Tag archive

رسانه

به سوی دانایی

روی‌کردهای اشتباه در انتخاب و خواندن منابع خبری و تحلیلی—قسمت اول

بعد از سپری شدنِ دورانِ نوشتن در بامدادی[۱]bamdadi.com تصمیم گرفته‌ام کمتر دربارهٔ «خبرهای روز» بنویسم—اگرچه تقریباً هر روز اخبار را دنبال می‌کنم. علت این تصمیم سه گانه بوده است. یکی این‌که نسبت به سال‌های قبل شأنِ به مراتب کمتری برای «خبرها»‌ و «تحلیل‌های روز» قائل هستم و فکر می‌کنم توجه بیش از حد به آن‌ها باعث دور شدن از واقعیت‌های جهانِ امروز می‌شود؛ چنان‌که توجهِ زیاد به درخت‌ها ممکن است فرد را ناتوان از دیدنِ جنگل کند. دلیل دوم این است که فکر می‌کنم طی حدود یک دهه وبلاگ‌نویسی و مرور تقریباً هر روزهٔ خبرها و تحلیل‌های فارسی و انگلیسی به نوعی مهارت نسبی دست یافته‌ام که به من اجازه می‌دهد آن چه لازم دارم را در اسرع وقت با نگاهی نقادانه از میان انبوه اطلاعاتی که همه روزه تولید می‌شود برداشت کنم. این نکته انگیزهٔ مرا برای صرفِ وقتِ بیشتر برای نوشتن دربارهٔ رویدادهای خبری کاهش داده است. سوم این‌که بسیاری از مواردی که برای من و امثالِ من در روزهای اوج وبلاگستان فارسی جدید به نظر می‌رسید (مثلاً شیطنت‌هایی که بی‌بی‌سی فارسی در پوشش‌های خبری خود انجام می‌دهد) امروز دیگر به موضوعاتی تقریباً معمولی تبدیل شده‌اند و فضای انتقادی قابلِ توجهی نسبت به نقش و تأثیر رسانه‌های فارسی‌زبان شکل گرفته است. با این‌حال در برخوردهایی که با آشنایان نزدیک و دور دارم متوجه شده‌ام که هنوز برخی از دوستان نسبت به مقولهٔ خواندنِ خبر و تحلیل و انتخاب منابع قابلِ اعتماد دچار روی‌کردهای ناکارآمد و چه بسا اشتباه هستند. بنابراین، در این یادداشت (که در دو بخش منتشر می‌کنم) قصد دارم از تجربیاتم در رابطه با اشتباهاتِ احتمالی در مقولهٔ خوانشِ خبر و تحلیل بگویم. تک‌تک این موارد احتمالاً برای برخی از خوانندگان واضح و بدیهی باشند، اما فکر می‌کنم مجموعهٔ آن‌ها در کنار یکدیگر فرمولِ کمیابی را تشکیل می‌دهند که شاید برای خیلی از دوستان جالبِ توجه باشد. به هر حال در این‌جا قصد ندارم چیزی را «ثابت» کنم، بلکه صرفاً برایتان از تجربهٔ شخصی‌ام «می‌گویم». امیدوارم همه یا بخشی از آن به کار شما نیز بیاید.

در ابتدا، به صورت کاملاً شهودی منابع خبری و تحلیلی را به چهار گروه مختلف تقسیم می‌‌کنم و برای هر کدام نامی در نظر می‌گیرم. اول «رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای» هستند. رسمی نه به این معنا که حتماً باید دولتی باشند (بسیاری از آن‌ها دولتی نیستند)، بلکه به این معنا که این رسانه‌ها دارای هویتِ حقیقی و حقوقی و همین‌طور نشانی و دفتر و تشکیلات هستند. در ضمن همان‌طور که می‌توانید حدس بزنید این رسانه‌ها به صورت حرفه‌ای و مستمر در کار گردآوری، تولید و انتشار خبر و تحلیل هستند. بسیاری از روزنامه‌ها، مجله‌ها و شبکه‌های تلویزیونی قدیمی و بعضاً‌ جدید را می‌توانیم در این دسته قرار دهیم. به عنوانِ مثال شبکهٔ بی‌بی‌سی جهانی، یا روزنامه‌هایی نظیر نیویورک‌تایمز‌ و گاردین از این دست هستند. دوم «رسانه‌هایِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای» هستند. این‌ها هم دفتر و دستک و تشکیلاتی دارند و مدعی کار خبری و تحلیلی حرفه‌ای هستند، اما معمولاً نمی‌توانند خود را به سطح معینی از حرفه‌ای‌گری نزدیک کنند. به عنوان چند نمونه می‌توانم به صداوسیمایِ جمهوری اسلامی ایران، شبکهٔ پِرِس‌ تی‌وی، برخی شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور نظیرِ صدای آمریکا و من‌و‌تو، و همین‌طور بسیاری از رسانه‌های دیگری که ریشهٔ آن‌ها در کشورهای غیرصنعتی است اشاره کنم. من حتی تا این‌جا پیش می‌روم که رسانه‌های نسبتاً حرفه‌ای نظیر راشیاتودی، الجزیره، بی‌بی‌سی فارسی و برخی روزنامه‌های قدیمی و معتبر نظیر روزنامهٔ اطلاعات را نیز در شمار رسانه‌های رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای (یا اگر مایل هستید بخوانید تقریباً حرفه‌ای) قرار دهم. برای این کار دلایلی هم دارم که شاید در بحثِ دیگری به آن بپردازم. سومین دسته «رسانه‌های غیررسمی» هستند که می‌توانند به درجات مختلف تمام‌حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای باشند. این‌ها نسبت به رسانه‌های رسمی دارای ادعاها و امکانات محدودتری هستند، اما پی‌گیرانه و معمولاً با درایتِ شخصی در وب‌گاه‌ها، وبلاگ‌ها یا شبکه‌های اجتماعی مختلف (نظیر فیس‌بوک، تلگرام و نظائر آن) منتشر می‌شوند. گروه چهارم (و نهایی) «منابع متفرقه» هستند که شامل هر نوع منبع خبری یا تحلیلی می‌شود که در شمارِ سه گروهِ قبلی نباشد. این‌ گروه از منابعِ‌ خبری تقریباً همیشه غیررسمی و غیرحرفه‌ای هستند و معمولاً در شمارِ نامعتبرترین و غیرقابل‌اعتمادترین منابع در نظر گرفته می‌شوند. خبرها و تحلیل‌های بی‌نام‌و‌نشانی که در شبکه‌های مختلف اجتماعی دست‌به‌دست می‌شوند و انواع شایعات و تحلیل‌های محفلی و کافه‌ای در این شمار هستند. در این‌ یادداشت که در دو قسمت منتشر می‌کنم به چند روی‌کردِ‌ اشتباه به منابعِ خبری و تحلیلی اشاره می‌کنم. آن‌چه در زیر می‌آید ترتیب معینی ندارد، اما همان‌طور که خواهید دید اشتباه‌هایی که معرفی می‌کنم حالتِ متقارن دارند؛ چرا که در این حوزه، همچون بسیاری حوزه‌های دیگر‌، آن‌رویِ سکهٔ افراط، تفریط است.

اشتباه شمارهٔ ۱: اعتماد به منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای

شایع‌ترین اشتباه این است که رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای را قابل اعتماد بدانیم و خود را بی‌نیاز از سایر رسانه‌ها، به ویژه رسانه‌های رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای (گروه دوم) و رسانه‌های غیررسمی (گروه سوم) تلقی کنیم. مثلاً فرض کنیم که مطالبی که در منابعی نظیرِ گاردین، نیویورک‌تایمز، اکونومیست، سی‌ان‌ان یا بی‌بی‌سی منتشر می‌شود صرفاً به واسطهٔ این‌که این رسانه‌ها مشهور، رسمی و تمام‌حرفه‌ای هستند قابل اعتمادند. اما «داشتن اعتبار حرفه‌ای» به معنای «قابلِ اعتماد بودن» نیست. اعتبار حرفه‌ای صرفاً تضمین کنندهٔ نسبیِ این است که مطالب طی فرایندها و معیارهای از پیش‌تعیین‌شده و عمدتاً پذیرفته‌شده‌ای تولید شده‌اند. اما اولاً این فرایندها و معیارهای از پیش‌تعیین‌شده همیشه به تمامی رعایت نمی‌شوند و ثانیاً هیچ تضمینی نیست که حتی اگر همهٔ این فرایندها و معیارها به دقت رعایت شوند نتیجه لزوماً قابل اعتماد باشد. فرضاً انتظار من این است که مطالبی که در رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای منتشر می‌شوند باید ارزشمند، درست، دقیق، جامع‌نگر و بی‌طرفانه باشند؛ اما رسانه‌ها به واسطهٔ انواع محدودیت‌ها یا انگیزه‌های ارزشی، امنیتی، عرفی یا اقتصادی ممکن است گاه فاصلهٔ قابلِ توجهی از معیارهایی که ارزش، صحت، دقت، جامع‌نگری یا بی‌طرفی یک مطلب را تضمین می‌کنند بگیرند. هر چقدر رسانه‌ای رسمی‌تر، حرفه‌ای‌تر و بزرگ‌تر باشد بیشتر در معرض ناکارآمدی و چه بسا حماقتِ نهادی قرار می‌گیرد. کافی است پوششِ خبری رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای در ماجرای لشگرکشی به عراق را به خاطر بیاوریم تا متوجه آسیب‌پذیریِ سیستمی این رسانه‌ها شویم؛ به ویژه در شرایطی که کیفیت و پاکیزگی کارشان در تضاد با ارادهٔ دولت‌های بزرگ برای فضاسازی یا زمینه‌سازی معینی قرار گرفته باشد.

اشتباه شمارهٔ ۲: بی‌اعتمادی به منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای

اشتباهِ شایع دیگر این است که با در نظر گرفتن «اشتباهِ شمارهٔ ۱» از سوی دیگر بام بیفتیم و به این نتیجه برسیم که رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای به کلی غیرقابلِ اعتماد هستند. در این صورت است که خود را به دو شکل دچار محرومیت ساخته‌ایم. اول این‌که در مواردی که تضادهای نهادی و سیستمیِ حادی وجود نداشته باشد (یعنی با موضوعاتی نظیر ماجرای حمله به عراق، هیولاسازی از روسیه، یا حمایت از اسرائیل روبه‌رو نباشیم)، این رسانه‌ها می‌توانند تا حد قابل قبولی مطالب با کیفیت و قابلِ اعتماد تولید کنند که نه تنها مطلع‌کننده‌اند، بلکه جهت انواع کارهای تحقیقی و تحلیلی در آیندهٔ حتی دور قابلِ استناد خواهند بود. دوم این‌که این‌ منابع به واسطهٔ رسمی و حرفه‌ای بودن‌شان بسیار تأثیرگذار هستند و به قولی اغلبِ «آدم‌های مهم» در حلقه‌های سیاسی، اقتصادی، مدنی و دانشگاهی آن‌ها را می‌خوانند و نسبت به آن‌ها واکنش‌های مختلف نشان می‌دهند. بنابراین نادیده گرفتن این منابع به صرفِ این‌که به این نتیجه رسیده‌ایم که چیزی به نام «اشتباهِ شمارهٔ ۱» وجود دارد خسرانی دوچندان خواهد بود. هیچ فرمول ساده‌ای برای ارزیابی کیفیت مطالب این نوع منابع وجود ندارد و سنجش کیفیت در این‌جا به مراتب از ارزیابی کیفیتِ ساخت (مثلاً این‌که متن یک مقالهٔ تحلیلی چقدر از لحاظ زبانی و ویراستاری آراسته و پرداخته باشد) و راستی‌آزمایی اخبار خُردی که ارائه می‌شوند (فرضاً اگر برای دهمین بار طی ماه‌های گذشته گفته شود «دیشب آخرین بیمارستان شهر حلب بمباران شد»، آیا چنین خبری درست است؟) فراتر می‌رود و نیازمند داشتنِ شمِ خبری و تحلیلی قابلِ قبولی برای درکِ تصویرِ بزرگ‌تر و زمینهٔ تاریخی تحولات و استفاده از آن به مثابهِ محکی برای سنجش کیفیتِ اخبار یا تحلیل‌های نسبتاً جزئی است.

اشتباه شمارهٔ ۳: اعتماد به منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای

منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای نه از چابکی، جسارت و آزادی عمل منابع غیررسمی برخوردار هستند و نه اعتبار منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای را دارند. علی‌رغم ادعایشان در حرفه‌ای‌گری، به صورت آشکاری دچارِ جانب‌داری از دولت یا نهادِ حامی‌شان هستند و در شیوهٔ تولید و انتشار اخبار و تحلیل به ندرت به سطحِ تمام‌حرفه‌ای نزدیک می‌شوند. شیوهٔ اولویت‌گذاری و توجهِ آن‌ها به خبرها به گونه‌ای است که مخاطبِ منتقد را از خود گریزان می‌کند و مخاطبِ معمولی را خسته و بی‌تفاوت. فرضاً به پوشش خبریِ صداوسیمایِ جمهوری اسلامی ایران از تحولات فلسطین و اسرائیل توجه کنید. علی‌رغم پوشش خبری و تحلیلی تقریباً هر روزه، هیچ مطلبی که به نوعی بتواند به سود اسرائیل تفسیر شود منتشر نمی‌گردد و بر عکس سعی بر این است که اخبار به صورتی کاملاً یک‌جانبه گزارش شوند. تاریخ‌چهٔ شکل‌گیری و رفتار رژیم اسرائیل جای تردیدی در ماهیت آپارتاید، اشغال‌گر و تروریست آن باقی نمی‌گذارد و ما می‌توانیم با تلاش رسانه‌ای جمهوری اسلامی برای حمایت از مردم مظلوم فلسطین همراهی کنیم، اما شیوهٔ یک‌جانبه، فرمایشی، مکرر و بعضاً غیرحرفه‌ای پوشش تحولات فلسطین و اسرائیل آزاردهنده یا دستِ کم خسته کننده است. همین شیوهٔ تقریباً صفر یا صد درصدی را در بیشتر حوزه‌های حساسِ دیگر نیز می‌بینیم. هر جا حکومت ایران روی مسأله‌ای حساسیتِ ویژه‌ای داشته باشد، پوشش خبری و تحلیلی آن در صداوسیما شکلی تقریباً یک‌جانبه و غیرحرفه‌ای به خود می‌گیرد و گاه نیز عملاً تعارفات به کناری گذاشته می‌شوند و پروپاگاندای آشکار ارائه می‌شود. این ایرادها مختص صداوسیمای جمهوری اسلامی نیست، بلکه کم‌و‌بیش در همهٔ منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای به چشم می‌خورد. بنابراین، تردیدی نیست که اعتمادِ زیاد به این منابع منطقی نیست.

اشتباه شمارهٔ ۴: بی‌اعتمادی به منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای

همان‌طور که گفتم دیدنِ نقاطِ ضعف، اشتباهات، بی‌دقتی‌ها، بی‌توجهی‌ها و خطاهای منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای دشوار نیست و به خصوص اگر منتقدِ دولت یا نهادِ حامی آن‌ها باشیم، به سادگی می‌توانیم به این نتیجه برسیم که این منابع به هیچ عنوان قابل اعتماد نیستند و هر چه در آن‌ها به عنوان خبر و تحلیل ارائه می‌شود نادرست،‌ نادقیق، مغشوش و در نهایت پروپاگاندایی کم ارزش است. اما این نتیجه‌گیری می‌تواند اشتباه مهلکی باشد. اول این‌که این رسانه‌ها به واسطهٔ بومی‌تر بودن‌شان معمولاً در حاشیهٔ گفتمان‌های جهانی قرار گرفته‌اند و بی‌توجهی کامل به آن‌ها به معنای اولویت دادنِ به رسانه‌هایی است که همسویی بیشتری با جریان‌های مسلطِ گفتمانی در جهان دارند؛ یعنی به معنای رها کردنِ طرفِ ضعیف‌تر و جانبِ قدرتمند را گرفتن است. البته این‌طور نیست که هر که قدرتمندتر باشد لزوماً باطل باشد، اما به هر حال طرفِ قدرت را گرفتن نیازمند احتیاط و هوشیاری بسیار زیاد است و بهتر است تا حد امکان در آن افراط نکنیم و اجازهٔ حضور گفتمان‌های ضعیف‌تر را بدهیم. دوم این‌که خیلی از مطالبِ خبری یا تحلیلی که در این منابع تولید و منتشر می‌شوند اگر از منظر گفتمانی مناسبی نگریسته‌ شوند نادرست نیستند و ارزش خبری و تحلیلی خود را دارند. این نوع منابع نه تنها ما را با گفتمانِ دولت‌ها یا نهادهای مختلف و معمولاً حاشیه‌ای آشنا می‌کند، بلکه به واسطهٔ دسترسیِ مستقیم‌تری که به منابعِ بومی دارند ممکن است شناختِ بی‌واسطه‌تر و چه بسا صادقانه‌تری از تحولاتی که در آن منطقهٔ سرزمینی رخ می‌دهد در اختیار ما قرار دهند. به عنوانِ مثال توجه کردن به اخباری که از تلویزیونِ دولتی سوریه پخش می‌شود به ما کمک خواهد کرد که انحصار گفتمان‌سازی و تصویرسازی که عمدتاً در اختیار رسانه‌های همسو با دولت‌های مخالف اسد است را بشکنیم و در نهایت به تصویر واقع‌بینانه‌تری از تحولات سوریه دست یابیم. یا علی‌رغمِ همهٔ ایرادهایی که می‌توانیم به صداوسیمایِ جمهوری اسلامی وارد کنیم، باید بپذیریم که دسترسی آن‌ به وقایع و رویدادهایی که در سطح کشور رخ می‌دهد به مراتب بیشتر از رسانه‌هایی است که دسترسی مستقیمی به مناطق سرزمینی ایران ندارند و به همین دلیل برای همهٔ کسانی که دغدغهٔ‌ ایران را دارند صداوسیما و سایر منابعِ رسمیِ‌ نیمه‌حرفه‌ای داخلی به سادگی‌ قابل جایگزینی نیستند.

اشتباهِ‌ شمارهٔ ۵: اعتماد به منابعِ غیررسمی [حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای]

منابع غیررسمی معمولاً از لحاظ شیوه و محتوا آزاد هستند و هیچ دولت، نهاد یا الگوی معینی به جز سلیقهٔ شخصی (یا گروهی) پدیدآورندگان‌شان بر آن‌ها حاکم نیست. بنابراین آن‌ها می‌توانند با معیارهای مرسوم خبری و تحلیلی نظیر راست‌گویی، امانت‌داری، دقت، انصاف و غیره فاصلهٔ زیادی داشته باشند. یک منبعِ غیررسمی حتی مجبور به تولیدِ پیوستهٔ محتوا نیست و فرضاً می‌تواند برای هفته‌ها یا ماه‌ها غیرفعال باشد. بسیاری از منابعِ غیررسمی دارای نشانیِ واقعی نیستند و حتی اگر با نامِ واقعی نوشته شوند (که بعضاً چنین نیست) نسبت به درستی یا دقتِ آن‌چه تولید می‌کنند تعهد چندانی ندارند. یک وبلاگ (حتی معتبر) به سادگی و بدونِ نیاز به توضیحات می‌تواند برخی از مطالبِ قدیمی‌تر خود را تغییر دهد و یا به کلی حذف کند. به همین دلیل مطالبی که در این نوع منابع تولید می‌شوند قابلیتِ استنادپذیری پایینی دارند و برای تحقیقاتِ جدی معمولاً به آن‌ها ارجاع داده نمی‌شود. علاوه بر همهٔ مواردِ یاد شده، بسیاری از منابعِ غیررسمی به واسطهٔ عدمِ مسئولیت‌پذیری‌شان (و برخی دلایل دیگر) تمایل به تندروی دارند و روایت‌ها یا گفتمان‌های نامتوازن و نامعقولی را ترویج می‌کنند. این باعث می‌شود که بسیاری از مخاطبانی که منتقدِ گفتمان‌هایِ رسمی هستند به سوی آن‌ها جذب شوند و شور و انرژی انتقادی‌شان در فضایی غیرواقع‌گرایانه و تخدیری هدر رود.

اشتباهِ شمارهٔ ۶: بی‌اعتمادی به منابعِ غیررسمی [حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای]

اما منابعِ غیررسمیْ لزوماً نامعتبر یا کم‌کیفیت نیستند. این تصور که فقط منابعِ رسمی قادر به تولید مطالب با کیفیت و قابلِ اعتماد هستند مسلماً غلط است. با این‌حال یکی از دام‌های شایع در میان اقشار نسبتاً مطلع جامعه این است که منابع غیررسمی را کم‌اهمیت در نظر می‌گیرند. اما منابع غیررسمی به واسطهٔ کوچکی، انعطاف‌پذیری و درجهٔ استقلالِ زیادی که از دولت‌ها، نهادها و معیارهای حرفه‌ای پذیرفته‌شده در عرصهٔ تولید خبر و تحلیل دارند قادر به تولید محتوای خبری-تحلیلی و به خصوص انتقادی بسیار خوب هستند. نکتهٔ کلیدی البته یافتن و تشخیصِ منابعِ غیررسمی معتبر است که کاری دشوار و زمان‌بر است. برخی از این منابعِ غیررسمی به زبان انگلیسی که سال‌هاست دنبالشان می‌کنم عبارتند از: وبلاگِ کرگ مورای دربارهٔ بریتانیا، اروپا، پروندهٔ‌ آسانژ و تحولاتِ مختلف جهان[۲]Craig Murray، وبلاگِ ماهِ آبالاما دربارهٔ تحولاتِ مختلف جهان[۳]Moon of Alabama، وبلاگِ ایلیا ج. مغنایر دربارهٔ تحولاتِ خاورمیانه از منظر نسبتاً همساز با محورِ مقاومت[۴]Elijah J. Magnier و وب‌گاه یا وبلاگِ گروهیِ موندووایس[۵]Mondoweiss درباره‌ٔ اسرائیل، فلسطین و آمریکا.

این منابع از بسیاری جهات با هم فرق می‌کنند. کرگ مورای بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۴ سفیر بریتانیا در ازبکستان بود، اما به دنبال مشاهدهٔ حمایتِ دولت‌های غربی از رژیم وقتِ ازبکستان و برخی همکاری‌های محرمانه و از لحاظ انسانی غیرقابل قبول بین بریتانیا و ازبکستان دست به اعتراض و افشاگری زد که به برکناری وی منتهی گردید؛ ولی با جسارت و آزادی بیشتر به افشاگری و فعالیت‌های مدنی خود ادامه داد. آشنایی او با سازوکارهای قانونی، نهادی و دیپلماتیکِ بین‌المللی و جسارتی که در نقدهایش از سیاست‌های بریتانیا و ارتباط بی‌واسطه‌اش با اشخاصی مانند جولیان آسانژ عیان است، نوشته‌هایش را در ردیف مهم‌ترین منابع تحلیلِ‌ تحولات در وبِ غیررسمی قرار می‌دهد. مطالب وبلاگ ماه آلاباما توسط نویسنده‌ای آلمانی‌تبار به نام برنهارد نوشته می‌شود که با دقت و مهارت قابل توجهی سعی در ارائهٔ تصویری کامل‌تر از تحولات سیاسی و نظامی در نقاط مختلف جهان دارد و به صورتِ خاص پوشش خبری وی از تحولات سوریه وی را در برخی حلقه‌های ایرانی مشهور کرد و در چند سال اخیر به وفور دیده‌ام که از تحلیل‌ها و مطالب آن در فضای فارسی استفاده می‌شود، بدونِ این‌که نامی از ماهِ‌ آلاباما آورده شود. آن‌چه مطالب او را به ویژه ارزشمند می‌کند ارائهٔ ارجاعاتِ‌ دقیق به طیف رنگارنگی از منابعِ‌ رسمی و تمام‌حرفه‌ای، رسمی و نیمه‌حرفه‌ای و همین‌طور غیررسمی است. ایلیا ج. مغنایر یک خبرنگار جنگی کارکشته با بیش از سه دهه سابقهٔ فعالیت در منطقهٔ خاورمیانه و شمال آفریقاست و به واسطهٔ سابقهٔ زندگی در لبنان، بوسنی، عراق، ایران، لیبی و سوریه و روابط گسترده‌ای که دارد تحلیل‌های قابلِ توجهی از تحولاتِ‌ منطقه ارائه می‌دهد. موندووایس توسط دو روزنامه‌نگارِ یهودی‌تبارِ آمریکایی منتشر می‌شود و با روی‌کردی انتقادی و ضدصهیونیستی به تحولات اسرائیل، فلسطین و آمریکا می‌پردازد و در نوع خود بی‌نظیر است.

این مثال‌ها به وضوح نشان می‌دهند که نمی‌توانیم نسبت به منابعِ غیررسمی به کلی بی‌اعتماد و بی‌اعتنا باشیم. این منابع، به خصوص وقتی مانند نمونه‌هایی که ذکر کردم در سطحِ تقریباً حرفه‌ای عمل کنند، نه تنها مکملِ منابعِ رسمی هستند، بلکه تا حدی نیز می‌توانند جایگزینِ خواندنِ اخبار روزانه شوند، چرا که با بررسی تعداد زیادی خبر و تحلیل که همه‌ روزه در منابع مختلف منتشر می‌شود،‌ ارجاعات، کنارهم‌گذاری‌ها و خلاصه‌های قابلِ توجهی ارائه می‌دهند.

اشتباهِ شمارهٔ ۷: اعتماد به منابعِ متفرقه [غیررسمی و غیرحرفه‌ای]

این اشتباه به نظرم آن‌قدر واضح است که تقریباً نیازی به شرحِ آن احساس نمی‌کنم. اعتماد کردن به منابعِ‌ خبری و تحلیلی متفرقه که معمولاً کاملاً غیرحرفه‌ای، غیرقابلِ استناد، غیرقابلِ راستی‌آزمایی و در نهایت غیرقابلِ اعتماد هستند کاملاً اشتباه است. شکی نیست که گپ‌و‌گفت‌های سیاسیِ مرسوم که در دورهمی‌های خانوادگی یا در نوبتِ انتظار در آرایشگاه انجام می‌دهید می‌توانند سرگرم کننده باشند، اما به عنوانِ منبعِ اخبار و تحلیل‌های اجتماعی قابل اعتنا نیستند. با این‌حال به لطف گسترش شبکه‌های مجازی متصل به تلفن‌های همراه، تعداد زیادی از این نوع اخبار و تحلیل‌ها که معلوم نیست از کدام منبع و توسط کدام شیوه و حتی در چه مکان و زمانی تهیه شده‌اند به وفور دست‌به‌دست می‌شوند و بسیار می‌بینم که مردمان ساده‌دل نیز آن‌ها را جدی می‌گیرند. تا جایی که به تجربهٔ من مربوط می‌شود، در فضایِ مجازی هر مطلبی که نشانی و امضای معتبری نداشته باشد و کاملاً مشخص نباشد از طرف کدام منبع رسمیِ‌ تمام‌حرفه‌ای، رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای یا غیررسمی تولید و منتشر شده‌ است را نادیده می‌گیرم.

اشتباهِ شمارهٔ ۸: بی‌اعتمادی به منابعِ متفرقه [غیررسمی و غیرحرفه‌ای]

با توجه به آن چه در اشتباه شمارهٔ ۷ گفتم، این‌طور به نظر می‌رسد که باید به کلی نسبت به منابعِ متفرقه بی‌اعتماد باشیم. این نکته تقریباً همیشه در فضایِ مجازی صادق است، اما در عرصهٔ واقعی همیشه این‌طور نیست. حضور مستقیم فرد در جامعه به معنای مواجه شدنِ او با واقعیت‌های ریز و غیرقابلِ انکار اجتماعی است، و چه بسا تجربه‌ها و رویارویی‌های عینی که اصالت، اعتبار و ارزشِ آن‌ها به مراتب بیشتر از تحلیل‌هایی باشد که ممکن است در معتبرترین منابع خبری یا تحلیلی بیابیم. بنابراین، ضمن این‌که باید نسبت به آن‌چه خود را به عنوان «خبر» و «تحلیل» متفرقه به ما عرضه می‌کند بسیار شکاک باشیم، نباید از رویارویی بی‌واسطه با جامعه و استفاده از تجربه‌های مستقیم اجتماعی برای تنظیم قضاوت‌هایمان باکی داشته باشیم.

ادامه دارد.

  • نقاشی انتخابی اثر واسیلی کاندینسکی (۱۹۲۳) است.[۶]Wassily Kandinsky 1923. “Composition VIII”; Oil on canvas; Solomon R. Guggenheim Museum, New York
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. bamdadi.com 

  2. Craig Murray 

  3. Moon of Alabama 

  4. Elijah J. Magnier 

  5. Mondoweiss 

  6. Wassily Kandinsky 1923. “Composition VIII”; Oil on canvas; Solomon R. Guggenheim Museum, New York 

واقعیت و نمود

رویایِ دائمیِ انسانِ معاصر

سرگشتگیِ انسانِ معاصر را حد و مرزی نیست. موضوعِ مهم، همه‌گیر و ناخودآگاهِ عصرِ حاضر را باید در ناتوانیِ عمومی در درکِ واقعیت‌هایی دانست که دنیا آشکار می‌کند. مردم از مشاهده و درکِ اجزایِ واقعیِ دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم عاجز هستند. این ناتوانی به ویژه در حوزه‌ی فکری و ذهنی محسوس است. تو گویی مکانیسمی نامرئی در کار است که مانع از آگاهی می‌شود و مردم را به طردِ ناخودآگاهِ واقعیت یا فرار به دنیایِ غیرِواقعی وادار می‌کند. یکی از خطرناک‌ترین خصوصیت‌هایِ دورانِ معاصر این نکته است که مردم روز به روز از واقعیت‌ها فاصله می‌گیرند و به چیزی جز «نُمودها»[۱]appearance توجه نمی‌کنند. آن‌چه می‌بینند نُمود است، آن‌چه می‌شنوند نُمود است، آن‌چه به آن باور دارند نُمود است. آن‌ها در نُمودها و با نُمودها زندگی می‌کنند و به خاطرِ‌ نُمودها می‌میرند. واقعیت ناپدید شده است؛ واقعیتِ خودِ مردم و واقعیتِ چیزهایِ پیرامون‌شان.

مردمِ معاصر، برایِ اولین بار در تاریخ، بینِ دو قطبِ مختلف از نُمودها نوسان می‌کنند: «پدیده»[۲]phenomenon و «اسطوره‌ی روشن‌گر»[۳]explanatory myth. این‌ها دو نُمودِ افراطی و متضاد هستند که امروزیان را از آن‌ها گریزی نیست. منظور از پدیده، نُمودِ بیرونیِ یک «حقیقتِ عینی» یا «فَکت»[۴]fact است.[آ]معادلِ مناسبی برایِ واژه‌ی fact در فارسی نمی‌شناسم. در فرهنگِ لغت آن‌را مرادفِ «واقعیت»، «حقیقت»، «راستینه» و «امر مسلم» آورده‌اند. واقعیت reality است و حقیقت هم truth. راستینه و امرِ مسلم در فارسیِ امروز به مراتب نامأنوس‌تر از fact در انگلیسی هستند. تا اطلاعِ ثانوی ترجیح می‌دهم fact را به صورتِ «فَکت» بنویسم تا دستِ کم جایِ سوءتفاهم کمتر باشد. هم‌عصرانِ ما فقط می‌توانند بازنماییِ فکت‌‌ها[۵]representation را که توسطِ مطبوعات، رادیو، تلویزیون، پروپاگاندا و تبلیغات به آن‌ها ارائه می‌شود بینند. آن‌ها دیگر به تجربه‌هایِ عینی، قضاوت و اندیشه‌ی خودشان ایمان ندارند، بلکه به آن‌چه در روزنامه‌ها چاپ می‌شود و به اصوات و تصاویری که از دوردست‌ها ارسال می‌شوند تکیه می‌کنند. نزدِ آن‌ها یک فکت وقتی به حقیقت تبدیل می‌شود که روزنامه‌ای یا وب‌سایتی درباره‌اش مقاله‌ای چاپ کرده باشد و اهمیتِ موضوع را نیز از رویِ اندازه‌ی تیترِ مطلب می‌فهمند. هر چه تیتر درشت‌تر باشد، با فکتِ مهم‌تری سر و کار دارند! آن‌چه با چشم‌هایِ خود دیده‌اند اهمیتی ندارد، مگر این‌که جایی، از طریقِ یک کانالِ «رسمی» منتشر شده باشد و توده‌ها به آن اعتبار بخشیده باشند. و البته این انکارِ قوه‌ی تمییزِ فردی، این انفصال از اهمیتِ تجربه‌هایِ مستقیم و قضاوت‌هایِ شخصی، و این سرسپردن به کانال‌هایِ رسمی، شالوده‌ و تار و پودِ همه‌ی اقسامِ پروپاگاندا است. فرض کنید با یک فکتِ نادرست مواجه هستیم. این فکت با تیراژ ده میلیون از طریقِ روزنامه‌ و تلویزیون تکثیر و منتشر می‌شود. ده‌هزار نفر می‌دانند که این فکتِ نادرستی است. اما نه میلیون و نهصد و نود هزار نفر دیگر آن‌را به عنوانِ یک فکتِ درست می‌پذیرند. این همان «نُمود» ارائه شده به شکلِ «پدیده» است که مردمانِ مدرن به آن تکیه می‌کنند و تنها شیوه‌ای است که از طریقِ آن چیزی را درک می‌کنند. اما چرا چنین است؟ چون تجربه‌هایِ واقعیِ روزمره‌ی آن‌ها بسیار اندک است و اغلبِ آن‌ها هم در چارچوبِ عادت و تکرار انجام می‌شود و در نتیجه به چشم نمی‌آید. از آن طرف، آن‌ها هر روز با هزاران قطعه خبر که در روزنامه‌ها، تلویزیون، رادیو و اینترنت منتشر می‌شود رو به رو می‌شوند؛ خبرهایی که جملگی درباره‌ی موضوع‌ها و رویدادهایِ مهم و هیجان‌انگیز هستند و چشم‌گیر و گوش‌گیر و ذهن‌گیر به نظر می‌رسند! چطور می‌توان انتظار داشت که تجربه‌هایِ روزمره‌ی مکررِ شخصی‌شان، آن‌هم درباره‌ی موضوعاتِ به غایت پیشِ پا افتاده، در چنین دریایی از توهمات غرق نشود؟ مگر چه چیزی در تجربه‌هایِ شخصی‌شان دارند که بتواند به مثابهِ سدی دربرابرِ سیلابی از اخبارِ جنگ‌ها، انقلاب‌ها، سرنوشتِ کشورها و انواعِ تحولاتِ اجتماعی و هنری و ورزشی بایستد؟ اگر روزگاری باید چند سکه می‌دادند تا چند لحظه چشم‌شان به جعبه‌ی شهرِفرنگ باز شود، امروز جهانِ پیرامون‌شان شهرِفرنگی جهان‌گستر و فراگیر است که هر لحظه با «آخرین خبرهایش» آن‌ها را بمباران می‌کند. و با این‌حال آن‌ها هرگز به واقعیتِ فکت‌هایی که مثلِ بهمن بر سرشان فرو می‌ریزد دست نمی‌یابند.

چنین است که این نُمودها به زندگی و فکرِ آن‌ها تبدیل می‌شوند. این نکته از لحاظِ عقلانی بسیار کلیدی است. مردمِ مدرن، در سیلابِ تصویرهایی که قادر به راستی‌آزمایی‌شان نیستند و هیچ‌ کنترلی رویِ آن‌ها ندارند—چون این تصاویر دارایِ هیچ نوع هماهنگی‌ نیستند—گرفتار آمده‌اند. یک قطعه‌ی خبری به دنبالِ قطعه‌ی خبریِ بعدی می‌آید. بدونِ وقفه. این لحظه موضوعی مطرح می‌شود تا لحظه‌ای دیگر ناپدید شود و جایِ خود را به موضوعی دیگر بدهد. همان‌طور که ستونِ روزنامه‌ها، سطحِ نقره‌ای تلویزیون یا صفحه‌ی نمایش‌ِ کامپیوترها به شکلی بی‌وقفه با موضوعاتِ مختلف پر و خالی می‌شوند، مغز و ذهنِ مخاطب نیز چنین می‌شود. موضوعِ لحظه‌ی پیش فراموش می‌شود و جایِ خود را به موضوعِ این لحظه می‌دهد. مردمانِ مدرن به این شیوه خو گرفته‌اند. آن‌ها بدونِ اکنون یا گذشته زندگی می‌کنند؛ در یک گسستگی و ناسامان‌مندیِ کامل. همه‌ی قوایِ ذهنی‌ِ آن‌ها صرفِ کلنجار رفتن با این تصاویرِ گذرا می‌شود؛ تصاویری که همچون ذهنِ مخاطبشان فاقدِ گذشته و آینده هستند و فقط حالی ناپایدار را نمایندگی می‌کنند. چنین است که فکت‌هایِ واقعی که در دسترسِ همگان قرار دارند به کلی پنهان می‌مانند: از آن‌جا که این فکت‌ها توسطِ نُمودها ارائه نشده‌اند، پس قطعاً وجود ندارند!

اما مردم، علی‌رغمِ این گسستگیِ کامل، نیازمندِ انسجامِ فکری هستند. آن‌ها نمی‌توانند به این اکتفا کنند که تماشاگرِ منفعلِ تصاویرِ تصادفی و رنگارنگی باشند که هر ثانیه و بی‌وقفه به سویشان پرتاب می‌شوند. این شهرِفرنگ که درونش محاطند بیش از حد کامل و بیش از حد دیوانه است. مردم نیازمندِ روابطِ معناداری هستند که این فکت‌هایِ گذرا را به هم وصل کند و به نوعی انسجام بیانجامد. اما این روابطِ معنادار را هرگز نمی‌توانند در همبستگیِ راستینِ فکت‌ها جستجو کنند، چرا که چنین کاری نیازمندِ درکی حقیقی و عمیق از آن‌هاست. با نگاهِ سطحیِ ما نمی‌توان به حقیقتِ این روابط دست یافت. علاوه بر این، چنین کاری نیازمندِ ذهنی بی‌نهایت نیرومند و تیزبین است. به همین دلیل، همزمان با گسترشِ ابزارهایِ‌ ارتباطی و پروپاگاندا، افرادِ بیشتری در دریایِ نُمودها غرق می‌شوند. این یعنی کاهشِ نسبیِ تعدادِ اندیشمندان در جامعه. همزمان اهمیتِ ساده‌سازی و خلاصه‌کردن خبرها و نُمودشناسیِ آن‌ها افزایش می‌یابد. به همان نسبت شرح و تبیینِ ارتباطِ میانِ هزاران قطعه‌ی خبری—که اغلب نیز کم‌اهمیت و بی‌ربط هستند—ضروری‌تر و فوری‌تر می‌شود. در عینِ حال، این شرح و تبیین باید در حدِ مخاطبِ «متوسط» باشد و این حدِ متوسط نیز هر روز کاهش می‌یابد.

به این ترتیب است که به قطبِ دیگر وضعیتِ رقت‌انگیزِ ذهنیِ جامعه‌ی معاصر می‌رسیم: «اسطوره‌ی روشن‌گر». اسطوره‌ی روشن‌گر با جامه‌ی الوان ظاهر می‌شود و کارکردهایِ سیاسی، عرفانی و معنوی دارد. اسطوره‌ی روشن‌گر ستونِ فقرات و استخوان‌بندیِ کلِ نظامِ فکریِ جامعه‌ی معاصر است؛ ریسمانی است که مهره‌هایِ تسبیح—نُمودها؛ خبرها—را به هم متصل می‌کند تا کلیتی معنادار خلق شود. اشتباه است اگر اسطوره‌ی روشن‌گر را فقط در چارچوبِ نظام‌هایِ مستبد در نظر بگیریم؛ آن‌ها در «همه‌ی انواع» نظام‌هایِ سیاسیِ معاصر حضور دارند و بخشی حیاتی و ضروری از آن‌ها را به خود اختصاص می‌دهند. از آن‌جا که نُمودها گسستگی و آشوبِ فکری ایجاد می‌کنند—به واسطه‌ی ماهیت، تکثر و بی‌وقفه‌بودنشان—و در نتیجه نوعی مکانیسمِ انسجام‌بخشی را ضروری می‌سازند، اسطوره‌ی روشن‌گر به مثابهِ یک نُمودِ جدید واردِ ذهنِ مخاطب می‌شود و نُمودهایِ گسسته‌ی قبلی را به هم متصل می‌کند و به او اجازه می‌دهد که همه چیز را شرح دهد. این نُمودِ جدید ریشه‌ی معنوی دارد و پذیرشِ آن نیازمندِ ساده‌لوحیِ کور و کامل است. اسطوره‌ی روشن‌گر به «کلیدی ذهنی» تبدیل می‌شود که با آن می‌توان قفلِ همه‌ی رازها را گشود، هر فکتی را تفسیر کرد و «خود» را در گردابِ پدیده‌ها بازشناخت. همه‌ی ما با این اسطوره‌هایِ روشن‌گر آشنا هستیم: اسطوره‌ی یهودیان در زمانِ زمام‌داریِ فاشیست‌هایِ نازی در آلمان، یا اسطوره‌ی کمونیست‌ها در آمریکای دورانِ جنگِ سرد مثال‌هایِ کلاسیک و مشهوری از این اسطوره‌هایِ روشن‌گر هستند. در رابطه با جامعه‌ی خودمان نیز از این اسطوره‌هایِ روشن‌گرِ آشنا کم نداریم و فرد، بسته به این‌که به کدام خوشه‌‌ی اجتماعی-عقیدتی متصل باشد، از این یا آن اسطوره‌ برایِ معنابخشی به گسستگیِ سرسام‌آورِ معاصر استفاده می‌کند:

  • «ایران در جستجویِ ایجادِ امپراطوریِ شیعی در منطقه‌ی خاورِ میانه است. نمی‌بینید در لبنان، فلسطین، سوریه، یمن، عراق و … چه می‌کند؟»
  • «دشمنان برایِ شکستِ انقلابِ ایران کمین کرده‌اند و مدام توطئه‌گری می‌کنند. نمی‌بینید دست‌هایِ پلیدی را که مدام به طرقِ مختلف امنیتِ ایران را تهدید می‌کنند؟»
  • «ایرانِ امروز میراث‌دارِ شکوهِ گذشته است—مثلاً امپراطوریِ هخامنشی. این میراث بخشی از جوهرِ ایرانی است و اگر چه در تضادِ آشکار با وضعیتِ نامناسبِ امروزِ ما قرار دارد، روزی دوباره مجسم خواهد شد.»
  • «جهان به دو قسمتِ پیش‌رفته و پس‌رفته تقسیم می‌شود؛ از چند استثنا که بگذریم، کشورهایِ‌ غرب و شمال عمدتاً پیش‌رفته هستند و در آن‌ها دموکراسی، آزادی، حاکمیتِ قانون، نظم و خیرخواهی وجود دارد؛ و کشورهایِ شرق و جنوب عمدتاً پس‌رفته هستند و جولانگاهِ استبداد، محدودیت، تبعیض، بی‌نظمی و شرارت هستند.کشورهایِ پس‌رفته اگر می‌خواهند پیشرفت کنند باید به کشورهایِ پیش‌رفته اقتدا کنند.»
  • «اگر به تاریخ نگاه کنید متوجه می‌شوید که بشریت در یک خطِ‌ نسبتاً مستقیم در حالِ حرکتِ رو به جلو بوده که نامِ آن پیشرفت است. پیشرفت را در همه‌ی عرصه‌ها می‌توان دید: علم، فن‌آوری، شیوه‌ی زندگیِ اجتماعی، حکومت‌داری و …»

کارکردِ این اسطوره‌ها را، نظیرِ هر اسطوره‌ی دیگری، نباید در راستی یا ناراستی‌شان جستجو کرد. اسطوره فکت نیست، بلکه ریسمانی است که فکت‌ها را به هم متصل می‌کند و به آن‌ها معنا و انسجام می‌بخشد. شاید بگویید اسطوره‌سازی خصوصیتی اساساً انسانی و گریزناپذیر است. این نکته‌ی درستی است، اما آن‌چه وضعیتِ انسانِ معاصر را از تمامِ انسان‌هایِ دیگرِ تاریخ جدا می‌کند این است که همه‌ی انسجامِ ذهنی و پرسش‌گریِ سیاسی‌ِ او به این اسطوره‌هایِ روشن‌گر محدود می‌شود. اگر این اسطوره‌ها را از او بگیرند، برایش راهی به جز کناره‌گیریِ کامل از جهان و تمرکز بر زندگیِ فردی باقی نمی‌ماند. اما این کار نوعی اراده‌ی متمایل به خودکشی‌ است؛ چرا که او به هیچ‌وجه نمی‌تواند خود را از جهانی که همگان ساخته‌اند جدا کند.

علاوه بر این، اسطوره‌ی روشن‌گر تنها مرجعِ ذهنیِ پایداری است که در اختیارِ شهروندِ‌ معاصر قرار دارد. او بصیرتِ خود را وامدارِ اوست. این اسطوره نه تنها به او درک و انسجامِ فکری می‌دهد، بلکه به مثابهِ ساحلی امن عمل می‌کند که می‌تواند از دریایِ متلاطمِ نُمودها به آن پناه برد. چنین است که اسطوره‌ی روشن‌گر توده‌ها را از زحمتِ فکر کردن، مردد بودن، پرسش‌گری، بلاتکلیفیِ نفهمیدن و شکنجه‌ی عذابِ وجدان خلاص می‌کند. این باعث می‌شود که انرژیِ ذهنی و روحیِ توده‌ها هرز نرود و در عوض صرفِ تولید و بهره‌وری شود تا خودروها، گوشی‌هایِ تلفن و تانک‌هایِ بیشتری تولید (و مصرف) شود. مردمانِ معاصر وجدانِ آسوده‌ای دارند، چون برایِ هر رویداد و مسأله‌ای پاسخی درخور دارند! اسطور‌ه‌ی روشن‌گر می‌تواند به شکلی معجزه‌آسا هر چه رخ می‌دهد و هر آن‌چه انجام می‌دهند را شرح دهد. این فرایند آن‌ها را در غیرِواقعی‌ترین موقعیتِ قابلِ تصور قرار می‌دهد. آن‌ها در رویایی دائمی زندگی می‌کنند، اما رویایی که واقعی به نظر می‌رسد و از چسباندنِ هزاران قطعه فکت و نظریه به یکدیگر ساخته شده است. اعتقادِ آن‌ها به اسطوره‌هایشان چنان نیرومند است که فقط مرگ می‌تواند آن‌ها را از آن جدا کند.

این اوضاعِ انسانِ عادیِ معاصر است. اما وضعیتِ اندیشمندانِ معاصر چطور است؟ آن‌ها که تواناییِ تشخیصِ نُمودها را دارند و از حضورِ اسطوره‌هایِ روشن‌گر باخبرند. در این‌باره در آینده خواهم نوشت.

این نوشته را با الهام از افکارِ «ژاک الول»[۶]Jacques Ellul نوشته‌ام. تصویرِ انتخابی از آدولف هوخمایستر[۷]Adolf Hoffmeister، هنرمند چِک است (کولاژ روزنامه، ۱۹۵۹)

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. appearance 

  2. phenomenon 

  3. explanatory myth 

  4. fact 

  5. representation 

  6. Jacques Ellul 

  7. Adolf Hoffmeister 


  1. آ) معادلِ مناسبی برایِ واژه‌ی fact در فارسی نمی‌شناسم. در فرهنگِ لغت آن‌را مرادفِ «واقعیت»، «حقیقت»، «راستینه» و «امر مسلم» آورده‌اند. واقعیت reality است و حقیقت هم truth. راستینه و امرِ مسلم در فارسیِ امروز به مراتب نامأنوس‌تر از fact در انگلیسی هستند. تا اطلاعِ ثانوی ترجیح می‌دهم fact را به صورتِ «فَکت» بنویسم تا دستِ کم جایِ سوءتفاهم کمتر باشد. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه