Tag archive

مسابقه

انسان اقتصادی/حضور

دربارهٔ موفقیت

جامعه‌ای را تصور کنید که در آن همهٔ افراد—دستِ کم از لحاظِ نظری—می‌توانند موفق باشند، بدونِ این‌که موفقیت عده‌ای به معنایِ نابودی و شکستِ دیگران باشد. افرادی را تصور کنید که موفقیتِ خود را در شکستِ دیگران جستجو نمی‌کنند… این‌ تصویری آرمانی است، اما لزوماً فریبنده و کاذب نیست. همه چیز به این بستگی دارد که «موفقیت» را چطور تعریف کنیم: آیا آن‌را به صورتِ پدیدهٔ «کمیابی» تعریف می‌کنیم که فقط از طریقِ رقابتِ اقتصادی با سایرِ افراد و شکست دادنِ آن‌ها به دست می‌آید، یا موفقیت را پدیده‌ای اساساً «غیرکمیاب» می‌دانیم که هر فرد می‌تواند خارج از مسیرِ رقابت با دیگران به آن دست یابد؟ اگر اقتصاد را در عام‌ترین شکلِ خود به عنوانِ «علم و مهارتِ مدیریتِ آن‌چه از نظرِ اجتماعی کمیاب تلقی می‌شود» تعریف کنیم، آیا موفقیت پدیده‌ای اقتصادی یا غیراقتصادی است؟

نگاهِ ما به موفقیت اهمیتی مبنایی دارد. بسته به تعریفی که از موفقیت داشته باشیم، فعالیت‌هایی که انجام می‌دهیم ممکن است برای‌مان «کم‌اهمیت، حاشیه‌ای و ناموفق» یا برعکس «مهم، کلیدی و موفق» جلوه کنند. یک آدمِ موفقْ طبقِ یک تعریف، ممکن است با تعریفی دیگر کاملاً ناموفق باشد—و برعکس. موفقیت را از زوایایِ مختلف می‌توان تعریف کرد. اغلب آن‌را «رسیدن به نتیجهٔ مطلوب» تعریف می‌کنند. اما این تعریف کافی نیست، چرا که نشان نمی‌دهد که آیا موفقیت امری کمیاب است یا غیرکمیاب؛ یعنی نمی‌گوید که آیا دنبالِ موفقیت رفتن حرکتی اقتصادی است یا غیراقتصادی. به علاوه، این تعریف چیزی دربارهٔ «آن‌چه مطلوب دانسته می‌شود» نمی‌گوید. نگاهِ ما به موفقیت به این بستگی دارد که امرِ مطلوب را چطور تعریف کنیم.

به صورتِ کلی، نگاهِ ما به «امرِ مطلوب» می‌تواند دو وجهِ غالبِ «عینی» یا «ذهنی» داشته باشد—اگر چه در عمل همیشه ترکیبی از این دو را خواهیم داشت. به تبعِ آن، دو رویکردِ کلی به موفقیت می‌توانیم تعریف کنیم که آن‌ها را «نگرشِ برون‌زاد» و «نگرشِ درون‌زاد» به موفقیت می‌نامم. نگرشِ برون‌زاد، موفقیت را پدیده‌ای عینی در نظر می‌گیرد که در یک جامعهٔ مدرن به کالایی کمیاب بدل شده که فقط به واسطهٔ روش‌هایِ اقتصادی می‌توان به آن دست یافت. نگرشِ درون‌زاد اما، موفقیت را پدیده‌ای ذهنی و درونی در نظر می‌گیرد که نظامِ کمیابی بر آن حکمفرما نیست و تلاش برایِ دست‌یابی به آن اساساً حرکتی اقتصادی نیست. هر چه فرد از نظرِ وجودی و درونی نیرومندتر باشد نگاهش به موفقیتْ درونی‌تر، غیراقتصادی‌تر و یکتاتر می‌شود. برعکس، افرادی که از گوهرِ وجودی‌شان غافل هستند و ذهنیت‌شان ساختهٔ دستِ «روحِ زمانه» و «نهادهایِ اصلیِ جامعهٔ معاصر» است، موفقیت‌شان را در عرصه‌هایِ انگشت‌شماری جستجو می‌کنند که در بیرون تعریف شده و از طریقِ رقابتِ اقتصادی با دیگران به دست می‌آید. در این‌جا منظورم از روحِ زمانهْ خصوصیت‌هایِ فکری، اخلاقی و فرهنگیِ یک جامعه در یک نسل یا دورهٔ زمانیِ معین است که عمل کردن برخلافِ آن‌ها معمولاً نیازمندِ آگاهی و ارادهٔ فعال و صرفِ انرژیِ مضاعف است؛ و منظورم از نهادها، ساختارها و سازوکارهای نسبتاً پایدارِ نظم و همکاری است که مناسباتِ اجتماعی و رفتارِ گروه‌های مختلفِ انسانی را از طریقِ ساختن و تقویتِ قواعدْ هدایت می‌کنند. برخی از کلیدی‌ترین نهادهایِ جوامعِ معاصر (مدرن یا شبه‌مدرن) عبارتند از تولیدِ صنعتی، اقتصادِ بازار، دولت و نهادهایِ مرتبطی نظیرِ آموزشِ عمومی و تحصیلاتِ عالی، پزشکی و بهداشتِ عمومی، رسانه‌ها و دموکراسی.

در نگرشِ برون‌زاد، چیستی و معیارِ موفقیتْ توسطِ روحِ زمانه و به خصوص نهادهای اصلیِ جامعهٔ معاصر تعریف می‌شود. آن‌ها هدف‌ها، قواعدِ بازی و معیارهایِ موفقیت را تعیین می‌کنند و نتیجهٔ داوری‌شان به سویِ فرد جاری می‌گردد. فردی که موفقیتِ خود را به صورتِ برون‌زاد تعریف کرده، امرِ مطلوب، هدف و معیارهایش را از بین این الگوهای از پیش‌تعیین‌شده انتخاب می‌کند و تفسیرِ موفقیت‌آمیزِ تلاش‌هایِ او نیز ابتدا در بیرون رخ می‌دهد و سپس در وی درونی می‌گردد. یعنی جهتِ بردار تعیین‌کنندهٔ موفقیت او از «بیرون به درون» و از «بالا به پایین» است. او سوی و معنایِ تلاش‌هایش را از طریقِ نظام‌هایِ قدرتمند و معتبرِ بیرونی—و یا به صورتِ غیرمستقیم از سایرِ افرادِ جامعه—دریافت می‌کند و انرژی و انگیزه‌اش را از تصورِ تأیید شدن توسطِ آن‌ها می‌گیرد. او دل به اعتبار یا جذابیتِ این نظام‌ها سپرده است؛ به آن‌ها اجازه می‌دهد که به او بگویند چه هدف‌هایی ارزشمند هستند، چه نوع تلاش‌هایی معنا دارند، کدام مسیرها به موفقیت می‌انجامند و کدام شیوه‌ها موثرترند. او در تعیینِ آن‌چه معنادار و موفق است نقشِ فعالی ندارد و تا آن‌جا که به تعریف‌ها و معیارها مربوط می‌شود مصرف‌کننده‌ای منفعل بیش نیست. نقشِ او به این محدود می‌شود که برای کسبِ نمرهٔ بهتر در راستای اهداف و در قالبِ چارچوب‌هایی از پیش‌تعیین‌شده تلاش کند.

نگرشِ برون‌زاد، به موفقیتْ عینیت می‌بخشد و آن‌را قابلِ مشاهده، اندازه‌گیری، تجمیع و قیاس می‌کند. افرادی که پشتِ سرِ نهادهای اصلیِ جامعه و روحِ زمانه اقتدا کرده‌اند، اهداف و معیارهایِ مشابهی دارند که آن‌ها را به رقابت یا همکاری با یکدیگر ترغیب می‌کند. این تَعَیُّن، امکانِ نظارتِ بیرونی بر فرایندِ موفقیت را ایجاد می‌کند؛ یعنی آن‌را به پدیده‌ای قابلِ برنامه‌ریزی و مدیریت تبدیل می‌کند. به این شکل، کارشناسان و مدیرانِ موفقیت ظاهر می‌شوند؛ کسانی که اولاً تفسیرهایِ درستِ موفقیت را به افرادِ جویایِ آن منتقل می‌کنند و ثانیاً تلاش‌هایِ آن‌ها را ارزیابی و مدیریت می‌کنند تا کارآییِ گروه یا جامعه افزایش یابد. اما این خودْ نیازمندِ برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی است؛ وظیفه‌ای که آن نیز به طورِ روزافزون به کارشناسان و مدیران سپرده می‌شود. به این ترتیب انواعِ الگوهایِ سازمان‌دهیِ پلکانی و سلسله‌مراتبی در جامعه به وجود می‌آید که افراد را بسته به این‌که تا چه حد با معیارهایِ موفقیت هماهنگ هستند در سطوح بالاتر یا پایین‌تر آن جای می‌دهد.

هر چه فرایندِ عینی‌سازیِ موفقیت کامل‌تر و پیشرفته‌تر باشد، امکانِ مقایسه و تجمیعِ موفقیت نیز بیشتر می‌شود و موفقیتْ بیشتر به نوعی «برخورداری» و «مزیت» تبدیل می‌شود. این برخورداری و مزیت به صورتِ خودبه‌خودی و از طریقِ سرسپردنِ فرد به خواست و ارادهٔ نهادها تأمین می‌شود؛ و نه به واسطهٔ تلاش‌هایی که او مستقل از نهادها انجام می‌دهد. هر چه فرد بیشتر خود را سرسپردهٔ نهادهایِ قدرتمندِ جامعه کند دسترسیِ بیشتری به برخورداری‌هایی خواهد داشت که توسطِ آن نهادها ایجاد و تضمین می‌شوند؛ و به همان نسبت کسانی که به این نهادها پشت می‌کنند محروم‌تر و غیربرخوردارتر می‌شوند. موفقیتِ تَعَیُّن یافته به تدریج به کالایی تبدیل می‌شود که می‌توان آن‌را از طریقِ شبکهٔ پیچیده‌ای از برخورداری‌ها به دست آورد؛ برخورداری‌هایی که خود محصولِ درجاتِ مختلفِ سرسپردگیِ نهادی هستند. به تدریج معنایِ موفقیت و برخورداری به هم نزدیک می‌شوند. فردِ برخوردار، موفق است و فردِ موفق، برخوردار است. موفقیتِ افراد توسطِ نهادهایی تعریف می‌شود که تولیدکننده و تضمین‌کنندهٔ افراد برخوردار هستند. به این ترتیب نظامی خودتوجیه‌گر و خودجاودان‌ْساز ایجاد می‌شود که نهادهایِ سازنده‌اش، تعریف‌ها و معیارهایی از موفقیت ارائه می‌دهند که رسیدن به آن‌ها به معنایِ دسترسیِ خودبه‌خودی به برخورداری‌ها و مزایایی است که خود ارائه می‌دهند. علاوه بر این نادیده گرفتنِ آن تعریف‌ها و معیارها—یا شکست خوردن در رسیدن به آن‌ها—نیز به معنایِ محرومیتِ خودبه‌خودی از آن برخورداری‌ها و مزایاست. به عبارتِ دیگر نهادهایِ اصلیِ جامعه انحصارِ تولید و توزیع موفقیت و برخورداری را در دست می‌گیرند و موفقیتْ وابستگیِ کمتری به تلاش و خلاقیتِ مستقلِ افراد می‌یابد و بیشتر تابعِ کارکردِ کارآمدِ نهادها از نظرِ فنی (تکنیکی) و اقتصادی می‌گردد. افراد به صِرفِ برخوردار بودن‌شان از مزایایی که توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه ارائه می‌شود، «توقع» دارند موفق تلقی شوند.

تبدیل شدنِ موفقیت به محصولی صنعتی-اقتصادی که توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه تولید و عرضه می‌شود تبعاتِ مهمِ دیگری نیز دارد که شاید مهم‌ترینِ آن‌ها تبدیلِ موفقیت به منبعی کمیاب است که افراد باید برای دست‌یابی به آن با هم رقابت کنند. این‌جا نیز، مانندِ همهٔ حوزه‌هایِ دیگرِ اقتصاد، فرضِ کمیابی بر مناسباتِ تنظیم‌کنندهٔ حرکتِ افراد به سویِ موفقیت حاکم خواهد شد. کمیاب شدنِ موفقیت به این معناست که موفقیت یک نفر به معنایِ ناموفق بودنِ دیگری خواهد بود؛ یعنی کسبِ موفقیت به یک بازیِ «مجموع‌ْصفر» تبدیل می‌شود که در آن برنده شدن عده‌ای به معنایِ باختنِ عده‌ای دیگر است.

برندگان، به لطفِ بهره‌مندیِ از موفقیت—که اکنون دیگر مترادف با برخورداری از مزایایِ ارائه شده توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه است—عرصه و امکانِ تحرکِ بیشتری در جامعه می‌یابند. آن‌ها در طبقاتِ بالایِ سلسله‌مراتبِ اجتماعی جای می‌گیرند و خواه‌ناخواه به مبلغانِ نظامِ موجود بدل می‌گردند: آن‌ها حتی اگر در حمایت از نظمِ موجود نظریه‌پردازی نکنند، صرفاً به واسطهٔ وجود داشتن‌شان، الگویی از «موفقیت به مثابهِ برخورداری» را به سایرِ اقشارِ جامعه ارائه می‌دهند. بازندگان اما دچارِ‌ خسرانی مضاعف می‌شوند: آن‌ها نه تنها بهرهٔ اندکی از محصولات و خدماتِ نهادهایِ اصلی جامعه برده‌اند، بلکه در حسرتِ دستیابی به آن‌ها نیز می‌سوزند. این خسرانِ مضاعف آن‌ها را هم‌شکل و ناتوان می‌سازد؛ همه به یک‌شکل ناتوان هستند.

اما نگرشِ درون‌زاد رویکردی وجودی است که طیِ آن فرد موفقیت را در قلبش جستجو می‌کند و کیفیت و چگونگیِ آن‌را در دل‌ و جانش می‌پرورد. او به نیروهایی که به صورتِ فطری در وجودِ هر انسانی وجود دارند تکیه می‌کند و به تدریج یاد می‌گیرد که به نداهایِ درونی‌اش گوش فرا دهد. طیِ این فرایندِ وجودی و تکاملی، او به تدریج وقوف و کنترلِ بیشتری بر خود، خواسته‌ها و توانایی‌هایش می‌یابد. او یاد می‌گیرد که چیزی را «طلب» کند و این طلب کردن، هم نیرویِ محرکهٔ او می‌شود، هم نقشه و قطب‌نمایش؛ هم آن‌چه می‌خواهد به دست بیاورد را به وی نشان می‌دهد، هم به او انگیزهٔ می‌دهد تا به سویش حرکت کند. او اگر چه فرزندِ زمانِ خویش است و به نهادهایِ اجتماعی بی‌اعتنا نیست، اما نه امرِ مطلوبش را از آن‌ها اتخاذ می‌کند و نه به آن‌چه به عنوانِ چیستی و معیارِ موفقیت ارائه می‌دهند توجهی دارد. هر چه طلبش عمیق‌تر و وجودی‌تر می‌شود، به آن‌چه از بیرون دیکته می‌شود بی‌اعتناتر می‌گردد و از آن بی‌نیازتر می‌شود.

او پیش از آن‌که خود را موفق قلمداد کند، خود را روندهٔ سرگشته‌ای می‌داند که طلبی دارد که معلوم نیست کی و کجا و چگونه تحقق خواهد یافت. به همین دلیل قلبش خالی از توقعات از این یا آن فرد یا نهاد است. در عوض به آن‌چه در ماورایِ چشم‌اندازِ وجودی‌اش قرار دارد ایمان دارد و گام‌هایش را با امیدی روشن به گشایش‌هایی که حینِ تلاش‌هایِ خالصانه‌اش بروز خواهند کرد بر می‌دارد. همین ایمان و امید است که جانش را لبریز از طمانینه‌ای می‌کند که سرسپردگی به هیچ فرد یا نهادی به او نخواهد داد. او هدف‌‌ها و مسیرهایش را از میانِ هیچ فهرستِ از پیش‌تعیین‌شده‌ای انتخاب نمی‌کند؛ بلکه همان‌طور که پیش می‌رود مسیرهایِ جدیدی پیشِ رویش باز می‌شوند که با تکیه بر معرفت و مهارتِ منحصر به فردی که در راه کسب کرده از بین‌شان انتخاب می‌کند. داورِ او قلبش است؛ قلبی که هر روز از واقعیتِ وجودیِ منحصر به فردِ او آگاه‌تر می‌شود و تلاش‌هایِ او را تفسیر و ارزیابی می‌کند: بردارِ تعیین‌کنندهٔ موفقیت او از «درون به بیرون» و از «پایین به بالا» است. او به شیوه‌ای فردی و فعال آن‌چه برایش معنادار و موفق است را شکل می‌دهد و اهمیتِ زیادی به چارچوب‌هایِ از پیش‌تعیین‌شده نمی‌دهد. موانعِ بیرونی برایش معنایی دیگر دارند: فرصت‌هایی برای یافتنِ مسیرِ منحصر به فردی که او، و فقط او، قادر به طی کردن‌شان خواهد بود تا مقامِ وجودی‌اش را ارتقا بخشد. او طلبی دارد که باید به سویش حرکت کند و در این راه به چیزی جز ایمان و امید و اراده و اخلاص و پرسشگری نیاز ندارد. پای پیاده راه می‌افتد و آرام آرام می‌رود تا آن‌سوی کوهِ قاف که در نقشه‌های زمین یافت نمی‌شود.

  • نقاشی انتخابی «مسابقه اسب‌دوانی»[۱] نام دارد که توسطِ لئونید آفرموف[۲] هنرمندِ اهلِ روسیهٔ سفید کشیده شده است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Horse Racing 

  2. Leonid Afremov 

واقعیت و نمود

عکاسی در عصرِ نمایش؛ دربارهٔ سه رویداد

چندی پیش در خبرها آمد که یک عکاس با گرفتنِ عکس از قاتلِ سفیرِ روسیه در آنکارا، برندهٔ جایزهٔ ورلد پرس فوتو در سالِ ۲۰۱۷[۱] شد. او که در خبرگزاری آسوشیتد پرس کار می‌کند، در آن روز در حالِ بازدید از یک نمایشگاهِ عکس در آنکارا بوده که ناگهان یک پلیس هفت‌تیرش را در می‌آورد و سفیرِ روسیه در ترکیه را به قتل می‌رساند. این عکاس به خاطرِ شجاعتش در ثبتِ عکس‌های آن واقعه مورد تقدیر قرار گرفته است. به عکس‌ نگاه می‌کنم و آن‌‌را عاری از جذابیتِ تصویری، ظرافتِ فنی یا عمقِ معنایی می‌یابم. از خودم می‌پرسم «به چه چیزِ این عکس‌ جایزه داده‌اند؟ به خودِ عکس یا به حاشیه‌هایِ آن؟ به آن‌چه درونِ کادر قرار گرفته یا آ‌ن‌چه خارج از آن رخ داده است؟» عادی بودنِ آن‌چه درونِ کادر قرار گرفته پاسخِ سوالم را می‌دهد: ارزشِ عکس خارج از کادرِ آن قرار دارد. طبعاً نباید حضورِ تصادفیِ عکاس در زمان و موقعیتِ مناسب را به عنوانِ عاملی کلیدی در متمایز شدن عکس نادیده بگیریم. شاید هم این نوعی قاعدهٔ عمومی باشد که در عکس‌هایِ خبری امرِ تمایز‌بخش را به ندرت می‌توان در خود عکس یافت. اما چه چیزی خارج از کادر رخ داده که این عکس را به چشمِ داوران متمایز کرده است؟ به غیر از خودِ حادثه که ماهیتی ذاتاً جذاب دارد، «عکاس» مهم‌ترین عاملی است که خارج از کادر قرار گرفته است. می‌گویند او فردی شجاع بوده و در موقعیتی خطرناک عکاسی کرده است. چند نفر از ما حاضر بودیم در صحنهٔ ترور، آن‌هم در حالی که قاتلِ مسلح در چند قدمی ایستاده است، بمانیم و عکاسی کنیم؟ پس شجاعتِ عکاس وجهی تمایزبخش است که در خارج از کادر رخ داده است. اما عکاس، خبرنگار نیز هست و خبر—بنا به تعریف—باید جذاب باشد و چه چیزی جذاب‌تر از خطر و حادثه است؟ پس بخشی از جایزه نیز مربوط به حرفه و کسب‌و‌کارِ خبر می‌شود؛ وظیفه‌شناسیِ حرفه‌ایِ خبرنگاری که فرصتِ ثبتِ تصویری از یک رویدادِ داغ را از دست نداده و به این وسیله به گردشِ چرخِ مراکزِ تولید خبر کمک کرده است. اما در این‌جا وسوسهٔ شهرت نیز نقشی بازی می‌کند. عکاس به شهرت و موفقیت جهانی نزدیک‌تر می‌شود، خبرگزاری پرمخاطب‌تر می‌شود، موسسهٔ جایزه‌دهنده مشهورتر می‌شود. در این‌جا جایزه‌ یک دعوت‌‌نامه است. دعوت از خبرنگارها، خبرگزاری‌ها و موسسه‌هایِ حرفه‌ایِ خارج از کادرها تا همچون قهرمانانی شهیر وارد صحنه شوند، دیده شوند، تشویق شوند، تأیید شوند؛ تا نام‌هایی بر سر زبان‌ها بیافتند، برندهایی پربهاتر شوند و نمایشی ادامه یابد. اما این دعوت از ما تماشاچیان، مصرف‌کنندگان، داورانِ این نمایشِ دائمیِ تصویرها و تصویرهایِ بی‌شمارِ نمایشیْ نیز هست. تا به ما یادآوری شود که مدت‌هاست هوشیاریِ طبیعی و قوهٔ قضاوت‌ِ فردی‌مان را به فن‌سالارانِ مقیمِ دوردست‌ها و بالادست‌ها واگذار کرده‌ایم.

چند وقت پیش تعداد زیادی عکس دیدیم که آماتورها از رویداد دیگری گرفته بودند: فاجعهٔ آتش‌سوزی و فروپاشی ساختمان پلاسکو در تهران. آن‌روزها بسیاری از این عکاسانِ آماتور را سرزنش می‌کردیم. به چشمِ ما آن‌ها گناه‌کار—یا دستِ‌کم بی‌قید—بودند، این گناه که حینِ وقوعِ فاجعه‌ای دردناک به گرفتنِ عکس‌های هیجان‌انگیز و دریافتِ لایک‌ در فیس‌بوک و اینستاگرام فکر می‌کردند؛ گناهی غیرقابل بخشش! یک شهروندِ معمولیِ تهران را تصور کنید که در آن روز کذایی در مقابل ساختمان پلاسکو ایستاده و شاهد فروریختن ساختمان است. او با هیجان موبایلش را در‌ می‌آورد و فیلم‌‌ و عکس تهیه می‌کند و با کمترین تأخیر در تلگرام و اینستاگرام به اشتراک می‌گذارد. خیلی از ما جسارت، شجاعت و جاه‌طلبیِ این عکاس غیرحرفه‌ایِ ساختمان پلاسکو را نکوهش می‌کنیم. البته محصولِ کارش را با ولع تماشا می‌کنیم و در دل تحسین می‌کنیم، اما آن‌را نکوهش هم می‌کنیم. او نیز مثل عکاس خبرنگارِ ترک غذایی طبخ کرده که نه تنها خوراکی لذیذ برای شبکه‌های خبری‌ است بلکه بساطِ محفل‌هایِ دیجیتال در فیس‌بوک، تلگرام و اینستاگرام‌ را نیز رنگارنگ می‌کند. با این‌حال چیزی در عکاسِ آماتورِ پلاسکو هست که او را پیش چشم ما قابلِ سرزنش می‌کند. خصوصیتی که هر چه هست، در عکاسِ خبرنگارِ جایزه برده نیست: عکاسِ پلاسکو، برخلافِ خبرنگارِ ترکِ جایزه‌برده، عضوِ هیچ مجموعهٔ نهادیِ معتبر و حرفه‌ای نیست. او توسطِ هیچ نهاد اعتباربخشی رسمیت داده نشده: هیچ موسسه‌ای به او جایزه نداده‌، هیچ مدیر، رئیس، کارشناس یا ستاره‌ای مُهرِ تأییدش را بر کارِ دستِ او نزده است. بنابراین ما او را بی‌اهمیت، شایستهٔ تحقیر، یا گناه‌کار می‌دانیم. همین عکاس، اگر خبرنگاری وابسته به یک موسسهٔ معتبر بین‌المللی می‌بود یا توسط موسسه‌ها و کارشناس‌های حرفه‌ای تأیید می‌شد، به چشم‌مان متمایز و درخورِ توجه می‌رسید. چنین هستیم ما. شعور و قضاوت‌مان را به نهادها، موسسه‌ها و کارشناس‌هایِ‌ دیپلم‌دارِ‌ خودتوجیه‌گر واگذار کرده‌‌ایم تا به جای ما فکر کنند، به جایِ ما انتخاب کنند، به جای ما تأیید کنند، به جای ما قضاوت کنند. اما معجزه‌ای در کار نیست. این شعبده‌بازی صرفاً بخشی از نمایش است. فراموش نکرده‌اید که؟ ما در عصر نمایش زندگی می‌کنیم. هر چه می‌بینیم و می‌شنویم نمایش است. نمایشی که از راه دور می‌رسد و به راه دور می‌رود، زندگی‌مان را لبریز از نُمودها می‌کند و از درون تهی می‌سازد. شایداگر هنوز شایدی در کار باشدامتناعِ خودخواسته و خروجِ آگاهانه از این گردونهٔ افسون‌گر تنها راهِ احیایِ آن‌چه از دست داده‌ایم باشد.

امروز دربارهٔ مسابقهٔ عکاسیِ هیلدا کلایتون[۲] خواندم که مختصِ‌ نظامیانِ آمریکایی است. هیلدا کلایتون یک سربازِ آمریکایی بود که در سالِ ۲۰۱۳ میلادی در افغانستان کشته شد. او «پیش از مرگ و در آخرین لحظهٔ زندگی هم به عکاسی ادامه داد.» به عکسی که هیلدا کلایتون را مشهور کرده نگاه می‌کنم. عکس لحظهٔ انفجاری را نشان می‌دهد که عکاس را، همراه با سایرین، کشته است. کارآموزِ افغانِ عکاس نیز عکسِ دیگری درست از همان لحظه گرفته است. با توجه به این‌که انفجار به صورتِ غیرمنتظره و در کسری از ثانیه رخ داده، این احتمال که این دو نفر به صورتِ ارادی دقیقاً از همان لحظهٔ کوتاه عکس گرفته باشند کم است. این طور به نظر می‌رسد که آن‌ها دوربین به دست آمادهٔ گرفتنِ عکسی معمولی از صحنه بوده‌اند که انفجار رخ داده است. دور از تصور نیست که به واسطهٔ غافل‌گیری در اثر انفجار، انگشت‌هایشان بی‌اراده تکان خورده و عکس‌ها را گرفته است. یعنی به احتمالِ زیاد گرفته شدنِ این عکس‌ها ارادی نبوده، بلکه نتیجهٔ واکنشِ کورِ ماهیچه‌هایِ دستِ دو عکاس‌ بوده است؛ اما به هر حال آن‌چه ثبت شده احتمالاً آخرین منظره‌ای است که تا پیش از انفجار در حالِ تماشایش بوده‌اند. اما عکس‌ها احتمالاً آخرین صحنه‌ای نیستند که عکاس‌ها هوشیارانه ناظرش بوده‌اند. آن‌چه این عکس‌ها را، تا آستانهٔ تحمل‌ناپذیر بودن، آزاردهنده می‌کند همین نکته است. آخرین لحظهٔ زندگیِ یک انسان، لحظهٔ خاموش شدنِ خودآگاهی، لحظه‌ای که به چشمِ من بی‌نهایت خصوصی و گرامی است، به ماشینی‌ترین و خشن‌ترین وجهِ ممکن ثبت شده و به سوژه‌ای برایِ شهوت‌ورزیِ نمایشی بدل گشته است.

  • نقاشی انتخابی  اثر راب گونسالوِس[۳] هنرمند کانادیی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. World Press Photo, 2017 

  2. Hilda Clayton 

  3. Rob Gonsalves 

0 £0.00
بروید بالای صفحه