Tag archive

ارتباط

حضور

سامری نیکوکار

🔷 یکی از تأثیرگذارترین قسمت‌های کتاب مقدس روایت «سامری نیکوکار» است که تا پیش از آشنا شدنم با افکار ایوان ایلیچ[۱]Ivan Illich خوانشی سطحی و در واقع کاملاً نادرست از آن داشتم. در این‌جا خلاصه‌ای از تفسیر ایوان ایلیچ از این روایت را که به صورت آزاد از یکی از مصاحبه‌های او به نام «انحطاط مسیحیت»[۲]David Cayley. “Corruption of Christianity.” Ideas. CBC, 2000. ترجمه کرده‌ام ذکر می‌کنم.

به باور ایوان ایلیچ، جوهرِ آزادی انسانْ در توانایی او برای غافل‌گیر شدن و داشتنِ این ظرفیت است که بتواند بدونِ برنامه‌ریزی قبلی و به صورت فی‌البداهه و خودانگیخته به سوی انسانِ دیگری برود. ایلیچ معتقد است که اگر چه این روی‌کرد به آزادی به خوبی در کتاب مقدس ابراز شده، اما به دلیل ابهامِ آن می‌توان خوانشی اساساً متفاوت و چه بسا متناقض از آن داشت؛ خوانشی که بر اساس آن آزادی انسان به حرکتی از پیش‌ برنامه‌ریزی شده و سازمانی (نهادی) تقلیل می‌یابد که عاری از عنصر غافل‌گیری و ابراز فی‌البداهه است. این تفسیرِ نادرست از آزادیِ انسان، پیام کتاب مقدس را از مفهوم خود تهی می‌سازد. مثال موردِ علاقهٔ ایلیچ در این زمینه داستان سامری نیکوکار است. ایلیچ می‌گوید نهاد کلیسای غربی—و از طریق آن برخی از مهم‌ترین نهادهای مدرنیت—به واسطهٔ خوانش نادرستی که از این داستان داشته، از پیام اصلی کتاب مقدس منحرف گشته و به بیراهه رفته است.

داستان سامری نیکوکار در انجیل لوقا آمده است[آ]انجیل لوقا؛ ۲۵–۳۷. فقیهی از عیسی می‌پرسد که چطور می‌تواند به حیات جاودان دست یابد. عیسی از او می‌پرسد که در کتاب چه آمده است. فقیه به آیه‌ای از کتاب «سفر لاویان» در تورات اشاره می‌کند که می‌گوید: «خدای خویش را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی قدرت و تمامی ذهن خویش دوست بدار؛ و همسایهٔ خویش را چون خویشتن»[ب]در ترجمه‌های فارسی انجیل واژهٔ neighbour به معنای همنوع آمده که به نظرم دقیق نیست و من همان واژهٔ زیبای همسایه را ترجیح می‌دهم. اول این‌که ترجمهٔ neighbour به فارسی می‌شود همسایه و نه همنوع. دلیل دوم این‌ که همنوع انتزاعی‌تر از همسایه است، ولی همان‌طور که در متن آورده‌ام عشقِ مسیحی به همسایه یک پدیدهٔ انتزاعی نیست، بلکه بی‌واسطه، قابل لمس و واقعی است. دلیل سوم این‌که عیسی می‌گوید همسایهٔ تو کسی است که انتخابش می‌کنی—صرف‌نظر از نژاد و آیین و قومش. اما به نظر می‌رسد همنوع صرفاً به واسطهٔ انسان بودنش همنوع است و نتیجهٔ یک انتخابِ آزادانه نیست.. در ادامه او از عیسی می‌پرسد: «اما همسایهٔ من چه کسی است؟» عیسی پاسخ می‌دهد:

🖋
«مردی از اورشلیم به اَریحا می‌رفت که گرفتار رهزنان شد. او را برهنه کردند و سخت زدند و نیمه‌جان رها کردند و رفتند. کاهنی از آن راه می‌گذشت؛ او را بدید و به راهِ خود رفت. یکی از لاویان (اهل قبیلهٔ لوی) نیز بدان مکان رسید، او را بدید و به راه خود رفت. لیک سامری‌یی که در حال سفر بود، نزدیک او رسید و وی را بدید و دلش به رحم آمد. نزدیک آمد و زخم‌هایش را مرهم نهاد و بر آن‌ها روغن و شراب ریخت، پس آن‌گاه او را بر مرکب خویش نشاند و به مهمان‌سرا برد و تیمارداری کرد. فردای آن روز، دو دینار آورد و به صاحب مهمان‌سرا داد و گفت: <او را تیمارداری کن و آن‌چه افزون بر این خرج کنی، چون بازگردم به تو خواهم پرداخت.> به رأیِ تو از این سه تن کدامیک خویشتن را همسایهٔ مردی که به دست رهزنان افتاد نمایاند؟» فقیه گفت: «آن‌که بر او رحمت آورد.» و عیسی او را گفت: «برو و تو نیز چنین کن.»[پ]این ترجمه،‌ به غیر از جایگزین کردنِ کلمهٔ «همسایه» به جایِ «همنوع»، بر اساس ترجمهٔ پرویز سیار از عهدِ‌ جدید است.

به باور ایلیچ این روایت، افق‌های دوردست و ناپیدایی را که عیسی امیدوار بود برای مخاطبانش بگشاید به خوبی نشان می‌دهد. اما اغلب تفسیرهای مرسومی که از آن ارائه شده در جهتِ عکس حرکت می‌کنند. او با مطالعهٔ موعظه‌های تاریخی دربارهٔ سامری نیکوکار—بین قرن‌های سوم تا نوزدهم—متوجه می‌شود که اغلب وعاظ مسیحی این روایت را به عنوان الگویی که همهٔ مؤمنان باید در برخورد با همسایه‌‌شان (همنوع‌شان) در پیش بگیرند معرفی کرده‌اند. اما این درست عکس چیزی است که عیسی می‌خواهد با استفاده از داستان سامری نیکوکار به مخاطبانش بگوید. ایلیچ پیام راستین این داستان را جور دیگری تفسیر می‌کند:

فقیه از عیسی پرسید «همسایهٔ من کیست؟» سؤال او این نبود که «با همسایه‌ام چطور باید رفتار کنم؟» یعنی همسایه کسی نیست که از پیش تعیین شده باشد.

در این داستان مرد یهودی مجروح و درمانده بر زمین افتاده و کاهن و مردِ لاوی به او بی‌اعتنایی می‌کنند. اما مردِ سامری که بنا به سنتِ زمان دشمنِ وی می‌بود او را تیمارداری می‌کند. سامری به سوی یهودی می‌رود، حرکتی که در درجهٔ اول درونی است. پیام عیسی این است که «همسایه‌ام کسی است که من آزادانه انتخابش می‌کنم، نه کسی که مجبورم انتخابش کنم.» به عبارت دیگر، هیچ روشی برای طبقه‌بندی این‌که «همسایهٔ من چه کسی باید باشد» وجود ندارد، چرا که همسایهٔ من می‌تواند «هر» کسی باشد؛ کافی است من چنین انتخاب کرده باشم که به ندای او پاسخ دهم.

این رویکردِ عیسی دربارهٔ همسایه بی‌نهایت رادیکال و نابودکنندهٔ همهٔ انواعِ مرسوم ادب و رفتار اخلاقی است. او به پیروانش می‌گوید با انتخاب خود مرزهای مقدس زمانه‌تان را بشکنید؛ مرزهایی که به شما می‌گویند اهل کدام گروه هستید، در مقابل کدام دسته از افراد مسئولیت دارید و به کار کدام دیگران نباید کار داشته باشید. این آداب و اخلاقیات معمولاً از طریق نظریه‌پردازی، انتزاعی‌سازی، دسته‌بندی، و برنامه‌ریزی نهادی تجویز می‌شوند و در آن‌ها جایی برای آزادی به مثابهِ انتخاب فی‌البداهه و غافل‌گیرانه وجود ندارد. ایلیچ می‌گوید اگر بخواهیم قدرت تکان دهندهٔ این داستان را امروز زنده کنیم، می‌توانیم در آن به جای مرد سامری، از مرد فلسطینی استفاده کنیم: «مرد فلسطینی، یهودی مجروح را تیمارداری می‌کند.»

برخلاف آن‌چه موعظه‌گران مسیحی می‌گویند، مرد سامری کاری را که «باید» انجام می‌داد انجام نداد، بلکه دقیقاً کاری را انجام داد که «نباید» انجام می‌داد. بنا به اخلاقِ زمان، یک سامری نباید به یک یهودی کمک کند. اما انتخاب مرد سامری چیز دیگری بود. به واقع به صورت سنتی، اخلاقیات در چارچوب مرزهای قومی تعریف می‌شدند؛ مرزهایی که به قوانین اخلاقی شکل و معنا و جوهر می‌دادند. عیسی به امکان شکل‌گیری اخلاقیاتی دیگرگونه اشاره می‌کند که مبتنی بر چنین مرزبندی‌هایی نباشند. پاسخ سؤال «همسایهٔ من کیست؟» را نمی‌توانی در بیرونِ خودت جستجو کنی؛ که مثلاً بتوانی بگویی فلان شخص به واسطهٔ تولدش، شرایطش، زبان مادری‌اش، نژاد و قومیتش یا رفتارِ مناسبش همسایهٔ من است. پاسخ این سؤال کاملاً درونی است: همسایهٔ تو نتیجهٔ انتخابِ داوطلبانهٔ تو است. یعنی تو «می‌توانی» انسانی که خارج از مرزهای پیرامونت قرار دارد—خارج از فرهنگِ تو است، با زبانِ تو بیگانه است—و ممکن است به خواست یا تصادف بر سر راهت قرار گرفته باشد را به عنوان همسایهٔ خود برگزینی و به این وسیله عالی‌ترین نوع همبستگی و ارتباط را خلق کنی: ارتباطی که به صورتی از پیش آماده به تو داده نشده، بلکه تو آن‌ را به شکلی داوطلبانه خلق می‌کنی.

ایلیچ تأکید می‌کند که این ارتباطِ داوطبانهٔ خلق‌شده توسط فرد را به هیچ‌وجه نمی‌توان به یک وظیفهٔ انتزاعیِ جهان‌شمول تبدیل کرد، چرا که این رابطه، اساساً پاسخی بی‌قید‌وشرط و آزادانه است که به صورت داوطلبانه و فی‌البداهه بروز می‌یابد. علاوه بر این، آن‌چه سامری انجام می‌دهد در ذاتِ خود یک پیوند جسمانی، ملموس و خاص بین دو انسان است. این یک رابطهٔ روحانی نیست، بلکه عملی است که تجسدِ خداوند در گوشت و خونِ عیسی را ممتد می‌سازد و به این ترتیب، تو نیز به عنوان یک انسان قادر هستی از طریق گوشت و خونت به ندای انسان دیگری که زخمی و رنجور است پاسخ دهی و به او متصل شوی. این نکتهٔ بسیار مهمی است؛ کافی است جسمانیت و خاص بودنِ رابطهٔ بین سامری و یهودی را از این داستان بگیرید تا به یک فانتزی لیبرال—اخلاقیاتی انتزاعی و جهان‌شمول—تبدیل شود که به باور ایلیچ پدیدهٔ ترسناکی است.

فرق بزرگی بین «رابطهٔ تجسم‌یافتهٔ منحصر به فردِ بین دو انسان» و «فانتزی لیبرال» یاد شده وجود دارد. تلاش برای مجبور کردن، تنظیم کردن یا—بسته به تقاضا—تکثیر کردنِ تمایل و ارادهٔ درونی، آزاد و تجسد‌یافتهٔ سامری به سوی یهودی، زمینه را برای بروز «توجه و مراقبتِ اجباری» و «بازی تظاهرآلودِ نیکوکاری» که همچون آفتی گریبانِ احسان و نیکوکاری را در جهان معاصر گرفته‌اند فراهم می‌سازد. اگر احسان شگفت‌انگیز مرد سامری را به وظیفه، قاعده یا قانون تبدیل کنیم، نه تنها عشقِ او به قانون تبدیل می‌شود، بلکه هر گونه ناتوانی و فروگذاری او در آن عشق نیز به عنوان تخلف از قاعده و قانون اخلاقی تفسیر خواهد شد. نکته‌ای که به کمک آن می‌توان خطوط کلی حاکم بر جهان مدرن را بهتر درک نمود.

  • نقاشی انتخابی «سامری نیکوکار» نام دارد و اثر والتر رین[۳]Walter Rane‌ هنرمند آمریکایی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Ivan Illich 

  2. David Cayley. “Corruption of Christianity.” Ideas. CBC, 2000. 

  3. Walter Rane 


  1. آ) انجیل لوقا؛ ۲۵–۳۷ 

  2. ب) در ترجمه‌های فارسی انجیل واژهٔ neighbour به معنای همنوع آمده که به نظرم دقیق نیست و من همان واژهٔ زیبای همسایه را ترجیح می‌دهم. اول این‌که ترجمهٔ neighbour به فارسی می‌شود همسایه و نه همنوع. دلیل دوم این‌ که همنوع انتزاعی‌تر از همسایه است، ولی همان‌طور که در متن آورده‌ام عشقِ مسیحی به همسایه یک پدیدهٔ انتزاعی نیست، بلکه بی‌واسطه، قابل لمس و واقعی است. دلیل سوم این‌که عیسی می‌گوید همسایهٔ تو کسی است که انتخابش می‌کنی—صرف‌نظر از نژاد و آیین و قومش. اما به نظر می‌رسد همنوع صرفاً به واسطهٔ انسان بودنش همنوع است و نتیجهٔ یک انتخابِ آزادانه نیست. 

  3. پ) این ترجمه،‌ به غیر از جایگزین کردنِ کلمهٔ «همسایه» به جایِ «همنوع»، بر اساس ترجمهٔ پرویز سیار از عهدِ‌ جدید است. 

واقعیت و نمود

ناتوانیِ بنیادینِ روشن‌فکرانِ معاصر

در نوشته‌ی قبلی درباره‌ی سرگشتگیِ عمیقِ انسانِ معاصر نوشتم. انسانی که دیگر به تجربه‌ها و قضاوت‌هایِ بی‌واسطه‌ی خود باور ندارد و در عوض اراده‌ و ظرفیتِ داوریِ خود را به عهده‌ی رسانه‌هایِ رسمی گذاشته است. او در دریایی از نُمودها غرق شده است، نُمودهایی پر زرق و برق و هیجان‌انگیز که با سرعت و بی‌وقفه به سویِ او سرازیر می‌شوند و تجربه‌‌هایِ شخصیِ او را حقیر و بی‌ارزش جلوه می‌دهند. این نُمودها نماینده‌ی پدیده‌ها هستند—می‌توانیم آن‌ها را نُمود-پدیده بخوانیم—و ظاهراً ارتباطی با هم ندارند و به زنجیره‌ای تصادفی از رویدادها می‌مانند. فرد در ناتوانی‌اش در تفسیر و ایجادِ معنا از این نُمودهایِ متکثرِ رنگارنگِ دوردست، دست به دامنِ نوعِ دیگری از نُمودها می‌شود: اسطوره‌یِ روشن‌گر. اسطوره‌ی روشن‌گر—نُمود-اسطوره—به او کمک می‌کند تا به شکلی کاذب و سطحی نُمود-پدیده‌ها را به هم متصل کند و به آن‌ها معنا بخشد. این‌کار به او آرامشی افیونی می‌دهد که صرفِ افزایشِ کارآییِ نظامِ تولید و مصرفِ صنعتی و ترویجِ مصرف‌گرایی می‌شود. چنین است که انسانِ معاصر در وضعیتی نظیرِ رویا زندگی می‌کند؛ رویایی که واقعی می‌نماید و از به هم چسباندنِ هزاران نُمود مختلف تشکیل شده است. تنها راهِ خروجِ او از این رویا خودکُشیِ فکری و طردِ جامعه است. اما حتی این خودتخریبی نیز به بیداریش منتهی نمی‌شود، بلکه او را به سمتِ توهمی دیگر هدایت می‌کند. جهانِ مدرن‌ چنان فراگیر است که نمی‌توان خارج از تأثیر و فعلِ آن زندگی کرد—مگر در رویا.

اما این توصیفی عمومی است و وضعیتِ توده‌ها—آن‌ها که قادر به تشخیصِ اسطوره‌ها نیستند—را نشان می‌دهد. اما وضعیتِ اقلیتِ روشن‌فکر چگونه است؟ آن‌ها که تواناییِ تشخیصِ اسطوره‌هایِ روشن‌گر را دارند، قادر به انکارِ آن‌ها هستند و می‌توانند نُمود-پدیده‌ها را خارج از چارچوبِ این اسطوره‌ها دریافت کنند. این تواناییِ مهمی است که روشن‌فکر را از توده‌ها متمایز می‌کند، اما وضعیتِ او را چندان بهبود نمی‌بخشد.

روشن‌فکر اسطوره‌هایِ روشن‌گر را تشخیص می‌دهد و طرد می‌کند، اما قادر به رویارویی با حجمِ عظیمِ نُمود-پدیده‌هایی که از طریقِ نظام‌هایِ تولید و نشرِ معرفتِ رسمی از همه سو به سمتِ او هجوم می‌آورند نیست. او می‌تواند اسطوره‌ی روشن‌گر را به چالش بکشد، اما راهی به سویِ درکِ واقعیتِ پدیده‌ها ندارد. نظامِ معرفتیِ معاصر به استوانه‌ای می‌ماند که حولِ محوری که به دو رأسِ مختلف—از جنسِ دو نوع نُمودِ مختلف—متصل است می‌چرخد: پدیده‌ها و اسطوره‌هایِ روشن‌گر. مادامی که این استوانه به این دو رأسِ وصل باشد، به خوبی حولِ محورش می‌چرخد. این وضعیتِ ذهنیِ توده‌هاست که در رویایی واقع‌نما، ولی پایدار، به سر می‌برند. اما روشن‌فکر که نمی‌تواند استوانه‌ی ذهنی‌اش را به اسطوره‌هایِ روشن‌گر وصل کند دچارِ عدمِ تعادلِ ذهنی می‌شود. نُمود-پدیده‌ها واردِ ذهنِ او می‌شوند، اما او هیچ‌ کنترلی بر آن‌ها ندارد و در عینِ حال امکانِ انسجام‌بخشیِ آن‌ها از طریقِ اسطوره‌هایِ روشن‌گر را نیز ندارد. نظامِ فکریِ او بی‌قوام و آشفته است؛ به مثابهِ فردِ کشتی‌شکسته‌ای که بر تخته‌پاره‌ای در دریایِ طوفانی شناور است و از سویی به سوی دیگر می‌رود بی‌آن‌که اراده یا ظرفیتی برایِ تعیین یا حتی دانستنِ هدف و مسیرِ خود داشته باشد. خلاصه این‌که روشن‌فکر علاوه بر این‌که قادر به طردِ اسطوره‌هایِ روشن‌گر است، می‌فهمد که پدیده‌هایی که به سویِ او هجوم می‌آورند صرفاً نُمود—و نه فَکت‌هایی راستین—هستند. با این‌حال او نیز همچون توده‌ها قادر به درکِ واقعیت نیست.

پس روشن‌فکران چه می‌کنند؟ برخی اقدام به خودکُشیِ فکری می‌کنند. آن‌ها چشم‌هایشان را به رویِ بینشِ خود می‌بندند و اسطوره‌هایِ روشن‌گری را که موردِ قبولِ توده‌هاست می‌پذیرند. با این‌کار دستِ کم قادر خواهند بود ارتباط‌شان با توده‌ها را حفظ کنند و با آن‌ها حرف بزنند. آن‌ها چنین با خود می‌گویند که «درست است که پدیده‌ها و اسطوره‌ها هر دو نُمود هستند و ربطی به واقعیت ندارند، اما از آن‌جا که مردم به آن‌ها اعتقاد دارند، پس این نُمودها نیز به واقعیت تبدیل می‌شوند و این واقعیتی است که من باید با آن سر کنم.» اما این پارادوکسِ بزرگی است. این گروه از روشن‌فکران از یک‌سو معتقدند که از طریقِ منطق و عقلانیت می‌توان واقعیت را مطالعه کرد ولی از سویِ دیگر مجبورند اهمیتِ ساختِ عاطفی و غیرِمنطقیِ واقعیت را بپذیرند. پذیرفتنِ این تضاد به معنایِ خودکشیِ روشن‌اندیشی و آگاهیِ اجتماعیِ آن‌هاست. آن‌ها اغلب خودکشیِ فکری‌شان را در پرده‌ای فریب‌کارانه پنهان می‌کنند و اسطوره‌هایی که به جبر پذیرفته‌اند را با عنوان‌هایی نظیرِ «دیالکتیکِ تاریخی» یا «جاودانگیِ انسان» معرفی می‌کنند.

برخی دیگر از روشن‌فکران به روش‌ِ دیگری خودکُشیِ‌ فکری می‌کنند. آن‌ها فهمیده‌اند که هجومِ فراگیرِ نُمود-پدیده‌ها، ایجادِ تصویری دقیق از واقعیتِ سیاسی، اجتماعی و انسانی معاصر را ناممکن می‌سازد. در نتیجه این روشن‌فکران به این باور رسیده‌اند که هیچ واقعیتی پشتِ این نُمود-پدیده‌ها وجود ندارد؛ و اگر هم وجود داشته باشد دست‌یابی به آن غیرِممکن است و حاویِ هیچ معنایِ انسان‌فهمی نیست. وقتی روشن‌فکری به این نقطه برسد، هرگونه تلاش برایِ شرح و انسجام‌بخشی جهانِ پیرامون را بی‌فایده و عبث خواهد دانست. به باورِ او ما گم‌گشتگانی هستیم که در میانِ سایه‌ها از این سو به آن سو می‌رویم. علاوه بر این، از آن‌جا که هر آن‌چه در معرضِ ذهنِ ما قرار می‌گیرد از جنسِ نُمود است و از پیش توسطِ عاملی ورایِ فرد تفسیر شده است، این دسته از روشن‌فکران هیچ فکتی را معتبر و مطمئن نمی‌دانند، چرا که می‌دانند قادر به تأییدِ واقعیتِ آن‌ نیستند. در نتیجه به تدریج آگاهی و هوشیاریِ آن‌ها نسبت به جهان رنگ می‌بازد و به شکل‌هایِ گوناگونی نظیرِ تظاهراتِ سورئالیستی یا قهرمان‌بازی‌هایِ نومیدانه تجلی می‌یابد. در هر صورت، خودکُشیِ فکریِ روشن‌فکران ناشی از استیصالِ آن‌ها از وضعیتشان در جهان است.

به این ترتیب خودکُشیِ فکری مسیرِ مرسومِ روشن‌فکرانِ معاصر است. اما برخلافِ سایرِ کارورزان در جامعه که فعالیت‌شان بیشتر به حوزه‌هایِ عینی و شرایطِ مادیِ جامعه متصل است، کارِ اصلیِ روشن‌فکر اندیشه‌ورزیدن برایِ درک و شرحِ واقعیت است. بنابراین خودکُشیِ فکریِ او به معنایِ تبدیل شدنِ عملیِ او به موجودی کم‌ارزش و انگل‌وار در جامعه خواهد بود. این‌گونه است که روشن‌فکرِ گریزان از زندگیِ انگلی، جذبِ حوزه‌هایِ فَن‌محور می‌شود. او نیز مانندِ توده‌ها خدمت‌گزارِ نظامِ فنیِ معاصر می‌شود و به فن‌سالاری حرفه‌ای تبدیل می‌شود که پیشه‌‌اش افزایشِ کارآییِ انواعِ فن‌هایِ مکانیکی، سازمانی، نهادی و اجتماعی است و آینده‌ و ارتقاءِ شغلی‌اش به آن وابسته است. او از اندیشه‌ورزی برایِ درکِ واقعیتِ جهان دست شُسته است و در عوض به افزایشِ کارآییِ نظامی که آینده‌ی شغلی‌اش را در آن می‌جوید می‌اندیشد. به این ترتیب است که او به مستخدمِ حرفه‌ای کارخانه‌ها، دولت‌ها، ارتش‌ها، بیمارستان‌ها، مدراس، دانشگاه‌ها، بنگاه‌هایِ مالی، سازمان‌هایِ خبری و انواعِ نهادهایِ فن‌محورِ دیگر تبدیل می‌شود. نظامِ فن‌محورِ معاصر تشنه‌ی نیروهایِ تحصیل‌کرده و فن‌سالار است و مشتاقِ جذبِ روشن‌فکرانِ ناامید و اندیشه‌ورزانی بیچاره که از اندیشه‌ورزیدن دست شُسته‌اند. با این‌حال آن‌چه روشن‌فکریِ معاصر را تهدید می‌کند خطراتِ بیرونی نیست، بلکه ناتوانی و سترونیِ درونیِ آن است. عجیب نخواهد بود اگر وضعیتِ روشن‌فکریِ امروز را حتی از وضعیتِ توده‌ها نیز رقت‌انگیزتر بدانیم.

اما این نکته ما را به موضوعِ اساسی‌تری هدایت می‌کند.

تا پیش از دورانِ مدرن، شیوه‌هایِ متکثر و گوناگونی برایِ ابرازِ اندیشه و تأثیرگذاری بر مردم و جهانِ پیرامون وجود داشت. در دورانِ معاصر اما، اندیشه به شیوه‌ای ویژه برایِ ابرازِ خود دست یافته که متناسب با تمدنِ ماست. این شیوه «فَن» یا «تکنیک»[۱]technique نام دارد. فَن که حاکم بر تمامیِ حوزه‌هایِ فعالیتِ جامعه‌ی مدرن است، در قلمرویِ اندیشه نیز حاکم شده است. البته در این‌جا منظور از «فَن» فقط فنِ ماشینی نیست، بلکه مفهومی به مراتب گسترده‌تر است که خصوصیت‌هایِ آن‌را می‌توان در ادبیات، جامعه‌شناسی، حقوق، تاریخ و علم جستجو کرد. هدفِ فَن افزایشِ کارآیی است و ماشین نمونه‌ی ایده‌آل کاربردِ فن است. اما فن مایل است در همه‌ی حوزه‌هایِ دیگرِ جامعه نیز کارآیی خیره‌کننده‌ی ماشین را ایجاد کند. فن در هر حوزه‌ای که به کار گرفته شود با خود دقت، سرعت، امنیت، پیشرفت و جهان‌شمولی به ارمغان می‌آورد، خصوصیت‌هایی که معمولاً به عنوانِ زیر مجموعه‌‌هایِ کارآیی ستوده می‌شوند. فرضِ بنیادینِ جامعه‌ی معاصر این است که برایِ هر نوع اندیشیدنی—هر نوع فعالیتی—مسیری فنی وجود دارد که از مسیرهایِ دیگر سریع‌تر، موثرتر و عملی‌تر است. در نتیجه اندیشه‌ورزِ معاصر ناگزیر باید آن‌ مسیر را جستجو کند و از آن بهره جوید: هر چه باشد انتخابِ مسیرِ‌ناکارآمدتر عقلانی نیست. در نتیجه دیگر انتخابی در کار نیست: روش‌هایِ‌ دقیقِ فنی تنها انتخاب هستند؛ نه فقط در کارخانه‌ها و در رابطه با ماشین‌ها، بلکه در دانشگاه‌ها، بنگاه‌هایِ خبری و دولت‌ها نیز. تحقیقِ مجهز به فن، کارآمدتر از تحقیقِ فاقدِ فن است؛ همان‌طور که پروپاگاندایِ مجهز به فن، کارآمدتر از پروپاگاندایِ فاقدِ فن است. هر کس از بهره‌گرفتن از فن‌هایِ دقیقِ موجود پرهیز کند، آماتور، ناشی، یا نادان جلوه خواهد کرد. فن در دنیایِ معاصر به تنها مسیرِ ابرازِ اندیشه تبدیل شده است. فن‌ورز (تکنیسین) می‌تواند از همه‌ی حوزه‌هایِ اندیشه بهره جوید، ولی اندیشه‌ی مدرن فقط می‌تواند خود را به شیوه‌ی فنی ابراز کند. فن ضدِ اندیشه نیست؛ بلکه دقیقاً بر عکس، اندیشه به فن تبدیل شده است. این واقعیتِ دنیایِ معاصر است. واقعیتی که نکوهشِ آن بی‌فایده است، اما درکِ آن اهمیتی بی‌اندازه دارد.

این دو نکته، یعنی (۱) خودکُشیِ فکری و انصراف از آگاهی و (۲) تسلیم شدنِ اندیشه به فن، ترسناک‌ترین وضعیتِ قابلِ تصور را برایِ روشن‌فکر ایجاد کرده‌اند. این وضعیت «فقدانِ کاملِ ارتباطِ راستین» نام دارد.

مردمِ امروز قادر به درکِ یکدیگر نیستند. این نکته به خودیِ خود جدید نیست چرا که مردمانِ همه‌ی اعصارِ تاریخ در درکِ یکدیگر مشکل داشته‌اند. اما در دورانِ غیرِمدرن، ارتباطِ میانِ مردم تا حدی توسطِ خدا برقرار می‌شد. اما این پُل در دورانِ معاصر ویران شده است. انسان‌ها همدیگر را نمی‌فهمند. این ناتوانی در درکِ دیگری برایِ توده‌ها کمتر محسوس یا مشکل‌ساز است، اما برایِ روشن‌فکران فاجعه‌بار است، چرا که همان‌طور که قبلاً گفتم تنها خاصیتِ روشن‌فکر در تلاشِ او برایِ درکِ جهان و برقراری ارتباط با دیگران است. امروز این ارتباط عملاً ناممکن شده است. برایِ این‌که مردم بتوانند هم را درک کنند به حداقلی از باورها، پیش‌داوری‌ها و ارزش‌هایِ مشترک نیاز است. اما گسترشِ مکانیکیِ اطلاعات این ذخیره‌ی مشترک را تخریب می‌کند. این درست که در دنیایِ معاصر باورها، پیش‌داوری‌ها و ارزش‌هایِ مشترکِ نوینی خلق می‌شود، اما آن‌ها خصوصیتی متفاوت دارند: به جایِ این‌که از دلِ درونی‌ترین و اصیل‌ترین شیوه‌هایِ بیانِ یک تمدنِ مشخص برآمده باشند، اسطوره‌ها و ایده‌هایی مصنوعی هستند که توسطِ پروپاگاندا ساخته شده‌اند. به این ترتیب، فرد دیگر قادر به رویارویی با فردِ دیگر و در چارچوبِ مسیرِ یک تمدنِ مشخص نیست، بلکه در دیگری فقط اسطوره‌هایی که خود باور دارد را جستجو می‌کند؛ اسطوره‌هایی که خود نُمودهایی مصنوعی هستند که مانع از سقوطِ مردمِ معاصر به دره‌ی جنون می‌شوند.

علاوه بر این، حسِ عینیِ واقعیت به تدریج از بین می‌رود و آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شویم نیز دیگر این حسِ عینیِ واقعی را به ما نمی‌دهند. ما شاهدِ گسترشِ روزافزونِ انتزاع هستیم؛ انتزاعِ بیشتر در رابطه‌ با فکت‌ها و سایرِ انسان‌ها. ما ناتوان از برقراری ارتباط با دیگران هستیم چرا که همسایه‌ی ما دیگر یک موجودِ عینیِ واقعی برایِ ما نیست. روشن‌فکرانِ معاصر دیگر اعتقادی به این‌که می‌توانند با دیگران متحد شوند ندارند. آن‌ها یا در خلاء و برهوت سخن می‌گویند، یا خطاب به موجوداتی انتزاعی نظیرِ پرولتاریا، فاشیست‌ها، روشن‌فکرها و غیره. در هیچ لحظه‌ای از تاریخ مردم این همه درباره‌ی انسانیت حرف نزده‌اند و در عینِ حال هرگز این‌قدر از صحبت کردن با دیگران ناامید نبوده‌اند. دلیلِ این ناامیدی آگاهیِ آن‌ها از بی‌فایده بودنِ صحبت کردن است. شرایطِ معاصر به گونه‌ای است که فرد به کلی ناپدید شده است. آن‌چه باقی مانده مصرف‌کننده، کارگر، شهروند، مخاطب، بیننده، شنونده، کاربر، سیاست‌مدارِ حزبی، تولید کننده و طبقه‌ی متوسط است. فرد، غایبِ اصلیِ همه‌ی این‌هاست و با این‌حال تنها کسی است که می‌توانیم گفتگویی راستین با او داشته باشیم.

در تحلیلِ نهایی علتِ ناتوانیِ ما در ارتباط با دیگری این است که فن به تنها روشِ ابرازِ فکری تبدیل شده است. این واقعیت—یعنی دنباله‌رویِ مطلقِ اندیشه از فن—ما را به سمتِ تخریبِ روابطِ فردی رهنمون ساخته است؛ چرا که برقراریِ ارتباطِ واقعی بینِ دو فرد از طریقِ فن ناممکن است. ارتباط ورایِ فن است، چرا که فقط وقتی رخ می‌دهد که دو سمتِ آن درگیرِ گفتگویی واقعی باشند. اما این دقیقاً چیزی است که فن‌ِ مدرنِ اندیشیدن از آن پرهیز می‌کند.

* این نوشته را با الهام از افکارِ «ژاک الول»[۲]Jacques Ellul نوشته‌ام. نقاشیِ انتخابیِ اثرِ لئون زرنیتسکی[۳]Leon Zernitsky هنرمندِ روس است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. technique 

  2. Jacques Ellul 

  3. Leon Zernitsky 

0 £0.00
بروید بالای صفحه