Monthly archive

اسفند ۱۳۹۷

حضور

دربارهٔ اصالت

روز به روز علاقه‌ام را به حرف‌های تازه و دنبال کردنِ قالب‌های نو، شکل‌های نو، افکارِ نو، محصولاتِ نو، خانه‌های نوساز، روش‌های زندگیِ نو—و حتی روابط و دوستانِ نو—و اصولاً هر آن‌چه خود را به عنوان «نو» و «جدید» و «بی سابقه» به من معرفی می‌کند از دست می‌دهم. به این نتیجه رسیده‌ام که نو بودن یا تازگی ظاهری چیزها برایم چندان ارزشی ندارد. بر عکس، نسبت به هر آن‌چه ادعا می‌کند نو است دافعه‌ای اولیه پیدا کرده‌ام که فقط وقتی برطرف شد می‌توانم ارزشی برایش قائل شوم. همین حرف را می‌توانم دربارهٔ آن‌چه نو نیست نیز بزنم؛ یعنی به سمتی حرکت کرده‌ام که اصولاً نو بودن، نو نبودن یا کهنگی را چندانِ معیارِ مهمی برای سنجشِ قدرِ چیزها نمی‌دانم؛ اگر چه وقتی با چیزی کهنه مواجه می‌شوم که هنوز قوامِ خود را حفظ کرده است با پیش‌داوریِ مثبت‌تری به سراغش می‌روم، چرا که دستِ کم از آزمونِ زمان سربلند بیرون آمده است. اما دربارهٔ چیزهای نو این دلیل را نیز ندارم، بنابراین می‌توانم با سردی و بی‌علاقگی هر چه تمام‌تر با آن‌ها مواجه شوم و از آن‌ها انتظار داشته باشم ابتدا ارزشِ خود را ثابت کنند.

در عوض، هر چه تجربهٔ ناچیزم در زندگی بیشتر می‌شود و از آن خامی و وضعیتِ آسان‌پسندی و همیشه‌پسندی و فله‌ای‌پسندیِ شایع در بینِ افرادِ خام اندکی فاصله می‌گیرم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که آن‌چه برایم مهم است اصالت است. پدیده‌های اصیل می‌توانند شایستهٔ احترام و توجه باشند، حتی اگر تکراری به نظر برسند یا معلوم شود زنگی را در قلبم به صدا در نمی‌آورند و چراغی را در ذهنم روشن نمی‌کنند. اصالت قدری دارد که آن را از نسبتی که می‌تواند با حقیقت داشته باشد اخذ می‌کند. به یک عبارت، اصالت پیش‌نیازِ حقیقی بودن است؛ چون امرِ حقیقی نمی‌تواند جعلی و دروغین باشد. بنابراین، اصالت چیزی است که صداقت در سطحِ وجودی را امکان‌پذیر می‌سازد و چه بسا بتوانیم اصالت و صداقتِ وجودی را یک چیز بدانیم. اما اصالت یعنی چه؟

اصالت را که در انگلیسی به آن authenticity می‌گویند به معنایِ کیفیتی در نظر می‌گیرم که در آن بود‌ها و نُمود‌های یک پدیده به هم نزدیک می‌شوند تا حدی که—به چشمِ من—دیگر فاصلهٔ غیرقابلِ پذیرشی بینِ آن‌ها وجود نداشته باشد. پدیدهٔ اصیل با اصلِ ناپیدایِ خود پیوندی سالم دارد و به آن وفادار است، یعنی نُمودِ ظاهری‌اش با آن‌ بودِ باطنی‌ای که ادعا می‌کند با آن پیوند دارد هماهنگ است. بر عکس، پدیدهٔ نااصیل چیزی است که بر خلافِ آن‌چه نُمودِ ظاهری‌اش نشان می‌دهد، ماهیتاً پیوندی با اصلِ موردِ ادعایش ندارد و هر چه این ناهماهنگی بینِ نُمودِ ظاهری و بودِ باطنی عامدانه‌تر، برنامه‌ریزی‌شده‌تر و آگاهانه‌تر باشد آن پدیده جعلی‌تر و دروغین‌تر است. با این‌حال شکی نیست که ناآگاهی یا بی‌قصدی نمی‌تواند آن‌چه نااصیل است را اصیل کند—در بهترین حالت می‌توانیم بگوییم جعلی و دروغین نیست. برخلافِ نو بودن یا نو نبودن که معیاری سطحی و عمدتاً غیرکاربردی است، معیارِ اصالت چنان مبنایی و همه‌شمول است که کمتر پدیده‌ای را می‌توانیم خارج از قلمروِ هنجاریِ آن در نظر بگیریم و تقریباً هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند. به این ترتیب، به جای صحبتِ توخالی دربارهٔ حرف‌های نو، دوستانِ جدید، سیاست‌هایِ نوین و امثالهم به مراتب معنادارتر است اگر از حرف‌های اصیل، دوستانِ اصیل و سیاست‌های اصیل بگوییم. من چه کار دارم که یک روشن‌فکر حرف‌های جدید می‌زند یا دردهای کهنه را تکرار می‌کند؟ در هر دو حالت شاید حرف‌هایش ارزشمند یا بی‌ارزش باشند. اما روشن‌فکری که از مخالفت با مجازاتِ اعدام سخن می‌گوید و همزمان از سیاست‌هایِ جنگ‌افروزانه جانب‌داری می‌کند به چشمم اصیل نمی‌آید. همین‌طور نویسنده‌ای—مولف یا مترجم فرقی نمی‌کند—که آن‌چه می‌نویسد را ابتدا «ازآنِ خود» نکرده است و حرف‌هایی می‌زند که حرف‌های خودش نیستند و نمی‌توانند هم باشند به چشمم اصیل نیست. همین‌طور نظریه‌پرداز یا سیاست‌مداری که به کلی از عواقبِ احتمالاً نامطلوبِ نظریه‌ها یا سیاست‌هایش ایمن است به نظرم اصیل نیست. این‌ها کسانی هستند که با احتیاطِ زیاد مراقبند که دامنشان خیس نشود، ولی خودشان حتی نیمی از آن احتیاط را در حرف‌ها و سیاست‌هایی که برای دیگران تجویز می‌کنند رعایت نمی‌کنند.

اما اصالت فقط دربارهٔ حرف‌ها و ایده‌ها و سیاست‌ها نیست. همان‌طور که گفتم، محکِ اصالت را می‌توان دربارهٔ تقریباً همه چیز به کار گرفت. خانه‌ای نوساز که سازنده‌ یا فروشنده‌اش ادعا می‌کند می‌تواند «خانهٔ من» باشد، اما کیفیتِ ساخت، معماری و محیطِ آن هماهنگ با هم‌شاد‌زیستن[۱]convivial نیست به چشمم اصیل نمی‌رسد. همین را می‌توانم دربارهٔ محله‌ها و شهرهای نوسازی بگویم که ظاهرشان با واقعیتِ تاریخی‌، اقلیمی و فرهنگی‌شان هماهنگ نیست؛ یا مثلاً دربارهٔ جهان‌گردی که برای دیدنِ شهری که در دوردست‌ها واقع شده سفر می‌کند، اما تجربه‌اش منحصر می‌شود به اقامت در هتل، خرید در چند فروشگاهِ زنجیره‌‌ای، ملاحظهٔ گذرایِ چند ساختمان و موزه، چرخیدن در فضاهایی نااصیل که برای خوش‌آیندِ جهان‌گردان آماده شده‌اند، خریدِ سوغاتی‌های نااصیلی که برآمده از آن دیار نیستند، و گرفتنِ تعدادی عکسِ یادگاری که عملاً فرقی با هم ندارند.

کسی که تمنایِ اصالت ندارد احتمالاً نخواهد نتوانست اصیل را از نااصیل تشخیص دهد. اما اصیل بودن عیان است و نیازی به توضیحاتِ اضافه ندارد. پرنده‌ای که پرواز می‌کند اصیل است، با این‌که درکی از قواعدِ فیزیکی حاکم بر پرواز ندارد و مسلماً نمی‌تواند دربارهٔ مزایا یا خطراتِ پرواز سخنرانی کند. یک پرنده برای نشان دادنِ اصالتِ خود در پرواز نیازی ندارد عینکِ خلبانی به چشم بزند و با پس‌زمینهٔ ابرها عکس‌های بیننده‌کُش بیاندازد. پرواز او بخشی از بودِ اوست و بودِ او در پرواز کردنش نُمود می‌یابد. بود و نُمودِ او مثل شب‌و‌روز با هم جور می‌شوند و یکدیگر را تکمیل می‌کنند چنان‌که یکی بدونِ دیگری معنایی ندارد. آیا همین را می‌توانیم دربارهٔ بود و نُمودِ یک نویسنده، سیاست‌مدار یا فعالِ اجتماعی نیز بگوییم؟ این افراد درست به همان اندازه‌ای اصیل هستند که بود و نمودشان بدونِ یکدیگر ناقص می‌ماند: نویسنده‌ای که وجودش را نمی‌توان از نوشته‌هایش جدا کرد و سیاست‌مداری که منش‌اش در زندگی در تار و پودِ روی‌کردش به سیاست تنیده شده است اصیل هستند. طبعاً اگر در عینِ اصالت روی‌کردی نوین نیز داشته باشند، دیگر نمی‌توان از کنارِ آن نویی و تازگی به سادگی عبور کرد.

زمانه زمانهٔ چیزهای نو است. دورانِ نوعی اقتدارگراییِ فنی-اقتصادی که می‌خواهد به همه بفهماند که چیزهای نو ارزشمند هستند و چیزهای کهنه کم‌ارزش—مگر به عنوان عتیقه. این فریبی است که پیکانِ زمان را با پیکانِ ارزش یکی انگاشته؛ تو گویی جبرِ فیزیکی زمان تضمین کنندهٔ این است که چیزهای جدید از چیزهای کهنه ارزشمندتر باشند. با این‌حال، اجازه دهید واژه‌های زیبایِ «نویی» و «تازگی» را از چنگالِ این فریب خارج کنیم و شأن‌شان را به آن‌ها باز گردانیم. پس جور دیگری هم می‌توانم حرفهایم را تکرار کنم. راستش را بخواهید من به چیزهای «نو» چندان هم بی‌علاقه نیستم. در واقع، اگر چیزی حقیقتاً نو باشد مرا به خودش جلب می‌کند. منتها چه کنم که وقتی چیزی اصیل نیست، به چشمم نو نمی‌آید بلکه همچون یک جعلیِ تکراری دیگر، یکی میان این همه دروغ و جعل که پیرامون‌مان را فرا گرفته است بر من آشکار می‌شود. چیزهای نااصیل نمی‌توانند تازه باشند و این صفت اصلاً به آن‌ها نمی‌چسبد، همان‌طور که صحبت کردن از تازگی میوه‌هایِ پلاستیکی بی‌معناست، حالا هر چقدر هم که نو باشند. این یادداشت را با اشاره‌ای به داستانِ موسی و شبان به پایان می‌برم. یکی از برداشت‌هایی که می‌توان از این داستان کرد این است که در نزدِ مولوی نیایشِ آن شبانِ ساده‌دلی که با زبانِ خودمانی با خدا سخن می‌گوید اصیل‌تر از دستورها و ترتیب‌هایِ تجویز شده توسطِ بزرگانی است که می‌خواهند رابطهٔ انسان با خداوند را به امری قاعده‌مند، قابلِ پیش‌بینی و تکراری تقلیل دهند و به واسطهٔ این تحمیل آن را نااصیل سازند. شبان اصیل است و وجودش با طراوت، قاعده‌گریز و نوشونده. اگر نویی این چنین اصیل است، من نسبت به آن سراپا ارادت هستم.

  • نقاشی انتخابی «چوپان» نام دارد و کار آلتین فراشری هنرمند آلبانیایی است.[۲]Altin Frasheri, Shepherd, Oil Painting, 2017
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. convivial 

  2. Altin Frasheri, Shepherd, Oil Painting, 2017 

انسان اقتصادی

گونیلد استوردالن

خانم گونیلد استوردالن[۱]Gunhild Stordalen، فعال محیطی[۲]environmental activist، دوستار درختان[۳]tree hugger و به ویژه فعال در کارزار کاهش مصرف گوشت در جهان است. او گیاه‌خوار است و به همه توصیه می‌کند مصرفِ‌ گوشت خود را کاهش دهند و در عوض از غذاهای مبتنی بر حبوبات و میوه‌های مغزدار استفاده کنند تا آسیب کمتری به محیط زیست برسد. با این حال بسیاری جدیت و صداقت خانم استوردالن را زیر سوال می‌برند، چرا که زندگی پرتجمل و پر ریخت‌و‌پاش او قرابتِ چندانی با توصیه‌هایی که به دیگران می‌کند ندارد. آن ها به هواپیمای خصوصی او اشاره می‌کنند و این که او چندین بار در سال به اقصا نقاط جهان سفر می‌کند. او جشن عروسی‌اش را با شرکت ۲۳۷ میهمان در مراکش، یعنی در فاصلهٔ چند هزار کیلومتری از محل زندگی‌اش برگزار کرد؛ مراسمی که در شمار گران‌قیمت‌ترین عروسی‌ها در تاریخ کشورهای اسکاندیناوی قرار گرفته است. او طی چند ماه عکس‌هایی در صفحهٔ اینستاگرامش منتشر کرد که او را در حال آفتاب گرفتن در مکزیک، به آغوش کشیدن درختان در کاستاریکا، مراقبه در سواحل جنوبی فرانسه و خوش‌گذرانی در کوبا نشان می‌دهند. در پس‌زمینهٔ یکی از عکس‌های او آسمان‌خراش‌های شهر نیویورک دیده می‌شوند. منتقدان، خانم استوردالن را به نفاق و ریاکاری متهم می‌کنند و می‌گویند تعهد او به محیطِ زیست صرفاً به زمانی محدود می‌شود که سر میزِ غذا نشسته و به محضِ صرفِ غذا به زندگی پر مصرف خود که ردپایِ‌ اکولوژیک[۴]ecological footprint عظیمی دارد باز می‌گردد. از نظر آن‌ها چنین زندگی پر ریخت‌و‌پاشی با موعظه‌های او دربارهٔ کاهش مصرف گوشت و تلاش برای حفاظت از محیط زیست هماهنگی ندارد.

اما خانم استوردالن تنها ثروتمندِ مدافع محیط زیستی نیست که به ریاکاری متهم می‌شود. در کنار او می‌توانید نام‌هایی نظیر لئوناردو دی‌کاپریو[۵]Leonardo Dicaprio، وودی هارلسون[۶]Woody Harrelson، جیمز کامرون[۷]James Cameron، جان تراولتا[۸]John Travolta، مَدونا[۹]Madonna Louise Ciccone، ال گور[۱۰]Al Gore، دیوید سوزوکی[۱۱]David Suzuki و صدها و بلکه هزاران سلبریتی، کارآفرین، سرمایه‌دار و ثروتمندی را که با جت‌های شخصی به این سو و آن سوی جهان سفر می‌کنند تا دیگران را به کاهش مصرفِ سوخت‌های فسیلی دعوت کنند اضافه کنید. مدافعان این افراد می‌گویند این‌ها به واسطه شهرتی که دارند می‌توانند بسیار تأثیرگذار باشند، بنابراین پیامی که به دیگران می‌دهند مهم‌تر از رفتار شخصی‌شان است. چه اشکال دارد کسی ثروتمند باشد و سوار جتِ شخصی شود و در عین حال از نفوذ خود برای آگاهی‌بخشی در راستای کاهشِ تأثیراتِ نامطلوب بر محیط زیست استفاده کند؟ مهم این است که تأثیر او در مجموع مثبت است. چرا وقتی کسی می‌تواند صدها نفر را به سوی مراقبتِ بیشتر از محیط زیست هول دهد، باید رویِ شخصِ خودش متمرکز شویم؟ در ضمن، مگر نه این است که تقریباً همهٔ ما کم‌و‌بیش ریا کار هستیم؟ این درست که بیشترِ ما سوارِ هواپیماهای اختصاصی نمی‌شویم، اما در عوض خیلی کارهای دیگر را انجام می‌دهیم: بی‌دغدغه و با آسودگی از منابع فسیلی و سایر محصولات و خدماتِ صنعتی که فشارِ زیادی بر محیطِ زیست وارد می‌کنند بهره می‌جوییم و الگوهای زندگی‌مان عموماً ناپایاست، مگر آن‌جا که برخی مصداق‌های فرعیِ زیستِ پایا را با جسارتِ اندک و سروصدایِ زیاد در زندگیِ خود تزریق کرده‌ایم. در میانِ اطرافیان‌تان چند نفر را می‌شناسید که خود را دوستار محیطِ زیست بدانند و در عین حال خودروی شخصی داشته باشند، از منابع ناپایا[۱۲]unsustainable استفاده کنند، دل به سفرهای توریستی و عمدتاً هوایی به کشورهای دور و نزدیک سپرده باشند و به طور خلاصه زندگی‌شان سرشار از نمونه‌هایی باشد که از نظرگاه پایایی[۱۳]sustainability قابلِ نقد هستند؟ باید انصاف بدهیم که وقتی صحبت از زندگیِ کم‌مصرف و پایا می‌شود، اغلبِ ما کاملاً صادق و یکرنگ نیستیم، یعنی حرف و عمل‌مان یکی نیست. بنابراین، چطور می‌توانیم امثال خانم استوردالن را به ریاکاری متهم کنیم؟

تردیدی نیست که امثال خانم استوردالن جلوه‌گر پدیده‌ای متناقض و آزاردهنده هستند که نه می‌توان از کنار آن به سادگی عبور کرد و نه می‌توان موضعِ همه‌پسندی در قبالِ آن اتخاذ نمود. بنابراین روی‌کرد ما آدم‌های معمولی که نه ثروتمند و مشهور هستیم، نه قدرت تأثیرگذاری زیادی داریم و نه می‌توانیم شیوهٔ زندگی‌مان را کاملاً سازگار با محیطِ زیست تلقی کنیم در رویارویی با چنین پدیده‌های متناقضی چه باید باشد؟ شما را نمی‌دانم، اما من نه می‌توانم نسبت به این پرسش بی‌اعتنا باشم، نه آن‌قدر بی‌گناهم که بتوانم «نخستین سنگ را بردارم» و امثالِ خانم استوردالن را به کلی محکوم کنم و نه آن‌قدر زوداقناعم که بتوانم مُهر تأییدی بر چنین رفتارهای تناقض‌آمیزی بزنم. تا همین چند سالِ پیش پاسخِ من به پرسشِ بالا روشن بود: «خانم استوردالن و امثالِ او سرمایه‌دارانی ریاکار، نادان یا شرور هستند و من و امثالِ من صادق، آگاه و شریف—ولو اندکی هم گناه‌کار.» اما چیزی بُنیادی در من تغییر کرده است که نمی‌توانم آن‌ را در قالب‌هایی نظیر نسبی‌گرایی، تکثرگرایی یا میانه‌روی خلاصه کنم. واقع فکر می‌کنم از برخی جهات رادیکال‌تر شده‌ام؛ آن‌قدر رادیکال که دیگر نمی‌توانم با قلبی مطمئن پشتِ سنگرهای مقبول و آشنای گذشته‌ام پنهان شوم و به سوی دشمنانِ ریاکار و شریرِ انسان و طبیعت یکی پس از دیگری تیر بیاندازم. اما ناتوانی من در ارائهٔ پاسخی روشن به این معنی نیست که به کلی از نزدیک شدن با این پدیدهٔ متناقض عاجز هستم. اگر پاسخی ندارم، در عوض ذهنم سرشار از پیش‌پاسخ‌هایی است که شاید بتوانند طرحی تقریبی و تصویری مبهم از پاسخ‌هایی احتمالی را ارائه دهند.

به یادِ این جملاتِ رالف والدو امرسون[۱۴]Ralph Waldo Emerson می‌افتم که می‌گوید «چیزی مگو! کیستی‌‌ات از تو بالاتر است و چنان بلند می‌غرد که نمی‌توانم صدای مخالف‌‌گویی‌هایت را بشنوم.[۱۵]“Don’t say things. What you are stands over you the while, and thunders so that I cannot hear what you say to the contrary.” from Emerson, Ralph Waldo. Letters and Social Aims. Boston [Mass.] : Houghton, Mifflin and Company, 1883. p.95 فارغ از قضاوت‌ها—محکومیت‌ها یا بخشش‌ها—چه بپسندیم چه نپسندیم، باید به این قانونِ کهن توجه داشته باشیم که «کیستیِ افراد»—تاریخ‌شان، جایگاه و مسیرشان، دوستی‌ها و دشمنی‌هایشان، تصمیم‌هایشان، چیزهایی که می‌پوشند و می‌نوشند و می‌خورند و آن‌چه برای خود و نزدیکان‌شان می‌خواهند—به مراتب رساتر و بلندتر از حرف‌هایی است که با هزینهٔ‌ اندک در اختیار دیگران قرار می‌دهند. هواپیمای شخصی و زندگی پر ریخت‌و‌پاشِ خانم استوردالن چیزهایی را دربارهٔ کیستی او به دیگران می‌گویند که هیچ‌کدام از کارزارها و سخنرانی‌هایش نمی‌توانند بگویند. این درست که ما نیز فرزندانِ زمانه‌مان هستیم و کم‌یا‌بیش گزیر و گریزی از تکیه کردن بر تاروپودِ ناپایای تمدن‌های معاصر نداریم. اما در عین حال می‌توانیم بپرسیم که آیا برای یک فعال محیطی استفاده از هواپیمای اختصاصی ضروری است؟ آیا یک فعالِ ثروتمندِ محیطِ زیست نمی‌تواند دستِ کم برخی از افراطی‌ترین شیوه‌های ریخت‌و‌پاشِ منابع و اعمالِ خشونت بر طبیعت را کنار بگذارد؟ واضح است که استفاده از هواپیمای اختصاصی کارزارِ هیچ مدعیِ حمایت از محیطِ زیستی را مشروع‌تر نمی‌کند.

می‌گویند رفتار تناقض‌آمیزِ امثالِ خانم استوردالن به واسطهٔ شهرت و ثروتی که دارند موثرتر است و تأثیر مثبتِ کارزهای ایشان بر محیط زیست به مراتب بر تأثیراتِ منفی زندگی شخصیِ آن‌ها می‌چربد. در این‌جا صحبت از ارزشی ابزاری است که در نهایت به نوعی محاسبهٔ «فایده و زیان» باز می‌گردد. قطعاً می‌توان با اتخاذ این یا آن رویه به نوعی محاسبهٔ فایده و زیانِ تاریخی دست زد و عددهایی هم به دست آورد، اما اولاً هیچ‌کس نمی‌تواند آگاهانه و صادقانه ادعا کند که می‌تواند به شکلِ معناداری تأثیر بلندمدتِ یک کارزارِ اجتماعی را اندازه بگیرد و ثانیاً این نوع نگرش همچون مهی غلیظ دیدهٔ ما را به روی خوبی‌ها می‌بندد. محاسباتِ ارزشی—فایده‌و‌زیان با در نظر گرفتن هر معیار ابزاری و نسبی—پیش از آن‌که بتوانند چیزی دربارهٔ واقعیتِ یک کارزارِ اجتماعی به ما بگویند، منعکس کنندهٔ اولویت‌ها، ترس‌ها و آرزوهای فردِ محاسبه‌کننده هستند. بنابراین گاهی برای قضاوتِ پدیده‌ها بهتر است چُرتکه‌ها را کنار بگذاریم و سعی کنیم بدونِ این‌که زیرِ سایهٔ ارزش‌ها قرار بگیریم به «خوبی» بیاندیشیم. برخلافِ ارزش‌ها که صرف‌نظر از پوششِ ظاهری‌شان عموماً از جنسِ «فایده و زیان» هستند و باید با معیارهایی عینی اندازه‌گیری شوند، «خوبی» ذاتاً مطلوب است. همان‌طور که ایوان ایلیچ تأکید می‌کند آن‌چه خوب است، همیشه خوب است؛ در حالی که ارزشِ یک چیز فقط در مقایسه با آن‌چه ارزشِ کمتری دارد معنا می‌یابد. «ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که حس و درکش را برای خوبی—امرِ خوب—از دست داده است. ما اعتمادمان به معنادار بودن جهان به این دلیل که چیزها با هم جور و هماهنگ هستند را از دست داده‌ایم؛ این‌که چشم‌های ما مشتاقِ پذیرایی از نور هستند، نه صرفاً دوربین‌هایی بیولوژیک که پدیده‌ای اُپتیکی را ثبت می‌کنند. ما این حس را که رفتارِ با فضیلتْ در هماهنگی و تناسب با انسان است از دست داده‌ایم؛ حسی که در قرن‌های هفدهم، هجدهم و نوزدهم همراه با ظهور مفاهیم و تجربه‌هایِ مربوط به ارزش‌ از دستِ ما رفت. خوبیْ مطلق است: نور و چشم برای یکدیگر ساخته شده‌اند و این خوبیِ بی‌چون‌وچرا عمیقاً تجربه می‌شود. اما به محضِ این‌که بگویم چشم برای من ارزشمند است چون به من اجازه می‌دهد که ببینم یا راهم را در جهان بیابم، دربِ جدیدی را گشوده‌ام… جایگزین شدنِ ایدهٔ ارزش به جایِ «خوبی» با فلسفه شروع شد و به تدریج در حوزه‌های روزافزونی از اقتصاد ابراز شد که زندگیِ مرا از طلبِ آن‌چه برایم خوب است—که فقط می‌تواند در شخصِ دیگری باشد—به جستجویِ ارزش‌ها تبدیل می‌کند.»[۱۶]Cayley, David, and Charles Taylor. The Rivers North of the Future: The Testament of Ivan Illich. Toronto, Ont. : New York: House of Anansi Press, 2005. p. 62-63

ارسطو یکی از نمایندگانِ جهانِ پیش از قرنِ هفدهم—یعنی جهانِ موردِ اشارهٔ ایلیچ است—روزگاری که راحت‌تر و بی‌واسطه‌تر می‌شد به «خوبی» اعتماد کرد و دربارهٔ‌ آن اندیشید و حرف زد. او خوبیِ انسان را مرادف با «فعالیتِ قوای روحی و وجودیِ او در هماهنگی با فضیلت یا کمال» می‌داند.[۱۷]“The Good of man is the active exercise of his soul’s faculties in conformity with excellence or virtue.” From Aristotle. Aristotle, XIX, Nicomachean Ethics. Translated by H. Rackham. 2nd edition. Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press, 1934. در این‌جا صحبت از چرتکه‌اندازی نیست، بلکه سخن از هماهنگی و تناسب و زیستِ با فضیلت است. اجازه دهید برای لحظه‌ای از ارزش‌های ابزاری عبور کنیم و حسابِ فایده و زیان را کنار بگذاریم. آیا رفتارِ انسانی که سوار بر هواپیمای اختصاصی نیمی از کرهٔ زمین را طی می‌کند تا با نیتی خوب—و چه بسا متفرعنانه—به دیگران بگوید باید مصرف سوخت‌های فسیلی‌شان را کاهش دهند، تجسمِ هماهنگی و تناسب با زندگیِ با فضیلت است؟ آیا این رفتار، نمایش‌گرِ امرِ خوب—خوب؛ مطلق—است؟ پاسخ برای من روشن است، اما در عین حال می‌دانم که خوب شدن، خوب بودن، و خوب ماندن بسیار دشوار است؛ شاید دشوارتر از دوران‌های گذشته—هر چه باشد، امروز حتی نمی‌توانیم بدونِ درآوردنِ چرتکه‌هایمان از «خوبی» حرف بزنیم. بنابراین اگر چه نمی‌توانم حرف‌های خانمِ استوردالن را جدی بگیرم، اما رفتارش هشداری و دعوتی جدی است: هشدار است نسبت به ناخوبی‌های خودم که باید خوب شوند و دعوت است به اتخاذِ فروتنی و گذشتِ هر چه بیشتر نسبت به ناخوبی‌های دیگران.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Gunhild Stordalen 

  2. environmental activist 

  3. tree hugger 

  4. ecological footprint 

  5. Leonardo Dicaprio 

  6. Woody Harrelson 

  7. James Cameron 

  8. John Travolta 

  9. Madonna Louise Ciccone 

  10. Al Gore 

  11. David Suzuki 

  12. unsustainable 

  13. sustainability 

  14. Ralph Waldo Emerson 

  15. “Don’t say things. What you are stands over you the while, and thunders so that I cannot hear what you say to the contrary.” from Emerson, Ralph Waldo. Letters and Social Aims. Boston [Mass.] : Houghton, Mifflin and Company, 1883. p.95 

  16. Cayley, David, and Charles Taylor. The Rivers North of the Future: The Testament of Ivan Illich. Toronto, Ont. : New York: House of Anansi Press, 2005. p. 62-63 

  17. “The Good of man is the active exercise of his soul’s faculties in conformity with excellence or virtue.” From Aristotle. Aristotle, XIX, Nicomachean Ethics. Translated by H. Rackham. 2nd edition. Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press, 1934. 

واقعیت و نمود

سلبریتی‌ها

افرادی که واقعیتِ درونیِ پررنگی دارند به سادگی آن را تابعِ موضوعات بیرونی—هر چقدر هم که مهم یا جذاب به نظر برسندنمی‌کنند. این اشخاص از درون به بیرون حرکت می‌کنند، یعنی با تکیه بر واقعیتِ درونی‌شان وارد عرصهٔ عمومی می‌شوند و اگر هم شهرتی کسب کنند، شهرتی است که به واسطهٔ قدر و منزلتِ همان واقعیتِ درونیِ آن‌ها شکل گرفته است. این‌ها افرادی هستند که می‌توانیم آن‌ها را «صاحبْ‌شخصیت» بدانیم، به این معنی که شخصیت‌ِ آن‌ها مبتنی بر واقعیتِ درونیِ غنی، ریشه‌دار، پرداخته‌ و باوقاری است که به راحتی تحتِ تأثیرِ محرک‌های محیطی و اجتماعی قرار نمی‌گیرد.

شکی نیست که تعداد قابل توجهی از افرادِ مشهور در یک جامعه صاحبْ‌شخصیت هستند، اما خیلی از افرادِ مشهور را نیز نمی‌توانیم صاحبْ‌شخصیت تلقی کنیم. گسترش رسانه‌های جمعی این امکان را برای عده‌ای فراهم آورد که بدونِ داشتنِ واقعیتِ درونیِ قابل اعتنایی بتوانند صرفاً از طریق حضور همزمان در تعدادِ زیادی صفحه‌ٔ نمایش به شهرت برسند؛ پدیده‌ای که با شکل‌گیری و رشد شبکه‌های اجتماعی تشدید نیز شده است. این افراد که معمولاً آن‌‌ها را به عنوان «سلبریتی»[۱]celebrity می‌شناسیم، به جای تقویتِ واقعیتِ درونی‌ و شکل دادنِ شخصیت‌شان بر پایهٔ آن، به این نگاه می‌کنند که شهرت در عرصهٔ عمومی چه طلب می‌کند و سعی می‌کنند پندار و گفتار و کردارشان را با همان مطالبات تنظیم کنند. شخصیتِ این افراد تا حدی زیادی تابعِ مطالباتِ عمومی و شهوتِ‌ شهرت است و به این ترتیب واقعیتِ درونی‌شان تُنک و بی‌مایه باقی می‌ماند.

اما آیا فرد نمی‌تواند عمدتاً با تکیه بر مطالباتِ عمومی، شخصیتِ توانمند و باوقاری برای خودش دست‌و‌پا کند؟ پاسخ کوتاه «خیر» است. طبعاً نمی‌توانیم حکم مطلقی صادر کنیم و همیشه استثناهایی وجود دارد، اما همان‌طور که در یادداشتِ دیگری توضیح دادم، در عرصهٔ موضوعاتِ انسانی و اجتماعی استثناها معمولاً مؤیدِ قاعده‌ای عمومی هستند و نه ناقض آن. در این‌جا هم قاعده این است که سلبریتی‌ها—یعنی افرادی که عمدهٔ همّ‌و‌غمّ‌شان این است که تصویرِ عمومی‌شان جذاب و مشهور باشد و به رشد و پرداختِ واقعیتِ درونی‌شان کم‌توجهند—مجبورند به الگوهای موردِ پسند یا توجهِ عموم رو بیاورند. اما سلیقهٔ عمومی فاقدِ حساسیت و ظرافت است و همچون آینهٔ‌ همگن‌سازیْ پیچیدگی‌ها، گوناگونی‌ها و شگفتی‌ها را به پدیده‌هایی نا‌فرم، مبتذل و عادی تبدیل می‌کند. بنابراین، شخصیتِ یک سلبریتی آینه‌ای از پسندِ میانگینِ عمومی می‌شود و کم‌مایه و توخالی می‌ماند. تمایلِ عموم و افرادی که از حضور سلبریتی‌ها بهره می‌برند ارائهٔ روایت‌ها و تصویرهایِ «ساده‌فهم»، «جذاب» و «آشنا» است و  یک سلبریتی هر چه بیشتر خود را با این تمایلِ عمومی همراه کند، بیشتر «پاداش» می‌گیرد. آن‌چه افراد کم‌شخصیت و میان‌مایه را به سلبریتی تبدیل می‌کند همان فرایندی است که جهان و مناسبت‌هایش را به عنوانِ پدیده‌هایی ساده و تقلیل‌یافته معرفی می‌کند که می‌توان آن‌ها را به راحتی توضیح داد و بدونِ زحمت فهمید.

نکتهٔ دیگر این است ‌که باید تمایزی بینِ «سلبریتی» و «ستاره»[۲]star قائل شویم، چرا که این دو مفهوم اگر چه با هم همپوشانی دارند، اما یکسان نیستند. «ستاره» کسی است که در حوزهٔ حرفه‌ای‌اش کوشیده و به واسطهٔ همان هم در منظرِ عام درخشیده و مشهور شده است. بنابراین، ستارهٔ آسمانِ سینما یا ستارهٔ آسمانِ سیاست کسی است که مهارت‌ها، تلاش‌ها و دستاوردهایش در عرصهٔ سینما یا سیاست قابلِ اعتنا و جدی است. ستارهٔ واقعی دارای واقعیتِ درونیِ محکمی است— دستِ کم در حوزهٔ عملکردش—و شهرتش نیز کم‌و‌بیش مبتنی بر تلاش‌ها و موفقیت‌هایِ واقعی‌ است. برعکس، سلبریتی کسی است که هنری جز مشهور شدن ندارد و به جز جلوه‌های ظاهری و شیوه‌های جلبِ توجهِ عموم چیزی برای عرضه کردن ندارد. چنانچه میکروفون و صفحهٔ نمایش را از وی بگیرند به سرعت و به کلی از صفحهٔ روزگار محو می‌شود، تو گویی هرگز وجود نداشته است. سلبریتی ستاره‌ای قلابی است که شهرتِ اجتماعی‌اش را از طریقِ جا زدنِ خود به عنوان یک ستاره یا دستِ کم یک شبهِ ستاره به دست می‌آورد، اما در واقع نه تنها ستاره و شبه‌ستاره نیست، بلکه سیارکی خُرد و بی‌مایه است که بی‌اراده تحتِ تأثیر جاذبهٔ مُد و تبلیغ، گردِ کانون‌های مصرف‌گرایی و ابتذال می‌چرخد. سلبریتی نوری از خود ندارد، بلکه زرق‌و‌برق‌های کم‌ارزش و زودگذرِ عرصهٔ عمومی را بازتولید می‌کند.

کمتر کسی به دانستنِ واقعیتِ درونیِ یک رهگذرِ معمولیِ خیابان علاقه نشان می‌دهد، اما خیلی‌ها دوست دارند واقعیتِ درونیِ یک سلبریتی را بدانند. آن چه کمتر به آن توجه می‌شود این است که واقعیتِ درونیِ آن رهگذر معمولیِ خیابان از واقعیتِ زندگیِ بیشتر سلبریتی‌ها پررنگ‌تر، زنده‌تر، منحصربه‌فردتر و در مجموع جالب‌تر است.

  • طرح انتخابی اثر الکس کیم است که چند سلبریتی را نشان می‌دهد.[۳]Alex Kim. Kanye and Kim Kardashian West, Beyoncé, John Legend and Chrissy Teigan.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. celebrity 

  2. star 

  3. Alex Kim. Kanye and Kim Kardashian West, Beyoncé, John Legend and Chrissy Teigan. 

خاطرات

برادران کارامازوف

بار اولی که رُمان برادران کارامازوف را خواندم حدودِ بیست سال پیش بود. دورانی که روی دور رُمان خواندن افتاده بودم و به خصوص با علاقهٔ ویژه‌ای برخی از مهم‌ترین آثار داستایِفسکی را مطالعه کردم. امسال بعد از گذشت سال‌ها دوباره آن را خواندم که از چندین جهت تجربهٔ متفاوتی داشتم. برخلافِ دفعهٔ قبل، این‌بار ترجمهٔ انگلیسی آن را خواندم—ترجمهٔ دیوید مگرشَک[۱]David Magarshack. این اولین رُمانِ حجیمی بود که به انگلیسی می‌خواندم و اگر چه سرعتِ خواندم در مقایسه با فارسی کمتر بود، اما می‌دانستم که متنی می‌خوانم که به مراتب بیشتر از ترجمه‌های فارسی چکش‌کاری شده—ترجمه‌های انگلیسیِ معتبرِ آثار کلاسیک به واسطهٔ مخاطبان زیاد و تعدد ویراست‌ها و چاپ‌هایشان معمولاً از کیفیت بالایی برخوردار هستند—و هیچ قسمتی از آن، ولو یک کلمه، زیر تیغ سانسور یا خودسانسوری نرفته است. تجربهٔ بسیار خوبی بود و حالا جسورتر شده‌ام و می‌خواهم چند رُمانِ بزرگِ دیگر را نیز به انگلیسی بخوانم.

اما دربارهٔ خود کتاب بگویم و حسی که خواندن دوبارهٔ آن در من بر انگیخت. می‌توانم بگویم که به غیر از خطوط اصلی داستان، تقریباً همه چیزِ آن برایم جدید بود. این نکته که بیست سال بزرگ‌تر شده‌ام قطعاً در این خوانشِ‌ دیگرگونهٔ من بی‌تأثیر نبوده است. انسان چقدر تغییر می‌کند! به هر حال خامی آن روزگار بود یا پختگی امروز یا چیز دیگر، نمی‌دانم. هر چه بود کتاب این بار با هویتِ کاملاً متفاوتی بر من جلوه کرد و از خواندن آن به شکل غیرقابلِ وصفی خشنود شدم. به جز وقت‌های مطالعه در خانه، کتاب تا مدت‌ها توی کیف همراهم بود و این‌جا یا آن‌جا هر وقت فراغتی پیدا می‌کردم می‌خواندم. گاهی هم که برای پیاده‌روی با جینجر (سگم) بیرون می‌رفتم، کتاب را نیز می‌بردم و همان‌طور که جینجر لابه‌لای بوته‌ها پیِ خرگوش‌ها می‌گشت، با صدای بلند بخش‌هایی از کتاب را دکلمه می‌کردم؛ بعضی بندها را دوباره و سه باره. حین خواندن متاثر می‌شدم، می‌خندیدم، نگران می‌شدم، اشک می‌ریختم یا شکر می‌گفتم، بدونِ این‌که نگران قضاوت جینجر یا خرگوش‌ها باشم! همهٔ کتاب عالی بود و بر خلاف بسیاری از رُمان‌های حجیم هیچ‌ کدام از صفحاتِ کتاب زیاده‌گویی یا کم‌ارزش نبود. با این حال بخش‌هایی نظیر «یک بانوی کم‌ایمان» (کتاب دوم)، «اعترافات یک قلبِ آتشین» (کتابِ سوم)، «برادران با هم آشنا می‌شوند»، «عصیان» و «مفتشِ اعظم» (کتابِ پنجم)، «دربارهٔ جهنم و آتش جهنم»‌ (کتاب ششم)، «پیاز» و «قانای جلیل» (کتاب هفتم)، «شیطان: کابوس ایوان» (کتاب یازدهم) و «دفاعیات، یک استدلالِ دوجانبه» (کتاب دوازدهم) عمق و جاذبهٔ دیگری داشتند که البته تبلورشان فقط به لطف پرداختِ هوشمندانه و استادانهٔ داستایِفسکی در سایر قسمت‌ها امکان‌پذیر شده بود.

بارها پیش آمد که بعد از خواندن یک جمله کتاب را می‌بستم و بی‌هدف راه می‌رفتم. نمی‌دانم برایتان پیش آمده یا نه، اما اگر پیش آمده باشد حتماً می‌فهمید چه می‌گویم. گاهی حقیقتِ درونیِ آثارِ هنری بزرگ آن‌چنان عظیم است و آن چنان غافل‌گیرانه شما را در بر می‌گیرد که ظرف کوچک ذهن و قلب‌تان لبریز می‌شود و دیگر نمی‌توانید به خواندن ادامه دهید. ساعت‌ها و گاه روزها باید سپری شود تا بتوانید آن‌چه در شما ریخته شده است را هضم کنید و اجازه یابید مجدداً به محضر حقیقت بازگردید. و چقدر این حسِ لبریز شدن از حقایقِ عمیقِ انسانی و خدایی، و خلوت کردن با آن‌ها شادی‌بخش و عزیز است.

در حین خواندن بعضی قسمت‌ها گاه به این فکر می‌کردم که چطور یک انسانِ خداناباور می‌تواند با حقیقتِ درونیِ آثار داستایِفسکی مواجه شود و از آن لبریز گردد؟ تجربهٔ خوانندهٔ بی‌ایمان از چنین آثاری حتماً تجربهٔ ناقص و بی‌حیرتی خواهد بود. البته او قطعاً می‌تواند از برخی لایه‌های داستان که به تبیینِ دراماتیک، موشکافانه و زندهٔ شخصیت‌ها در رویارویی انسانی با خودشان و دیگران مربوط می‌شوند بهره‌مند گردد. اما او احتمالاً نخواهد توانست با زیربنایی‌ترین حقایقی که نویسندهْ اثرِ هنری-فلسفی خود را روی آن‌ها بنا کرده ارتباط برقرار کند. این نکته فقط منحصر به آثار داستایِفسکی نیست، بلکه به نظرم انسان‌های بی‌ایمان نمی‌توانند آن‌طور که باید عمقِ آثارِ بزرگِ هنری و فلسفیِ خداباورانه را درک کنند؛ فرضاً یک انسان بی‌ایمان نمی‌تواند—یا نمی‌خواهد—حقیقتِ درونیِ آثارِ مولوی یا حافظ را ببیند، ارج نهد و به آن نزدیک شود. این طور به نظرم می‌رسد که این نوع آثار در عمیق‌ترین لایه‌های خود «توسط قلب‌هایی مؤمن، برای قلب‌هایی مؤمن» سروده شده‌اند و مخاطبان بی‌ایمان به این لایه‌های زیرین راه نمی‌یابند. این درست که آثار داستایِفسکی، مثلِ بسیاری از آثار ماندگارِ دیگر، دربارهٔ انسان هستند و دغدغهٔ او را دارند، اما نکته‌ای که آن‌ها را از بخشِ بزرگی از ادبیاتِ مدرنِ غربی متمایز می‌سازد این است که انسان‌گراییِ داستایِفسکی مبتنی بر نگرشی خداباورانه و مؤمنانه است، در حالی که ادبیاتِ قرنِ بیستم عمدتاً ادبیاتی بی‌خدا و در مجاورتِ پوچی است.

در ادامه به یکی از بخش‌های کتاب اشاره‌ای آزاد می‌کنم، جایی که داستایِفسکی از زبان پدر زوسیما دوزخ را توصیف می‌کند:

دوزخ چیست؟ رنجی است که فرد پس از درک این که دیگر قادر به عشق ورزیدن نیست به آن دچار می‌شود. روزگاری، در گستردهٔ بی‌انتهای وجود—که آن را نمی‌توان با معیارهای زمانی و مکانی سنجید—خداوند به انسان که موجودی با سرشتِ روحانی است این فرصت را داد تا حین حضورش بر زمینِ خاکی بگوید: «من هستم و عشق می‌ورزم.» به او فرصت داده شد تا زندگی زمینی و روزها و فصل‌هایش را تجربه کند و فعالانه عشق بورزد. اما انسان—بعضی انسان‌ها—این هدیه را رد می‌کند، آن را قدر نمی‌شمارد و نسبت به آن بی‌تفاوت می‌ماند. او پس از پایانِ حضور زمینی‌اش قادر خواهد بود شکوفه‌های ابراهیم را که از دل آتش روئیده‌اند ببیند و با وی سخن بگوید. اما آن چه او را رنج می‌دهد این است که او انسان‌هایی را خواهد دید که عشق ورزیده‌اند در حالی‌که او خود هرگز عشق نورزیده است. او با خود خواهد گفت: «حال می‌فهمم و تمنای عشق ورزیدن دارم، اما دیگر هرگز نخواهم توانست کاری شایسته انجام دهم و هیچ ایثارِ از سرِ عشقی از من سر نخواهد زد. زندگیِ من تمام شده، همان‌طور که زمان به انتها رسیده است و در این ابدیت، ابراهیم حتی با قطره‌ای آبِ زندگی‌بخش—موهبتِ زندگیِ زمینیِ پایان یافته—به سراغ من نخواهد آمد تا شعله‌هایِ جان‌‌سوزِ قلبم را، که تمنایِ عشقِ روحانی دارد، سرد سازد. حالا می‌خواهم که با رضایت کامل زندگی‌ام را به دیگران ایثار کنم، اما دیگر قادر به این کار نیستم چرا که زندگی زمینی، یعنی تنها فرصتی که می‌توانستم در آن عشق بورزم و ایثار کنم، برای همیشه تمام شده است و این شکاف بی‌نهایت بزرگ بین آن زندگی و این وجود ابدی هرگز پر نخواهد شد. خیلی‌ها از آتشِ فیزیکیِ جهنم سخن می‌گویند و من واردِ این مقولهٔ رازانگیز نمی‌شوم، اما حتی اگر آتشِ فیزیکی وجود می‌داشت نیز آن‌ها با رغبت آن را می‌پذیرفتند، چرا که دردِ جسمانی‌ به آن‌ها کمک می‌کرد تا دردِ هولناک‌ترِ روحانی‌‌شان را برای لحظاتی فراموش کنند.

  • نقاشی انتخابی بخشی از مجموعهٔ «برادران کارامازوف» اثر آلیس نیل[۲]Alice Neel هنرمند آمریکایی است.
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. David Magarshack 

  2. Alice Neel 

0 £0.00
بروید بالای صفحه