Tag archive

خبر

به سوی دانایی

روی‌کردهای اشتباه در انتخاب و خواندن منابع خبری و تحلیلی—قسمت دوم (پایانی)

اگر به خاطر داشته باشید، در قسمت اول این یادداشت نوشتم که می‌خواهم برخی از تجربیاتم دربارهٔ رویکردهای ناکارآمد و چه بسا اشتباه نسبت به مقولهٔ انتخاب و خواندنِ خبر و تحلیل را با شما به اشتراک بگذارم. به صورت شهودی منابعِ خبری را به چهار گروه تقسیم کردم و مضرات و مزایای افراط و تفریط در اعتمادکردن یا نکردن به مطالب هر گروه را شرح دادم. در قسمت دوم (و پایانی) این یادداشت به هشت اشتباهِ دیگر می‌پردازم.

اشتباه شمارهٔ ۹: نگاه گفتمانی به اخبار

رسانه‌ها، حتی رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای، معمولاً در چارچوب گفتمان‌هایی بزرگ‌تر قرار دارند که حتی اگر کیفیتِ آن‌چه تولید می‌کنند را مستقیماً تحتِ تأثیرِ خود قرار ندهند—که در عمل در بسیاری از موارد چنین می‌کننددستِ کم کیفیتِ اولویت‌دهی و توجه‌شان به انتخابِ مطالب را شکل می‌دهند. یک رسانهْ نگاه محافظه‌کارانه‌تری به اوضاع دارد و دیگری موضعی انتقادی‌تر؛ یکی به حوزهٔ سرزمینیِ یا ملیِ خود وفادارتر است و دیگری نگاهی جهان‌وطنانه به موضوعات دارد؛ یکی بیشتر رویکردِ توصیفی دارد و دیگری تجویزی؛ یکی تخصصی‌تر است و دیگری عمومی‌تر؛ یکی وظیفهٔ خود می‌داند در مقوله‌های حساس—و چه بسا دردسرسازی—نظیرِ انتقاد از اسرائیل و هر آن‌چه به صهیونیسمِ سیاسی مربوط می‌شود وارد شود و دیگری به دقت دربارهٔ این موضوعاتِ حساس سکوت می‌کند. مخاطبان نیز چنین هستند و بسته به شخصیت و سلیقه‌شان به گفتمان‌هایی خاص گرایش دارند. بنابراین عجیب نخواهد بود اگر به این نتیجه برسند که صرفاً سراغ منابعِ خبریِ همسو با گفتمانِ مطلوب‌شان بروند. اگر مخاطبی در این رویکرد افراط کند، یعنی گفتمانِ رسانه‌ای خود را به شکلی انعطاف‌ناپذیر انتخاب کند و بر اساس همان هم به دست‌چین کردنِ خبرها، تحلیل‌ها یا منابعِ خبری بپردازد، به واقع گفتمانِ موردِ علاقهٔ خود را بر حقیقتِ حاکم بر روی‌دادهای جهان ترجیح داده و با این‌کار زمینه را برای خودفریبی و درکِ نادرست از تحولاتِ پیرامونش فراهم کرده است.

بهترین رویکرد—به ویژه در حوزه‌هایی که تضادهای گفتمانی بارز هستند—این است که منابعی از دو سوی مختلف را در نظر بگیریم و تحلیل‌ها و رویدادها را در مقابل هم و در کنار یکدیگر قرار دهیم و قضاوتِ شخصیِ خود را از آن‌ها استخراج نماییم. به عنوانِ نمونه، در سال‌های نخستینِ جنگِ داخلی در سوریه، کسانی که فقط به رسانه‌های غرب‌محور و منتقد جمهوری اسلامی ایران—چه فارسی و چه انگلیسی—اکتفا می‌کردند تصویر کاملاً یک‌جانبه‌ای از تحولاتِ سوریه داشتند. این افراد به واسطهٔ این‌که از لحاظ گفتمانی با حکومتِ بعثِ بشار اسد تضاد داشتند، رسانه‌های حامی بشار اسد یا حتی رسانه‌های بی‌طرف را نادیده می‌گرفتند و صرفاً به دست‌چین کردنِ هر آن‌چه در نکوهش دولتِ اسد بود می‌پرداختند. نتیجه این بود که برخی از این افراد به شکل رقت‌انگیزی نسبت به واقعیت وحشی‌گری‌ها و خشونت‌های ضدمردمی بسیاری از شورشیان ضدِ دولتی بی‌اطلاع مانده بودند، علی‌رغم این‌که به صورت مستمر اخبار و تحلیل‌های منطقه را دنبال می‌کردند و خود را افراد مطلعی تصور می‌کردند. شاید بگویید عکس این قضیه هم صادق است؛ یعنی کسانی که صرفاً به منابع طرفدار حکومت اسد توجه می‌کردند نیز نگاهی یک‌جانبه به تحولات سوریه داشتند و نمی‌توانستند خشونت‌ها و اشتباه‌های دولت اسد را در برخورد با معترضان به درستی ببینند. این حرف در نظر درست است، اما در عمل چندان محلی از اعراب ندارد. چرا که با توجه به همسویی اغلبِ رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای در غرب و تعداد قابلِ توجهی از رسانه‌های فارسی‌زبان با گفتمانِ انتقاد از جمهوری اسلامی و به تبعِ آن دولتِ اسد، خطر واقعی در این نبود که کسی صدای معترضان به بشار اسد را کم بشنود، بلکه باید مراقب می‌بود اسیر پروپاگاندای یک جانبه‌ای که علیهِ دولتِ سوریه شکل گرفته بود نگردد.

اشتباهٔ شمارهٔ ۱۰: نگاه غیرگفتمانی به اخبار

اما اگر داشتن نگاهِ گفتمانی به خبرها و تحلیل‌‌ها می‌تواند اشتباه باشد، آیا بهتر نیست به کلی از نگرش گفتمانی فاصله بگیریم و سعی کنیم از یک منظر غیرگفتمانی به موضوعات نگاه کنیم؟ اتخاذ نگاه غیرگفتمانی اگر به معنای این باشد که ما چند گفتمانِ ناهمگون را در نظر داشته باشیم و سعی کنیم روایت و گفتمانِ‌ تقریباً منحصر به فردِ خودمان را از وقایع و تحولاتِ جهان خلق کنیم نه تنها بلامانع است،‌ بلکه راه‌گشاست. اما اگر منظور از نگاه غیرگفتمانی طردِ همهٔ گفتمان‌های اصلی و فرعی باشد، در این صورت خودمان را آمادهٔ‌ افتادن به دامِ دیگری کرده‌ایم. اولاً ذهنِ انسان نمی‌تواند به کلی خارج از گفتمان‌ها سیر کند و کسی که خود را خارج از همهٔ گفتمان‌ها می‌داند، معمولاً بی‌آن‌که خود متوجه باشد اسیرِ یک گفتمانِ متعصبانه است و سعی می‌کند هر چه می‌بیند را در همان گفتمان جای دهد. دوم این‌که بر فرض کسی موفق شود ذهنِ تحلیلی خود را حقیقتاً از هر نوع گفتمانی تهی سازد، در این صورت ثبات ذهنی و تفسیریِ خود را از دست می‌دهد و در ریزخبرها گم خواهد شد. او به خود اجازه می‌دهد که با دیدنِ‌ هر ریزخبرِ جدیدی تصویری به کلی متفاوت از تحولات جهان به دست بیاورد. با دیدن چند خبر خوب به این نتیجه می‌رسد که اوضاع در حال بهتر شدن است و چند هفته بعد با دیدن چند خبر بد به این نتیجه می‌رسد که اوضاع در حال بدتر شدن است. اما این سردرگمی و آشفتگی به مراتب از جهل بدتر است. کسی که نسبت به موضوعی به کلی بی‌اطلاع است، دستِ کم می‌تواند یادگیرندهٔ خوبی باشد و به کمکِ یک یا چند گفتمانِ نظری به نوعی ثباتِ ذهنی و تحلیلی دست یابد و ذهنش همچون قطره‌ای جیوه که بر سطحی صاف چکیده شده باشد به صورت تصادفی و بی‌معنا به این سوی و آن سوی نجهد.

اشتباه شمارهٔ ۱۱: اعتماد به کارشناسان

کارشناسان عرصهٔ خبر و تحلیل که در زبان انگلیسی به آن‌ها پاندیت‌[۱]pundit می‌گویند، کسانی هستند که با استفاده از انواع اعتبارسازی‌های نهادی نظیر سِمت، رتبه، مدرک یا مدال این باور را در ذهن مخاطبان به وجود می‌آورند که درکِ درست و دقیقی از موضوعات مختلف دارند و آن‌ چه می‌دانند را با جسارت و صداقت در اختیار آن ها قرار می‌دهند. اما اکثریت قریب به اتفاق کارشناسانِ رسانه‌ای شایستهٔ چنین اعتمادی نیستند: دستِ کم به چهار دلیل که در این‌جا قصد بسط دادنِ آن‌ها را ندارم و صرفاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

اول این‌که آن‌ها معمولاً از دریچهٔ تنگِ حوزهٔ تخصصی یا حرفه‌ای خود به موضوعات می‌نگرند و با ایجاد دسته‌بندی‌های انتزاعی از واقعیت آن را به قسمت‌های ظاهراً مجزا از هم تفکیک می‌کنند و تقلیل می‌دهند. به این ترتیب آن‌ها معمولاً از درک پیوستگی و پیچیدگی طبیعی تحولاتِ اجتماعی عاجز می‌مانند. کارشناس محیطی روی موضوعات محیطی تمرکز می‌کند، کارشناس اقتصادی روی موضوعات اقتصادی و کارشناس سیاسی روی موضوعات سیاسی، در حالی‌که همهٔ این‌ها در یک واقعیت پیوستهٔ اجتماعی و تاریخی جریان دارند و آکروبات‌بازی‌های نظری یا حرفه‌ای بیشتر کارشناسان را به سُخره می‌گیرند. دوم این‌که تنوع تحلیل‌ها و ظاهرِ متمایز و رنگارنگِ بیشتر کارشناسان گول‌زنک است، همان‌طور که تنوع پُفک‌ها در قفسه‌های سوپرمارکت‌ها حسی کاذب از تنوع و انتخاب در ذهن مشتری ایجاد می‌کند. کارشناسان خروجی‌های استانداردِ خطوطِ تولیدِ دانشگاهی هستند و افق ذهنی و خلاقیتِ تحلیلی‌شان به ندرت از بسته‌های آموزشی استانداردی که دریافت کرده‌اند فراتر می‌رود. علاوه بر این، عمدهٔ این کارشناسان شبیهِ «کارمندهایی» هستند که خواسته یا ناخواسته مجبورند در چارچوب‌های تنگِ سازمانِ استخدام‌کننده‌شان حرکت کنند. آن‌ها که زیرک‌ترند به این محدودیت‌ها واقف هستند ولی البته هرگز به آن اعتراف نمی‌کنند، اما از بیشتر کارشناسان حتی نمی‌توانید این را انتظار داشته باشید که بدانند چقدر به واسطهٔ رابطهٔ کارمندی‌شان محدود هستند. این دسته از کارشناسان حقیقتاً فکر می‌کنند متفکرانی خلاق، مستقل و منحصر به فرد هستند و درست به همین دلیل مراجعهٔ گاه‌به‌گاهی به آن‌ها مفرح است. سوم این‌که بیشتر کارشناسان به واسطهٔ ماهیتِ انتزاعی و دوردستی که با واقعیت‌های میدانی دارند ارتباط خود را با امرِ ملموس از دست می‌دهند و در عینِ حال هزینه‌ای برای اشتباهات تحلیلی خود پرداخت نمی‌کنند. یک خلبان هزینهٔ اشتباهاتش را با سقوط هواپیمایی که خود در آن نشسته است پرداخت می‌کند، بنابراین انگیزهٔ زیادی دارد که نسبت به ایمنی پرواز مسئولانه و واقع‌گرایانه عمل کند. خلبان‌های ناشی یا بی‌مسئولیت خیلی زود کشته (یا اخراج) می‌شوند و در نتیجه فقط خلبان‌های ماهر و مسئولیت‌پذیر باقی می‌مانند. اما کارشناس‌ها چطور؟ اغلبِ کارشناس‌ها سوارِ هواپیمایی که خود خلبانش هستند نیستند، بلکه از روی زمین دربارهٔ شیوه‌های مختلف خلبانی نظریه‌پردازی می‌کنند و در صورت سقوط هواپیما نیز تحلیل‌های مفصل و رسانه‌پسندی ارائه می‌دهند که همهٔ عوامل دیگر—و نه نظراتِ اشتباهِ خودشان را—متهم می‌کنند. اما چهارمین دلیل برای اعتماد نکردن به کارشناسان این است که بسیاری از آن‌ها خود را موظف به ارائهٔ صادقانهٔ آن‌‌چه می‌دانند نمی‌بینند. آن‌ها بر خلافِ ادعاهایشان نمایندهٔ خیرِ عمومی نیستند، بلکه منافعِ گروهی اقلیت را نمایندگی می‌کنند و در مسیری گام بر می‌دارند که با دقت از شما پوشیده نگاه داشته می‌شود. تعدادی از کارشناس‌های مرتبط با رسانه‌های بزرگ ارتباط مستقیم یا غیرمستقیمی با نهادهای دولتی یا امنیتی دارند و به هیچ عنوان تصور نکنید که این پدیده در جوامع غربی وجود ندارد. علاوه بر این، تعداد قابل توجهی از کارشناسان نیز وجود دارند که بیشتر در پی منافعِ شخصی، صنفی یا نهادی خود هستند، اما برای این‌که بی‌طرف و حرفه‌ای جلوه کنند سوگیری‌هایشان را پشتِ ادبیاتِ تخصصی و اصطلاحاتِ فنی پنهان نگاه می‌دارند.

برای روشن‌تر شدنِ این بحث اجازه دهید به یک مثالِ کلیدی توجه کنیم: پروندهٔ جولیان آسانژ و پوشش خبری و تحلیلی آن در رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای. به یادداشت‌ها و مقاله‌های متعددی که توسطِ به اصطلاح «کارشناسان بی‌طرف» و ظاهراً در خدمتِ اطلاع‌رسانیِ عمومی نوشته می‌شوند دقت کنید. ببینید که چطور اکثریت قریب به اتفاق این کارشناسان واقعیت‌های کلیدی پروندهٔ آسانژ که حاکی از بی‌گناهی او هستند را پنهان می‌کنند و در عوض با تکرار ادعاهای مشکوک علیه وی به فرایند مخوفِ مجرم‌سازی و قربانی کردنِ وی توسط دولتِ آمریکا و برخی متحدانش کمک می‌کنند. شکی نیست که بسیاری از این کارشناسان از سر نادانی یا زبونی چنین می‌کنند، اما در این هم شکی نیست که تعدادی از آن‌ها ضمن آگاهی از بی‌گناهی آسانژ او را قربانی می‌کنند، چون برخلافِ ادعایشان در خدمتِ عموم نیستند، بلکه برنامه‌های پنهان دیگری را نمایندگی می‌کنند. کارشناسی که اتهامِ (رد شده و ثابت نشده) آسانژ دربارهٔ «تجاوز» یا «آزار جنسی» را تکرار می‌کند و تأکید می‌کند که رابطهٔ جنسی با زنی که چند ساعت قبل با او عمل جنسی رضایت‌مندانه داشته ولی اکنون نیمه‌خواب است تجاوز یا آزار جنسی تلقی می‌شود را باید با دقت مضاعفی زیر نظر بگیرید. این موضع در نگاه اول معقول به نظر می‌رسد. اما عجله نکنید. آیا این کارشناس در کنار پرداختن به اتهام‌هایی که علیه او وجود دارد، به صورت کاملاً واضح و بی‌پرده‌ای مهم‌ترین کاری که آسانژ از طریق ویکی‌لیکس انجام داده—یعنی افشای بخشی از جنایت‌های هولناک ارتش آمریکا در جنگ عراق و همین‌طور فساد سیستماتیک حزب دموکرات در مراحل منتهی به انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۶ در آمریکا—را شرح می‌دهد؟ آیا او به شما می‌گوید که چنین تعریف سخت‌گیرانه‌ای از تجاوز یا آزار جنسی تقریباً در هیچ کشوری وجود ندارد و قوانین سوئد در این زمینه کاملاً متمایز هستند؟ آیا او طی سال‌ها فعالیت رسانه‌ای خود حتی یک «جمله» در حمایت از سخت‌گیرانه‌تر شدنِ قوانین مربوط به تجاوز—به گونه‌ای که به تعریفِ سوئدی آن نزدیک شود—خطاب به سیاست‌مداران و فعالانِ کشور خود نوشته است؟ اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی است، می‌توانیم تقریباً مطمئن باشیم که این کارشناسِ ظاهراً معقول و منصف موجودی ریاکار است که آگاهانه در قربانی کردنِ آسانژ مشارکت می‌جوید و از آن حمایت می‌کند.

اشتباه شمارهٔ ۱۲: بی‌اعتمادی به کارشناسان

راهِ پرهیز از اشتباهِ شمارهٔ ۱۱ (اعتماد به کارشناسان) این نیست که یکسره به کارشناسان پشت کنیم. به هر حال عمدهٔ خبرها و تحلیل‌ها توسط همین کارشناسان تولید می‌شود و در عمل چاره‌ای جز مراجعه به آن‌ها نیست. علاوه بر این، بی‌اعتمادی کامل به کارشناسان دلیلی جز بدبینی شدید نمی‌تواند داشته باشد و بدبینی افراطی همان‌قدر می‌تواند فرد را از واقعیت دور کند که ساده‌لوحی. قطعاً کارشناسان قابل اعتمادی نیز وجود دارند. اما چطور می‌توان آن‌ها را شناسایی کرد؟ در تحلیل نهایی هیچ راه مناسبی به جز دنبال کردن مواضع کارشناسان مختلف برای مدتی نسبتاً طولانی و دربارهٔ موضوعات گوناگون وجود ندارد. تنها در این صورت است که می‌توانید به تدریج با شیوهٔ گفتمانی یک کارشناس فرضی آشنا شوید. به همین دلیل است که با چند مراجعهٔ معدود—آن هم دربارهٔ موضوعاتِ ثابت یا فاقدِ حساسیت—نمی‌توانیم به اندازهٔ کافی یک کارشناس را بشناسیم و او را جدی بگیریم. برای من بارها پیش آمده که مواضع کارشناسی را در رابطه با یک موضوع مشخص (فرضاً مقولهٔ آلاینده‌های محیطی) معقول یافته‌ام، اما کمی بعد متوجه شده‌ام همین کارشناس دربارهٔ برخی موضوعات حساس و از نظر من کلیدی کاملاً از مرحله پرت است، یا این‌که عمداً خود را به نفهمی می‌زند. ممکن است بگویید چه اشکالی دارد یک کارشناس در برخی زمینه‌ها کم‌اطلاع باشد؟ آیا همین که در حوزهٔ تخصصیِ خود با اطلاع باشد کافی نیست؟ واضح است که نمی‌توانیم از یک کارشناس انتظار داشته باشیم در همهٔ حوزه‌ها مطلع باشد، اما می‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که «چرند» تحویل ما ندهد و اگر دربارهٔ موضوعی به اندازهٔ کافی نمی‌داند، این نکته را به صداقت و صراحت بیان کند و از ارائهٔ تحلیل‌های چرند پرهیز کند. به همین نحو، یک کارشناس ممکن است نسبت به حوزهٔ حساسِ ویژه‌ای معذوریت‌هایی داشته باشد؛ فرضاً به واسطهٔ ارتباطاتِ نهادی‌اش نتواند دولت یا نهاد خاصی را نقد کند. طبعاً ما نمی‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که امنیتِ شغلی، جانی و مالیِ خود را به خطر بیاندازد، اما قطعاً از او انتظار خواهیم داشت که تا حد امکان ما را از محدودیت‌هایی که دارد آگاه سازد. محدودیت‌ها می‌توانند کارشناسی را وادار به سکوت کنند، اما هیچ‌ محدودیتی نمی‌تواند یک کارشناسِ شایستهٔ اعتماد را به ریاکاری و ارائهٔ تحلیل‌های غیرمنصفانه و دروغین وادارد.

من اندکی با هنر عکاسی آشنا هستم. دوستان گاهی از من می‌پرسند فرق یک دوربینِ گران‌قیمت و دوربینِ کوچکی که روی یک تلفنِ همراه نصب شده چیست؟ آن‌ها گاه عکس‌های زیبایی که با دوربینِ تلفنِ همراه خود گرفته‌اند را به من نشان می‌دهند و می‌پرسند آیا یک دوربین گران‌قیمت می‌تواند عکسِ بهتری بگیرد؟ پاسخِ من همیشه این است که خیر. وقتی نور کافی در محیط باشد (مثلاً یک منظرهٔ آفتابی)، سوژه کم‌حرکت باشد و در فاصله‌ای نه زیاد دور و نه زیاد نزدیک قرار داشته باشد و هدفِ ما نیز از گرفتن عکس قرار دادنِ آن در اینستاگرام باشد فرقِ چندانی بین خروجیِ دوربینِ تلفن همراه و یک دوربین حرفه‌ای نیست. فرقِ یک دوربینِ حرفه‌ای و یک دوربین ارزان اما وقتی عیان می‌شود که از این شرایطِ معمولی فاصله بگیریم. وارد نورهای خیلی کم یا خیلی زیاد شویم، به سوژه زیاد نزدیک شویم یا از آن فاصله بگیریم؛ سرعتِ حرکتِ سوژه زیاد شود و هدف‌مان از عکس این باشد که آن را با کیفیت بالا در یک مجلهٔ معتبر منتشر کنیم. در این صورت قطعاً به یک دوربین خوب نیاز داریم. به همین ترتیب یک کارشناس خوب و یک کارشناسِ دوزاری را نمی‌توانید در شرایط «معمولی» از هم تشخیص دهید. بهترین تحلیل‌گران همان‌طور اخبارِ هواشناسی را روایت می‌کنند که ضعیف‌ترین تحلیل‌گران. اما اگر از شرایطِ معمولی فاصله بگیریم و به حوزه‌های «کلیدی و حساس» وارد شویم، فرقِ بینِ روزنامه‌نگارانِ خوب و روزنامه‌نگارانِ دوزاری واضح‌تر می‌شود. به واقع، حوزه‌های کلیدی و حساس سنگِ محکِ روزنامه‌نگاران و تحلیل‌گران هستند.

چند موضوع کلیدی و حساس که دربارهٔ آن‌ها اطلاعاتِ نسبتاً خوبی دارید را انتخاب کنید تا بتوانید به کمکِ آن‌ها کارشناسانِ مختلف را محک بزنید. هر وقت با یک «کارشناس» ظاهراً منصف و مطلع مواجه شدید، خود را در یک گفتگوی فرضی با وی قرار دهید که طی آن قرار است با نظرات کارشناس مربوطه دربارهٔ موضوعاتِ کلیدیِ مورد نظرتان آشنا شوید. به عنوانِ مثال، در این گفتگوی فرضی از او بخواهید دربارهٔ «رابطهٔ آپارتاید و اسرائیل»، «بی‌گناهی جولیان آسانژ»، «نقش دولت‌های غربی و عربی در تشدید و امتداد جنگ داخلی در سوریه»، «حمایت عملی کشورهای غربی از عربستان سعودی در رابطه با جنگِ یمن» صحبت کند. اما فقط به موضوعات بین‌المللی اکتفا نکنید و سعی کنید دربارهٔ تحولاتِ داخلی نیز محک‌هایی داشته باشید. مثلاً از او بخواهید نظرش را دربارهٔ «حجابِ اجباری»، «ممیزی یا سانسور ادبیات در کنار انواع محدودیت‌های هنری»، «تقلب یا سلامت در انتخابات ۱۳۸۸» و «بازیافتِ پسماندهای سیاسیِ جامعه نظیر بقایای خاندانِ پهلوی» نیز بگوید و در عین حال نشان دهد که «شرایطِ ویژهٔ امنیتی منطقه و تهدیدهای آشکار و نهانی که علیه ایران وجود دارد» را می‌‌فهمد. البته در همین کار هم باید اعتدال و انصاف را رعایت کنید؛ مثلاً در نظر داشته باشید که کارشناسِ مربوطه—بر خلافِ شما—نگاهی صنفی و حرفه‌ای به موضوعات مختلف دارد و در چارچوب انواع محدودیت‌هایی که بر اصحاب رسانه اعمال می‌شوند—چه در خارج از کشور و چه در داخل، هر کدام به شیوهٔ خود—فعالیت می‌کند. با این‌حال همان‌طور که گفتم اگرچه محدودیت‌های نهادی می‌توانند مانع از صراحتِ کلام اغلبِ کارشناسان شوند، کسی نمی‌تواند آن‌ها را وادار به بی‌انصاف بودن کند. اگر پس از این گفتگوی فرضی (که ممکن است ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشد) کارشناسِ موردِ نظر شما هنوز هم معقول و منصف به نظر می‌رسید می‌توانید او را جدی بگیرید.

اشتباه شمارهٔ ۱۳: خودزیرک‌پنداری 

فردی را در نظر بگیرید که خود را بسیار زرنگ و زیرک می‌پندارد و به همین دلیل نمی‌تواند به ظاهرِ امور اعتماد کند. او پشتِ هر حرف و موضعی فریب‌کاری و دروغ می‌بیند و هر رویدادِ ساده‌ای را نتیجهٔ سناریوهای پنهانِ پیچیده‌ای می‌داند که هدف‌شان فریب دادنِ او هستند. ذهنِ او مدام در حالِ ساختن سناریوهایِ پیچیده و غیرمحتمل است و با این‌که احتمالِ واقعیت داشتنِ این سناریوها را ناچیز می‌داند، اما حاضر نیست از غیرمحتمل‌ترینِ آن‌ها هم صرف‌نظر کند و به واقع‌گرایی، عمل‌گرایی و شهودِ متعارف فرصتی هر چند اندک بدهد. او اسیرِ آفتِ خودزیرک‌پنداری است و به هیچ‌عنوان نمی‌تواند بپذیرد کسی یا کسانی در زمینه‌ای او را فریب دهند. به همین دلیل او روایت‌های محتمل، سناریوهای ساده‌تر و ادعاهای مستقیمِ افراد را نمی‌پذیرد و ذهنش در هزارتوی تفسیرهای عجیب و نامحتمل گم می‌شود. او نمی‌داند که هیچ‌کس آن‌قدر دانا و زیرک نیست که هیچ‌وقت اشتباه نکند؛ و درست به همین دلیل بدترین فریب‌ها را می‌خورد.

تردیدی نیست که داشتن هوش و اطلاعات و در مجموعِ زیرکیِ تحلیلی چیز بدی نیست. زیرکی اگر در مسیر درستی به کار گرفته شود می‌تواند راهنما و راهگشا باشد، ولی در عینِ حال تأکید بیش از حد بر آن و تلاش وسواس‌گونه برای فریب نخوردن خود می‌تواند به دامِ دیگری تبدیل شود. اولاً این‌که کسی خودش را خیلی زیرک و دانا بداند فاصلهٔ زیادی با تکبر ندارد و تکبر از بزرگ‌ترین آفت‌های اخلاقی است. ولی جدا از بحثِ تکبر، وسواس در گول نخوردن ناکارآمد هم هست، چرا که اگر سعی کنید هرگز گول نخورید در اغلب وقت‌ها گول خواهید خورد. هیچ‌کس از این قاعده مستنثی نیست و به همین دلیل نباید بیش از حد مراقب باشیم که فریب نخوریم و واقعاً اشکالی ندارد گاهی گول بخوریم و بهتر است با این واقعیت انسانی کنار بیاییم. نفس فریب خوردن اجتناب‌ناپذیر است، مهم این است که فریب خوردنِ ما دائمی نباشد! اشکالی ندارد با علم به این‌که گاهی هم ممکن است حسنِ ظن‌مان مورد سوءاستفاده قرار بگیرد، با حسنِ ظن خبرها و تحلیل‌های مختلف را بخواهیم. این رویکرد به مراتب فروتنانه‌تر و کم‌ادعاتر است؛ مقایسه‌اش کنید با رویکرد کسی که چنان خود را زیرک می‌پندارد که به خاطر پرهیز از فریب خوردن همهٔ وزنِ ذهنی‌اش را روی دورترین و نامحتمل‌ترین فرضیه‌ها متمرکز می‌سازد و به کلی از درکِ اوضاع جهان پرت می‌ماند. چنین آدمی در دامِ تکبر و زیرکیِ خود گرفتار شده است.

خودزیرک‌پنداری و تکبر خود را به شیوهٔ دیگری نیز نشان می‌دهند: تصور کنیم به کلی از دانستنِ خبرها و تحلیل‌ها بی‌نیاز هستیم، چرا که این‌ها به اموراتِ خُرد و حقیرِ سیاسی مربوط می‌شوند و حاوی معرفت‌های متعالی و در خورِ ما نیستند. اما کسی که به اخبار و تحولات دنیا پشت می‌کند و نسبت به آن‌ها بی‌اعتناست اسیرِ تکبرِ خویش است. مگر می‌شود بدونِ درکی واقع‌گرایانه و ملموس از آن‌چه در پیرامون ما رخ می‌دهد به حقایق عمیق‌تر و بزرگ‌تر بشری دست یابیم؟

اشتباه شمارهٔ ۱۴: خودنفهم‌پنداری 

همان‌طور که تکبر و خودزیرک‌پنداری آفتِ شناختِ بهتر اوضاعِ جهان از طریقِ خواندن خبر و تحلیل است، عدم اعتماد به نفس و خودنفهم‌پنداری نیز به نتایج مشابهی ختم می‌شود. پشت کردن به توانایی‌هایی که به صورت معمول در اغلب ما وجود دارد و به ما امکان تشخیصِ سره را از ناسره می‌دهند هرگز نمی‌تواند سودمند باشد. اگر به قوهٔ تمیز و شهودِ خود امکان بروز بدهیم، می‌توانیم اقبال خود را برای درکِ بهتر پدیده‌ها بیشتر کنیم یا دستِ کم نگاهِ نقادانه‌تری به آن‌چه به عنوان خبر و تحلیل به ما ارائه می‌شود داشته باشیم. انحصار تشخیصِ راست از ناراست، اصل از نااصل، صادق از ریاکار و حقیقت از دروغ در اختیار کارشناسان نیست. بنابراین این استدلال که گاه و بی‌گاه از طرف دوستانی به گوش ما می‌رسد که فرضاً «من که کارشناس نیستم که بتوانم راستی یا ناراستی فلان خبر را تشخیص دهم؛ یا قادر باشم نگاهِ نقادانه به آن داشته باشم» چندان قابل قبول نیست. چیزی که به مهارت و تمرینِ ویژه نیاز دارد ساخت و پرداختِ یک خبر یا یک تحلیل است [فرضاً اگر کسی خودش بخواهد تحلیلی خوب بنویسد، قطعاً نیازمند مهارت ویژه‌ای است] و گرنه بسیاری از ما به صرفِ تجربه‌های مختلف در جامعه به راحتی می‌توانیم رفتارها یا گفتارهای بی‌ربط، ریاکارانه یا مشکوک را حس کنیم.

اشتباه شمارهٔ ۱۵: تعجیل و کاهلی

تعجیل و کاهلی معمولاً همراهِ یکدیگر هستند و رفتارِ فرد در رویارویی با خبرها و تحلیل‌ها را به یک شکل تغییر می‌دهند. یکی از این رفتارهای عجولانه و کاهلانه اکتفا کردن به مطالبی است که به صورتِ «تصادفی» در اختیارِ ما قرار می‌گیرند. منظور از تصادفی یعنی این‌که از نظرِ ما ارتباطِ معناداری بینِ مطالبِ دریافتی وجود ندارد و موضوعاتِ‌ مختلف و بی‌ارتباط با یکدیگر به شکلِ طوماری آشکار می‌شوند که به صورت کلی می‌توانیم آن‌ را یک جریان یا استریم (stream) در نظر بگیریم. برنامه‌های تلویزیونی یا رادیویی تا حدی به صورت استریم ارائه می‌شوند؛ یعنی فرد ممکن است درکِ زیادی از آن‌چه به عنوانِ موضوعِ بعدی خواهد آمد نداشته باشد. اما این الگو به شکلی به مراتب شدیدتر در شبکه‌های مجازی وجود دارد. وقتی یک گروه یا کانالِ تلگرامی، صفحهٔ فیس‌بوک یا توییترتان را باز می‌کنید، فهرستِ مطالب (فرضاً خبری یا تحلیلی) به صورتِ استریمی تصادفی (از نظر شما) نمایش داده می‌شوند. شما مدام به این استریم مراجعه می‌کنید و این طور به نظرتان می‌رسد که اطلاعِ خوبی از اوضاع و احوال ایران و جهان به دست آورده‌اید. اما این معمولاً یک توهم است.

مطالعه کردن حتی اگر محدود به اخبار روز و تحلیل‌های مرتبط با تحولاتِ جاری مربوط باشد وقت می‌گیرد و نیازمند علاقه، توجه و انسجامِ ذهنی است. به عنوانِ یک قاعدهٔ عمومی می‌توانیم بگوییم هر چه اطلاعاتِ خبری و تحلیلی به صورتِ ساده‌تری در اختیارِ شما قرار بگیرند (فرضاً به صورت استریمی تصادفی و خودکار که پیشِ چشمان شما حرکت می‌کند)، اقبالِ شما برای درکِ آن‌ها سطحی‌تر و محدودتر خواهد بود. خواندنِ یک جُستار— مثلاً برخی از مطالبِ مجلاتِ بَفلِر[۲]The Baffler یا نیویورکِر[۳]The New Yorker—ممکن است یک ساعت وقت بگیرد، اما احتمالاً به ساعت‌ها تماشایِ استریم‌های تصادفی در تلویزیون یا توییتر می‌ارزد. به همین ترتیب تماشایِ یک مصاحبهٔ خوب—مثلاً برخی از برنامه‌های مجموعهٔ خشتِ خام—ممکن است چند ساعت وقت شما را بگیرد، اما در کلیتِ خود تجربهٔ غنی و بی‌واسطه‌ای در اختیار شما قرار می‌دهد که به هیچ وجه با تماشای برنامه‌های کوتاه، پراکنده و بریده‌بریده‌ای که در رسانه‌های استریمی ارائه می‌شوند قابلِ مقایسه نیست. این رابطهْ بینِ نوشتن، خواندن و دیدن هم وجود دارد: در شرایطِ مساوی کسی که جُستاری را می‌خواند و خلاصه‌اش را می‌نویسد، محتوای آن را بیشتر از کسی که صرفاً آن‌ را می‌خواند درونیزه می‌کند؛ یا کسی که جُستاری را می‌خواند بیشتر از کسی که نسخهٔ صوتیِ آن را گوش می‌دهد آن را می‌فهمد و بعدها به خاطر خواهد آورد.

با گسترش شبکه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی که از طریق گوشی‌های همراه هم قابل دسترسی هستند این تصور در ذهن بسیاری شکل گرفته که وفور و سادگیِ دسترسی به اخبار و تحلیل‌ها به معنایِ بهتر فهمیدنِ شرایطِ دنیا نیز هست. قطعاً در این نکته حقیقت کوچکی وجود دارد، اما نباید حقیقتِ بزرگ‌تر را فراموش کنیم: فراوانی و سادگی دسترسی به اطلاعاتْ، به خصوص وقتی به صورت استریم ارائه می‌شوند، علاقهٔ انسان را پراکنده، حوصله‌اش را کم، توجه‌اش را ضعیف، انسجام ذهنی‌اش را آشفته و ذهنش را اشباع می‌کند به حدی که ممکن است به ناظرِ منفعل و بی‌خاصیتِ خبرها و تحلیل‌ها بدل گردد و نتواند جز بخشی ناچیز از آن‌ها را درک کند و به خاطر بسپارد.

بهترین راهِ حل این است که بخش بزرگی از زمانی را که به خواندن (یا شنیدن و دیدن) اخبار و تحلیل‌ها اختصاص می‌دهیم به مطالبِ بلند و خوش‌پرداخت نظیر یادداشت‌، جُستار، سخنرانی یا مصاحبه اختصاص دهیم و بخش اندکی را به پرسه زدن در استریم‌های مختلفِ تلویزیونی، رادیویی یا اینترنتی. اگر هم به خاطر علاقه، اعتیاد و سرگرمی دوست داریم زمان زیادی را در استریم‌ها بگذرانیم، دستِ کم این نکته را به خاطر داشته باشیم که این‌ها به سختی ما را نسبت به اوضاع جهان داناتر می‌کنند.

اشتباه شمارهٔ ۱۶: خواندن ناکارآمد با کیفیتِ یک‌نواخت 

نکوهشِ تعجیل و کاهلی نباید ما را به سقوط از سوی دیگر بام ترغیب کند. عمدهٔ‌ مطالبی که در رسانه‌های رسمی و غیررسمی منتشر می‌شوند ارزشِ اندکی دارند. در بیشتر موارد خواندنِ عنوان (تیتر) و نگاهی گذرا به متنِ خبر یا تحلیل کاملاً کافی است و اگر کسی زمانی بیش از چند ثانیه (یا دقیقه) صرفِ آن‌ها کند چیز بیشتری عایدش نخواهد شد. مطالبِ مختلف بسته به اهمیت، فوریت یا ماندگاری، و کیفیتِ پرداخت‌شان شیوه‌های مختلفی از خوانش را می‌طلبند. گاهی باید جمله به جملهٔ یک مقالهٔ تحلیلی را خواند و گاهی دیگر نگاهی فهرست‌وار بر عناوین کافی است.

بیشتر افراد مهارتِ خواندن با درجاتِ مختلفِ کیفی را نیاموخته‌اند و توجه نمی‌کنند که این چه مهارتِ مهمی است. کسبِ مهارت در این مقوله به فرد کمک می‌کند که آن‌جا که لازم است ساعت‌ها برای خواندن یک جُستار وقت صرف کند و در جایِ دیگر یک کتاب را در چند دقیقه تورق کند و در هر دو حالت به هدفِ خود از مطالعه دست یابد. این قاعده برای خواندنِ اخبار و تحلیل‌ها هم صادق است. برخی منابع و مطالب را باید با دقتِ زیادتری خواند و زمانِ بیشتری به آن‌ها اختصاص داد؛ در حالی‌که برخی منابع و مطالب را می‌توان (و باید) سریع و گذرا مرور کرد. کسی که همیشه سریع و سرسری مطالعه می‌کند به عمقِ مطالبِ کلیدی دست نمی‌یابد و درکش محدود و سطحی باقی می‌ماند؛ کسی هم که همیشه آهسته و دقیق می‌خواند از زمانِ محدودِ خود استفادهٔ مناسبی نمی‌برد و وقتِ زیادی را صرفِ مطالبِ کم ارزش می‌کند. گلایهٔ اولی این است که زیاد می‌خواند ولی کم می‌فهمد، گلایهٔ دومی این است که وقت کافی برای مطالعه ندارد و در نتیجه کم می‌فهمد! مطالعهٔ کارآمد، مطالعه‌ای پویا است؛ هنر بهره گرفتن از کیفیت‌های مختلفِ مطالعه در شرایط مختلف.

  • نقاشی انتخابی اثر واسیلی کاندینسکی (۱۹۲۳) است.[۴]Wassily Kandinsky—Black and Violet, 1923
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. pundit 

  2. The Baffler 

  3. The New Yorker 

  4. Wassily Kandinsky—Black and Violet, 1923 

به سوی دانایی

روی‌کردهای اشتباه در انتخاب و خواندن منابع خبری و تحلیلی—قسمت اول

بعد از سپری شدنِ دورانِ نوشتن در بامدادی[۱]bamdadi.com تصمیم گرفته‌ام کمتر دربارهٔ «خبرهای روز» بنویسم—اگرچه تقریباً هر روز اخبار را دنبال می‌کنم. علت این تصمیم سه گانه بوده است. یکی این‌که نسبت به سال‌های قبل شأنِ به مراتب کمتری برای «خبرها»‌ و «تحلیل‌های روز» قائل هستم و فکر می‌کنم توجه بیش از حد به آن‌ها باعث دور شدن از واقعیت‌های جهانِ امروز می‌شود؛ چنان‌که توجهِ زیاد به درخت‌ها ممکن است فرد را ناتوان از دیدنِ جنگل کند. دلیل دوم این است که فکر می‌کنم طی حدود یک دهه وبلاگ‌نویسی و مرور تقریباً هر روزهٔ خبرها و تحلیل‌های فارسی و انگلیسی به نوعی مهارت نسبی دست یافته‌ام که به من اجازه می‌دهد آن چه لازم دارم را در اسرع وقت با نگاهی نقادانه از میان انبوه اطلاعاتی که همه روزه تولید می‌شود برداشت کنم. این نکته انگیزهٔ مرا برای صرفِ وقتِ بیشتر برای نوشتن دربارهٔ رویدادهای خبری کاهش داده است. سوم این‌که بسیاری از مواردی که برای من و امثالِ من در روزهای اوج وبلاگستان فارسی جدید به نظر می‌رسید (مثلاً شیطنت‌هایی که بی‌بی‌سی فارسی در پوشش‌های خبری خود انجام می‌دهد) امروز دیگر به موضوعاتی تقریباً معمولی تبدیل شده‌اند و فضای انتقادی قابلِ توجهی نسبت به نقش و تأثیر رسانه‌های فارسی‌زبان شکل گرفته است. با این‌حال در برخوردهایی که با آشنایان نزدیک و دور دارم متوجه شده‌ام که هنوز برخی از دوستان نسبت به مقولهٔ خواندنِ خبر و تحلیل و انتخاب منابع قابلِ اعتماد دچار روی‌کردهای ناکارآمد و چه بسا اشتباه هستند. بنابراین، در این یادداشت (که در دو بخش منتشر می‌کنم) قصد دارم از تجربیاتم در رابطه با اشتباهاتِ احتمالی در مقولهٔ خوانشِ خبر و تحلیل بگویم. تک‌تک این موارد احتمالاً برای برخی از خوانندگان واضح و بدیهی باشند، اما فکر می‌کنم مجموعهٔ آن‌ها در کنار یکدیگر فرمولِ کمیابی را تشکیل می‌دهند که شاید برای خیلی از دوستان جالبِ توجه باشد. به هر حال در این‌جا قصد ندارم چیزی را «ثابت» کنم، بلکه صرفاً برایتان از تجربهٔ شخصی‌ام «می‌گویم». امیدوارم همه یا بخشی از آن به کار شما نیز بیاید.

در ابتدا، به صورت کاملاً شهودی منابع خبری و تحلیلی را به چهار گروه مختلف تقسیم می‌‌کنم و برای هر کدام نامی در نظر می‌گیرم. اول «رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای» هستند. رسمی نه به این معنا که حتماً باید دولتی باشند (بسیاری از آن‌ها دولتی نیستند)، بلکه به این معنا که این رسانه‌ها دارای هویتِ حقیقی و حقوقی و همین‌طور نشانی و دفتر و تشکیلات هستند. در ضمن همان‌طور که می‌توانید حدس بزنید این رسانه‌ها به صورت حرفه‌ای و مستمر در کار گردآوری، تولید و انتشار خبر و تحلیل هستند. بسیاری از روزنامه‌ها، مجله‌ها و شبکه‌های تلویزیونی قدیمی و بعضاً‌ جدید را می‌توانیم در این دسته قرار دهیم. به عنوانِ مثال شبکهٔ بی‌بی‌سی جهانی، یا روزنامه‌هایی نظیر نیویورک‌تایمز‌ و گاردین از این دست هستند. دوم «رسانه‌هایِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای» هستند. این‌ها هم دفتر و دستک و تشکیلاتی دارند و مدعی کار خبری و تحلیلی حرفه‌ای هستند، اما معمولاً نمی‌توانند خود را به سطح معینی از حرفه‌ای‌گری نزدیک کنند. به عنوان چند نمونه می‌توانم به صداوسیمایِ جمهوری اسلامی ایران، شبکهٔ پِرِس‌ تی‌وی، برخی شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور نظیرِ صدای آمریکا و من‌و‌تو، و همین‌طور بسیاری از رسانه‌های دیگری که ریشهٔ آن‌ها در کشورهای غیرصنعتی است اشاره کنم. من حتی تا این‌جا پیش می‌روم که رسانه‌های نسبتاً حرفه‌ای نظیر راشیاتودی، الجزیره، بی‌بی‌سی فارسی و برخی روزنامه‌های قدیمی و معتبر نظیر روزنامهٔ اطلاعات را نیز در شمار رسانه‌های رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای (یا اگر مایل هستید بخوانید تقریباً حرفه‌ای) قرار دهم. برای این کار دلایلی هم دارم که شاید در بحثِ دیگری به آن بپردازم. سومین دسته «رسانه‌های غیررسمی» هستند که می‌توانند به درجات مختلف تمام‌حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای باشند. این‌ها نسبت به رسانه‌های رسمی دارای ادعاها و امکانات محدودتری هستند، اما پی‌گیرانه و معمولاً با درایتِ شخصی در وب‌گاه‌ها، وبلاگ‌ها یا شبکه‌های اجتماعی مختلف (نظیر فیس‌بوک، تلگرام و نظائر آن) منتشر می‌شوند. گروه چهارم (و نهایی) «منابع متفرقه» هستند که شامل هر نوع منبع خبری یا تحلیلی می‌شود که در شمارِ سه گروهِ قبلی نباشد. این‌ گروه از منابعِ‌ خبری تقریباً همیشه غیررسمی و غیرحرفه‌ای هستند و معمولاً در شمارِ نامعتبرترین و غیرقابل‌اعتمادترین منابع در نظر گرفته می‌شوند. خبرها و تحلیل‌های بی‌نام‌و‌نشانی که در شبکه‌های مختلف اجتماعی دست‌به‌دست می‌شوند و انواع شایعات و تحلیل‌های محفلی و کافه‌ای در این شمار هستند. در این‌ یادداشت که در دو قسمت منتشر می‌کنم به چند روی‌کردِ‌ اشتباه به منابعِ خبری و تحلیلی اشاره می‌کنم. آن‌چه در زیر می‌آید ترتیب معینی ندارد، اما همان‌طور که خواهید دید اشتباه‌هایی که معرفی می‌کنم حالتِ متقارن دارند؛ چرا که در این حوزه، همچون بسیاری حوزه‌های دیگر‌، آن‌رویِ سکهٔ افراط، تفریط است.

اشتباه شمارهٔ ۱: اعتماد به منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای

شایع‌ترین اشتباه این است که رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای را قابل اعتماد بدانیم و خود را بی‌نیاز از سایر رسانه‌ها، به ویژه رسانه‌های رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای (گروه دوم) و رسانه‌های غیررسمی (گروه سوم) تلقی کنیم. مثلاً فرض کنیم که مطالبی که در منابعی نظیرِ گاردین، نیویورک‌تایمز، اکونومیست، سی‌ان‌ان یا بی‌بی‌سی منتشر می‌شود صرفاً به واسطهٔ این‌که این رسانه‌ها مشهور، رسمی و تمام‌حرفه‌ای هستند قابل اعتمادند. اما «داشتن اعتبار حرفه‌ای» به معنای «قابلِ اعتماد بودن» نیست. اعتبار حرفه‌ای صرفاً تضمین کنندهٔ نسبیِ این است که مطالب طی فرایندها و معیارهای از پیش‌تعیین‌شده و عمدتاً پذیرفته‌شده‌ای تولید شده‌اند. اما اولاً این فرایندها و معیارهای از پیش‌تعیین‌شده همیشه به تمامی رعایت نمی‌شوند و ثانیاً هیچ تضمینی نیست که حتی اگر همهٔ این فرایندها و معیارها به دقت رعایت شوند نتیجه لزوماً قابل اعتماد باشد. فرضاً انتظار من این است که مطالبی که در رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای منتشر می‌شوند باید ارزشمند، درست، دقیق، جامع‌نگر و بی‌طرفانه باشند؛ اما رسانه‌ها به واسطهٔ انواع محدودیت‌ها یا انگیزه‌های ارزشی، امنیتی، عرفی یا اقتصادی ممکن است گاه فاصلهٔ قابلِ توجهی از معیارهایی که ارزش، صحت، دقت، جامع‌نگری یا بی‌طرفی یک مطلب را تضمین می‌کنند بگیرند. هر چقدر رسانه‌ای رسمی‌تر، حرفه‌ای‌تر و بزرگ‌تر باشد بیشتر در معرض ناکارآمدی و چه بسا حماقتِ نهادی قرار می‌گیرد. کافی است پوششِ خبری رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای در ماجرای لشگرکشی به عراق را به خاطر بیاوریم تا متوجه آسیب‌پذیریِ سیستمی این رسانه‌ها شویم؛ به ویژه در شرایطی که کیفیت و پاکیزگی کارشان در تضاد با ارادهٔ دولت‌های بزرگ برای فضاسازی یا زمینه‌سازی معینی قرار گرفته باشد.

اشتباه شمارهٔ ۲: بی‌اعتمادی به منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای

اشتباهِ شایع دیگر این است که با در نظر گرفتن «اشتباهِ شمارهٔ ۱» از سوی دیگر بام بیفتیم و به این نتیجه برسیم که رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای به کلی غیرقابلِ اعتماد هستند. در این صورت است که خود را به دو شکل دچار محرومیت ساخته‌ایم. اول این‌که در مواردی که تضادهای نهادی و سیستمیِ حادی وجود نداشته باشد (یعنی با موضوعاتی نظیر ماجرای حمله به عراق، هیولاسازی از روسیه، یا حمایت از اسرائیل روبه‌رو نباشیم)، این رسانه‌ها می‌توانند تا حد قابل قبولی مطالب با کیفیت و قابلِ اعتماد تولید کنند که نه تنها مطلع‌کننده‌اند، بلکه جهت انواع کارهای تحقیقی و تحلیلی در آیندهٔ حتی دور قابلِ استناد خواهند بود. دوم این‌که این‌ منابع به واسطهٔ رسمی و حرفه‌ای بودن‌شان بسیار تأثیرگذار هستند و به قولی اغلبِ «آدم‌های مهم» در حلقه‌های سیاسی، اقتصادی، مدنی و دانشگاهی آن‌ها را می‌خوانند و نسبت به آن‌ها واکنش‌های مختلف نشان می‌دهند. بنابراین نادیده گرفتن این منابع به صرفِ این‌که به این نتیجه رسیده‌ایم که چیزی به نام «اشتباهِ شمارهٔ ۱» وجود دارد خسرانی دوچندان خواهد بود. هیچ فرمول ساده‌ای برای ارزیابی کیفیت مطالب این نوع منابع وجود ندارد و سنجش کیفیت در این‌جا به مراتب از ارزیابی کیفیتِ ساخت (مثلاً این‌که متن یک مقالهٔ تحلیلی چقدر از لحاظ زبانی و ویراستاری آراسته و پرداخته باشد) و راستی‌آزمایی اخبار خُردی که ارائه می‌شوند (فرضاً اگر برای دهمین بار طی ماه‌های گذشته گفته شود «دیشب آخرین بیمارستان شهر حلب بمباران شد»، آیا چنین خبری درست است؟) فراتر می‌رود و نیازمند داشتنِ شمِ خبری و تحلیلی قابلِ قبولی برای درکِ تصویرِ بزرگ‌تر و زمینهٔ تاریخی تحولات و استفاده از آن به مثابهِ محکی برای سنجش کیفیتِ اخبار یا تحلیل‌های نسبتاً جزئی است.

اشتباه شمارهٔ ۳: اعتماد به منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای

منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای نه از چابکی، جسارت و آزادی عمل منابع غیررسمی برخوردار هستند و نه اعتبار منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای را دارند. علی‌رغم ادعایشان در حرفه‌ای‌گری، به صورت آشکاری دچارِ جانب‌داری از دولت یا نهادِ حامی‌شان هستند و در شیوهٔ تولید و انتشار اخبار و تحلیل به ندرت به سطحِ تمام‌حرفه‌ای نزدیک می‌شوند. شیوهٔ اولویت‌گذاری و توجهِ آن‌ها به خبرها به گونه‌ای است که مخاطبِ منتقد را از خود گریزان می‌کند و مخاطبِ معمولی را خسته و بی‌تفاوت. فرضاً به پوشش خبریِ صداوسیمایِ جمهوری اسلامی ایران از تحولات فلسطین و اسرائیل توجه کنید. علی‌رغم پوشش خبری و تحلیلی تقریباً هر روزه، هیچ مطلبی که به نوعی بتواند به سود اسرائیل تفسیر شود منتشر نمی‌گردد و بر عکس سعی بر این است که اخبار به صورتی کاملاً یک‌جانبه گزارش شوند. تاریخ‌چهٔ شکل‌گیری و رفتار رژیم اسرائیل جای تردیدی در ماهیت آپارتاید، اشغال‌گر و تروریست آن باقی نمی‌گذارد و ما می‌توانیم با تلاش رسانه‌ای جمهوری اسلامی برای حمایت از مردم مظلوم فلسطین همراهی کنیم، اما شیوهٔ یک‌جانبه، فرمایشی، مکرر و بعضاً غیرحرفه‌ای پوشش تحولات فلسطین و اسرائیل آزاردهنده یا دستِ کم خسته کننده است. همین شیوهٔ تقریباً صفر یا صد درصدی را در بیشتر حوزه‌های حساسِ دیگر نیز می‌بینیم. هر جا حکومت ایران روی مسأله‌ای حساسیتِ ویژه‌ای داشته باشد، پوشش خبری و تحلیلی آن در صداوسیما شکلی تقریباً یک‌جانبه و غیرحرفه‌ای به خود می‌گیرد و گاه نیز عملاً تعارفات به کناری گذاشته می‌شوند و پروپاگاندای آشکار ارائه می‌شود. این ایرادها مختص صداوسیمای جمهوری اسلامی نیست، بلکه کم‌و‌بیش در همهٔ منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای به چشم می‌خورد. بنابراین، تردیدی نیست که اعتمادِ زیاد به این منابع منطقی نیست.

اشتباه شمارهٔ ۴: بی‌اعتمادی به منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای

همان‌طور که گفتم دیدنِ نقاطِ ضعف، اشتباهات، بی‌دقتی‌ها، بی‌توجهی‌ها و خطاهای منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای دشوار نیست و به خصوص اگر منتقدِ دولت یا نهادِ حامی آن‌ها باشیم، به سادگی می‌توانیم به این نتیجه برسیم که این منابع به هیچ عنوان قابل اعتماد نیستند و هر چه در آن‌ها به عنوان خبر و تحلیل ارائه می‌شود نادرست،‌ نادقیق، مغشوش و در نهایت پروپاگاندایی کم ارزش است. اما این نتیجه‌گیری می‌تواند اشتباه مهلکی باشد. اول این‌که این رسانه‌ها به واسطهٔ بومی‌تر بودن‌شان معمولاً در حاشیهٔ گفتمان‌های جهانی قرار گرفته‌اند و بی‌توجهی کامل به آن‌ها به معنای اولویت دادنِ به رسانه‌هایی است که همسویی بیشتری با جریان‌های مسلطِ گفتمانی در جهان دارند؛ یعنی به معنای رها کردنِ طرفِ ضعیف‌تر و جانبِ قدرتمند را گرفتن است. البته این‌طور نیست که هر که قدرتمندتر باشد لزوماً باطل باشد، اما به هر حال طرفِ قدرت را گرفتن نیازمند احتیاط و هوشیاری بسیار زیاد است و بهتر است تا حد امکان در آن افراط نکنیم و اجازهٔ حضور گفتمان‌های ضعیف‌تر را بدهیم. دوم این‌که خیلی از مطالبِ خبری یا تحلیلی که در این منابع تولید و منتشر می‌شوند اگر از منظر گفتمانی مناسبی نگریسته‌ شوند نادرست نیستند و ارزش خبری و تحلیلی خود را دارند. این نوع منابع نه تنها ما را با گفتمانِ دولت‌ها یا نهادهای مختلف و معمولاً حاشیه‌ای آشنا می‌کند، بلکه به واسطهٔ دسترسیِ مستقیم‌تری که به منابعِ بومی دارند ممکن است شناختِ بی‌واسطه‌تر و چه بسا صادقانه‌تری از تحولاتی که در آن منطقهٔ سرزمینی رخ می‌دهد در اختیار ما قرار دهند. به عنوانِ مثال توجه کردن به اخباری که از تلویزیونِ دولتی سوریه پخش می‌شود به ما کمک خواهد کرد که انحصار گفتمان‌سازی و تصویرسازی که عمدتاً در اختیار رسانه‌های همسو با دولت‌های مخالف اسد است را بشکنیم و در نهایت به تصویر واقع‌بینانه‌تری از تحولات سوریه دست یابیم. یا علی‌رغمِ همهٔ ایرادهایی که می‌توانیم به صداوسیمایِ جمهوری اسلامی وارد کنیم، باید بپذیریم که دسترسی آن‌ به وقایع و رویدادهایی که در سطح کشور رخ می‌دهد به مراتب بیشتر از رسانه‌هایی است که دسترسی مستقیمی به مناطق سرزمینی ایران ندارند و به همین دلیل برای همهٔ کسانی که دغدغهٔ‌ ایران را دارند صداوسیما و سایر منابعِ رسمیِ‌ نیمه‌حرفه‌ای داخلی به سادگی‌ قابل جایگزینی نیستند.

اشتباهِ‌ شمارهٔ ۵: اعتماد به منابعِ غیررسمی [حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای]

منابع غیررسمی معمولاً از لحاظ شیوه و محتوا آزاد هستند و هیچ دولت، نهاد یا الگوی معینی به جز سلیقهٔ شخصی (یا گروهی) پدیدآورندگان‌شان بر آن‌ها حاکم نیست. بنابراین آن‌ها می‌توانند با معیارهای مرسوم خبری و تحلیلی نظیر راست‌گویی، امانت‌داری، دقت، انصاف و غیره فاصلهٔ زیادی داشته باشند. یک منبعِ غیررسمی حتی مجبور به تولیدِ پیوستهٔ محتوا نیست و فرضاً می‌تواند برای هفته‌ها یا ماه‌ها غیرفعال باشد. بسیاری از منابعِ غیررسمی دارای نشانیِ واقعی نیستند و حتی اگر با نامِ واقعی نوشته شوند (که بعضاً چنین نیست) نسبت به درستی یا دقتِ آن‌چه تولید می‌کنند تعهد چندانی ندارند. یک وبلاگ (حتی معتبر) به سادگی و بدونِ نیاز به توضیحات می‌تواند برخی از مطالبِ قدیمی‌تر خود را تغییر دهد و یا به کلی حذف کند. به همین دلیل مطالبی که در این نوع منابع تولید می‌شوند قابلیتِ استنادپذیری پایینی دارند و برای تحقیقاتِ جدی معمولاً به آن‌ها ارجاع داده نمی‌شود. علاوه بر همهٔ مواردِ یاد شده، بسیاری از منابعِ غیررسمی به واسطهٔ عدمِ مسئولیت‌پذیری‌شان (و برخی دلایل دیگر) تمایل به تندروی دارند و روایت‌ها یا گفتمان‌های نامتوازن و نامعقولی را ترویج می‌کنند. این باعث می‌شود که بسیاری از مخاطبانی که منتقدِ گفتمان‌هایِ رسمی هستند به سوی آن‌ها جذب شوند و شور و انرژی انتقادی‌شان در فضایی غیرواقع‌گرایانه و تخدیری هدر رود.

اشتباهِ شمارهٔ ۶: بی‌اعتمادی به منابعِ غیررسمی [حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای]

اما منابعِ غیررسمیْ لزوماً نامعتبر یا کم‌کیفیت نیستند. این تصور که فقط منابعِ رسمی قادر به تولید مطالب با کیفیت و قابلِ اعتماد هستند مسلماً غلط است. با این‌حال یکی از دام‌های شایع در میان اقشار نسبتاً مطلع جامعه این است که منابع غیررسمی را کم‌اهمیت در نظر می‌گیرند. اما منابع غیررسمی به واسطهٔ کوچکی، انعطاف‌پذیری و درجهٔ استقلالِ زیادی که از دولت‌ها، نهادها و معیارهای حرفه‌ای پذیرفته‌شده در عرصهٔ تولید خبر و تحلیل دارند قادر به تولید محتوای خبری-تحلیلی و به خصوص انتقادی بسیار خوب هستند. نکتهٔ کلیدی البته یافتن و تشخیصِ منابعِ غیررسمی معتبر است که کاری دشوار و زمان‌بر است. برخی از این منابعِ غیررسمی به زبان انگلیسی که سال‌هاست دنبالشان می‌کنم عبارتند از: وبلاگِ کرگ مورای دربارهٔ بریتانیا، اروپا، پروندهٔ‌ آسانژ و تحولاتِ مختلف جهان[۲]Craig Murray، وبلاگِ ماهِ آبالاما دربارهٔ تحولاتِ مختلف جهان[۳]Moon of Alabama، وبلاگِ ایلیا ج. مغنایر دربارهٔ تحولاتِ خاورمیانه از منظر نسبتاً همساز با محورِ مقاومت[۴]Elijah J. Magnier و وب‌گاه یا وبلاگِ گروهیِ موندووایس[۵]Mondoweiss درباره‌ٔ اسرائیل، فلسطین و آمریکا.

این منابع از بسیاری جهات با هم فرق می‌کنند. کرگ مورای بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۴ سفیر بریتانیا در ازبکستان بود، اما به دنبال مشاهدهٔ حمایتِ دولت‌های غربی از رژیم وقتِ ازبکستان و برخی همکاری‌های محرمانه و از لحاظ انسانی غیرقابل قبول بین بریتانیا و ازبکستان دست به اعتراض و افشاگری زد که به برکناری وی منتهی گردید؛ ولی با جسارت و آزادی بیشتر به افشاگری و فعالیت‌های مدنی خود ادامه داد. آشنایی او با سازوکارهای قانونی، نهادی و دیپلماتیکِ بین‌المللی و جسارتی که در نقدهایش از سیاست‌های بریتانیا و ارتباط بی‌واسطه‌اش با اشخاصی مانند جولیان آسانژ عیان است، نوشته‌هایش را در ردیف مهم‌ترین منابع تحلیلِ‌ تحولات در وبِ غیررسمی قرار می‌دهد. مطالب وبلاگ ماه آلاباما توسط نویسنده‌ای آلمانی‌تبار به نام برنهارد نوشته می‌شود که با دقت و مهارت قابل توجهی سعی در ارائهٔ تصویری کامل‌تر از تحولات سیاسی و نظامی در نقاط مختلف جهان دارد و به صورتِ خاص پوشش خبری وی از تحولات سوریه وی را در برخی حلقه‌های ایرانی مشهور کرد و در چند سال اخیر به وفور دیده‌ام که از تحلیل‌ها و مطالب آن در فضای فارسی استفاده می‌شود، بدونِ این‌که نامی از ماهِ‌ آلاباما آورده شود. آن‌چه مطالب او را به ویژه ارزشمند می‌کند ارائهٔ ارجاعاتِ‌ دقیق به طیف رنگارنگی از منابعِ‌ رسمی و تمام‌حرفه‌ای، رسمی و نیمه‌حرفه‌ای و همین‌طور غیررسمی است. ایلیا ج. مغنایر یک خبرنگار جنگی کارکشته با بیش از سه دهه سابقهٔ فعالیت در منطقهٔ خاورمیانه و شمال آفریقاست و به واسطهٔ سابقهٔ زندگی در لبنان، بوسنی، عراق، ایران، لیبی و سوریه و روابط گسترده‌ای که دارد تحلیل‌های قابلِ توجهی از تحولاتِ‌ منطقه ارائه می‌دهد. موندووایس توسط دو روزنامه‌نگارِ یهودی‌تبارِ آمریکایی منتشر می‌شود و با روی‌کردی انتقادی و ضدصهیونیستی به تحولات اسرائیل، فلسطین و آمریکا می‌پردازد و در نوع خود بی‌نظیر است.

این مثال‌ها به وضوح نشان می‌دهند که نمی‌توانیم نسبت به منابعِ غیررسمی به کلی بی‌اعتماد و بی‌اعتنا باشیم. این منابع، به خصوص وقتی مانند نمونه‌هایی که ذکر کردم در سطحِ تقریباً حرفه‌ای عمل کنند، نه تنها مکملِ منابعِ رسمی هستند، بلکه تا حدی نیز می‌توانند جایگزینِ خواندنِ اخبار روزانه شوند، چرا که با بررسی تعداد زیادی خبر و تحلیل که همه‌ روزه در منابع مختلف منتشر می‌شود،‌ ارجاعات، کنارهم‌گذاری‌ها و خلاصه‌های قابلِ توجهی ارائه می‌دهند.

اشتباهِ شمارهٔ ۷: اعتماد به منابعِ متفرقه [غیررسمی و غیرحرفه‌ای]

این اشتباه به نظرم آن‌قدر واضح است که تقریباً نیازی به شرحِ آن احساس نمی‌کنم. اعتماد کردن به منابعِ‌ خبری و تحلیلی متفرقه که معمولاً کاملاً غیرحرفه‌ای، غیرقابلِ استناد، غیرقابلِ راستی‌آزمایی و در نهایت غیرقابلِ اعتماد هستند کاملاً اشتباه است. شکی نیست که گپ‌و‌گفت‌های سیاسیِ مرسوم که در دورهمی‌های خانوادگی یا در نوبتِ انتظار در آرایشگاه انجام می‌دهید می‌توانند سرگرم کننده باشند، اما به عنوانِ منبعِ اخبار و تحلیل‌های اجتماعی قابل اعتنا نیستند. با این‌حال به لطف گسترش شبکه‌های مجازی متصل به تلفن‌های همراه، تعداد زیادی از این نوع اخبار و تحلیل‌ها که معلوم نیست از کدام منبع و توسط کدام شیوه و حتی در چه مکان و زمانی تهیه شده‌اند به وفور دست‌به‌دست می‌شوند و بسیار می‌بینم که مردمان ساده‌دل نیز آن‌ها را جدی می‌گیرند. تا جایی که به تجربهٔ من مربوط می‌شود، در فضایِ مجازی هر مطلبی که نشانی و امضای معتبری نداشته باشد و کاملاً مشخص نباشد از طرف کدام منبع رسمیِ‌ تمام‌حرفه‌ای، رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای یا غیررسمی تولید و منتشر شده‌ است را نادیده می‌گیرم.

اشتباهِ شمارهٔ ۸: بی‌اعتمادی به منابعِ متفرقه [غیررسمی و غیرحرفه‌ای]

با توجه به آن چه در اشتباه شمارهٔ ۷ گفتم، این‌طور به نظر می‌رسد که باید به کلی نسبت به منابعِ متفرقه بی‌اعتماد باشیم. این نکته تقریباً همیشه در فضایِ مجازی صادق است، اما در عرصهٔ واقعی همیشه این‌طور نیست. حضور مستقیم فرد در جامعه به معنای مواجه شدنِ او با واقعیت‌های ریز و غیرقابلِ انکار اجتماعی است، و چه بسا تجربه‌ها و رویارویی‌های عینی که اصالت، اعتبار و ارزشِ آن‌ها به مراتب بیشتر از تحلیل‌هایی باشد که ممکن است در معتبرترین منابع خبری یا تحلیلی بیابیم. بنابراین، ضمن این‌که باید نسبت به آن‌چه خود را به عنوان «خبر» و «تحلیل» متفرقه به ما عرضه می‌کند بسیار شکاک باشیم، نباید از رویارویی بی‌واسطه با جامعه و استفاده از تجربه‌های مستقیم اجتماعی برای تنظیم قضاوت‌هایمان باکی داشته باشیم.

ادامه دارد.

  • نقاشی انتخابی اثر واسیلی کاندینسکی (۱۹۲۳) است.[۶]Wassily Kandinsky 1923. “Composition VIII”; Oil on canvas; Solomon R. Guggenheim Museum, New York
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. bamdadi.com 

  2. Craig Murray 

  3. Moon of Alabama 

  4. Elijah J. Magnier 

  5. Mondoweiss 

  6. Wassily Kandinsky 1923. “Composition VIII”; Oil on canvas; Solomon R. Guggenheim Museum, New York 

حضور

عصرِ کمیابیِ توجه

مبنایِ جوامعِ معاصر فرضِ کمیابی است، اما چند و چونِ این کمیابی در بازه‌های زمانیِ‌ مختلف فرق می‌کند. تا چند دههٔ پیش، فرضِ اصلیِ بسیاری از ابزارها و نهادهای معرفتیِ معاصر فرضِ کمیابیِ اطلاعات بود؛ اما در عصرِ‌ اینترنت این دیگر اطلاعات نیست که کمیاب به نظر می‌رسد، بلکه «توجه و تعمق» است که کمیاب گشته. پیشتر، در روزگارِ «کمیابیِ اطلاعات»، هدفِ روزنامه‌‌ها و مجله‌ها این بود که مخاطبان را از آن‌چه نمی‌دانند مطلع سازند، و واقعاً هم فرضِ مخاطبان این بود که دسترسیِ کافی به اطلاعات ندارند. اما امروز، در عصرِ «کمیابیِ توجه» تصورِ غالبِ افراد این نیست که به اطلاعاتِ کافی دسترسی ندارند، بلکه آن‌ها قادر نیستند به اندازهٔ کافی به اطلاعاتِ ارائه شده توجه کنند و در آن‌ها دقیق شوند.

این نکته که مخاطبان رسانه‌ها دیگر تحتِ فرضِ کمیابیِ اطلاعات رفتار نمی‌کنند، بلکه جملگی مبتلا به نقصانِ توجه هستند، برایِ اغلبِ مدیرانِ رسانه‌هایِ قدیم و جدید، اعم از وب‌سایت‌ها و شبکه‌هایِ خبری، روشن می‌شود. آن‌ها می‌فهمند که فراوانیِ خبر و اطلاعات به معنایِ کم‌ارزش شدنِ آن‌ها نزدِ مخاطب است، در عوض آن‌چه ارزش یافته توجهِ اوست. بنابراین هدف و شیوه‌‌شان را عوض می‌کنند: به جایِ سعی در ارائهٔ مهم‌ترین و گزیده‌ترین اطلاعات به مخاطبان، برایِ به دست آوردنِ آوردنِ توجهِ کمیابِ آن‌ها با یکدیگر رقابت می‌کنند. آن‌ها به تدریج از کسب و کارِ سنتیِ خود که ارائهٔ اطلاعاتِ پردازش شده و با کیفیت بود دورمی‌شوند و به تولید کنندهٔ انواعِ آگهی‌های تجاری با هدفِ جذبِ توجهِ مخاطب بدل می‌گردند. شاخصِ موفقیتِ آن‌ها دیگر این نیست که محتوایِ با کیفیتی تولید کنند، بلکه مهم میزانِ توجهی است که به مطالبشان می‌شود. توجه را هم با واحدهایِ لحظه‌ای قابلِ اندازه‌گیری نظیرِ «کلیک» یا «لایک» یا «هم‌خوان» می‌سنجند، چون تقریباً تنها متاعی است که در بازارِ «کمیابیِ توجه» عرضه می‌شود. این مراسمِ جفت‌یابی و تکدی‌گریِ «توجه‌-ثانیه»‌ها چنین می‌گوید: «ببین چه رنگ‌هایِ قشنگی دارم! ببین چه صداهای عجیبی دارم! ببین چقدر جالب تکان می‌خورم! ببین چقدر بامزه به نظر می‌رسم! یک لحظه، نیم لحظه حتی، چشم‌هایِ ویلانت را به سویِ من بگردان! به تیترها و تصاویرِ چشم‌گیرم نگاه کن! باور کن ابتدا و انتهایِ رابطهٔ من و تو در همین‌ خلاصه می‌شود!»

اما مخاطبان معمولاً یک پله عقب‌تر هستند. ظرفیتِ آدم‌ها برایِ توجه کردن و تصمیم گرفتن محدود است. اگر دو یا پنج بستهٔ اطلاعاتی به شما داده شود و فرصتِ کافی نیز داشته باشید، قادر خواهید بود آن‌ها را دانه دانه باز کنید، با دقت بخوانید، درباره‌شان تعمق کنید و تصمیم بگیرید که با آن‌ها چکار کنید؛ مثلاً چه وزنی به آن‌ها بدهید و در کدام قفسهٔ ذهنی قرارشان دهید. اما اگر توسطِ صدها بستهٔ تبلیغاتی بمباران شوید، دیگر قادر به توجه کردن به هیچ کدام از آن‌ها نخواهید بود. ظرفِ همان چند لحظهٔ اول، تواناییِ ذهنی‌تان در تمرکز کردن اشباع می‌شود و پس از آن هر چقدر هم اطلاعاتِ جدید به سمت‌تان سرازیر شود توفیری نخواهد کرد، چرا که آن‌ها بدونِ این‌که واردِ ذهن‌تان شوند از رویِ چشم‌هایتان سُر می‌خورند و به کناری می‌روند. آن‌چه از آن‌ها باقی می‌ماند تحریک‌هایی گذرا است که قبل از این‌که بخواهند به تجربهٔ زیسته تبدیل شوند جایی زیرِ آوارِ تحریک‌هایِ بعدی گم می‌شوند. اگر هوشیار باشید احتمالاً‌ حس خواهید کرد که مشکلی وجود دارد: مطالبی که می‌خوانید را به خاطر نمی‌آورید، حافظه‌تان ضعیف شده، دچار کم‌حواسی و کم‌توجهی شده‌اید، و نوعی اضطرابِ مزمن نسبت به همهٔ آن‌چه از کنارتان عبور می‌کند، بی‌آن‌که قادر به هضم و جذبش باشید شما را در بر گرفته است. اما، بر خلافِ وعده‌هایی که هر روز ابزارها و خدماتِ جدید به شما می‌دهند، چاره‌ٔ کارتان در این نیست که خود را در معرضِ اطلاعاتِ زیادتر و سریع‌تری قرار دهید؛ بلکه باید سعی کنید از سرعت و شدتِ دسترسی‌تان به اطلاعات بکاهید و در عوض ظرفیت‌تان برایِ توجه کردن را احیا کنید. فقط در این صورت است که ذهنِ بیچارهٔ اشباع‌ شده‌تان می‌تواند نفسی بکشد و تواناییِ ذاتیِ خود در توجه، تعمق و انتخاب را باز یابد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

واقعیت و نمود

عکاسی در عصرِ نمایش؛ دربارهٔ سه رویداد

چندی پیش در خبرها آمد که یک عکاس با گرفتنِ عکس از قاتلِ سفیرِ روسیه در آنکارا، برندهٔ جایزهٔ ورلد پرس فوتو در سالِ ۲۰۱۷[۱]World Press Photo, 2017 شد. او که در خبرگزاری آسوشیتد پرس کار می‌کند، در آن روز در حالِ بازدید از یک نمایشگاهِ عکس در آنکارا بوده که ناگهان یک پلیس هفت‌تیرش را در می‌آورد و سفیرِ روسیه در ترکیه را به قتل می‌رساند. این عکاس به خاطرِ شجاعتش در ثبتِ عکس‌های آن واقعه مورد تقدیر قرار گرفته است. به عکس‌ نگاه می‌کنم و آن‌‌را عاری از جذابیتِ تصویری، ظرافتِ فنی یا عمقِ معنایی می‌یابم. از خودم می‌پرسم «به چه چیزِ این عکس‌ جایزه داده‌اند؟ به خودِ عکس یا به حاشیه‌هایِ آن؟ به آن‌چه درونِ کادر قرار گرفته یا آ‌ن‌چه خارج از آن رخ داده است؟» عادی بودنِ آن‌چه درونِ کادر قرار گرفته پاسخِ سوالم را می‌دهد: ارزشِ عکس خارج از کادرِ آن قرار دارد. طبعاً نباید حضورِ تصادفیِ عکاس در زمان و موقعیتِ مناسب را به عنوانِ عاملی کلیدی در متمایز شدن عکس نادیده بگیریم. شاید هم این نوعی قاعدهٔ عمومی باشد که در عکس‌هایِ خبری امرِ تمایز‌بخش را به ندرت می‌توان در خود عکس یافت. اما چه چیزی خارج از کادر رخ داده که این عکس را به چشمِ داوران متمایز کرده است؟ به غیر از خودِ حادثه که ماهیتی ذاتاً جذاب دارد، «عکاس» مهم‌ترین عاملی است که خارج از کادر قرار گرفته است. می‌گویند او فردی شجاع بوده و در موقعیتی خطرناک عکاسی کرده است. چند نفر از ما حاضر بودیم در صحنهٔ ترور، آن‌هم در حالی که قاتلِ مسلح در چند قدمی ایستاده است، بمانیم و عکاسی کنیم؟ پس شجاعتِ عکاس وجهی تمایزبخش است که در خارج از کادر رخ داده است. اما عکاس، خبرنگار نیز هست و خبر—بنا به تعریف—باید جذاب باشد و چه چیزی جذاب‌تر از خطر و حادثه است؟ پس بخشی از جایزه نیز مربوط به حرفه و کسب‌و‌کارِ خبر می‌شود؛ وظیفه‌شناسیِ حرفه‌ایِ خبرنگاری که فرصتِ ثبتِ تصویری از یک رویدادِ داغ را از دست نداده و به این وسیله به گردشِ چرخِ مراکزِ تولید خبر کمک کرده است. اما در این‌جا وسوسهٔ شهرت نیز نقشی بازی می‌کند. عکاس به شهرت و موفقیت جهانی نزدیک‌تر می‌شود، خبرگزاری پرمخاطب‌تر می‌شود، موسسهٔ جایزه‌دهنده مشهورتر می‌شود. در این‌جا جایزه‌ یک دعوت‌‌نامه است. دعوت از خبرنگارها، خبرگزاری‌ها و موسسه‌هایِ حرفه‌ایِ خارج از کادرها تا همچون قهرمانانی شهیر وارد صحنه شوند، دیده شوند، تشویق شوند، تأیید شوند؛ تا نام‌هایی بر سر زبان‌ها بیافتند، برندهایی پربهاتر شوند و نمایشی ادامه یابد. اما این دعوت از ما تماشاچیان، مصرف‌کنندگان، داورانِ این نمایشِ دائمیِ تصویرها و تصویرهایِ بی‌شمارِ نمایشیْ نیز هست. تا به ما یادآوری شود که مدت‌هاست هوشیاریِ طبیعی و قوهٔ قضاوت‌ِ فردی‌مان را به فن‌سالارانِ مقیمِ دوردست‌ها و بالادست‌ها واگذار کرده‌ایم.

چند وقت پیش تعداد زیادی عکس دیدیم که آماتورها از رویداد دیگری گرفته بودند: فاجعهٔ آتش‌سوزی و فروپاشی ساختمان پلاسکو در تهران. آن‌روزها بسیاری از این عکاسانِ آماتور را سرزنش می‌کردیم. به چشمِ ما آن‌ها گناه‌کار—یا دستِ‌کم بی‌قید—بودند، این گناه که حینِ وقوعِ فاجعه‌ای دردناک به گرفتنِ عکس‌های هیجان‌انگیز و دریافتِ لایک‌ در فیس‌بوک و اینستاگرام فکر می‌کردند؛ گناهی غیرقابل بخشش! یک شهروندِ معمولیِ تهران را تصور کنید که در آن روز کذایی در مقابل ساختمان پلاسکو ایستاده و شاهد فروریختن ساختمان است. او با هیجان موبایلش را در‌ می‌آورد و فیلم‌‌ و عکس تهیه می‌کند و با کمترین تأخیر در تلگرام و اینستاگرام به اشتراک می‌گذارد. خیلی از ما جسارت، شجاعت و جاه‌طلبیِ این عکاس غیرحرفه‌ایِ ساختمان پلاسکو را نکوهش می‌کنیم. البته محصولِ کارش را با ولع تماشا می‌کنیم و در دل تحسین می‌کنیم، اما آن‌را نکوهش هم می‌کنیم. او نیز مثل عکاس خبرنگارِ ترک غذایی طبخ کرده که نه تنها خوراکی لذیذ برای شبکه‌های خبری‌ است بلکه بساطِ محفل‌هایِ دیجیتال در فیس‌بوک، تلگرام و اینستاگرام‌ را نیز رنگارنگ می‌کند. با این‌حال چیزی در عکاسِ آماتورِ پلاسکو هست که او را پیش چشم ما قابلِ سرزنش می‌کند. خصوصیتی که هر چه هست، در عکاسِ خبرنگارِ جایزه برده نیست: عکاسِ پلاسکو، برخلافِ خبرنگارِ ترکِ جایزه‌برده، عضوِ هیچ مجموعهٔ نهادیِ معتبر و حرفه‌ای نیست. او توسطِ هیچ نهاد اعتباربخشی رسمیت داده نشده: هیچ موسسه‌ای به او جایزه نداده‌، هیچ مدیر، رئیس، کارشناس یا ستاره‌ای مُهرِ تأییدش را بر کارِ دستِ او نزده است. بنابراین ما او را بی‌اهمیت، شایستهٔ تحقیر، یا گناه‌کار می‌دانیم. همین عکاس، اگر خبرنگاری وابسته به یک موسسهٔ معتبر بین‌المللی می‌بود یا توسط موسسه‌ها و کارشناس‌های حرفه‌ای تأیید می‌شد، به چشم‌مان متمایز و درخورِ توجه می‌رسید. چنین هستیم ما. شعور و قضاوت‌مان را به نهادها، موسسه‌ها و کارشناس‌هایِ‌ دیپلم‌دارِ‌ خودتوجیه‌گر واگذار کرده‌‌ایم تا به جای ما فکر کنند، به جایِ ما انتخاب کنند، به جای ما تأیید کنند، به جای ما قضاوت کنند. اما معجزه‌ای در کار نیست. این شعبده‌بازی صرفاً بخشی از نمایش است. فراموش نکرده‌اید که؟ ما در عصر نمایش زندگی می‌کنیم. هر چه می‌بینیم و می‌شنویم نمایش است. نمایشی که از راه دور می‌رسد و به راه دور می‌رود، زندگی‌مان را لبریز از نُمودها می‌کند و از درون تهی می‌سازد. شایداگر هنوز شایدی در کار باشدامتناعِ خودخواسته و خروجِ آگاهانه از این گردونهٔ افسون‌گر تنها راهِ احیایِ آن‌چه از دست داده‌ایم باشد.

امروز دربارهٔ مسابقهٔ عکاسیِ هیلدا کلایتون[۲]Hilda Clayton خواندم که مختصِ‌ نظامیانِ آمریکایی است. هیلدا کلایتون یک سربازِ آمریکایی بود که در سالِ ۲۰۱۳ میلادی در افغانستان کشته شد. او «پیش از مرگ و در آخرین لحظهٔ زندگی هم به عکاسی ادامه داد.» به عکسی که هیلدا کلایتون را مشهور کرده نگاه می‌کنم. عکس لحظهٔ انفجاری را نشان می‌دهد که عکاس را، همراه با سایرین، کشته است. کارآموزِ افغانِ عکاس نیز عکسِ دیگری درست از همان لحظه گرفته است. با توجه به این‌که انفجار به صورتِ غیرمنتظره و در کسری از ثانیه رخ داده، این احتمال که این دو نفر به صورتِ ارادی دقیقاً از همان لحظهٔ کوتاه عکس گرفته باشند کم است. این طور به نظر می‌رسد که آن‌ها دوربین به دست آمادهٔ گرفتنِ عکسی معمولی از صحنه بوده‌اند که انفجار رخ داده است. دور از تصور نیست که به واسطهٔ غافل‌گیری در اثر انفجار، انگشت‌هایشان بی‌اراده تکان خورده و عکس‌ها را گرفته است. یعنی به احتمالِ زیاد گرفته شدنِ این عکس‌ها ارادی نبوده، بلکه نتیجهٔ واکنشِ کورِ ماهیچه‌هایِ دستِ دو عکاس‌ بوده است؛ اما به هر حال آن‌چه ثبت شده احتمالاً آخرین منظره‌ای است که تا پیش از انفجار در حالِ تماشایش بوده‌اند. اما عکس‌ها احتمالاً آخرین صحنه‌ای نیستند که عکاس‌ها هوشیارانه ناظرش بوده‌اند. آن‌چه این عکس‌ها را، تا آستانهٔ تحمل‌ناپذیر بودن، آزاردهنده می‌کند همین نکته است. آخرین لحظهٔ زندگیِ یک انسان، لحظهٔ خاموش شدنِ خودآگاهی، لحظه‌ای که به چشمِ من بی‌نهایت خصوصی و گرامی است، به ماشینی‌ترین و خشن‌ترین وجهِ ممکن ثبت شده و به سوژه‌ای برایِ شهوت‌ورزیِ نمایشی بدل گشته است.

  • نقاشی انتخابی  اثر راب گونسالوِس[۳]Rob Gonsalves هنرمند کانادیی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. World Press Photo, 2017 

  2. Hilda Clayton 

  3. Rob Gonsalves 

واقعیت و نمود

گاو فالاریس مدرن

گاو برنزی فالاریس—که حاکم سیسیل در قرن ششم قبل از میلاد مسیح بود—وسیله‌ای است که محکومان را با آن شکنجه و اعدام می‌کردند. این گاو توخالی بود و از برنز ساخته شده‌ بود و دری در پهلویش داشت. محکوم را از طریق این در داخل گاو می‌انداختند و در زیر آن آتش می‌افروختند تا فلز آن کاملاً داغ و گداخته شود. در نتیجهٔ این کار محکوم در داخل این وسیله برشته‌ شده و می‌مرد. به فرمان فالاریس، گاو به گونه‌ای طراحی شده بود که دود آن به صورت ابرهای خوشبوی ناشی از سوختن عود از آن متصاعد شود. در طراحی سر گاو از سیستمی پیچیده از لوله‌ها استفاده شده بود تا فریادهای محکوم درون آن همچون نعره‌های گاو نری خشمگین شنیده شود. سازندهٔ گاو برنزی هنگام پیشکش آن به فالاریس گفت: «فریادهای قربانی همچون لطیف‌ترین، سوزناک‌ترین و ملودیک‌ترین صداهای گاو از درون این لوله‌ها به گوش تو خواهند رسید.» (+)

صحنه را مجسم کنید که حتماً به لطف این خلاقیت‌های ظریف معرکه‌ای تماشایی بوده است. علاوه بر اشراف، توده‌ها نیز جمع می‌شدند تا با چشمی ترسان و چشمی مشتاق مراحل آن‌را دنبال کنند: حالا محکوم را آوردند، حالا او را وارد گاو برنزی می‌کنند، حالا درب فلزی گاو را می‌بندند، حالا در دماغ گاو عود کار می‌گذارند، حالا آتش را زیر گاو روشن می‌کنند،‌ حالا باید منتظر صدای موسیقی گاو باشیم. آیا صدای محکوم شنیده خواهد شد؟ اگر از هوش رفته باشد چطور؟ و … و … و …

گاو فالاریس مرا به یاد سورن کیرکگور[۱]Søren Kierkegaard‌ می‌اندازد که وضعیت شاعر را با آن توصیف می‌کرد. به زعم او، شاعر موجودی حساس است که ناراستی‌های جامعه‌ جانش را آتش می‌زنند. او دردی سترگ در سینه دارد، اما دهانش چنان شکیل است که وقتی آه می‌کشد، موسیقی و ترانه از آن بیرون می‌آید. سرنوشت او مشابه محکومان فالاریس است: شعلهٔ کوچکِ آتش آن‌ها را به آهستگی شکنجه می‌داد؛ اما ناله‌هایشان جز به صورت آوایی شیرین به گوش حاکم نمی‌رسید. شاعر نیز چنین است. مردم دورش جمع می‌شوند و می‌گویند: «باز هم بخوان!» این یعنی امیدواریم رنج‌های آیندهٔ تو مجدداً لب‌هایت را به خواندن وادار کنند. ناله‌هایت ما را پریشان خواهند کرد، اما این نغمه‌ها که می‌خوانی روح‌افزا و مفرح‌اند. منتقدان نیز می‌گویند: «بله! درست است! قوانین زیبایی‌شناسی دقیقاً همین را می‌گویند.» و شاعر بی‌اعتنا به این تشویق‌ها و تأیید‌ها چاره‌ای جز سوختن و خاکستر شدن ندارد.

اما گاو فالاریس تصویر ترسناک دیگری را نیز در ذهنم تداعی می‌کند. جماعتی را در نظر بگیرید که مشتاقانه نظاره‌گر درد و رنج قربانیان جنگ، خشونت یا حادثه هستند. فرقی نمی‌کند در خانه‌هایشان نشسته باشند یا در خیابان موبایل به دست داشته باشند. آن‌ها مشتاق مشاهدهٔ درد و رنج قربانیان هستند. البته در ظاهر آن‌ها را ناراحت می‌کند؛ همان‌طور که مقابل تلویزیون لم داده‌اند و تخمه می‌شکنند یا با هیجان سعی می‌کنند زاویه‌ٔ گوشی موبایلشان را عوض کنند بلکه بتوانند فیلمی هیجان‌انگیزتر از آن‌چه روی می‌دهد تهیه کنند. دست خودشان نیست. ضجه‌های قربانیان به گوش آن‌ها به مثابه نغمه‌ای مقاومت‌ناپذیر می‌رسد. به سویش جذب می‌شوند،‌ انتظارش را می‌کشند، از آن لذت می‌برند، به آن معتاد هستند. مگر جذابیت نهفته در خبرهای داغ جنگ و فاجعه چیزی جز این است؟ قربانیان می‌سوزند و می‌نالند و له می‌شوند و رسانه، این گاو فالاریس مدرن، ناله‌هایشان را به متاعی پرطرف‌دار تبدیل می‌کند که میلیون‌ها نفر با علاقه‌ای مثال‌زدنی مصرفش می‌کنند. چنین است این دورانِ نمایش، عصر چشم‌های مشحون خشونت، عصر تبدیل وحشت به کالایی سرگرم‌کننده.

* نقاشی انتخابی «میهمانی تلویزیون» نام دارد و اثر اُرسولا گالو هنرمند آمریکایی است.[۲]Ursula Gullow, TV Party, 2016

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Søren Kierkegaard 

  2. Ursula Gullow, TV Party, 2016 

واقعیت و نمود

رویایِ دائمیِ انسانِ معاصر

سرگشتگیِ انسانِ معاصر را حد و مرزی نیست. موضوعِ مهم، همه‌گیر و ناخودآگاهِ عصرِ حاضر را باید در ناتوانیِ عمومی در درکِ واقعیت‌هایی دانست که دنیا آشکار می‌کند. مردم از مشاهده و درکِ اجزایِ واقعیِ دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم عاجز هستند. این ناتوانی به ویژه در حوزه‌ی فکری و ذهنی محسوس است. تو گویی مکانیسمی نامرئی در کار است که مانع از آگاهی می‌شود و مردم را به طردِ ناخودآگاهِ واقعیت یا فرار به دنیایِ غیرِواقعی وادار می‌کند. یکی از خطرناک‌ترین خصوصیت‌هایِ دورانِ معاصر این نکته است که مردم روز به روز از واقعیت‌ها فاصله می‌گیرند و به چیزی جز «نُمودها»[۱]appearance توجه نمی‌کنند. آن‌چه می‌بینند نُمود است، آن‌چه می‌شنوند نُمود است، آن‌چه به آن باور دارند نُمود است. آن‌ها در نُمودها و با نُمودها زندگی می‌کنند و به خاطرِ‌ نُمودها می‌میرند. واقعیت ناپدید شده است؛ واقعیتِ خودِ مردم و واقعیتِ چیزهایِ پیرامون‌شان.

مردمِ معاصر، برایِ اولین بار در تاریخ، بینِ دو قطبِ مختلف از نُمودها نوسان می‌کنند: «پدیده»[۲]phenomenon و «اسطوره‌ی روشن‌گر»[۳]explanatory myth. این‌ها دو نُمودِ افراطی و متضاد هستند که امروزیان را از آن‌ها گریزی نیست. منظور از پدیده، نُمودِ بیرونیِ یک «حقیقتِ عینی» یا «فَکت»[۴]fact است.[آ]معادلِ مناسبی برایِ واژه‌ی fact در فارسی نمی‌شناسم. در فرهنگِ لغت آن‌را مرادفِ «واقعیت»، «حقیقت»، «راستینه» و «امر مسلم» آورده‌اند. واقعیت reality است و حقیقت هم truth. راستینه و امرِ مسلم در فارسیِ امروز به مراتب نامأنوس‌تر از fact در انگلیسی هستند. تا اطلاعِ ثانوی ترجیح می‌دهم fact را به صورتِ «فَکت» بنویسم تا دستِ کم جایِ سوءتفاهم کمتر باشد. هم‌عصرانِ ما فقط می‌توانند بازنماییِ فکت‌‌ها[۵]representation را که توسطِ مطبوعات، رادیو، تلویزیون، پروپاگاندا و تبلیغات به آن‌ها ارائه می‌شود بینند. آن‌ها دیگر به تجربه‌هایِ عینی، قضاوت و اندیشه‌ی خودشان ایمان ندارند، بلکه به آن‌چه در روزنامه‌ها چاپ می‌شود و به اصوات و تصاویری که از دوردست‌ها ارسال می‌شوند تکیه می‌کنند. نزدِ آن‌ها یک فکت وقتی به حقیقت تبدیل می‌شود که روزنامه‌ای یا وب‌سایتی درباره‌اش مقاله‌ای چاپ کرده باشد و اهمیتِ موضوع را نیز از رویِ اندازه‌ی تیترِ مطلب می‌فهمند. هر چه تیتر درشت‌تر باشد، با فکتِ مهم‌تری سر و کار دارند! آن‌چه با چشم‌هایِ خود دیده‌اند اهمیتی ندارد، مگر این‌که جایی، از طریقِ یک کانالِ «رسمی» منتشر شده باشد و توده‌ها به آن اعتبار بخشیده باشند. و البته این انکارِ قوه‌ی تمییزِ فردی، این انفصال از اهمیتِ تجربه‌هایِ مستقیم و قضاوت‌هایِ شخصی، و این سرسپردن به کانال‌هایِ رسمی، شالوده‌ و تار و پودِ همه‌ی اقسامِ پروپاگاندا است. فرض کنید با یک فکتِ نادرست مواجه هستیم. این فکت با تیراژ ده میلیون از طریقِ روزنامه‌ و تلویزیون تکثیر و منتشر می‌شود. ده‌هزار نفر می‌دانند که این فکتِ نادرستی است. اما نه میلیون و نهصد و نود هزار نفر دیگر آن‌را به عنوانِ یک فکتِ درست می‌پذیرند. این همان «نُمود» ارائه شده به شکلِ «پدیده» است که مردمانِ مدرن به آن تکیه می‌کنند و تنها شیوه‌ای است که از طریقِ آن چیزی را درک می‌کنند. اما چرا چنین است؟ چون تجربه‌هایِ واقعیِ روزمره‌ی آن‌ها بسیار اندک است و اغلبِ آن‌ها هم در چارچوبِ عادت و تکرار انجام می‌شود و در نتیجه به چشم نمی‌آید. از آن طرف، آن‌ها هر روز با هزاران قطعه خبر که در روزنامه‌ها، تلویزیون، رادیو و اینترنت منتشر می‌شود رو به رو می‌شوند؛ خبرهایی که جملگی درباره‌ی موضوع‌ها و رویدادهایِ مهم و هیجان‌انگیز هستند و چشم‌گیر و گوش‌گیر و ذهن‌گیر به نظر می‌رسند! چطور می‌توان انتظار داشت که تجربه‌هایِ روزمره‌ی مکررِ شخصی‌شان، آن‌هم درباره‌ی موضوعاتِ به غایت پیشِ پا افتاده، در چنین دریایی از توهمات غرق نشود؟ مگر چه چیزی در تجربه‌هایِ شخصی‌شان دارند که بتواند به مثابهِ سدی دربرابرِ سیلابی از اخبارِ جنگ‌ها، انقلاب‌ها، سرنوشتِ کشورها و انواعِ تحولاتِ اجتماعی و هنری و ورزشی بایستد؟ اگر روزگاری باید چند سکه می‌دادند تا چند لحظه چشم‌شان به جعبه‌ی شهرِفرنگ باز شود، امروز جهانِ پیرامون‌شان شهرِفرنگی جهان‌گستر و فراگیر است که هر لحظه با «آخرین خبرهایش» آن‌ها را بمباران می‌کند. و با این‌حال آن‌ها هرگز به واقعیتِ فکت‌هایی که مثلِ بهمن بر سرشان فرو می‌ریزد دست نمی‌یابند.

چنین است که این نُمودها به زندگی و فکرِ آن‌ها تبدیل می‌شوند. این نکته از لحاظِ عقلانی بسیار کلیدی است. مردمِ مدرن، در سیلابِ تصویرهایی که قادر به راستی‌آزمایی‌شان نیستند و هیچ‌ کنترلی رویِ آن‌ها ندارند—چون این تصاویر دارایِ هیچ نوع هماهنگی‌ نیستند—گرفتار آمده‌اند. یک قطعه‌ی خبری به دنبالِ قطعه‌ی خبریِ بعدی می‌آید. بدونِ وقفه. این لحظه موضوعی مطرح می‌شود تا لحظه‌ای دیگر ناپدید شود و جایِ خود را به موضوعی دیگر بدهد. همان‌طور که ستونِ روزنامه‌ها، سطحِ نقره‌ای تلویزیون یا صفحه‌ی نمایش‌ِ کامپیوترها به شکلی بی‌وقفه با موضوعاتِ مختلف پر و خالی می‌شوند، مغز و ذهنِ مخاطب نیز چنین می‌شود. موضوعِ لحظه‌ی پیش فراموش می‌شود و جایِ خود را به موضوعِ این لحظه می‌دهد. مردمانِ مدرن به این شیوه خو گرفته‌اند. آن‌ها بدونِ اکنون یا گذشته زندگی می‌کنند؛ در یک گسستگی و ناسامان‌مندیِ کامل. همه‌ی قوایِ ذهنی‌ِ آن‌ها صرفِ کلنجار رفتن با این تصاویرِ گذرا می‌شود؛ تصاویری که همچون ذهنِ مخاطبشان فاقدِ گذشته و آینده هستند و فقط حالی ناپایدار را نمایندگی می‌کنند. چنین است که فکت‌هایِ واقعی که در دسترسِ همگان قرار دارند به کلی پنهان می‌مانند: از آن‌جا که این فکت‌ها توسطِ نُمودها ارائه نشده‌اند، پس قطعاً وجود ندارند!

اما مردم، علی‌رغمِ این گسستگیِ کامل، نیازمندِ انسجامِ فکری هستند. آن‌ها نمی‌توانند به این اکتفا کنند که تماشاگرِ منفعلِ تصاویرِ تصادفی و رنگارنگی باشند که هر ثانیه و بی‌وقفه به سویشان پرتاب می‌شوند. این شهرِفرنگ که درونش محاطند بیش از حد کامل و بیش از حد دیوانه است. مردم نیازمندِ روابطِ معناداری هستند که این فکت‌هایِ گذرا را به هم وصل کند و به نوعی انسجام بیانجامد. اما این روابطِ معنادار را هرگز نمی‌توانند در همبستگیِ راستینِ فکت‌ها جستجو کنند، چرا که چنین کاری نیازمندِ درکی حقیقی و عمیق از آن‌هاست. با نگاهِ سطحیِ ما نمی‌توان به حقیقتِ این روابط دست یافت. علاوه بر این، چنین کاری نیازمندِ ذهنی بی‌نهایت نیرومند و تیزبین است. به همین دلیل، همزمان با گسترشِ ابزارهایِ‌ ارتباطی و پروپاگاندا، افرادِ بیشتری در دریایِ نُمودها غرق می‌شوند. این یعنی کاهشِ نسبیِ تعدادِ اندیشمندان در جامعه. همزمان اهمیتِ ساده‌سازی و خلاصه‌کردن خبرها و نُمودشناسیِ آن‌ها افزایش می‌یابد. به همان نسبت شرح و تبیینِ ارتباطِ میانِ هزاران قطعه‌ی خبری—که اغلب نیز کم‌اهمیت و بی‌ربط هستند—ضروری‌تر و فوری‌تر می‌شود. در عینِ حال، این شرح و تبیین باید در حدِ مخاطبِ «متوسط» باشد و این حدِ متوسط نیز هر روز کاهش می‌یابد.

به این ترتیب است که به قطبِ دیگر وضعیتِ رقت‌انگیزِ ذهنیِ جامعه‌ی معاصر می‌رسیم: «اسطوره‌ی روشن‌گر». اسطوره‌ی روشن‌گر با جامه‌ی الوان ظاهر می‌شود و کارکردهایِ سیاسی، عرفانی و معنوی دارد. اسطوره‌ی روشن‌گر ستونِ فقرات و استخوان‌بندیِ کلِ نظامِ فکریِ جامعه‌ی معاصر است؛ ریسمانی است که مهره‌هایِ تسبیح—نُمودها؛ خبرها—را به هم متصل می‌کند تا کلیتی معنادار خلق شود. اشتباه است اگر اسطوره‌ی روشن‌گر را فقط در چارچوبِ نظام‌هایِ مستبد در نظر بگیریم؛ آن‌ها در «همه‌ی انواع» نظام‌هایِ سیاسیِ معاصر حضور دارند و بخشی حیاتی و ضروری از آن‌ها را به خود اختصاص می‌دهند. از آن‌جا که نُمودها گسستگی و آشوبِ فکری ایجاد می‌کنند—به واسطه‌ی ماهیت، تکثر و بی‌وقفه‌بودنشان—و در نتیجه نوعی مکانیسمِ انسجام‌بخشی را ضروری می‌سازند، اسطوره‌ی روشن‌گر به مثابهِ یک نُمودِ جدید واردِ ذهنِ مخاطب می‌شود و نُمودهایِ گسسته‌ی قبلی را به هم متصل می‌کند و به او اجازه می‌دهد که همه چیز را شرح دهد. این نُمودِ جدید ریشه‌ی معنوی دارد و پذیرشِ آن نیازمندِ ساده‌لوحیِ کور و کامل است. اسطوره‌ی روشن‌گر به «کلیدی ذهنی» تبدیل می‌شود که با آن می‌توان قفلِ همه‌ی رازها را گشود، هر فکتی را تفسیر کرد و «خود» را در گردابِ پدیده‌ها بازشناخت. همه‌ی ما با این اسطوره‌هایِ روشن‌گر آشنا هستیم: اسطوره‌ی یهودیان در زمانِ زمام‌داریِ فاشیست‌هایِ نازی در آلمان، یا اسطوره‌ی کمونیست‌ها در آمریکای دورانِ جنگِ سرد مثال‌هایِ کلاسیک و مشهوری از این اسطوره‌هایِ روشن‌گر هستند. در رابطه با جامعه‌ی خودمان نیز از این اسطوره‌هایِ روشن‌گرِ آشنا کم نداریم و فرد، بسته به این‌که به کدام خوشه‌‌ی اجتماعی-عقیدتی متصل باشد، از این یا آن اسطوره‌ برایِ معنابخشی به گسستگیِ سرسام‌آورِ معاصر استفاده می‌کند:

  • «ایران در جستجویِ ایجادِ امپراطوریِ شیعی در منطقه‌ی خاورِ میانه است. نمی‌بینید در لبنان، فلسطین، سوریه، یمن، عراق و … چه می‌کند؟»
  • «دشمنان برایِ شکستِ انقلابِ ایران کمین کرده‌اند و مدام توطئه‌گری می‌کنند. نمی‌بینید دست‌هایِ پلیدی را که مدام به طرقِ مختلف امنیتِ ایران را تهدید می‌کنند؟»
  • «ایرانِ امروز میراث‌دارِ شکوهِ گذشته است—مثلاً امپراطوریِ هخامنشی. این میراث بخشی از جوهرِ ایرانی است و اگر چه در تضادِ آشکار با وضعیتِ نامناسبِ امروزِ ما قرار دارد، روزی دوباره مجسم خواهد شد.»
  • «جهان به دو قسمتِ پیش‌رفته و پس‌رفته تقسیم می‌شود؛ از چند استثنا که بگذریم، کشورهایِ‌ غرب و شمال عمدتاً پیش‌رفته هستند و در آن‌ها دموکراسی، آزادی، حاکمیتِ قانون، نظم و خیرخواهی وجود دارد؛ و کشورهایِ شرق و جنوب عمدتاً پس‌رفته هستند و جولانگاهِ استبداد، محدودیت، تبعیض، بی‌نظمی و شرارت هستند.کشورهایِ پس‌رفته اگر می‌خواهند پیشرفت کنند باید به کشورهایِ پیش‌رفته اقتدا کنند.»
  • «اگر به تاریخ نگاه کنید متوجه می‌شوید که بشریت در یک خطِ‌ نسبتاً مستقیم در حالِ حرکتِ رو به جلو بوده که نامِ آن پیشرفت است. پیشرفت را در همه‌ی عرصه‌ها می‌توان دید: علم، فن‌آوری، شیوه‌ی زندگیِ اجتماعی، حکومت‌داری و …»

کارکردِ این اسطوره‌ها را، نظیرِ هر اسطوره‌ی دیگری، نباید در راستی یا ناراستی‌شان جستجو کرد. اسطوره فکت نیست، بلکه ریسمانی است که فکت‌ها را به هم متصل می‌کند و به آن‌ها معنا و انسجام می‌بخشد. شاید بگویید اسطوره‌سازی خصوصیتی اساساً انسانی و گریزناپذیر است. این نکته‌ی درستی است، اما آن‌چه وضعیتِ انسانِ معاصر را از تمامِ انسان‌هایِ دیگرِ تاریخ جدا می‌کند این است که همه‌ی انسجامِ ذهنی و پرسش‌گریِ سیاسی‌ِ او به این اسطوره‌هایِ روشن‌گر محدود می‌شود. اگر این اسطوره‌ها را از او بگیرند، برایش راهی به جز کناره‌گیریِ کامل از جهان و تمرکز بر زندگیِ فردی باقی نمی‌ماند. اما این کار نوعی اراده‌ی متمایل به خودکشی‌ است؛ چرا که او به هیچ‌وجه نمی‌تواند خود را از جهانی که همگان ساخته‌اند جدا کند.

علاوه بر این، اسطوره‌ی روشن‌گر تنها مرجعِ ذهنیِ پایداری است که در اختیارِ شهروندِ‌ معاصر قرار دارد. او بصیرتِ خود را وامدارِ اوست. این اسطوره نه تنها به او درک و انسجامِ فکری می‌دهد، بلکه به مثابهِ ساحلی امن عمل می‌کند که می‌تواند از دریایِ متلاطمِ نُمودها به آن پناه برد. چنین است که اسطوره‌ی روشن‌گر توده‌ها را از زحمتِ فکر کردن، مردد بودن، پرسش‌گری، بلاتکلیفیِ نفهمیدن و شکنجه‌ی عذابِ وجدان خلاص می‌کند. این باعث می‌شود که انرژیِ ذهنی و روحیِ توده‌ها هرز نرود و در عوض صرفِ تولید و بهره‌وری شود تا خودروها، گوشی‌هایِ تلفن و تانک‌هایِ بیشتری تولید (و مصرف) شود. مردمانِ معاصر وجدانِ آسوده‌ای دارند، چون برایِ هر رویداد و مسأله‌ای پاسخی درخور دارند! اسطور‌ه‌ی روشن‌گر می‌تواند به شکلی معجزه‌آسا هر چه رخ می‌دهد و هر آن‌چه انجام می‌دهند را شرح دهد. این فرایند آن‌ها را در غیرِواقعی‌ترین موقعیتِ قابلِ تصور قرار می‌دهد. آن‌ها در رویایی دائمی زندگی می‌کنند، اما رویایی که واقعی به نظر می‌رسد و از چسباندنِ هزاران قطعه فکت و نظریه به یکدیگر ساخته شده است. اعتقادِ آن‌ها به اسطوره‌هایشان چنان نیرومند است که فقط مرگ می‌تواند آن‌ها را از آن جدا کند.

این اوضاعِ انسانِ عادیِ معاصر است. اما وضعیتِ اندیشمندانِ معاصر چطور است؟ آن‌ها که تواناییِ تشخیصِ نُمودها را دارند و از حضورِ اسطوره‌هایِ روشن‌گر باخبرند. در این‌باره در آینده خواهم نوشت.

این نوشته را با الهام از افکارِ «ژاک الول»[۶]Jacques Ellul نوشته‌ام. تصویرِ انتخابی از آدولف هوخمایستر[۷]Adolf Hoffmeister، هنرمند چِک است (کولاژ روزنامه، ۱۹۵۹)

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. appearance 

  2. phenomenon 

  3. explanatory myth 

  4. fact 

  5. representation 

  6. Jacques Ellul 

  7. Adolf Hoffmeister 


  1. آ) معادلِ مناسبی برایِ واژه‌ی fact در فارسی نمی‌شناسم. در فرهنگِ لغت آن‌را مرادفِ «واقعیت»، «حقیقت»، «راستینه» و «امر مسلم» آورده‌اند. واقعیت reality است و حقیقت هم truth. راستینه و امرِ مسلم در فارسیِ امروز به مراتب نامأنوس‌تر از fact در انگلیسی هستند. تا اطلاعِ ثانوی ترجیح می‌دهم fact را به صورتِ «فَکت» بنویسم تا دستِ کم جایِ سوءتفاهم کمتر باشد. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه