگز به هیچ خانهٔ دیگری نرسیده است.

او در حالی که بهتر از هر وقتِ‌ دیگری می‌داند که فهمیده نمی‌شود به موعظه کردن ادامه خواهد داد. او محصورِ اندیشهٔ خودش است و کلامش ترجمهٔ مسخره‌ای از زبانِ خودش. او همچنان «کارهایی برایِ مردم انجام می‌دهد» و آن‌ها را قدرناشناس می‌شمارد چرا که آن‌ها فهمیده‌اند که او این‌کارها را در راستایِ تقویتِ نفسِ خود انجام می‌دهد. واژه‌هایِ او به هجو‌ی از زبان تبدیل می‌شوند، اِبرازی از سکوتِ مرگ.

در این لحظه شهامتِ زیادی برایِ بازگشت به سکوتِ صبورانهٔ از سرِ رغبت یا ظرافتِ سکوتی که واژه‌ها در آن رشد می‌کنند لازم است. از دلِ کرختی، گُنگی زاییده می‌شود و رشد می‌کند. عادتِ ناامیدی، اغلب، از ترسِ دشواریِ آموختنِ مجددِ زبان در مقاطعِ دیرینِ زندگی متولد می‌شود. سکوتِ دوزخ—به خصوص نسخهٔ میسیونریِ آن—در قلبِ او متولد شده است.

در قطبِ مقابلِ ناامیدی می‌توان سکوتِ عشق را یافت، دست در دست گرفتنِ عشاق. نیایشی که در آن ابهامِ پیش از واژه‌ها جایِ خود را به خالی بودنِ خالصِ بعد از آن‌ها داده است. گونه‌ای از ارتباط که عمقِ بی‌تکلفِ روح را می‌گشاید. ارتباطی که به شکلِ تلألوهایی آنی است، اما می‌تواند به همهٔ عمر تسری یابد—چه در نیایش با خداوند و چه در ارتباط با سایرِ انسان‌ها. شاید این تنها جنبهٔ حقیقتاً جهانیِ زبان باشد، تنها وسیلهٔ ارتباطی‌یی که از نفرینِ بابِل مصون مانده است.[i] شاید این تنها روشی است که می‌توانیم بدونِ لهجهٔ خارجی با هم باشیم، با دیگران و با «کلمه».

اما در ماورایِ واژه‌ها نوعِ دیگری از سکوت نیز وجود دارد، سکوتِ پیه‌تا[۱۶]، باکرهٔ سوگوار. این سکوتِ مرگ نیست بلکه سکوتِ رمز و رازِ مرگ است. این سکوتِ پذیرشِ فعالانهٔ ارادهٔ خداوند که از دلِ آن «فرمان» یا «بگذار تا چنین شودِ!» مریمِ عَذراء[۱۷] زاده شد نیز نیست. همچنین، این سکوتِ مردانهٔ پذیرفتنِ ارادهٔ خداوند در باغِ جتسیمانی نیست که ریشه‌هایِ تمکین به آن می‌رسد.[j] سکوتی که شما—میسیونرهایی که در این دورهٔ یادگیریِ زبانِ اسپانیایی شرکت دارید—در جستجویِ کسب کردنش هستید، سکوتی در ماورایِ حیرت‌ها و پرسش‌هاست؛ سکوتی در ماورایِ امکانِ یک پاسخ، یا حتی اشارتی به واژه‌هایِ پیشین. سکوتی رمزآلود که از طریقِ آن خداوند توانست به سکوتِ دوزخ فرود آید—پذیرشِ خستگی‌ناپذیرِ یک زندگی، بی‌فایده و هدر رفته برای یهودا، سکوتِ ناتوانیِ ارادیِ آزادانهٔ مسیح که از طریقِ آن دنیا نجات داده شد. او، پسرِ مریم، که برای رهانیدنِ دنیا متولد شده بود، در دست‌هایِ مردمانِ «خودش» مُرد، دوستانش ترکش کردند و یهودا، کسی که عشقِ «او» نتوانست نجاتش دهد، به «او» خیانت کرد. این تعمقِ در سکوت دربارهٔ اوجِ پارادوکسِ حُلول[۱۸] است که قصدش نجاتِ جهان بود، اما برایِ رستگاریِ حتی یک دوستِ شخصی بی‌اثر بود. گشودنِ روح به این سکوتِ غاییِ پیه‌تا، اوجِ فرایندِ بلوغِ آهستهٔ سه نوعِ دیگرِ سکوتِ میسیونری است.

  • تصویر انتخابی یک «کیپو»، متعلق به اینکاها، را نشان می‌دهد.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Ivan Illich 

  2. Illich, I., 1971. The Eloquence of Silence, in: Celebration of Awareness. Marion Boyars Publishers Ltd, London. 

  3. The Eloquence of Silence 

  4. quipu 

  5. the Word 

  6. the Silence 

  7. coeternal 

  8. yang-yin 

  9. jai alai 

  10. Midwesterner 

  11. the Virgin 

  12. the Fiat 

  13. the Magnificat 

  14. syntony 

  15. hesitation 

  16. Pietà 

  17. the Fiat 

  18. the Incarnation 


  1. می‌توان زبان را به رشته‌ای از جنسِ سکوت تشبیه کرد که به کمکِ دانه‌هاییْ از جنسِ صدا به تسبیح تبدیل می‌شود. م. 

  2. زبان مانندِ کوزه‌ای است که دیواره‌هایی از جنسِ صدا دارد، اما حجم و معنایِ حقیقی‌اش را از فضایِ خالیِ درونش، سکوت، می‌گیرد. م. 

  3. در باورِ مسیحیان و همین‌طور به اشارهٔ قرآن، مسیح کلمهٔ خداوند یا کلمه الله است که در بطنِ باکرهٔ مقدس جان گرفته: مثلاً در «إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ وَکَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْیَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ؛ مسیح، عیسى بن مریم فقط پیامبرِ خدا و کلمهٔ اوست که آن را به سوى مریم افکنده و روحى از جانب اوست پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید.» (نساء، ۱۷۱) م. 

  4. مُبلغانِ مذهبی که به کشورهایِ دیگر می‌روند. م. 

  5. جای‌آلای ورزشی است که در آمریکا به محبوبیتِ فوتبال نیست و به خصوص در منطقهٔ غربِ میانه طرفدارانِ اندکی دارد. این مثالِ ایلیچ را می‌توانید با این مثال مقایسه کنید: «خیلی از ایرانی‌ها به سادگی می‌توانند به صحبت‌هایی که دربارهٔ انتخاباتِ آتی در ایران می‌شود گوش دهند؛ اما شنیدنِ از سرِ رغبت‌ِ اخبارِ مربوط به انتخاباتِ ترکیه نشانهٔ عشق است.» م. 

  6. شنیدنِ با رغبتِ درد و دل‌هایِ غریبه‌ای که در اتوبوس کنارِ دستِ ما نشسته است به مراتب بیش از گوش دادن به صحبت‌هایِ همسایه دربارهٔ آن‌چه مستقیماً به خانه و محلهٔ ما مربوط می‌شود نشانهٔ عشق و صبوری است. م. 

  7. اشاره است به پذیرشِ آزاده و ارادیِ مریم خواستِ خداوند را. او گفت: بگذار تا چنین شود! و به این معنا به صورتِ آزادانه تسلیمِ خواستِ خداوند شد. ایلیچ این نوع سکوتِ پذیرنده را سکوتِ نوعِ اول می‌داند. م. 

  8. منظورِ ایلیچ این است که نوعِ دومِ سکوت با سکوتِ نوعِ اول که پیش از واژه‌هاست (مثلِ سکوتِ مریم قبل از باردار شدن) فرق دارد. این سکوت بعد از شنیدن است، بعد از باردار شدنِ مریم که در شکرگزاری و نیایش‌هایِ درونیِ او متجلی می‌شود. این سکوت برایِ رشدِ کلامِ شنیده شده است. م. 

  9. اشاره است به آیاتی از تورات که بر اساسِ آن‌ها خداوند زبانِ مردمِ بابل را چنان مشوش ساخت که سخنِ یکدیگر را نفهمند: «اکنون‌ نازل‌ شویم‌ و زبان‌ ایشان‌ را در آنجا مشوش‌ سازیم‌ تا سخن‌ یکدیگر را نفهمند. پس‌ خداوند ایشان‌ را از آنجا بر روی‌ تمام‌ زمین‌ پراکنده‌ ساخت‌ و از بنای‌ شهر باز ماندند. از آن‌ سبب‌ آنجا را بابل‌ نامیدند، زیرا که‌ در آنجا خداوند لغت‌ تمامی‌ اهل‌ جهان‌ را مشوش‌ ساخت‌. و خداوند ایشان‌ را از آنجا بر روی‌ تمام‌ زمین‌ پراکنده‌ نمود.» (عهدِ قدیم، پیدایش، فصل ۱۱، آیات ۷ الی ۹) 

  10. اشاره به باغِ جتسیمانی که محلِ‌دستگیریِ مسیح است که به شکنجه و اعدامِ او منتهی شد. 

حضور/نسخه‌های صوتی

سوگند به قلم

> هر سال هزاران دانش‌آموزِ اولِ ابتدایی، خواندن و نوشتن یاد می‌گیرند و به اصطلاح «نوسواد» می‌شوند. متنِ زیر را برایِ یکی از نزدیکانم نوشته‌ام که معلمِ تعدادی از این کلاس اولی‌هاست. در مدرسهٔ آن‌ها رسم است که در پایانِ سالِ تحصیلی، یکی از این نوسوادها متنی را با صدایِ بلند برای سایرِ دانش‌آموزان، معلم‌ها و والدین می‌خواند. این متنِ پیشنهادیِ من برای خردادماهِ امسال است. به شما هم پیشنهاد می‌کنم یکی از این نوسوادها را انتخاب کنید و از او بخواهید این نوشته را با صدایِ بلند برایِ دیگران بخواند. این متن را می‌توانید با صدایِ‌ من نیز بشنوید.

سوگند به قلم

به نامِ خدا

سلام. اکنون من می‌توانم بخوانم و بنویسم و این تازه اولِ راه است. من اولین روزِ بهاری با طراوت هستم. نخستین مصراعِ غزلی روح‌نواز. جوانه‌ٔ لطیفی که روزی درختی پرثمر خواهد شد. دانهٔ گندمی که خوشه‌هایِ عشق و معرفت را به جامعه هدیه خواهد داد. اکنون، به لطفِ آشنایی با خواندن و نوشتن، زندگیِ من برایِ همیشه تغییر کرده است. من رو به جلو دارم. من همهٔ امکان‌ها هستم. من همهٔ آینده‌ها هستم. من همهٔ امید‌ها هستم. من همهٔ زندگی‌ها هستم.

اشکِ شوق بر چشم دارم و قلبم سپاسگزار خداوند است. او که این امکان را به من داده تا با چشم‌هایِ کنجکاوم شگفتی‌هایِ جهان را ببینم، به خوبی‌ها و بدی‌هایش صادقانه شهادت دهم، دربارهٔ روزگار بیاندیشم و سوال‌های دشوار بپرسم. قلبم سپاسگزارِ مادر و پدرم است؛ کسانی که هدیهٔ جانشان را به من داده‌اند تا آن‌را با لذت و غرور زندگی کنم. صمیمانه سپاسگزارِ معلمانِ بزرگوارم هستم که مثلِ باغبانی صبور مراقبِ نهالِ بالنده‌ای هستند که «من» نام دارد.

من عمیقاً خوشنود هستم چرا که می‌دانم از حالا به بعد گنجینهٔ معرفتِ انسان در دسترسم قرار دارد. خواهم خواند تا با دستاوردهایِ فکری و هنریِ بزرگان و تجربه‌ها و شیوه‌هایِ زندگیِ گذشتگان آشنا شوم و از آن‌ها عبرت بگیرم. خواهم نوشت تا نگاه و تجربهٔ منحصر به فردِ خودم را به این مجموعهٔ شگفت‌انگیز بیافزایم. حالا که می‌توانم قلم به دست بگیرم، شایسته است که فرمودهٔ خداوند در قرآن را به خاطر داشته باشم: «سوگند به قلم و آن‌چه می‌نویسند.» من با تمامِ‌ وجود با این پیمانِ مقدس همراه می‌شوم تا همهٔ خواندن‌ها و همهٔ نوشتن‌هایم به سویِ نیکی‌ها و دانایی‌ها باشد.

شنیده‌ام که در روزگارِ ما تصویرها جایِ واژه‌ها را تنگ کرده‌اند. خبرها کتاب‌ها را تحقیر می‌کنند. هیاهو جایِ سکوت را می‌گیرد. موج‌هایی خشن در کارند تا ساحل‌هایِ رنگارنگِ آدم‌ها و فرهنگ‌ها را یکسان کنند و هم‌شکل سازند. چنین است که کیفیتِ حضور و ظرافتِ طبعی که از پیشینیانِ ما و از حافظ‌ها و مولوی‌ها و سعدی‌ها به ما رسیده در خطر نابودی قرار دارد. بنابراین، از شما می‌خواهم با من همراه شوید. با من شعر بخوانید. با من قصه بخوانید. با من کتاب بخوانید. با من بنویسید. با من همراه شوید و تکرار کنید «سوگند به قلم و آن‌چه می‌نویسند.»

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

حضور

چرا در انتخابات ۱۳۹۶ شرکت می‌کنم؟ سه فرضِ کلیدی

این یادداشت را به بهانهٔ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری و شوراهای ۱۳۹۶ نوشته‌ام. در آن به سه فرضِ کلیدی دربارهٔ سیاست‌ورزی و برخی نتایجِ عملی که از آن‌ها ناشی می‌شود اشاره می‌کنم. این سه فرض عبارتند از «فرضِ انقلابی‌گری» به معنایِ مقاومتِ زیسته‌شدهٔ سیاسی و مدنی در برابرِ ارادهٔ مرگ؛ «فرضِ هیچ‌بودگی» به معنای پذیرفتن کوچک‌بودنِ خود و پرهیز از هر نوع سرسپردگی به دیگران و «فرضِ امیدواریِ بی‌توقع» به معنایِ تنها شیوه‌ای که امکانِ حضورِ انقلابی و کُنشِ سیاسیِ حقیقی و فسادناپذیر را فراهم می‌آورد. وقتی با مجموعهٔ این فرض‌ها به شرایطِ امروز و اوضاعِ زمانه نگاه می‌کنم، قضاوتِ فردی‌ام، من را به شرکت در انتخاباتِ پیشِ رو ترغیب می‌کند. توجه داشته باشید که هدفِ این نوشته ارائهٔ فهرستی عمومی از دلایلی که باید به واسطهٔ آن در انتخابات شرکت کرد نیست، بلکه سعی می‌کند به شکلی بسیار فشرده، فرض‌هایی مبنایی‌ که برایِ من معنایی شخصی و زیسته‌شده دارند را با شما به اشتراک بگذارد.

فرضِ انقلابی‌گری

فرضِ بنیادیِ من این است که ساختارهایِ جامعهٔ امروز آلوده به خشونت، فساد و پوچی هستند و مقاومت کردن در برابرِ این آلودگی‌ها ارزشی ذاتی دارد. تمایلِ خشونت، فساد و پوچی به سویِ مرگ و نابودی است؛ نابودیِ غنایِ زیستی، همبستگیِ فرهنگی و پیوستگیِ تاریخیِ جامعهٔ ایران و در سطحی عام‌تر جهان. این مقاومت می‌تواند در صورت‌ها و سطوحِ مختلفی متجلی شود، اما درون‌مایهٔ آن همیشه و بدونِ استثنا انگیزه و حرکتی انقلابی است؛ انقلابی‌گری به مثابهٔ دل سپردن به ندایی نیرومند و غیرقابلِ جایگزینی که فرد را به دگرگون شدن و دگرگون ساختن فرا می‌خواند و او را دعوت می‌کند که با ارادهٔ مقدسِ زندگی هم‌داستان شود و در برابرِ امواجِ مرگ بایستد. فردِ مقاوم، کسی که نمی‌خواهد خود را به جریانِ مرگ‌آورِ زمانه بسپارد، به واسطهٔ مقاومتش—که اراده‌ای معطوف به زندگی است—انقلابی است. اما اگر انقلابی‌گری را به مثابهِ مقاومتی دائمی در برابرِ ارادهٔ معطوف به مرگ در نظر بگیریم، متوجه می‌شویم که آن‌را نمی‌توان نهادینه ساخت، بسته‌بندی کرد یا به دیگری واگزار کرد؛ چرا که این‌کارها به تُهی گشتن و فاسد شدن فعلِ انقلابی‌گری می‌انجامد. انقلابی‌گری باید توسطِ خودِ فرد، به صورتِ‌ حرکتی زیسته‌شده و تجربه‌شده در همین لحظه و در همین مکان تجربه شود و متجلی گردد. حضورِ من در این جهان منحصر به فرد است؛ رویاروییِ من با نُمودهایش منحصر به فرد است؛ هیچ‌کس نمی‌تواند چون من باشد،‌ همان‌طور که من نمی‌توانم چون دیگری باشم. زندگی ابتلایِ مقدس و منحصر به فردِ من است؛ ندایی که مرا دعوت می‌کند در برابر ارادهٔ معطوف به مرگ مقاومت کنم. درست به همین دلیل که هیچ‌کس نمی‌تواند به جایِ من زندگی کند، هیچ‌کس نمی‌تواند به جایِ من در برابرِ مرگ مقاومت کند. اما هیچ نسخه‌ای وجود ندارد که بتواند مصداق‌هایِ عملیِ انقلابی‌گری را تعیین کند. انقلابی‌گری را باید در هر لحظه و در هر روز و به کمکِ تحلیل و قضاوتِ فردی نسبت به وضعِ زمانه تشخیص داد و تعریف نمود.

فرضِ هیچ‌بودگی

فرضِ مهمِ دیگرِ من این است که جامعهٔ ایرانی، همان‌طور که جامعهٔ جهانی، چالش‌هایِ بزرگی پیشِ رویِ خود دارد؛ آن‌قدر بزرگ که من یا تو یا او در مقابلِ آن‌ها بسیار کوچک و عملاً هیچ هستیم. نتیجهٔ مستقیمِ این فرضِ هیچ‌بودگیِ نسبی این است که افراد، صرفِ نظر از مدال‌هایی که بر سینه دارند، دیپلم‌هایی که زیر بغل‌شان زده‌اند، صندلی‌هایی که بر آن‌ها نشسته‌اند، تعدادِ صفرهایی که برای شمردنِ سکه‌ها یا سربازهایشان لازم است و القابی که پیش یا پس از نام‌شان قطار کرده‌اند برابریِ نسبی با یکدیگر دارند. می‌توان به آن‌ها امید بست، دوستشان داشت، خصوصیت‌هایِ منحصر به فرد‌شان را دید و شنید و پسندید، اما نمی‌توان به آن‌ها یا مدال‌ها، دیپلم‌ها، صندلی‌ها، سکه‌ها، سربازها یا القاب‌شان تعظیم نمود و سرسپرده‌شان شد. می‌توان—و باید—فضیلت‌ها، دانایی‌ها، توانایی‌ها و خلاقیت‌های بی‌نظیرِ افراد را به رسمیت شناخت، اما در تحلیلِ نهایی هیچ‌کدام از این‌ها دلیلی بر برتریِ آن‌ها به دیگری نمی‌شود؛ این امتیازهایِ کوچک در برابرِ عظمتِ چالش‌هایی که با آن مواجه هستیم عملاً هیچ هستند.

امتناع از سرسپردگی به دیگران به معنایِ برتر دیدنِ خود نیز نیست؛ چرا که هیچ‌بودگی یعنی فروتنی: فردی که فروتن نیست خودش را کسی فرض کرده است. نتیجه این است که من نمی‌توانم خودم را تافتهٔ جدا بافته‌ای از سایرین بدانم. به این ترتیب من نه می‌خواهم و نه می‌توانم نقشِ یک راهنما و مُنجی را برایِ آن‌ها بازی کنم و نه می‌خواهم و نه می‌توانم از کُنشِ مدنی و سیاست‌ورزی با آن‌ها و در کنارِ آن‌ها کناره‌گیری کنم. هر دوی این‌ روی‌کردها یعنی من خودم را کسی فرض کرده‌ام؛ امتیازی ویژه برای خودم قائل شده‌ام؛ امتیازهایِ کوچکم را به تکبری بزرگ تبدیل کرده‌ام و به این وسیله خودم را از سایرین برتر دانسته‌ام. اما من، حتی اگر بتوانم در این یا آن موردِ به خصوص قضاوت‌هایی روشن‌گرانه داشته باشم، هرگز نمی‌توانم صادقانه کثیری از افرادِ‌ جامعه را نادان یا ضعیف یا ساده‌دل یا گناه‌کار یا وابسته یا کوته‌نظر بدانم و نتیجه بگیرم که کُنشِ سیاسی‌شان مُضر یا بی‌معناست. در عینِ حال من خود نیز راهِ حلی کیمیایی در آستین ندارم. من داناتر، نیرومندتر، زیرک‌تر، ‌بی‌گناه‌تر، مستقل‌تر یا بصیرتر از سایرین نیستم و به همین دلیل است که نمی‌توانم به این بهانه که وقایعِ سیاسی و تحولاتِ اجتماعی صرفاً سراب‌ها، بازی‌ها یا تقلاهایی عبث هستند خودم را کنار بکشم و ژستِ زیرکی یا بی‌گناهی به خود بگیرم. اگر چنین کنم خودم را کسی فرض کرده‌ام و در این صورت با خودم صادق نبوده‌ام، چرا که قلباً‌ می‌دانم کسی نیستم؛ می‌دانم که من نیز مثلِ دیگران آلودهٔ زندگی در جامعهٔ معاصر هستم؛ می‌دانم که به اندازهٔ دیگران و چه بسا بیشتر از خیلی‌هایشان نادانم، ضعیفم، ساده‌دلم، گناه‌کارم، وابسته‌ام، کوته‌نظرم.

فرضِ امیدواریِ بی‌توقع 

فرضِ دیگر من این است که تنها راهی که امکانِ حضورِ انقلابی و کُنشِ سیاسیِ حقیقی و فسادناپذیر را فراهم می‌آورد—و البته به خودیِ خود آن‌را تضمین نمی‌کند—دست‌ یازیدن به امید و پرهیز از توقع است. توقع از بیرون و توسطِ افراد و نهادها به ما دیکته می‌شود و ما را متوهم می‌سازد که قادر هستیم با افعالِ کوچک‌مانْ خود و سایرین را رستگار کنیم؛ توقع ما را فریفتهٔ مدال‌ها، دیپلم‌ها، صندلی‌ها، سکه‌ها، سربازها و القاب‌ می‌کند و روح‌مان را به زنجیر می‌کشد و قامت‌مان را به خفت خم می‌کند؛ توقع ما را به چشم‌انتظارانی خوار تبدیل می‌کند که انتظار دارند به ازایِ حضورِ انقلابی و کُنشِ سیاسی‌شان پاداش‌هایِ مستقیم دریافت کنند. تبدیل کردنِ حضورِ انقلابی به معامله‌ای با نهادهایِ انسانی بر سرِ میزان و نوعِ جایزه به این می‌ماند که فردی برایِ زنده بودن‌ و مقاومت در برابر مرگ منتظر جایزه گرفتن باشد! اما می‌دانیم که ارادهٔ حیات ماهیتی دیگرگونه دارد: آن‌چه افراد را به زندگی متمایل می‌کند توقع‌هایِ آن‌ها نیست، بلکه چیزی از جنسِ امیدِ است که به هیچ توقعی قابلِ تقلیل یافتن نیست.

همهٔ توقع‌ها سرسپردگی هستند؛ زانو زدن در برابرِ هیچ، به بیراهه رفتن، خود را یا دیگری را چیزی و کسی دانستن. درون‌مایهٔ ارادهٔ مبتنی بر توقع کوری و سودجویی است و به همین دلیل آبستنِ فساد و تباهی است. امید بستن به نیرویی ناشناخته که در ماورایِ تاریخ و جغرافیای انسانی جاری است و حقیقتِ درونیِ کُنش‌های ما را شکل می‌دهد؛ شنیدن، دل بستن و همساز شدن با ارادهٔ مقدسِ زندگی و دور ریختنِ توقعات—توهمات، علایق و انتظارات؛ برایِ هیچ زندگی کردن، برایِ هیچ مقاومت کردن، برایِ هیچ انقلابی‌ بودن. هیچ نیرویی نمی‌تواند ارادهٔ یک فردِ انقلابیِ امیدوارِ بی‌توقع را متزلزل کند.

* * *

ترکیبِ دو فرضِ اول به من می‌گوید که اولاً به واسطهٔ نیرویِ خداییِ متمایل به زندگی که در وجودم دارم، باید در برابر ارادهٔ مرگ مقاومت بورزم که ترجمهٔ این اراده در سطحِ اجتماعی یعنی انقلابی‌گری؛ و این‌که من هرگز آن‌قدر ویژه نیستم که بتوانم خودم را تافتهٔ جدا بافته از جامعه بدانم و لاجرم دُچارِ سیاست و درگیرِ وضعیتِ کنونی هستم؛ یعنی من ناگزیرم از حضورِ انقلابی و کُنشِ سیاسی و مدنی. فرضِ سوم اما به من می‌گوید حضورِ انقلابیِ من نمی‌تواند آلوده به توقعاتی باشد که بنا به تعریف از جنسِ سرسپردگی به انواعِ تشکیلات یا نهادهایِ انسانی هستند و فقط می‌تواند مبتنی بر امید به اراده‌ای فرا انسانی باشد.

امروز، در بهارِ سالِ ۱۳۹۶، برایِ من کاملاً روشن است که مشارکت در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ جمعه ۲۹ اردیبهشت‌ ماه—یعنی رأی دادنِ فعالانه و ترغیبِ دیگران به چنین کردن—مسیری حداقلی، ولی کلیدی، است که حضورِ انقلابی و کُنشِ سیاسیِ من از طریقِ آن فعلیت می‌یابد.[a] امروز من در انتخابات شرکت می‌کنم، چون نمی‌توانم وضعیتی را تصور کنم که در انتخابات شرکت نکرده باشم و در عینِ حال خود را فردی انقلابی دانسته باشم که هیچ‌کس نیست. در این لحظه همهٔ دلایلِ من برایِ شرکت نکردن در انتخابات مبتنی بر انواعِ فرضیاتِ منفعل‌گرایانه یا متمایزکنندهٔ خودم از دیگران هستند. از طرفِ دیگر می‌دانم که امید پادِ مرگ است و توقع سرچشمهٔ سرسپردگی و فساد. بنابراین من با امید در انتخابات شرکت می‌کنم، اما هیچ چشم‌داشتی از آن ندارم.

نقاشی انتخابی «فانوسِ دریایی در تنگهٔ بزرگ» نام دارد و اثرِ آنتون مِلبیه هنرمندِ دانمارکی است.[۱]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Anton Melbye, 1846, Lighthouse at Stora Bält 


  1. در صورتی که در ایران می‌بودم، می‌توانستم استدلالِ مشابهی را برایِ شرکت در انتخاباتِ شوراها بیاورم. 

واقعیت و نمود

عکاسی در عصرِ نمایش؛ دربارهٔ سه رویداد

چندی پیش در خبرها آمد که یک عکاس با گرفتنِ عکس از قاتلِ سفیرِ روسیه در آنکارا، برندهٔ جایزهٔ ورلد پرس فوتو در سالِ ۲۰۱۷[۱] شد. او که در خبرگزاری آسوشیتد پرس کار می‌کند، در آن روز در حالِ بازدید از یک نمایشگاهِ عکس در آنکارا بوده که ناگهان یک پلیس هفت‌تیرش را در می‌آورد و سفیرِ روسیه در ترکیه را به قتل می‌رساند. این عکاس به خاطرِ شجاعتش در ثبتِ عکس‌های آن واقعه مورد تقدیر قرار گرفته است. به عکس‌ نگاه می‌کنم و آن‌‌را عاری از جذابیتِ تصویری، ظرافتِ فنی یا عمقِ معنایی می‌یابم. از خودم می‌پرسم «به چه چیزِ این عکس‌ جایزه داده‌اند؟ به خودِ عکس یا به حاشیه‌هایِ آن؟ به آن‌چه درونِ کادر قرار گرفته یا آ‌ن‌چه خارج از آن رخ داده است؟» عادی بودنِ آن‌چه درونِ کادر قرار گرفته پاسخِ سوالم را می‌دهد: ارزشِ عکس خارج از کادرِ آن قرار دارد. طبعاً نباید حضورِ تصادفیِ عکاس در زمان و موقعیتِ مناسب را به عنوانِ عاملی کلیدی در متمایز شدن عکس نادیده بگیریم. شاید هم این نوعی قاعدهٔ عمومی باشد که در عکس‌هایِ خبری امرِ تمایز‌بخش را به ندرت می‌توان در خود عکس یافت. اما چه چیزی خارج از کادر رخ داده که این عکس را به چشمِ داوران متمایز کرده است؟ به غیر از خودِ حادثه که ماهیتی ذاتاً جذاب دارد، «عکاس» مهم‌ترین عاملی است که خارج از کادر قرار گرفته است. می‌گویند او فردی شجاع بوده و در موقعیتی خطرناک عکاسی کرده است. چند نفر از ما حاضر بودیم در صحنهٔ ترور، آن‌هم در حالی که قاتلِ مسلح در چند قدمی ایستاده است، بمانیم و عکاسی کنیم؟ پس شجاعتِ عکاس وجهی تمایزبخش است که در خارج از کادر رخ داده است. اما عکاس، خبرنگار نیز هست و خبر—بنا به تعریف—باید جذاب باشد و چه چیزی جذاب‌تر از خطر و حادثه است؟ پس بخشی از جایزه نیز مربوط به حرفه و کسب‌و‌کارِ خبر می‌شود؛ وظیفه‌شناسیِ حرفه‌ایِ خبرنگاری که فرصتِ ثبتِ تصویری از یک رویدادِ داغ را از دست نداده و به این وسیله به گردشِ چرخِ مراکزِ تولید خبر کمک کرده است. اما در این‌جا وسوسهٔ شهرت نیز نقشی بازی می‌کند. عکاس به شهرت و موفقیت جهانی نزدیک‌تر می‌شود، خبرگزاری پرمخاطب‌تر می‌شود، موسسهٔ جایزه‌دهنده مشهورتر می‌شود. در این‌جا جایزه‌ یک دعوت‌‌نامه است. دعوت از خبرنگارها، خبرگزاری‌ها و موسسه‌هایِ حرفه‌ایِ خارج از کادرها تا همچون قهرمانانی شهیر وارد صحنه شوند، دیده شوند، تشویق شوند، تأیید شوند؛ تا نام‌هایی بر سر زبان‌ها بیافتند، برندهایی پربهاتر شوند و نمایشی ادامه یابد. اما این دعوت از ما تماشاچیان، مصرف‌کنندگان، داورانِ این نمایشِ دائمیِ تصویرها و تصویرهایِ بی‌شمارِ نمایشیْ نیز هست. تا به ما یادآوری شود که مدت‌هاست هوشیاریِ طبیعی و قوهٔ قضاوت‌ِ فردی‌مان را به فن‌سالارانِ مقیمِ دوردست‌ها و بالادست‌ها واگذار کرده‌ایم.

چند وقت پیش تعداد زیادی عکس دیدیم که آماتورها از رویداد دیگری گرفته بودند: فاجعهٔ آتش‌سوزی و فروپاشی ساختمان پلاسکو در تهران. آن‌روزها بسیاری از این عکاسانِ آماتور را سرزنش می‌کردیم. به چشمِ ما آن‌ها گناه‌کار—یا دستِ‌کم بی‌قید—بودند، این گناه که حینِ وقوعِ فاجعه‌ای دردناک به گرفتنِ عکس‌های هیجان‌انگیز و دریافتِ لایک‌ در فیس‌بوک و اینستاگرام فکر می‌کردند؛ گناهی غیرقابل بخشش! یک شهروندِ معمولیِ تهران را تصور کنید که در آن روز کذایی در مقابل ساختمان پلاسکو ایستاده و شاهد فروریختن ساختمان است. او با هیجان موبایلش را در‌ می‌آورد و فیلم‌‌ و عکس تهیه می‌کند و با کمترین تأخیر در تلگرام و اینستاگرام به اشتراک می‌گذارد. خیلی از ما جسارت، شجاعت و جاه‌طلبیِ این عکاس غیرحرفه‌ایِ ساختمان پلاسکو را نکوهش می‌کنیم. البته محصولِ کارش را با ولع تماشا می‌کنیم و در دل تحسین می‌کنیم، اما آن‌را نکوهش هم می‌کنیم. او نیز مثل عکاس خبرنگارِ ترک غذایی طبخ کرده که نه تنها خوراکی لذیذ برای شبکه‌های خبری‌ است بلکه بساطِ محفل‌هایِ دیجیتال در فیس‌بوک، تلگرام و اینستاگرام‌ را نیز رنگارنگ می‌کند. با این‌حال چیزی در عکاسِ آماتورِ پلاسکو هست که او را پیش چشم ما قابلِ سرزنش می‌کند. خصوصیتی که هر چه هست، در عکاسِ خبرنگارِ جایزه برده نیست: عکاسِ پلاسکو، برخلافِ خبرنگارِ ترکِ جایزه‌برده، عضوِ هیچ مجموعهٔ نهادیِ معتبر و حرفه‌ای نیست. او توسطِ هیچ نهاد اعتباربخشی رسمیت داده نشده: هیچ موسسه‌ای به او جایزه نداده‌، هیچ مدیر، رئیس، کارشناس یا ستاره‌ای مُهرِ تأییدش را بر کارِ دستِ او نزده است. بنابراین ما او را بی‌اهمیت، شایستهٔ تحقیر، یا گناه‌کار می‌دانیم. همین عکاس، اگر خبرنگاری وابسته به یک موسسهٔ معتبر بین‌المللی می‌بود یا توسط موسسه‌ها و کارشناس‌های حرفه‌ای تأیید می‌شد، به چشم‌مان متمایز و درخورِ توجه می‌رسید. چنین هستیم ما. شعور و قضاوت‌مان را به نهادها، موسسه‌ها و کارشناس‌هایِ‌ دیپلم‌دارِ‌ خودتوجیه‌گر واگذار کرده‌‌ایم تا به جای ما فکر کنند، به جایِ ما انتخاب کنند، به جای ما تأیید کنند، به جای ما قضاوت کنند. اما معجزه‌ای در کار نیست. این شعبده‌بازی صرفاً بخشی از نمایش است. فراموش نکرده‌اید که؟ ما در عصر نمایش زندگی می‌کنیم. هر چه می‌بینیم و می‌شنویم نمایش است. نمایشی که از راه دور می‌رسد و به راه دور می‌رود، زندگی‌مان را لبریز از نُمودها می‌کند و از درون تهی می‌سازد. شایداگر هنوز شایدی در کار باشدامتناعِ خودخواسته و خروجِ آگاهانه از این گردونهٔ افسون‌گر تنها راهِ احیایِ آن‌چه از دست داده‌ایم باشد.

امروز دربارهٔ مسابقهٔ عکاسیِ هیلدا کلایتون[۲] خواندم که مختصِ‌ نظامیانِ آمریکایی است. هیلدا کلایتون یک سربازِ آمریکایی بود که در سالِ ۲۰۱۳ میلادی در افغانستان کشته شد. او «پیش از مرگ و در آخرین لحظهٔ زندگی هم به عکاسی ادامه داد.» به عکسی که هیلدا کلایتون را مشهور کرده نگاه می‌کنم. عکس لحظهٔ انفجاری را نشان می‌دهد که عکاس را، همراه با سایرین، کشته است. کارآموزِ افغانِ عکاس نیز عکسِ دیگری درست از همان لحظه گرفته است. با توجه به این‌که انفجار به صورتِ غیرمنتظره و در کسری از ثانیه رخ داده، این احتمال که این دو نفر به صورتِ ارادی دقیقاً از همان لحظهٔ کوتاه عکس گرفته باشند کم است. این طور به نظر می‌رسد که آن‌ها دوربین به دست آمادهٔ گرفتنِ عکسی معمولی از صحنه بوده‌اند که انفجار رخ داده است. دور از تصور نیست که به واسطهٔ غافل‌گیری در اثر انفجار، انگشت‌هایشان بی‌اراده تکان خورده و عکس‌ها را گرفته است. یعنی به احتمالِ زیاد گرفته شدنِ این عکس‌ها ارادی نبوده، بلکه نتیجهٔ واکنشِ کورِ ماهیچه‌هایِ دستِ دو عکاس‌ بوده است؛ اما به هر حال آن‌چه ثبت شده احتمالاً آخرین منظره‌ای است که تا پیش از انفجار در حالِ تماشایش بوده‌اند. اما عکس‌ها احتمالاً آخرین صحنه‌ای نیستند که عکاس‌ها هوشیارانه ناظرش بوده‌اند. آن‌چه این عکس‌ها را، تا آستانهٔ تحمل‌ناپذیر بودن، آزاردهنده می‌کند همین نکته است. آخرین لحظهٔ زندگیِ یک انسان، لحظهٔ خاموش شدنِ خودآگاهی، لحظه‌ای که به چشمِ من بی‌نهایت خصوصی و گرامی است، به ماشینی‌ترین و خشن‌ترین وجهِ ممکن ثبت شده و به سوژه‌ای برایِ شهوت‌ورزیِ نمایشی بدل گشته است.

  • نقاشی انتخابی  اثر راب گونسالوِس[۳] هنرمند کانادیی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. World Press Photo, 2017 

  2. Hilda Clayton 

  3. Rob Gonsalves 

حضور

دوستی و سکوت

مجری پرسید: «در تمامِ صحبت‌هایتان با دقت از آوردنِ نامِ او پرهیز کردید. چرا دربارهٔ او حرف نزدید؟»
کمی فکر کرد و با لحنی جدی و صمیمی گفت: «ترجیح می‌دهم دربارهٔ دوستانم به شکلی سطحی حرف نزنم.»

این جمله مرا به دنیایی ناشناخته پرتاب کرد. غافل‌گیرم کرد. از خود بی‌خودم کرد. گرفتارم کرد در حلقه‌ای از پرسش‌های مکرر که: دربارهٔ دوستْ سطحی حرف نزدن یعنی چه؟ این کیست که چنین می‌گوید؟ چطور جرأت می‌کند چنین باشد؟ دوستش چگونه موجودی است؟ این چشمه که از آن نوشیده‌اند از کدام کهکشان می‌آید؟ این دوستی چگونه حالتی است؟ کیفیت‌اش چیست؟ شیوه‌اش چطور است؟ رازش چیست؟

فکر می‌کردم می‌دانم. نادان بودم. احترام گذاشتن، گوش دادن، توجه کردن، مهر ورزیدن، عاشق بودن، قبول داشتن، اعتماد کردن، محرم بودن، راه رفتن، دویدن، زمین خوردن، تجربه کردن، اشتباه کردن، خندیدن، گریستن، غذا خوردن، بیدار شدن، دنیا را با چشم‌های یکدیگر دیدن، زندگی کردن…

مگر دوستی فراتر از این‌هم می‌تواند باشد؟ فهمیدم که می‌تواند. دوستی می‌تواند چنان باشد که نتوانی به شایستگی درباره‌اش حرف بزنی. جایی که شوکتِ سکوت بر حقارتِ واژه‌ها غلبه می‌کند. چقدر خام بودم. هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که منظومهٔ دوستی می‌تواند چنین بی‌نهایت و چنان عمیق باشد. و چه می‌توانم کرد که همان‌قدر پریشان و ناتوان و کوچکم که مشتاقم و طالب. ترسم از این است که هرگز به قدرِ کفایت خالص نباشم، شایسته نباشم، محرم نباشم، دیوانه نباشم؛ که هیچ دوستی‌‌ هرگز مرا چنان نخواند؛ که صدایِ غرورم همیشه از هیچ‌بودگی‌ام بلندتر باشد؛ که هرگز نتوانم درون را به ظاهر و سکوت را بر ابتذال ترجیح دهم.

  • نقاشی انتخابی «صدایِ سکوت» نام دارد و اثر یِنی اسکویت[۱] هنرمندِ استرالیایی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Jenny Asquith 

واقعیت و نمود

از بی‌نهایت تا انقلاب

«بی‌نهایت» که اغلب آن‌را با علامتِ ∞ نشان می‌دهند یکی از شگفت‌انگیزترین مفاهیمی است که در ریاضی به کار برده می‌شود. اما آیا رابطه‌ای میانِ بی‌نهایت‌بودگی و انقلابی‌گری وجود دارد؟ در این نوشته دست به یک تجربهٔ فکری می‌زنم و نشان می‌دهم که پذیرفتن این‌که بزرگی پیچیدگی‌های جهان از جنسِ بی‌نهایت است، به نتایجی عمیقاً انقلابی منتهی می‌شود.

بی‌نهایت، یعنی فاقدِ نهایت، بدونِ انتها. هر وقت در آن دقیق می‌شوم، جلوهٔ اسرارآمیز و مهیبش دست‌هایم را می‌لرزاند و عرق سرد بر تنم می‌نشاند. این یک مفهومِ عادی نیست و لازم است که با احترام و دقتی ویژه به آن نزدیک شوم. واضح است که بی‌نهایت صرفاً یک عدد خیلی بزرگ نیست. بی‌نهایت، بی‌-نهایت است و این خصوصیتی آن‌چنان متمایز کننده است که با هیچ مفهومِ دیگری نمی‌توان توصیفش کرد. تنها روشی که می‌توانیم به کمکِ آن بی‌نهایت را توصیف کنیم این است که دست به دامن بی‌نهایت شویم. هیچ عدد معینی نمی‌تواند به اندازهٔ سر سوزنی آن‌را تقریب بزند. این‌طور نیست که اعداد در مقایسه با بی‌نهایت کوچک باشند؛ آن‌ها در مقابلش هیچ هستند. مطلقاً هیچ. «یک» در برابرش همان‌قدر هیچ است که «هزار» که «میلیارد» که «کوآدریلیون». این در حالی است که «یک» و «هزار» و «میلیارد» و «کوآدریلیون» اعدادی کاملاً متمایز هستند و با هم فرق می‌کنند، و با این‌حال در هیچ بودنشان در مقابلِ بی‌نهایت صد در صد مشابه‌اند. یک عدد دلخواه انتخاب کنید و آن‌را کنار بی‌نهایت قرار دهید: فوراً به هیچ تبدیل می‌شود. بی‌نهایت—بنا به تعریف—چنان دور است که فاصله‌اش از هر عددِ معینی به یک اندازه زیاد است. خوب به این نکته دقت کنید. فاصلهٔ بی‌نهایت از «یک» همان‌قدر است که از «صد» که از «میلیارد». تا وقتی صحبت از بی‌نهایت نیست، «صد» می‌تواند به «یک» فخر بفروشد و «میلیارد» می‌تواند پادشاهی کند. اما همین‌که بی‌نهایت وارد می‌شود همهٔ اعداد، ضمنِ حفظِ خصوصیت‌های متمایزشان، هیچ می‌شوند. هر عددی می‌خواهی باش، در کنار بی‌نهایت هیچ هستی.

تقریباً همزمان با آشنایی با مفهومِ ریاضی بی‌نهایت، فهمیدم که مفهومِ بی‌نهایت در فیزیک هم به کار برده می‌شود؛ به آن می‌گفتند «بی‌نهایتِ فیزیکی». بی‌نهایتِ فیزیکی به آن معنایِ ریاضی و نظری بی‌انتها و بزرگ نیست، بلکه با نگاهی نسبی، عمل‌گرایانه و کاربردی بی‌نهایت است. وقتی صحبت از یک عدسیِ طبیِ معمولی است، اشیایی که در فاصلهٔ دورتر از صد متر قرار دارند عملاً در بی‌نهایتِ فیزیکی هستند. در قیاس با بی‌نهایت ریاضی، بی‌نهایت فیزیکی را بهتر می‌فهمیدم. بی‌نهایت فیزیکی و مصداق‌هایش در اغلبِ‌ موارد قابل درک و ملموس بودند. با این‌حال برخی بی‌نهایت‌های فیزیکی اسرارآمیز و شگفت بودند و رویارویی من با آن‌ها توأم با حسِ حیرت بود. مثلاً بی‌نهایت‌های فیزیکی مرتبط با مقیاس‌های کیهانی که بسیار شگفت‌انگیز و غیرقابلِ درک به نظر می‌رسند و ترس و احترام انسان را بر می‌انگیزند. اما آن‌چه ذهنم را به خود مشغول می‌کند هیچ بی‌نهایتِ فیزیکیِ معینی نیست. بلکه مجموعهٔ همهٔ بی‌نهایت‌های فیزیکی است که اسمش را می‌گذارم «همهٔ پیچیدگی‌های جهانِ پیرامون»—یا بخوانید «همهٔ اسرار جهان»، یا «همهٔ بازی‌های جهان» یا «همهٔ محدودیت‌ها و مشکلاتِ ما در رویارویی با جهان». شکی نیست که پیچیدگی‌های جهان متکثر و عظیم هستند و برخی از آن‌ها در حوزهٔ «بی‌نهایت‌های فیزیکی» قرار می‌گیرند—صرف‌نظر از این‌که کدام معیار کاربردی یا عمل‌گرایانه‌ را در نظر بگیریم. اما—و این اما بسیار کلیدی است—اگر همهٔ پیچیدگی‌های جهانِ پیرامون آن‌قدر بزرگ باشد که هر نوع پیچیدگیِ معینی را که می‌شناسیم به هیچ تبدیل کند چطور؟ درست همان‌طور که «یک» و «میلیارد» به یک اندازه در مقابلِ «بی‌نهایت» هیچ هستند؛ آیا ممکن است بی‌نهایتِ فیزیکیِ توصیف‌کنندهٔ همهٔ پیچیدگی‌های جهان آن‌قدر بزرگ باشد که هر نوع پیچیدگیِ قابلِ شناخت برایِ‌ ما در مقابلش هیچ باشد؟

اجازه دهید به عنوانِ یک تجربهٔ فکری این گزاره را درست فرض کنیم: بی‌نهایتِ فیزیکیِ توصیف کنندهٔ «همهٔ پیچیدگی‌های جهان» آن‌قدر بزرگ است که هر پیچیدگیِ قابلِ شناختِ دیگری را به هیچ تبدیل می‌کند. نتایج و عواقب درست بودن چنین فرضی بسیار تکان‌دهنده خواهند بود.

اگر همهٔ پیچیدگی‌های جهان بی‌نهایت بزرگ باشد،‌ در این‌صورت این‌که ما—گونهٔ انسان—چه مقدار از آن‌را می‌شناسیم، پیش‌بینی یا مهار می‌کنیم اهمیتِ بنیادی ندارد: همهٔ دستاوردهای ما در مقابلِ بی‌نهایت‌بودگیِ پیچیدگی‌هایِ جهان هیچ خواهد بود. تفاوت بین یک جماعتِ بیابان‌نشینِ ساده‌زیست و یک جامعهٔ مدرنِ شهری، یا بینِ فردی که به کمکِ خرافه به تجربه‌هایش در زندگی معنا می‌بخشد و آن‌کس که دست به دامنِ خرد و علم می‌شود، به فرقِ میانِ «یک و صد» یا «صد و یک» می‌ماند (بسته به این‌که کدام را یک بدانید و کدام را صد). تا وقتی سخن از بی‌نهایت در میان نباشد، «صد» از «یک» بزرگ‌تر، با شکوه‌تر یا نیرومندتر است. اما هر دو در مقابل بی‌نهایت به یک اندازه هیچ هستند. درست است که هنوز یک با صد فرق می‌کند و حتی ممکن است صد را به یک (یا یک را به صد) ترجیح دهیم، اما هیچ بودگی‌شان در مقابل بی‌نهایت چنان پررنگ می‌شود که این تفاوت‌ها اهمیتِ بنیادی‌شان را از دست می‌دهند و کم‌اهمیت یا بی‌ربط می‌شوند.

انسانِ مدرن گمان دارد که می‌تواند—یا روزی خواهد توانست—جهان را بشناسد و تجربهٔ حضورِ خود در آن را مدیریت کند. اسطورهٔ مبناییِ او این است که او به تدریج و طی فرایندی صعودی قادر است به کمکِ هوش و خلاقیت، روش و کشفِ علمی، فن‌ و ابزارها، نهادهایِ اجتماعی و جملهٔ تأثیراتِ همهٔ این‌ها، بر همهٔ محدودیت‌ها و مشکلات غلبه کند و سرنوشتی مطلوب برای خود رقم زند. او خود را همزمان خداوند، پیامبر و بنده می‌داند: خداگونه قدرت کشف و خلاقیتش را برای غلبه بر هر محدودیت یا مانعی کافی می‌داند؛ پیامبرگونه برای خود رسالتِ نجات و رستگاری گونهٔ انسان—و اخیراً همهٔ گونه‌های حیات و حتی کرهٔ زمین!—را قائل می‌شود؛ و بنده‌وار خود را سوژهٔ اعمالِ قدرت و رسالتِ خویش می‌داند. شاید بگویید با توجه به دستاوردهای رنگارنگِ مدرنیت و خیزِ عظیمی که انسانِ مدرن طی چند قرن اخیر برداشته، این تصورِ دور از ذهنی نیست. اما اگر مجموعهٔ پیچیدگی‌هایِ جهانِ پیرامونِ انسان نامحدود باشد چطور؟ در این‌صورت همهٔ دستاوردهای به ظاهر باشکوهِ انسانِ مدرن هیچ هستند و انسانِ مدرن، حتی وقتی در اوجِ قدرت و موفقیت قرار دارد در مقابلِ بی‌نهایتِ پیچیدگی‌های جهان همان‌قدر حقیر است که ضعیف‌ترین و گمنام‌ترین انسان‌هایِ کهن.  دستاوردهایِ انسانِ مدرن او را از انسان‌هایِ کهن متمایز می‌سازد، اما هیچ بودن‌شان در برابر بی‌نهایت بودگی همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهانْ اهمیتِ بنیادی این تمایز را—با همهٔ تلخی‌ها و شیرینی‌هایش—زایل می‌کند.

چه خواهد شد اگر تمامیِ دستاوردهای انسانِ مدرن چیزی جز بالا رفتن از یک درخت برای رسیدن به ماه نباشد؟ او که شیفتهٔ قدم گذاشتن بر ماه است از درخت بالا می‌رود و به آن‌هایی که پایین ایستاده‌اند فخر می‌فروشد و بشارت می‌دهد که رسیدن به ماه نزدیک است. اما کسی که می‌داند فاصلهٔ ماه تا زمین بی‌نهایت دورتر است، به این فخر فروشی و تلاش مذبوهانه خواهد خندید. کسی که بالای درخت است همان‌قدر از ماه دور است که آن‌ها که روی زمین ایستاده‌اند.

در نگاه اول شاید بی‌نهایت‌بودگیِ‌ همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهان موضوعی غم‌انگیز به نظر برسد. اما لزوماً چنین نیست. بی‌نهایت‌بودگیِ همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهان—اگر حقیقت داشته باشد—واقعیتی رهایی‌بخش است؛ چرا که توهم، مسئولیت، و نیتِ خدا بودن را از رویِ دوشِ ما بر می‌دارد. اگر ما در مقابلِ‌ جهان هیچ باشیم، باید با خودبزرگ‌انگاری، نخوت، و اعتماد به معرفت‌ها، ابزارها و جملهٔ داشته‌هایمان خداحافظی کنیم و سلام بگوییم به این حقیقت که هیچ‌کدام هیچ‌ نیستیم، هرگز هیچ نبوده‌ایم، و هرگز هیچ‌ نخواهیم بود، پناه ببریم به فروتنی و فقر، به دست‌ها و آغوش‌های یکدیگر، و دست بیاویزیم به رشتهٔ ایمان که تنها روزنهٔ امید در این هیچستان است.

بی‌نهایت‌بودگیِ همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهان مفهومی عمیقاً برابرکننده و دموکراتیک است. برابرکننده است، چون همه را به یک نسبت ضعیف و هیچ می‌داند و به این ترتیب مفهومِ نابرابری را بی‌ربط و بی‌اهمیت می‌سازد، همان‌طور که بی‌نهایت، نابرابری بینِ «یک» و «صد» را بی‌ربط و بی‌اهمیت می‌سازد. دموکراتیک است، چون همهٔ افراد و مراجع را به یک اندازه هیچ می‌داند و در نتیجه به نظر و خواست همه به یک اندازه بها می‌دهد؛ هیچ مرجع، نهاد، ابزار،‌ مکتب، دولت، نظریه، قانون یا تمدنی نمی‌تواند به عنوان مستمسکی برای اعمالِ قدرت یا سلطه پذیرفته شود. بی‌نهایت‌بودگیِ همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهان، به واسطهٔ این دو عامل—یعنی ذاتِ برابرکننده و دموکراتیکِ آن—به حقیقتی رادیکال و انقلابی تبدیل می‌شود. با توجه به این‌که این رادیکالیسم قدرتش را از بی‌نهایت‌بودگیِ همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهان می‌گیرد، انقلابی بودنش نیز بی‌نهایت رادیکال است: هر حرکتِ انقلابیِ دیگری در مقابلِ آن حقیر و هیچ است. به این ترتیب است که اگر بپذیریم که همهٔ پیچیدگی‌هایِ جهان بی‌نهایت است، به سرچشمهٔ لایزال و بی‌نهایت نیرومند انقلابی‌گری دست انداخته‌ایم.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

واقعیت و نمود

گاو فالاریس مدرن

گاو برنزی فالاریس—که حاکم سیسیل در قرن ششم قبل از میلاد مسیح بود—وسیله‌ای است که محکومان را با آن شکنجه و اعدام می‌کردند. این گاو توخالی بود و از برنز ساخته شده‌ بود و دری در پهلویش داشت. محکوم را از طریق این در داخل گاو می‌انداختند و در زیر آن آتش می‌افروختند تا فلز آن کاملاً داغ و گداخته شود. در نتیجهٔ این کار محکوم در داخل این وسیله برشته‌ شده و می‌مرد. به فرمان فالاریس، گاو به گونه‌ای طراحی شده بود که دود آن به صورت ابرهای خوشبوی ناشی از سوختن عود از آن متصاعد شود. در طراحی سر گاو از سیستمی پیچیده از لوله‌ها استفاده شده بود تا فریادهای محکوم درون آن همچون نعره‌های گاو نری خشمگین شنیده شود. سازندهٔ گاو برنزی هنگام پیشکش آن به فالاریس گفت: «فریادهای قربانی همچون لطیف‌ترین، سوزناک‌ترین و ملودیک‌ترین صداهای گاو از درون این لوله‌ها به گوش تو خواهند رسید.» (+)

صحنه را مجسم کنید که حتماً به لطف این خلاقیت‌های ظریف معرکه‌ای تماشایی بوده است. علاوه بر اشراف، توده‌ها نیز جمع می‌شدند تا با چشمی ترسان و چشمی مشتاق مراحل آن‌را دنبال کنند: حالا محکوم را آوردند، حالا او را وارد گاو برنزی می‌کنند، حالا درب فلزی گاو را می‌بندند، حالا در دماغ گاو عود کار می‌گذارند، حالا آتش را زیر گاو روشن می‌کنند،‌ حالا باید منتظر صدای موسیقی گاو باشیم. آیا صدای محکوم شنیده خواهد شد؟ اگر از هوش رفته باشد چطور؟ و … و … و …

گاو فالاریس مرا به یاد سورن کیرکگور[۱]‌ می‌اندازد که وضعیت شاعر را با آن توصیف می‌کرد. به زعم او، شاعر موجودی حساس است که ناراستی‌های جامعه‌ جانش را آتش می‌زنند. او دردی سترگ در سینه دارد، اما دهانش چنان شکیل است که وقتی آه می‌کشد، موسیقی و ترانه از آن بیرون می‌آید. سرنوشت او مشابه محکومان فالاریس است: شعلهٔ کوچکِ آتش آن‌ها را به آهستگی شکنجه می‌داد؛ اما ناله‌هایشان جز به صورت آوایی شیرین به گوش حاکم نمی‌رسید. شاعر نیز چنین است. مردم دورش جمع می‌شوند و می‌گویند: «باز هم بخوان!» این یعنی امیدواریم رنج‌های آیندهٔ تو مجدداً لب‌هایت را به خواندن وادار کنند. ناله‌هایت ما را پریشان خواهند کرد، اما این نغمه‌ها که می‌خوانی روح‌افزا و مفرح‌اند. منتقدان نیز می‌گویند: «بله! درست است! قوانین زیبایی‌شناسی دقیقاً همین را می‌گویند.» و شاعر بی‌اعتنا به این تشویق‌ها و تأیید‌ها چاره‌ای جز سوختن و خاکستر شدن ندارد.

اما گاو فالاریس تصویر ترسناک دیگری را نیز در ذهنم تداعی می‌کند. جماعتی را در نظر بگیرید که مشتاقانه نظاره‌گر درد و رنج قربانیان جنگ، خشونت یا حادثه هستند. فرقی نمی‌کند در خانه‌هایشان نشسته باشند یا در خیابان موبایل به دست داشته باشند. آن‌ها مشتاق مشاهدهٔ درد و رنج قربانیان هستند. البته در ظاهر آن‌ها را ناراحت می‌کند؛ همان‌طور که مقابل تلویزیون لم داده‌اند و تخمه می‌شکنند یا با هیجان سعی می‌کنند زاویه‌ٔ گوشی موبایلشان را عوض کنند بلکه بتوانند فیلمی هیجان‌انگیزتر از آن‌چه روی می‌دهد تهیه کنند. دست خودشان نیست. ضجه‌های قربانیان به گوش آن‌ها به مثابه نغمه‌ای مقاومت‌ناپذیر می‌رسد. به سویش جذب می‌شوند،‌ انتظارش را می‌کشند، از آن لذت می‌برند، به آن معتاد هستند. مگر جذابیت نهفته در خبرهای داغ جنگ و فاجعه چیزی جز این است؟ قربانیان می‌سوزند و می‌نالند و له می‌شوند و رسانه، این گاو فالاریس مدرن، ناله‌هایشان را به متاعی پرطرف‌دار تبدیل می‌کند که میلیون‌ها نفر با علاقه‌ای مثال‌زدنی مصرفش می‌کنند. چنین است این دورانِ نمایش، عصر چشم‌های مشحون خشونت، عصر تبدیل وحشت به کالایی سرگرم‌کننده.

* نقاشی انتخابی «میهمانی تلویزیون» نام دارد و اثر اُرسولا گالو هنرمند آمریکایی است.[۲]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Søren Kierkegaard 

  2. Ursula Gullow, TV Party, 2016 

شعر

آینه‌خانه

۲۱
دین‌داران سکولار
بی‌دینان مقدس
دن‌کیشوت‌های چشم‌اندازهای آینه.

یکی از مکتب‌های نوین می‌گریزد
دیگری از مسلک‌های کهن
هر دو
سرمست رنگ و تصویر
در مکافات‌های انسان‌ساز فرو می‌غلطند.

سرگشتهٔ آینه‌ها و انعکاس‌ها،
خویشتن‌های متفرعن
تا بی‌نهایت گسترده‌اند؛
در جامکانی محصور
که بر خود و در خود تکرار می‌شود.

ای کاش به من می‌گفتی آه
که ایمان،
روزنی به ماورای این آینه‌خانه‌ است.

 

۲۲
من زبانم را گم کرده‌ام
لا به لای کتاب‌ها
پشت مردمک‌های بی‌خواب
و لب‌هایی که سکوت را از یاد برده‌اند.

من زبانم را گم کرده‌ام
آن زبانی که بلد بود برای کویر لالایی بخواند
و پیش از آن‌که کسی بگوید «سلام»
می‌دانست چطور با خدا خلوت کند.

دهانم را باز می‌کنم
مشتی سکه و ابریشم بیرون می‌ریزد
سکه‌ها را در جیب می‌گذارند
و ابریشم‌ها را به ضریح‌هایشان گره می‌زنند
اما چیزی برای فهمیدن وجود ندارد.

آن زبان، آن واژه‌های عزیز را گم کرده‌ام
کاروان‌شان از کدام سو رفت
آن زائرانِ سرزمینِ مهتاب‌ها و قصه‌ها؟

زبانم را گم کرده‌ام
سکوتم را
چشم‌هایم را.

 

۲۳
چشم‌هایم مجروحند
هر شب به آن‌ها تجاوز می‌شود.

نگاهم،
بی‌حریم، خسته
این‌جا زیر پاها افتاده است.
تیر می‌کشد
جانش درد دارد.

حُجبِ نگاهم را دزدیده‌اند
هر لحظه با خبرهای آخرین، داغش می‌کنند.
حُرمتش شکسته است.

بی‌قفل و بی‌حصار مانده‌
خانهٔ نگاهم
جولان‌‌گاه سودا و تصویر؛
رجاله‌ها
برای یادهای لگدکوب‌شده‌اش نرخ تعیین می‌کنند.

چشم‌هایم را می‌بندم
نگاهم را در آغوش می‌گیرم
دراز می‌شوم و بزرگ می‌شوم و بلند
احاطه‌اش می‌کنم
مثل دیواری که خانه‌اش را
ردایی که سالارش را
شرمی که غرورش را.

نگاهم را تیمار می‌کنم
با اشک‌هایم تعمیدش می‌دهم
لالایی می‌خوانم تا به خواب رود
و در سحرگاه نجابت بیدار شود.

 

۲۴
بلندگو اختراع شد
و سکوت از جهان رفت.

هر گوشه کسی بلندگویی به دست گرفت
و سعی کرد بلندترین صدا باشد.
دسی‌بل سکهٔ رایج شد
و شعار،
زبان مشترک زیرکیان.

کلمات جوشن پوشیدند و آمادهٔ رزم شدند.
نجواها رفتند.
سیگنال‌ها آمدند.
شهر،
زورخانهٔ آمپلی‌فایرها شد.

خبرها از اره‌‌زنجیرها سبقت گرفتند.
اقیانوس سرسام گرفت
درخت‌ها جیغ کشیدند
عشق جایی میان کابل‌ها و سیستم‌ها گم شد.

سکوت پریشید و پژمرد
نیوشیدن از یادها رفت
فقدان جای حضور را گرفت.

فوج‌های آدمیان
گیج و بیچاره و گنگ
صدای هدفون‌هایشان را بلندتر کردند
تا دیگر چیزی نشوند.

 

۲۵
برف می‌بارد
در شب خلوت و دراز
سرشار از تنهایی، غربت، بی‌خیالی.

می‌بارد
می‌بارد
روی دانش‌های فلز و شیشه‌.

از پنجره‌ها و دیوارها رد می‌شود
می‌نشیند آرام
روی میزها، کتاب‌ها، کیبوردها
و پنهان می‌کند پلک‌هایم را
همراهانی که خواب را از یاد برده‌اند.

 

 

  • تصویر انتخابی بخشی از مجموعهٔ «آینه‌های بی‌نهایت» اثر خانم یایویی کوساما هنرمند ژاپنی است[۱].

 

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Yayoi Kusama, from Eternity Mirrors collection. 

شعر

اشتیاق

۱۶
تکرار باید کرد
این آرایهٔ تعالی‌بخشِ کلمات که در خلوت‌ نجوا می‌شود
این مسیرِ مزین به چنار و عطرِ نان
این کوچه، این ترانه، این هم‌شادزیستن‌
این سلام برسانید، این خسته نباشید، این بزرگی شما را می‌رساند
این مقصد که قبله‌گاهِ مادربزرگ است
این آغوش‌، این نگاه‌، این لالایی
این تجربه‌ٔ مقطعِ سادهٔ یکتا را.

تکرار باید کرد
حریصانه، مغتنمانه، خوش‌دلانه.

تکرار تنها نوش‌داروی روزمرگی است.

مسافر (۱۷)
اندام‌هایم به خواب رفته‌اند
نگاهم روی دوردست‌ها ماسیده است:
سرزمین‌هایی شورشی
که از زیر پاهایم فرار کرده‌اند
و به منظره‌هایی چموش بدل گشته‌اند که می‌آیند و می‌لغزند و می‌روند
بی‌آن‌که گام‌های من چهره‌شان را ممهور کند.

مسافر هستم
محموله‌ای بیمه‌شده که هر روز با سرعت و دقت منتقل می‌شود
از خانه به خانه
از ایستگاه به ایستگاه
از مبدا به مقصد.

مشتری قطارها و ماشین‌ها هستم
بردهٔ سرعت‌ و فاصله‌
پادشاهِ مخلوع سرزمین‌هایم.

۱۸
ژنرال‌های توسعه
دلالان کامیابی
کارشناسان خودآفرین
وافوریان هزارخانهٔ تبلیغ

امید را نقد می‌کنند
خانه را شخم می‌زنند
حسرت می‌کارند
هیچ برداشت می‌کنند.

چشم‌هایشان خیره بر تلألوهای دوردست
قلب‌ها لبریز از توقع
بازوها عرق‌ریزان و مشغول
نسل‌ اندر نسل، افق تا افق
دلبسته و درگیر خویش‌ارضایی‌‌

انگار شاید اما
نمی‌خواهند بدانند که
پور-
نو-
گرافی،
عشق نیست.

اشتیاق (۱۹)
ساعت خبر از ظهر می‌دهد
لحظه‌ای سپید
که تا چشم کار می‌کند عاری از نماز و اذان است.

می‌روم،
نفس‌زنان، مشتاق
روی یخ‌های شیارآلود،
زیر شاخه‌های خواب،
در کوچه‌های قرمز خالی
لابه‌لای شلوغی‌های ناشناس.

قلبم تند می‌شود
دقیقه‌ها فشرده می‌شوند،
دقیقه‌ها، دقیقه‌ها
گرم می‌شوم
گرم می‌شوم
گرم می‌شوم.

کلید را می‌چرخانم
در بر پاشنه‌اش می‌لغزد
ساعت‌های انتظار،
ثانیه‌های شوق
چشم‌هایی که جیغ می‌کشند.

شادی در پهنای اتاق می‌درخشد
دست‌ها باز می‌شوند
آغوش‌ها می‌بخشند
می‌دانم
می‌داند
می‌دانیم.

۲۰
بیرون،
درون نیست،
یک‌دست نیست،
سنگین‌گذر نیست.

بیرون عمق دارد،
حجم دارد،
تاریخ دارد.

بیرون بازی‌ست،
شیطنت است،
آزادی‌ست.

او اگر دین می‌داشت
قطعاً جایی میانِ عطرهای بی‌نهایتِ بیرون گمش می‌کرد.

 

  • نقاشی انتخابی «سگ دراز کشیده در برف» نام دارد و اثر فرانتس مارک هنرمند آلمانی است.[۱]
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Franz Marc, Dog Lying in the Snow, 1911. Oil on canvas, 62.5 x 105 cm. Städel Museum, Frankfurt 

1 2 3 6
0 £0.00
بروید بالای صفحه