Tag archive

سیر و سلوک

حضور/واقعیت و نمود

کاشان ۳۰ کیلومتر

دو ساعت پیش از تهران حرکت کرده‌اید و قرار مهمی در رشت دارید. سرتان حسابی گرم خواندن متنی است که باید درباره‌اش صحبت کنید. تا این‌جا همه چیز خوب پیش رفته است: تأخیری در کار نبوده؛ قرارها به دقت تنظیم شده‌اند و همهٔ ضروریات سفر سر جایشان قرار دارند. از خواندن خسته می‌شوید. سرتان را بلند می‌کنید و نگاهی به بیرون می‌اندازید. تابلوی کنار جاده به چشمتان می‌خورد: «کاشان ۳۰ کیلومتر». متوجه می‌شوید که سوار اتوبوس اشتباهی شده‌اید. بلافاصله تصویر دیگری در ذهن‌تان نقش می‌بندد: هیچ‌چیز سفرتان سرجایش نیست؛ هیچ‌کدام از ضروریاتی که به دقت مهیا کرده بودید دیگر اهمیتی ندارد؛ هیچ‌چیز خوب پیش نرفته است.

دیدن تابلوی «کاشان ۳۰» فقط یک لحظه طول کشیده، اما به محضِ دیدن آن تصور شما نسبت به سفرتان به کلی تغییر کرده، تا حدی که دیگر هیچ گوشه‌ای از آن دست نخورده باقی نمانده است. شکی نیست که شما نوعی انقلاب را تجربه کرده‌اید. با این حال این انقلاب، منعکس کنندهٔ یک واقعیت بیرونی نیست: نه تأخیری در کار بوده، نه تصادفی رخ داده و نه حادثهٔ غیرمترقبه‌ای که امنیت یا کیفیت سفر مسافران را به خطر بیاندازد. به چشم مسافران همه چیز همان‌طور است که بود و این یک توهم نیست. واقعاً هم تابلوی «کاشان ۳۰» هیچ عینیتی را تغییر نداده است: اتوبوس کماکان در حرکت است؛ با همان سرعت، در همان مسیر و به همان سویی که قبلاً می‌رفت. با این حال، «کاشان ۳۰» همه چیز را برای شما—و فقط شما—عوض کرده است. تغییری مهم و برگشت‌ناپذیر در ذهن شما رخ داده است. نمی‌توانید دانایی جدید، یعنی فهمِ این نکته که شما نه در جادهٔ رشت، بلکه در جادهٔ کاشان قرار دارید را نادیده بگیرید. معرفت نهفته در تابلوی «کاشان ۳۰» در مقایسه با آن‌چه برای سفرتان بسیج کرده بودید ناچیز است، ولی همچون علامت منهایی عمل می‌کند که اگر پشت عددی بزرگ قرار بگیرد، با همان وزنِ ناچیزِ خود، سرشتش را تغییر می‌دهد. به واسطهٔ دانستن همین معرفت کوچک است که ناگهان همهٔ آن ثانیه‌هایی که شما بی‌خبر از این‌که سوار اتوبوس اشتباهی شده‌اید و غافل از ضرورت نگاه کردن به نشانه‌های بی‌شماری که می‌توانستند مانع از ویران شدن برنامهٔ سفرتان شوند سرگرم خواندن بودید، در یک لحظه بر سر شما آوار می‌شوند.

وجهِ مهم این تمثیل، تحولاتِ بعد از دیدن «کاشان ۳۰» نیست، بلکه وضعیت شما در لحظات قبل از دیدن آن است: یعنی همان لحظات غفلت از مسیر و نشانه‌های بی‌شمارش. در تمامی آن لحظات از این‌که همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود مطمئن بودید و خیال‌تان آسوده بود: حدس هم نمی‌زدید به جای رشت در حال رفتن به سمت کاشان باشید! غفلت پدیدهٔ شگفتی است. مسافر غافل حتی به فکرش هم خطور نمی‌کند که ممکن است لحظه‌ای فرا برسد که برخورد با یک نشانهٔ کوچک می‌تواند تمامی سفرش را به مجموعه‌ای از تقلاهای بیهوده و بی‌معنا تبدیل کند. او نه تنها نمی‌بیند، بلکه حتی آمادهٔ غافل‌گیر شدن نیز نیست.

واضح است که این تمثیل دربارهٔ سفر به معنای معمولی آن نیست. «زندگی به مثابه سفر» یکی از مهم‌ترین و همه‌فهم‌ترین استعاره‌هایی است که به کار می‌بریم: مسیر زندگی پر از فراز و نشیب‌ است، آدم در این مسیر گاه به بیراهه و بن‌بست می‌خورد، گاه در چاله می‌افتد یا سرش به سنگ می‌خورد، گاه از قافله جا می‌ماند و گاهی بدون توشه‌ ادامه می‌دهد. صائب می‌گوید «هیچ‌کس در کاروانِ زندگی بیدار نیست؛ ماندگان در خواب غفلت، رفتگان افسانه‌‌اند»، شاملو می‌گوید «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود؛ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت» و نمونه‌های مشابه بسیارند. استعارهٔ سفر برای توصیف تکاپوی معنوی و تلاش انسان برای تعالی نیز به کار می‌رود؛ نکته‌ای که در عبارت‌هایی نظیر «طی طریق» یا «سیر و سلوک» عیان است. عطار می‌گوید: «تا سفر در خود نیاری پیشْ تو؛ کی به کُنه خود رسی از خویشْ تو» و در جای دیگر «در همه عالم تو را خواهیم یافت؛ گر همه عالم سفر خواهیم کرد»، مولوی می‌گوید: «کاروان رفت و تو غافل خفته‌ای؛ در زیانی در زیانی در زیان» و در جای دیگر «سفر از خویشتن باید، چو با خویشی سفر چه بود» و حافظ می‌گوید: «گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم؛ بُعد منزل نبود در سفر روحانی». «زندگی به مثابه سفر» به کرات و به شکلی بنیادین در قرآن نیز آمده است؛ سفری که بندگانْ مسافران و خداوندْ مقصدش هستند. به این ترتیب است که عبارت‌هایی نظیر «بازگشت همهٔ شما به سوی خداست»[آ]وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِنًا عَلَیْهِ فَاحْکُم بَیْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنکُمْ شِرْعَهً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً وَاحِدَهً وَلَـکِن لِّیَبْلُوَکُمْ فِی مَآ آتَاکُم فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ—و این کتاب را به راستی بر تو نازل کردیم، تصدیق کننده و حاکم بر کتاب هایی است که پیش از آن بوده اند پس بر وفق آنچه خدا نازل کرده است در میانشان حکم کن و از پی خواهش هاشان مرو تا آنچه را از حق بر تو نازل شده است. واگذاری برای هر گروهی از شما شریعت و روشی نهادیم و اگر خدا می خواست همه شما را یک امت می ساخت ولی خواست در آنچه به شما ارزانی داشته است. بیازمایدتان پس در خیرات بر یکدیگر پیشی گیرید همگی بازگشتتان به خداست تا از آنچه در آن اختلاف می کردید، آگاهتان سازد. (سورهٔ مائده، آیهٔ ۴۸)، «همهٔ امور به سوی خدا باز می‌گردد»[ب]صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ—راه آن خدایی که از آن اوست هر چه در آسمان‌ها و زمین است آگاه باشید که همهٔ کارها به خدا باز می‌گردد (سورهٔ شوریٰ، آیهٔ ۵۳)، «ما را به راه راست هدایت کن!»[پ]اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ–ما را به راه راست هدایت کن. (سورهٔ فاتحه، آیهٔ ۶) و غیره[ت]همین‌طور نگاه کنید به آیات آل عمران ۲۸ (وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ)، مائده ۱۸ (وَ إِلَیهِ الْمَصِیرُ)، بقره ۲۸۵ (وَ إِلَیکَ الْمَصِیرُ)، حج ۲۸ (وَ إِلَیّ الْمَصِیرُ)، ق ۴۳ (وَ إِلَینَا الْمَصِیرُ)، هود ۱۲۳ (وَإِلَیهِ یرْجَعُ الأمْرُ کُلُّهُ)، بقره ۲۱۰ (وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الأمُورُ) و عنکبوت ۲۱ (وَ إِلَیهِ تُقْلَبُونَ). اشارت‌هایی دربارهٔ زندگی هدفمند دنیوی و اُخروی هستند.

اگر زندگی و تقلای دائمی انسان در به چالش کشیدن واقعیت خام و تمنایِ وی برای رشد و تعالی را نوعی سفر در نظر بگیریم، سؤالی که مطرح می‌شود این است که چطور می‌توانیم بدانیم که در مسیر درستی قرار داریم و شرایطِ ظاهراً آرمانیِ زندگی‌مان با کشف ناگهانی یک نشانهٔ کوچک زیر و زبر نخواهد شد؟ چطور از این‌که ظواهر امور، در باطن نیز همانی هستند که امیدواریم باشند، اطمینان بیابیم؟ از کجا بدانیم که هیچ نشانه‌ای نظیرِ تابلوی «کاشان ۳۰» که به ما نشان می‌دهد سراسرِ زندگی‌مان تا آن لحظه در مسیر اشتباهی بوده، سر راه‌مان سبز نخواهد شد؟

پاسخ واضح است: نمی‌توانیم بدانیم و نمی‌توانیم مطمئن باشیم. هیچ‌کس—جز ابلهان یا شیادان—نمی‌تواند به ما تضمین دهد که مسیر درستی را طی می‌کنیم و به مقصد موردِ نظرمان خواهیم رسید. انتخاب ما می‌تواند بی‌خیالی یا ناامیدی باشد؛ شاید هم چنین انتخاب کنیم که چشم‌هایمان را باز نگاه داریم و روی لبهٔ تیغِ تردید گام برداریم، سعی کنیم در دره‌های غفلت یا ناامیدی سقوط نکنیم و در عینِ حال خود را برای رها کردنِ مسیر و از نو آغاز کردن آماده نگاه داریم.

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو[ث]مولوی

  • نقاشی انتخابی «تجلی»[۱]Epiphany نام دارد و اثر دنیس اسپیتری[۲]Dennis Spiteri هنرمند استرالیایی است. 
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Epiphany 

  2. Dennis Spiteri 


  1. آ) وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِنًا عَلَیْهِ فَاحْکُم بَیْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنکُمْ شِرْعَهً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً وَاحِدَهً وَلَـکِن لِّیَبْلُوَکُمْ فِی مَآ آتَاکُم فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ—و این کتاب را به راستی بر تو نازل کردیم، تصدیق کننده و حاکم بر کتاب هایی است که پیش از آن بوده اند پس بر وفق آنچه خدا نازل کرده است در میانشان حکم کن و از پی خواهش هاشان مرو تا آنچه را از حق بر تو نازل شده است. واگذاری برای هر گروهی از شما شریعت و روشی نهادیم و اگر خدا می خواست همه شما را یک امت می ساخت ولی خواست در آنچه به شما ارزانی داشته است. بیازمایدتان پس در خیرات بر یکدیگر پیشی گیرید همگی بازگشتتان به خداست تا از آنچه در آن اختلاف می کردید، آگاهتان سازد. (سورهٔ مائده، آیهٔ ۴۸) 

  2. ب) صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ—راه آن خدایی که از آن اوست هر چه در آسمان‌ها و زمین است آگاه باشید که همهٔ کارها به خدا باز می‌گردد (سورهٔ شوریٰ، آیهٔ ۵۳) 

  3. پ) اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ–ما را به راه راست هدایت کن. (سورهٔ فاتحه، آیهٔ ۶) 

  4. ت) همین‌طور نگاه کنید به آیات آل عمران ۲۸ (وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ)، مائده ۱۸ (وَ إِلَیهِ الْمَصِیرُ)، بقره ۲۸۵ (وَ إِلَیکَ الْمَصِیرُ)، حج ۲۸ (وَ إِلَیّ الْمَصِیرُ)، ق ۴۳ (وَ إِلَینَا الْمَصِیرُ)، هود ۱۲۳ (وَإِلَیهِ یرْجَعُ الأمْرُ کُلُّهُ)، بقره ۲۱۰ (وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الأمُورُ) و عنکبوت ۲۱ (وَ إِلَیهِ تُقْلَبُونَ). 

  5. ث) مولوی 

حضور

نظمِ شخصی به مثابهِ یک سلوک

رواقیونِ یونان معتقد بودند که فضیلتِ فرد در کسبِ آرامشِ درونی و توانایی‌‌اش در قضاوت کردن است. آن‌ها دشمنِ عواطف نبودند، بلکه می‌گفتند عاطفه را باید به کمکِ ریاضت و پرهیزگاری متحول ساخت. و پرهیزگاری به گمانِ ایشان نوعی انضباطِ شخصی بود که فقط به کمکِ تمرکز، منطق و تعمق حاصل می‌شد. بنیادِ باورِ آن‌ها بر این بود که آن‌چه خوب است را باید در طبیعتِ فرد و در خویشتن‌داری و معرفتِ او جستجو کرد. فردِ نیرومند کسی است که بتواند از دُورِ پوچِ واکنشِ منفعلانه به محرک‌هایِ پیرامونی‌ خارج شود و مهارِ خودش را در دست بگیرد و به خودمختاری دست یابد. در سنت‌هایِ متکثرِ خاورِ میانه و همچنین آموزه‌هایِ ابراهیمی نیز پارسایی فضیلتی ارزشمند و روشی نیکو دانسته می‌شود که گاه به معنیِ ریاضت (در آیینِ مسیحیت)، گاه به معنیِ پرهیز از گناه و وسوسه (در اسلام)، و گاه به معنیِ زُدودنِ نَفس از بدی‌ها معرفی می‌شود. دورترها، در شرق، آموزه‌هایِ کنفوسیوس بر ایثار تأکید می‌کنند، چرا که به باورِ او همبستگیِ اجتماعی بدونِ ایثار ناممکن است. کنفوسیوس متعقد بود فقط کسانی که نظمِ شخصی‌شان را یاد گرفته‌اند قادر به ایثار کردن هستند. نظمِ شخصی در فلسفه‌ی او به معنایِ عنانِ خود را در دست داشتن و شایسته زیستن است. به کمکِ چنین نظمِ شخصی‌یی است که فرد می‌تواند مُرشدانش را احترام کند و نقش‌اش را در جامعه چنان ایفا کند که خود نیز شایسته‌ی تحسین و احترام گردد. به گمانِ کنفوسیوس، هر آن‌چه فرد می‌گوید یا انجام می‌دهد باید در چارچوبِ این نوع نظمِ شخصیِ پرهیزگارانه‌ی شایسته قرار بگیرد. آن‌چه در آموزه‌هایِ رواقیون، ادیانِ ابراهیمی و کنفوسیوس مشترک است اهمیتِ انضباطِ شخصی، ولو با هدف‌هایِ مختلف است. آموزه‌ای دیرین که در تاریخ‌ها و جغرافیاهایِ متعدد بر آن مکرراً تأکید شده است. اما نظمِ شخصی را نمی‌توان از کسی آموخت یا به کسی دیکته کرد. آموختنِ نظمِ شخصی، همان‌طور که از نامش پیدا است، فرایندی شخصی و درونی است؛ نوعی شکوفاییِ خودانگیخته که فرد در آن معلم، ناظم و شاگردِ خویش است.

اما بسیاری از ما همه‌ی این آموزه‌هایِ حکیمانه و دینی و سنتی که طیِ سال‌ها و دهه‌ها از کانال‌هایِ رسمی و غیررسمی به گوشمان می‌رسد را نادیده می‌گیریم و انضباطِ شخصی را امری قابلِ اعتنا قلمداد نمی‌کنیم. دلیلِ اصلی‌اش هم شاید این باشد که عمدتاً، و به گمانِ من به نادرستی، نظمِ شخصی را در تقابل با خصوصیتی که برایمان ارزشی ویژه دارد قرار می‌دهیم: رفتارِ فی‌البداهه، یعنی رفتاری که به صورتِ طبیعی و بدونِ برنامه‌ریزیِ قبلی از انسان سر بزند. ثمره‌ی شومِ این اشتباه این است که چون برایِ رفتارِ فی‌البداهه، ارزشِ ویژه‌ای قائل هستیم، تصور می‌کنیم با بی‌اهمیت شمردنِ نظمِ شخصی می‌توانیم از آن پاسداری کنیم.

این درست که افرادی که نمی‌توانند از زیباییِ بی‌تصمیمی، یا تصمیم‌گرفتن در لحظه و پذیرایِ غافل‌گیر شدن، لذت ببرند، حفره‌ای بزرگ در زندگی‌شان دارند که هیچ‌چیز نمی‌تواند آن‌را پر کند. شاید هم فکر کنید افرادی که دارایِ نظمِ شخصی هستند حتماً به شکلِ نامطلوبیِ قابلِ پیش‌بینی و کسل‌کننده‌اند. این‌ها دوست ندارند غافل‌گیر شوند یا فی‌البداهه رفتار کنند. به همین دلیل شاید داشتنِ نظمِ شخصی در نظرتان یک خصوصیتِ اگر نه منفی، که دستِ کم عادی و پیشِ پا بیاید و این‌که هر روز در ساعتِ معینی از خواب بیدار شوی، لباس‌هایِ معینی بپوشی، یا کارهایِ معینی انجام دهی، به تلاش‌هایی مذبوحانه برایِ در چارچوب قرار دادنِ زندگیِ طبیعی شبیه باشد.

اما داشتنِ قابلیتِ رفتارِ فی‌البداهه به هیچ عنوان با نظم و انظباطِ شخصی در تعارض نیست. کاملاً برعکس، بدونِ داشتنِ نظم و انضباطِ شخصی، نمی‌توان رفتارِ فی‌البداهه را به شکلِ عمیقِ آن یاد گرفت و تجربه کرد. کسی که هر کاری را در هر لحظه‌ای ممکن است انجام دهد، از هر غذایی در هر لحظه استقبال کند، و همیشه برایِ این یا آن تفریح یا فعالیت آماده باشد در واقع آماده‌ی غافل‌گیر شدن نیست، بلکه اصولاً مفهومِ غافل‌گیر شدن را در خود کشته است. کسی که هر وقت هوسِ هر نوع غذایی کرد، بلافاصله آن‌را میل می‌کند، دیگر نمی‌تواند لذتِ عمیقِ یک تصمیمِ فی‌البداهه برایِ صرفِ یک غذایِ ویژه را درک کند. چرا که طبع و توجهِ او ظرافتِ لازم را از دست داده، یا دقیق‌تر بگوییم، هرگز به دست نیاورده است. به عبارتِ دیگر، کسی می‌تواند فی‌البداهه رفتار کند و از رفتارِ فی‌البداهه عمیقاً‌ لذت ببرد که تصمیم‌هایِ به ظاهر آنی‌اش را بر بستری محکم و معنادار از نظمی تاریخ‌مند و زیسته بنا کرده باشد. کسی می‌تواند قاعده‌شکنی کند که در درجه‌ی اول قاعده‌هایِ معتبرِ خود را وضع کرده باشد. وگرنه قاعده‌شکنیِ آن‌کس که بی‌قاعده و بی‌سامان می‌زید چیزی بیش از یک شوخی نیست. اگر در شمارِ کسانی باشید که سال‌ها با فرار از نظمِ شخصی زندگی کرده‌اید تغییرِ رویه‌ای تا به این حد مبنایی فقط می‌تواند به تدریج و با گذشتِ زمان ایجاد شود، ولی به هر حال شدنی است. می‌توانید خیلی زود به فردی تبدیل شوید که نظمِ شخصی را در شمارِ یک فضیلتِ ارزشمند قلمداد می‌کند و چنین می‌اندیشد که انسانی که نظمِ شخصی ندارد، نوعی زندگی‌ِ خمیری و بی‌شکل را تجربه می‌کند، وضعیتی فاقدِ حجم و عمق.

نظمِ شخصی به انسان کمک می‌کند که به آدابِ زندگی و ضرب‌آهنگِ طبیعیِ روزمره‌اش آگاه و مسلط شود. فردی که در این مسیر حرکت می‌کند به تدریج قادر خواهد شد نیازهایش را خود تعریف کند و از وابستگی‌ِ ذهنی‌ و عملی‌اش به افراد و نهادهایی که رسالت‌شان تعریف و برآورده‌کردنِ نیازهایِ انسان‌هایِ نیازمند است بکاهد. در این سیر و سلوک او می‌آموزد که رویِ‌ پاهایش بایستد و خود را از قید و بندِ تحمیل‌ها و تلقین‌ها رها کند. او چنان‌چه بخواهد، می‌تواند بنا به اختیار و اراده‌ی خود، نظمِ خودانگیخته و واقعی‌اش را در نقطه‌هایی معین در فضا یا زمان بشکند. به این ترتیب او نه تنها بر فرایندِ فعلِ دلبخواهی مسلط می‌شود، بلکه آن‌را تعریف، مجسم و اجرا می‌کند. درنگی بعد، همچون ببری که بعد از شکار سرخوشانه به کُنامش باز می‌گردد، او به دلخواهِ خویش به نظمِ خودساخته‌ی پیشین‌اش باز می‌گردد. او صبور و با حوصله است. چرا که تابعیتِ یک نظمِ خودساخته و تکرارِ یک روالِ خودانگیخته باعث شده که افقِ توجه‌اش به چیزی فراتر از کسالتِ تکرارها متمایل شود. مثلِ راننده‌ای که دست‌ها و پاهایش را رها می‌کند تا نظمِ ساعت‌وارِ کلاچ‌ها و ترمزها را رعایت کنند، اما چشم‌هایش منظره‌هایِ دوردستِ جاده را می‌جوید. او پسِ پشتِ این تکرارها و رویه‌ها نکته‌های عمیق‌تر و ارزشمندتری را می‌جوید که تلفیقی از اراده و پیشرفتِ جزئی در امری است که رویه بر فرازِ آن حادث می‌شود. درست مانندِ کسی که هر روز یک ساعتِ به خصوص را به تمرینِ موسیقی اختصاص می‌دهد و به تدریج و با حوصله از بسط و تعمیقِ مهارت‌هایِ جسمی و ذهنی‌اش آگاه می‌شود، از آن لذت می‌برد و با نیرویی مضاعف به آن ادامه می‌دهد. به واقعِ او از سطحِ تکراریِ نظم عبور می‌کند و به چیزی مهم‌تر که در پسِ آن قرار دارد دست می‌یابد. او دیگر تلاش نمی‌کند از قالبِ نظمِ شخصی‌اش خارج شود. او حتی در تلاش برای تفوق بر این نظمِ ظاهری هم نیست. بلکه، او به سادگی از آن نظم عبور کرده است. نظم، همچون ستونِ فقراتِ یک انسانِ رشید او را توان‌مند ساخته تا به افق‌هایی که در ماوراءِ نظم قرار دارند سفر کند. نظمِ شخصی، او را نسبت به پیشرفت‌هایِ اندک‌اندک، ولی مستمر، بینا و شکیبا کرده است. فقط به کمکِ تسلط بر نظمِ شخصی است که او می‌تواند از دامِ جاه‌طلبی‌هایِ واهی در امان ماند و به یک سالِک تبدیل شود.

همان‌طور که پیش می‌رود، صداهایی از پشتش به گوش می‌رسند:

تو صرفاً یک شهروند هستی. مگر خارج از مدرسه و دانشگاه و شهر هم می‌توان معلمی یافت؟ از گذشتگان مگر می‌توان چیزی آموخت؟ گذشتگان یا نادان بوده‌اند یا چیزی برایِ آموختن به ما ندارند. روزگاری که هنوز شب‌هایِ بشر به نورِ نفت و علم و ماشین و نهاد روشن نشده بود قناعت و ریاضت نیکو بود. اما حالا چطور؟ امروز باید جاه‌طلب بود و جاه‌طلبی‌ را حدی نیست. باید در فکر و ذهن و عمل جاه‌طلب باشی. به این فکر کن که هیچ حوزه‌ای در طبیعت نیست که «تو» نتوانی بر آن مسلط شوی و تغییرش دهی. خواه این طبیعت در اقیانوس و زمین و آسمان باشد، خواه در جسمِ و روح و جامعه‌‌ات. حد و مرزی وجود ندارد، اگر هم هست باید آن‌را به کمکِ نفت و علم و ماشین و نهاد در هم شکست. اگر طبیعت‌ محدودمان می‌کند، ذهن و نهادهای‌مان را چنان تغییر می‌دهیم که با جاه‌طلبیِ سیری‌ناپذیرِ نوین هماهنگ شوند….

اما او پیاده و فروتن و شکیبا، مطیعِ طبیعت و قانونِ انسان و آفتاب، به راهِ خود ادامه می‌دهد و خیلی زود از همه‌ی یاوه‌ها و هذیان‌ها فاصله می‌گیرد تا به نقطه‌ای در دوردست تبدیل شود.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

0 £0.00
بروید بالای صفحه