Category archive

به سوی دانایی

به سوی دانایی

روی‌کردهای اشتباه در انتخاب و خواندن منابع خبری و تحلیلی—قسمت دوم (پایانی)

اگر به خاطر داشته باشید، در قسمت اول این یادداشت نوشتم که می‌خواهم برخی از تجربیاتم دربارهٔ رویکردهای ناکارآمد و چه بسا اشتباه نسبت به مقولهٔ انتخاب و خواندنِ خبر و تحلیل را با شما به اشتراک بگذارم. به صورت شهودی منابعِ خبری را به چهار گروه تقسیم کردم و مضرات و مزایای افراط و تفریط در اعتمادکردن یا نکردن به مطالب هر گروه را شرح دادم. در قسمت دوم (و پایانی) این یادداشت به هشت اشتباهِ دیگر می‌پردازم.

اشتباه شمارهٔ ۹: نگاه گفتمانی به اخبار

رسانه‌ها، حتی رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای، معمولاً در چارچوب گفتمان‌هایی بزرگ‌تر قرار دارند که حتی اگر کیفیتِ آن‌چه تولید می‌کنند را مستقیماً تحتِ تأثیرِ خود قرار ندهند—که در عمل در بسیاری از موارد چنین می‌کننددستِ کم کیفیتِ اولویت‌دهی و توجه‌شان به انتخابِ مطالب را شکل می‌دهند. یک رسانهْ نگاه محافظه‌کارانه‌تری به اوضاع دارد و دیگری موضعی انتقادی‌تر؛ یکی به حوزهٔ سرزمینیِ یا ملیِ خود وفادارتر است و دیگری نگاهی جهان‌وطنانه به موضوعات دارد؛ یکی بیشتر رویکردِ توصیفی دارد و دیگری تجویزی؛ یکی تخصصی‌تر است و دیگری عمومی‌تر؛ یکی وظیفهٔ خود می‌داند در مقوله‌های حساس—و چه بسا دردسرسازی—نظیرِ انتقاد از اسرائیل و هر آن‌چه به صهیونیسمِ سیاسی مربوط می‌شود وارد شود و دیگری به دقت دربارهٔ این موضوعاتِ حساس سکوت می‌کند. مخاطبان نیز چنین هستند و بسته به شخصیت و سلیقه‌شان به گفتمان‌هایی خاص گرایش دارند. بنابراین عجیب نخواهد بود اگر به این نتیجه برسند که صرفاً سراغ منابعِ خبریِ همسو با گفتمانِ مطلوب‌شان بروند. اگر مخاطبی در این رویکرد افراط کند، یعنی گفتمانِ رسانه‌ای خود را به شکلی انعطاف‌ناپذیر انتخاب کند و بر اساس همان هم به دست‌چین کردنِ خبرها، تحلیل‌ها یا منابعِ خبری بپردازد، به واقع گفتمانِ موردِ علاقهٔ خود را بر حقیقتِ حاکم بر روی‌دادهای جهان ترجیح داده و با این‌کار زمینه را برای خودفریبی و درکِ نادرست از تحولاتِ پیرامونش فراهم کرده است.

بهترین رویکرد—به ویژه در حوزه‌هایی که تضادهای گفتمانی بارز هستند—این است که منابعی از دو سوی مختلف را در نظر بگیریم و تحلیل‌ها و رویدادها را در مقابل هم و در کنار یکدیگر قرار دهیم و قضاوتِ شخصیِ خود را از آن‌ها استخراج نماییم. به عنوانِ نمونه، در سال‌های نخستینِ جنگِ داخلی در سوریه، کسانی که فقط به رسانه‌های غرب‌محور و منتقد جمهوری اسلامی ایران—چه فارسی و چه انگلیسی—اکتفا می‌کردند تصویر کاملاً یک‌جانبه‌ای از تحولاتِ سوریه داشتند. این افراد به واسطهٔ این‌که از لحاظ گفتمانی با حکومتِ بعثِ بشار اسد تضاد داشتند، رسانه‌های حامی بشار اسد یا حتی رسانه‌های بی‌طرف را نادیده می‌گرفتند و صرفاً به دست‌چین کردنِ هر آن‌چه در نکوهش دولتِ اسد بود می‌پرداختند. نتیجه این بود که برخی از این افراد به شکل رقت‌انگیزی نسبت به واقعیت وحشی‌گری‌ها و خشونت‌های ضدمردمی بسیاری از شورشیان ضدِ دولتی بی‌اطلاع مانده بودند، علی‌رغم این‌که به صورت مستمر اخبار و تحلیل‌های منطقه را دنبال می‌کردند و خود را افراد مطلعی تصور می‌کردند. شاید بگویید عکس این قضیه هم صادق است؛ یعنی کسانی که صرفاً به منابع طرفدار حکومت اسد توجه می‌کردند نیز نگاهی یک‌جانبه به تحولات سوریه داشتند و نمی‌توانستند خشونت‌ها و اشتباه‌های دولت اسد را در برخورد با معترضان به درستی ببینند. این حرف در نظر درست است، اما در عمل چندان محلی از اعراب ندارد. چرا که با توجه به همسویی اغلبِ رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای در غرب و تعداد قابلِ توجهی از رسانه‌های فارسی‌زبان با گفتمانِ انتقاد از جمهوری اسلامی و به تبعِ آن دولتِ اسد، خطر واقعی در این نبود که کسی صدای معترضان به بشار اسد را کم بشنود، بلکه باید مراقب می‌بود اسیر پروپاگاندای یک جانبه‌ای که علیهِ دولتِ سوریه شکل گرفته بود نگردد.

اشتباهٔ شمارهٔ ۱۰: نگاه غیرگفتمانی به اخبار

اما اگر داشتن نگاهِ گفتمانی به خبرها و تحلیل‌‌ها می‌تواند اشتباه باشد، آیا بهتر نیست به کلی از نگرش گفتمانی فاصله بگیریم و سعی کنیم از یک منظر غیرگفتمانی به موضوعات نگاه کنیم؟ اتخاذ نگاه غیرگفتمانی اگر به معنای این باشد که ما چند گفتمانِ ناهمگون را در نظر داشته باشیم و سعی کنیم روایت و گفتمانِ‌ تقریباً منحصر به فردِ خودمان را از وقایع و تحولاتِ جهان خلق کنیم نه تنها بلامانع است،‌ بلکه راه‌گشاست. اما اگر منظور از نگاه غیرگفتمانی طردِ همهٔ گفتمان‌های اصلی و فرعی باشد، در این صورت خودمان را آمادهٔ‌ افتادن به دامِ دیگری کرده‌ایم. اولاً ذهنِ انسان نمی‌تواند به کلی خارج از گفتمان‌ها سیر کند و کسی که خود را خارج از همهٔ گفتمان‌ها می‌داند، معمولاً بی‌آن‌که خود متوجه باشد اسیرِ یک گفتمانِ متعصبانه است و سعی می‌کند هر چه می‌بیند را در همان گفتمان جای دهد. دوم این‌که بر فرض کسی موفق شود ذهنِ تحلیلی خود را حقیقتاً از هر نوع گفتمانی تهی سازد، در این صورت ثبات ذهنی و تفسیریِ خود را از دست می‌دهد و در ریزخبرها گم خواهد شد. او به خود اجازه می‌دهد که با دیدنِ‌ هر ریزخبرِ جدیدی تصویری به کلی متفاوت از تحولات جهان به دست بیاورد. با دیدن چند خبر خوب به این نتیجه می‌رسد که اوضاع در حال بهتر شدن است و چند هفته بعد با دیدن چند خبر بد به این نتیجه می‌رسد که اوضاع در حال بدتر شدن است. اما این سردرگمی و آشفتگی به مراتب از جهل بدتر است. کسی که نسبت به موضوعی به کلی بی‌اطلاع است، دستِ کم می‌تواند یادگیرندهٔ خوبی باشد و به کمکِ یک یا چند گفتمانِ نظری به نوعی ثباتِ ذهنی و تحلیلی دست یابد و ذهنش همچون قطره‌ای جیوه که بر سطحی صاف چکیده شده باشد به صورت تصادفی و بی‌معنا به این سوی و آن سوی نجهد.

اشتباه شمارهٔ ۱۱: اعتماد به کارشناسان

کارشناسان عرصهٔ خبر و تحلیل که در زبان انگلیسی به آن‌ها پاندیت‌[۱]pundit می‌گویند، کسانی هستند که با استفاده از انواع اعتبارسازی‌های نهادی نظیر سِمت، رتبه، مدرک یا مدال این باور را در ذهن مخاطبان به وجود می‌آورند که درکِ درست و دقیقی از موضوعات مختلف دارند و آن‌ چه می‌دانند را با جسارت و صداقت در اختیار آن ها قرار می‌دهند. اما اکثریت قریب به اتفاق کارشناسانِ رسانه‌ای شایستهٔ چنین اعتمادی نیستند: دستِ کم به چهار دلیل که در این‌جا قصد بسط دادنِ آن‌ها را ندارم و صرفاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

اول این‌که آن‌ها معمولاً از دریچهٔ تنگِ حوزهٔ تخصصی یا حرفه‌ای خود به موضوعات می‌نگرند و با ایجاد دسته‌بندی‌های انتزاعی از واقعیت آن را به قسمت‌های ظاهراً مجزا از هم تفکیک می‌کنند و تقلیل می‌دهند. به این ترتیب آن‌ها معمولاً از درک پیوستگی و پیچیدگی طبیعی تحولاتِ اجتماعی عاجز می‌مانند. کارشناس محیطی روی موضوعات محیطی تمرکز می‌کند، کارشناس اقتصادی روی موضوعات اقتصادی و کارشناس سیاسی روی موضوعات سیاسی، در حالی‌که همهٔ این‌ها در یک واقعیت پیوستهٔ اجتماعی و تاریخی جریان دارند و آکروبات‌بازی‌های نظری یا حرفه‌ای بیشتر کارشناسان را به سُخره می‌گیرند. دوم این‌که تنوع تحلیل‌ها و ظاهرِ متمایز و رنگارنگِ بیشتر کارشناسان گول‌زنک است، همان‌طور که تنوع پُفک‌ها در قفسه‌های سوپرمارکت‌ها حسی کاذب از تنوع و انتخاب در ذهن مشتری ایجاد می‌کند. کارشناسان خروجی‌های استانداردِ خطوطِ تولیدِ دانشگاهی هستند و افق ذهنی و خلاقیتِ تحلیلی‌شان به ندرت از بسته‌های آموزشی استانداردی که دریافت کرده‌اند فراتر می‌رود. علاوه بر این، عمدهٔ این کارشناسان شبیهِ «کارمندهایی» هستند که خواسته یا ناخواسته مجبورند در چارچوب‌های تنگِ سازمانِ استخدام‌کننده‌شان حرکت کنند. آن‌ها که زیرک‌ترند به این محدودیت‌ها واقف هستند ولی البته هرگز به آن اعتراف نمی‌کنند، اما از بیشتر کارشناسان حتی نمی‌توانید این را انتظار داشته باشید که بدانند چقدر به واسطهٔ رابطهٔ کارمندی‌شان محدود هستند. این دسته از کارشناسان حقیقتاً فکر می‌کنند متفکرانی خلاق، مستقل و منحصر به فرد هستند و درست به همین دلیل مراجعهٔ گاه‌به‌گاهی به آن‌ها مفرح است. سوم این‌که بیشتر کارشناسان به واسطهٔ ماهیتِ انتزاعی و دوردستی که با واقعیت‌های میدانی دارند ارتباط خود را با امرِ ملموس از دست می‌دهند و در عینِ حال هزینه‌ای برای اشتباهات تحلیلی خود پرداخت نمی‌کنند. یک خلبان هزینهٔ اشتباهاتش را با سقوط هواپیمایی که خود در آن نشسته است پرداخت می‌کند، بنابراین انگیزهٔ زیادی دارد که نسبت به ایمنی پرواز مسئولانه و واقع‌گرایانه عمل کند. خلبان‌های ناشی یا بی‌مسئولیت خیلی زود کشته (یا اخراج) می‌شوند و در نتیجه فقط خلبان‌های ماهر و مسئولیت‌پذیر باقی می‌مانند. اما کارشناس‌ها چطور؟ اغلبِ کارشناس‌ها سوارِ هواپیمایی که خود خلبانش هستند نیستند، بلکه از روی زمین دربارهٔ شیوه‌های مختلف خلبانی نظریه‌پردازی می‌کنند و در صورت سقوط هواپیما نیز تحلیل‌های مفصل و رسانه‌پسندی ارائه می‌دهند که همهٔ عوامل دیگر—و نه نظراتِ اشتباهِ خودشان را—متهم می‌کنند. اما چهارمین دلیل برای اعتماد نکردن به کارشناسان این است که بسیاری از آن‌ها خود را موظف به ارائهٔ صادقانهٔ آن‌‌چه می‌دانند نمی‌بینند. آن‌ها بر خلافِ ادعاهایشان نمایندهٔ خیرِ عمومی نیستند، بلکه منافعِ گروهی اقلیت را نمایندگی می‌کنند و در مسیری گام بر می‌دارند که با دقت از شما پوشیده نگاه داشته می‌شود. تعدادی از کارشناس‌های مرتبط با رسانه‌های بزرگ ارتباط مستقیم یا غیرمستقیمی با نهادهای دولتی یا امنیتی دارند و به هیچ عنوان تصور نکنید که این پدیده در جوامع غربی وجود ندارد. علاوه بر این، تعداد قابل توجهی از کارشناسان نیز وجود دارند که بیشتر در پی منافعِ شخصی، صنفی یا نهادی خود هستند، اما برای این‌که بی‌طرف و حرفه‌ای جلوه کنند سوگیری‌هایشان را پشتِ ادبیاتِ تخصصی و اصطلاحاتِ فنی پنهان نگاه می‌دارند.

برای روشن‌تر شدنِ این بحث اجازه دهید به یک مثالِ کلیدی توجه کنیم: پروندهٔ جولیان آسانژ و پوشش خبری و تحلیلی آن در رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای. به یادداشت‌ها و مقاله‌های متعددی که توسطِ به اصطلاح «کارشناسان بی‌طرف» و ظاهراً در خدمتِ اطلاع‌رسانیِ عمومی نوشته می‌شوند دقت کنید. ببینید که چطور اکثریت قریب به اتفاق این کارشناسان واقعیت‌های کلیدی پروندهٔ آسانژ که حاکی از بی‌گناهی او هستند را پنهان می‌کنند و در عوض با تکرار ادعاهای مشکوک علیه وی به فرایند مخوفِ مجرم‌سازی و قربانی کردنِ وی توسط دولتِ آمریکا و برخی متحدانش کمک می‌کنند. شکی نیست که بسیاری از این کارشناسان از سر نادانی یا زبونی چنین می‌کنند، اما در این هم شکی نیست که تعدادی از آن‌ها ضمن آگاهی از بی‌گناهی آسانژ او را قربانی می‌کنند، چون برخلافِ ادعایشان در خدمتِ عموم نیستند، بلکه برنامه‌های پنهان دیگری را نمایندگی می‌کنند. کارشناسی که اتهامِ (رد شده و ثابت نشده) آسانژ دربارهٔ «تجاوز» یا «آزار جنسی» را تکرار می‌کند و تأکید می‌کند که رابطهٔ جنسی با زنی که چند ساعت قبل با او عمل جنسی رضایت‌مندانه داشته ولی اکنون نیمه‌خواب است تجاوز یا آزار جنسی تلقی می‌شود را باید با دقت مضاعفی زیر نظر بگیرید. این موضع در نگاه اول معقول به نظر می‌رسد. اما عجله نکنید. آیا این کارشناس در کنار پرداختن به اتهام‌هایی که علیه او وجود دارد، به صورت کاملاً واضح و بی‌پرده‌ای مهم‌ترین کاری که آسانژ از طریق ویکی‌لیکس انجام داده—یعنی افشای بخشی از جنایت‌های هولناک ارتش آمریکا در جنگ عراق و همین‌طور فساد سیستماتیک حزب دموکرات در مراحل منتهی به انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۶ در آمریکا—را شرح می‌دهد؟ آیا او به شما می‌گوید که چنین تعریف سخت‌گیرانه‌ای از تجاوز یا آزار جنسی تقریباً در هیچ کشوری وجود ندارد و قوانین سوئد در این زمینه کاملاً متمایز هستند؟ آیا او طی سال‌ها فعالیت رسانه‌ای خود حتی یک «جمله» در حمایت از سخت‌گیرانه‌تر شدنِ قوانین مربوط به تجاوز—به گونه‌ای که به تعریفِ سوئدی آن نزدیک شود—خطاب به سیاست‌مداران و فعالانِ کشور خود نوشته است؟ اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی است، می‌توانیم تقریباً مطمئن باشیم که این کارشناسِ ظاهراً معقول و منصف موجودی ریاکار است که آگاهانه در قربانی کردنِ آسانژ مشارکت می‌جوید و از آن حمایت می‌کند.

اشتباه شمارهٔ ۱۲: بی‌اعتمادی به کارشناسان

راهِ پرهیز از اشتباهِ شمارهٔ ۱۱ (اعتماد به کارشناسان) این نیست که یکسره به کارشناسان پشت کنیم. به هر حال عمدهٔ خبرها و تحلیل‌ها توسط همین کارشناسان تولید می‌شود و در عمل چاره‌ای جز مراجعه به آن‌ها نیست. علاوه بر این، بی‌اعتمادی کامل به کارشناسان دلیلی جز بدبینی شدید نمی‌تواند داشته باشد و بدبینی افراطی همان‌قدر می‌تواند فرد را از واقعیت دور کند که ساده‌لوحی. قطعاً کارشناسان قابل اعتمادی نیز وجود دارند. اما چطور می‌توان آن‌ها را شناسایی کرد؟ در تحلیل نهایی هیچ راه مناسبی به جز دنبال کردن مواضع کارشناسان مختلف برای مدتی نسبتاً طولانی و دربارهٔ موضوعات گوناگون وجود ندارد. تنها در این صورت است که می‌توانید به تدریج با شیوهٔ گفتمانی یک کارشناس فرضی آشنا شوید. به همین دلیل است که با چند مراجعهٔ معدود—آن هم دربارهٔ موضوعاتِ ثابت یا فاقدِ حساسیت—نمی‌توانیم به اندازهٔ کافی یک کارشناس را بشناسیم و او را جدی بگیریم. برای من بارها پیش آمده که مواضع کارشناسی را در رابطه با یک موضوع مشخص (فرضاً مقولهٔ آلاینده‌های محیطی) معقول یافته‌ام، اما کمی بعد متوجه شده‌ام همین کارشناس دربارهٔ برخی موضوعات حساس و از نظر من کلیدی کاملاً از مرحله پرت است، یا این‌که عمداً خود را به نفهمی می‌زند. ممکن است بگویید چه اشکالی دارد یک کارشناس در برخی زمینه‌ها کم‌اطلاع باشد؟ آیا همین که در حوزهٔ تخصصیِ خود با اطلاع باشد کافی نیست؟ واضح است که نمی‌توانیم از یک کارشناس انتظار داشته باشیم در همهٔ حوزه‌ها مطلع باشد، اما می‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که «چرند» تحویل ما ندهد و اگر دربارهٔ موضوعی به اندازهٔ کافی نمی‌داند، این نکته را به صداقت و صراحت بیان کند و از ارائهٔ تحلیل‌های چرند پرهیز کند. به همین نحو، یک کارشناس ممکن است نسبت به حوزهٔ حساسِ ویژه‌ای معذوریت‌هایی داشته باشد؛ فرضاً به واسطهٔ ارتباطاتِ نهادی‌اش نتواند دولت یا نهاد خاصی را نقد کند. طبعاً ما نمی‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که امنیتِ شغلی، جانی و مالیِ خود را به خطر بیاندازد، اما قطعاً از او انتظار خواهیم داشت که تا حد امکان ما را از محدودیت‌هایی که دارد آگاه سازد. محدودیت‌ها می‌توانند کارشناسی را وادار به سکوت کنند، اما هیچ‌ محدودیتی نمی‌تواند یک کارشناسِ شایستهٔ اعتماد را به ریاکاری و ارائهٔ تحلیل‌های غیرمنصفانه و دروغین وادارد.

من اندکی با هنر عکاسی آشنا هستم. دوستان گاهی از من می‌پرسند فرق یک دوربینِ گران‌قیمت و دوربینِ کوچکی که روی یک تلفنِ همراه نصب شده چیست؟ آن‌ها گاه عکس‌های زیبایی که با دوربینِ تلفنِ همراه خود گرفته‌اند را به من نشان می‌دهند و می‌پرسند آیا یک دوربین گران‌قیمت می‌تواند عکسِ بهتری بگیرد؟ پاسخِ من همیشه این است که خیر. وقتی نور کافی در محیط باشد (مثلاً یک منظرهٔ آفتابی)، سوژه کم‌حرکت باشد و در فاصله‌ای نه زیاد دور و نه زیاد نزدیک قرار داشته باشد و هدفِ ما نیز از گرفتن عکس قرار دادنِ آن در اینستاگرام باشد فرقِ چندانی بین خروجیِ دوربینِ تلفن همراه و یک دوربین حرفه‌ای نیست. فرقِ یک دوربینِ حرفه‌ای و یک دوربین ارزان اما وقتی عیان می‌شود که از این شرایطِ معمولی فاصله بگیریم. وارد نورهای خیلی کم یا خیلی زیاد شویم، به سوژه زیاد نزدیک شویم یا از آن فاصله بگیریم؛ سرعتِ حرکتِ سوژه زیاد شود و هدف‌مان از عکس این باشد که آن را با کیفیت بالا در یک مجلهٔ معتبر منتشر کنیم. در این صورت قطعاً به یک دوربین خوب نیاز داریم. به همین ترتیب یک کارشناس خوب و یک کارشناسِ دوزاری را نمی‌توانید در شرایط «معمولی» از هم تشخیص دهید. بهترین تحلیل‌گران همان‌طور اخبارِ هواشناسی را روایت می‌کنند که ضعیف‌ترین تحلیل‌گران. اما اگر از شرایطِ معمولی فاصله بگیریم و به حوزه‌های «کلیدی و حساس» وارد شویم، فرقِ بینِ روزنامه‌نگارانِ خوب و روزنامه‌نگارانِ دوزاری واضح‌تر می‌شود. به واقع، حوزه‌های کلیدی و حساس سنگِ محکِ روزنامه‌نگاران و تحلیل‌گران هستند.

چند موضوع کلیدی و حساس که دربارهٔ آن‌ها اطلاعاتِ نسبتاً خوبی دارید را انتخاب کنید تا بتوانید به کمکِ آن‌ها کارشناسانِ مختلف را محک بزنید. هر وقت با یک «کارشناس» ظاهراً منصف و مطلع مواجه شدید، خود را در یک گفتگوی فرضی با وی قرار دهید که طی آن قرار است با نظرات کارشناس مربوطه دربارهٔ موضوعاتِ کلیدیِ مورد نظرتان آشنا شوید. به عنوانِ مثال، در این گفتگوی فرضی از او بخواهید دربارهٔ «رابطهٔ آپارتاید و اسرائیل»، «بی‌گناهی جولیان آسانژ»، «نقش دولت‌های غربی و عربی در تشدید و امتداد جنگ داخلی در سوریه»، «حمایت عملی کشورهای غربی از عربستان سعودی در رابطه با جنگِ یمن» صحبت کند. اما فقط به موضوعات بین‌المللی اکتفا نکنید و سعی کنید دربارهٔ تحولاتِ داخلی نیز محک‌هایی داشته باشید. مثلاً از او بخواهید نظرش را دربارهٔ «حجابِ اجباری»، «ممیزی یا سانسور ادبیات در کنار انواع محدودیت‌های هنری»، «تقلب یا سلامت در انتخابات ۱۳۸۸» و «بازیافتِ پسماندهای سیاسیِ جامعه نظیر بقایای خاندانِ پهلوی» نیز بگوید و در عین حال نشان دهد که «شرایطِ ویژهٔ امنیتی منطقه و تهدیدهای آشکار و نهانی که علیه ایران وجود دارد» را می‌‌فهمد. البته در همین کار هم باید اعتدال و انصاف را رعایت کنید؛ مثلاً در نظر داشته باشید که کارشناسِ مربوطه—بر خلافِ شما—نگاهی صنفی و حرفه‌ای به موضوعات مختلف دارد و در چارچوب انواع محدودیت‌هایی که بر اصحاب رسانه اعمال می‌شوند—چه در خارج از کشور و چه در داخل، هر کدام به شیوهٔ خود—فعالیت می‌کند. با این‌حال همان‌طور که گفتم اگرچه محدودیت‌های نهادی می‌توانند مانع از صراحتِ کلام اغلبِ کارشناسان شوند، کسی نمی‌تواند آن‌ها را وادار به بی‌انصاف بودن کند. اگر پس از این گفتگوی فرضی (که ممکن است ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشد) کارشناسِ موردِ نظر شما هنوز هم معقول و منصف به نظر می‌رسید می‌توانید او را جدی بگیرید.

اشتباه شمارهٔ ۱۳: خودزیرک‌پنداری 

فردی را در نظر بگیرید که خود را بسیار زرنگ و زیرک می‌پندارد و به همین دلیل نمی‌تواند به ظاهرِ امور اعتماد کند. او پشتِ هر حرف و موضعی فریب‌کاری و دروغ می‌بیند و هر رویدادِ ساده‌ای را نتیجهٔ سناریوهای پنهانِ پیچیده‌ای می‌داند که هدف‌شان فریب دادنِ او هستند. ذهنِ او مدام در حالِ ساختن سناریوهایِ پیچیده و غیرمحتمل است و با این‌که احتمالِ واقعیت داشتنِ این سناریوها را ناچیز می‌داند، اما حاضر نیست از غیرمحتمل‌ترینِ آن‌ها هم صرف‌نظر کند و به واقع‌گرایی، عمل‌گرایی و شهودِ متعارف فرصتی هر چند اندک بدهد. او اسیرِ آفتِ خودزیرک‌پنداری است و به هیچ‌عنوان نمی‌تواند بپذیرد کسی یا کسانی در زمینه‌ای او را فریب دهند. به همین دلیل او روایت‌های محتمل، سناریوهای ساده‌تر و ادعاهای مستقیمِ افراد را نمی‌پذیرد و ذهنش در هزارتوی تفسیرهای عجیب و نامحتمل گم می‌شود. او نمی‌داند که هیچ‌کس آن‌قدر دانا و زیرک نیست که هیچ‌وقت اشتباه نکند؛ و درست به همین دلیل بدترین فریب‌ها را می‌خورد.

تردیدی نیست که داشتن هوش و اطلاعات و در مجموعِ زیرکیِ تحلیلی چیز بدی نیست. زیرکی اگر در مسیر درستی به کار گرفته شود می‌تواند راهنما و راهگشا باشد، ولی در عینِ حال تأکید بیش از حد بر آن و تلاش وسواس‌گونه برای فریب نخوردن خود می‌تواند به دامِ دیگری تبدیل شود. اولاً این‌که کسی خودش را خیلی زیرک و دانا بداند فاصلهٔ زیادی با تکبر ندارد و تکبر از بزرگ‌ترین آفت‌های اخلاقی است. ولی جدا از بحثِ تکبر، وسواس در گول نخوردن ناکارآمد هم هست، چرا که اگر سعی کنید هرگز گول نخورید در اغلب وقت‌ها گول خواهید خورد. هیچ‌کس از این قاعده مستنثی نیست و به همین دلیل نباید بیش از حد مراقب باشیم که فریب نخوریم و واقعاً اشکالی ندارد گاهی گول بخوریم و بهتر است با این واقعیت انسانی کنار بیاییم. نفس فریب خوردن اجتناب‌ناپذیر است، مهم این است که فریب خوردنِ ما دائمی نباشد! اشکالی ندارد با علم به این‌که گاهی هم ممکن است حسنِ ظن‌مان مورد سوءاستفاده قرار بگیرد، با حسنِ ظن خبرها و تحلیل‌های مختلف را بخواهیم. این رویکرد به مراتب فروتنانه‌تر و کم‌ادعاتر است؛ مقایسه‌اش کنید با رویکرد کسی که چنان خود را زیرک می‌پندارد که به خاطر پرهیز از فریب خوردن همهٔ وزنِ ذهنی‌اش را روی دورترین و نامحتمل‌ترین فرضیه‌ها متمرکز می‌سازد و به کلی از درکِ اوضاع جهان پرت می‌ماند. چنین آدمی در دامِ تکبر و زیرکیِ خود گرفتار شده است.

خودزیرک‌پنداری و تکبر خود را به شیوهٔ دیگری نیز نشان می‌دهند: تصور کنیم به کلی از دانستنِ خبرها و تحلیل‌ها بی‌نیاز هستیم، چرا که این‌ها به اموراتِ خُرد و حقیرِ سیاسی مربوط می‌شوند و حاوی معرفت‌های متعالی و در خورِ ما نیستند. اما کسی که به اخبار و تحولات دنیا پشت می‌کند و نسبت به آن‌ها بی‌اعتناست اسیرِ تکبرِ خویش است. مگر می‌شود بدونِ درکی واقع‌گرایانه و ملموس از آن‌چه در پیرامون ما رخ می‌دهد به حقایق عمیق‌تر و بزرگ‌تر بشری دست یابیم؟

اشتباه شمارهٔ ۱۴: خودنفهم‌پنداری 

همان‌طور که تکبر و خودزیرک‌پنداری آفتِ شناختِ بهتر اوضاعِ جهان از طریقِ خواندن خبر و تحلیل است، عدم اعتماد به نفس و خودنفهم‌پنداری نیز به نتایج مشابهی ختم می‌شود. پشت کردن به توانایی‌هایی که به صورت معمول در اغلب ما وجود دارد و به ما امکان تشخیصِ سره را از ناسره می‌دهند هرگز نمی‌تواند سودمند باشد. اگر به قوهٔ تمیز و شهودِ خود امکان بروز بدهیم، می‌توانیم اقبال خود را برای درکِ بهتر پدیده‌ها بیشتر کنیم یا دستِ کم نگاهِ نقادانه‌تری به آن‌چه به عنوان خبر و تحلیل به ما ارائه می‌شود داشته باشیم. انحصار تشخیصِ راست از ناراست، اصل از نااصل، صادق از ریاکار و حقیقت از دروغ در اختیار کارشناسان نیست. بنابراین این استدلال که گاه و بی‌گاه از طرف دوستانی به گوش ما می‌رسد که فرضاً «من که کارشناس نیستم که بتوانم راستی یا ناراستی فلان خبر را تشخیص دهم؛ یا قادر باشم نگاهِ نقادانه به آن داشته باشم» چندان قابل قبول نیست. چیزی که به مهارت و تمرینِ ویژه نیاز دارد ساخت و پرداختِ یک خبر یا یک تحلیل است [فرضاً اگر کسی خودش بخواهد تحلیلی خوب بنویسد، قطعاً نیازمند مهارت ویژه‌ای است] و گرنه بسیاری از ما به صرفِ تجربه‌های مختلف در جامعه به راحتی می‌توانیم رفتارها یا گفتارهای بی‌ربط، ریاکارانه یا مشکوک را حس کنیم.

اشتباه شمارهٔ ۱۵: تعجیل و کاهلی

تعجیل و کاهلی معمولاً همراهِ یکدیگر هستند و رفتارِ فرد در رویارویی با خبرها و تحلیل‌ها را به یک شکل تغییر می‌دهند. یکی از این رفتارهای عجولانه و کاهلانه اکتفا کردن به مطالبی است که به صورتِ «تصادفی» در اختیارِ ما قرار می‌گیرند. منظور از تصادفی یعنی این‌که از نظرِ ما ارتباطِ معناداری بینِ مطالبِ دریافتی وجود ندارد و موضوعاتِ‌ مختلف و بی‌ارتباط با یکدیگر به شکلِ طوماری آشکار می‌شوند که به صورت کلی می‌توانیم آن‌ را یک جریان یا استریم (stream) در نظر بگیریم. برنامه‌های تلویزیونی یا رادیویی تا حدی به صورت استریم ارائه می‌شوند؛ یعنی فرد ممکن است درکِ زیادی از آن‌چه به عنوانِ موضوعِ بعدی خواهد آمد نداشته باشد. اما این الگو به شکلی به مراتب شدیدتر در شبکه‌های مجازی وجود دارد. وقتی یک گروه یا کانالِ تلگرامی، صفحهٔ فیس‌بوک یا توییترتان را باز می‌کنید، فهرستِ مطالب (فرضاً خبری یا تحلیلی) به صورتِ استریمی تصادفی (از نظر شما) نمایش داده می‌شوند. شما مدام به این استریم مراجعه می‌کنید و این طور به نظرتان می‌رسد که اطلاعِ خوبی از اوضاع و احوال ایران و جهان به دست آورده‌اید. اما این معمولاً یک توهم است.

مطالعه کردن حتی اگر محدود به اخبار روز و تحلیل‌های مرتبط با تحولاتِ جاری مربوط باشد وقت می‌گیرد و نیازمند علاقه، توجه و انسجامِ ذهنی است. به عنوانِ یک قاعدهٔ عمومی می‌توانیم بگوییم هر چه اطلاعاتِ خبری و تحلیلی به صورتِ ساده‌تری در اختیارِ شما قرار بگیرند (فرضاً به صورت استریمی تصادفی و خودکار که پیشِ چشمان شما حرکت می‌کند)، اقبالِ شما برای درکِ آن‌ها سطحی‌تر و محدودتر خواهد بود. خواندنِ یک جُستار— مثلاً برخی از مطالبِ مجلاتِ بَفلِر[۲]The Baffler یا نیویورکِر[۳]The New Yorker—ممکن است یک ساعت وقت بگیرد، اما احتمالاً به ساعت‌ها تماشایِ استریم‌های تصادفی در تلویزیون یا توییتر می‌ارزد. به همین ترتیب تماشایِ یک مصاحبهٔ خوب—مثلاً برخی از برنامه‌های مجموعهٔ خشتِ خام—ممکن است چند ساعت وقت شما را بگیرد، اما در کلیتِ خود تجربهٔ غنی و بی‌واسطه‌ای در اختیار شما قرار می‌دهد که به هیچ وجه با تماشای برنامه‌های کوتاه، پراکنده و بریده‌بریده‌ای که در رسانه‌های استریمی ارائه می‌شوند قابلِ مقایسه نیست. این رابطهْ بینِ نوشتن، خواندن و دیدن هم وجود دارد: در شرایطِ مساوی کسی که جُستاری را می‌خواند و خلاصه‌اش را می‌نویسد، محتوای آن را بیشتر از کسی که صرفاً آن‌ را می‌خواند درونیزه می‌کند؛ یا کسی که جُستاری را می‌خواند بیشتر از کسی که نسخهٔ صوتیِ آن را گوش می‌دهد آن را می‌فهمد و بعدها به خاطر خواهد آورد.

با گسترش شبکه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی که از طریق گوشی‌های همراه هم قابل دسترسی هستند این تصور در ذهن بسیاری شکل گرفته که وفور و سادگیِ دسترسی به اخبار و تحلیل‌ها به معنایِ بهتر فهمیدنِ شرایطِ دنیا نیز هست. قطعاً در این نکته حقیقت کوچکی وجود دارد، اما نباید حقیقتِ بزرگ‌تر را فراموش کنیم: فراوانی و سادگی دسترسی به اطلاعاتْ، به خصوص وقتی به صورت استریم ارائه می‌شوند، علاقهٔ انسان را پراکنده، حوصله‌اش را کم، توجه‌اش را ضعیف، انسجام ذهنی‌اش را آشفته و ذهنش را اشباع می‌کند به حدی که ممکن است به ناظرِ منفعل و بی‌خاصیتِ خبرها و تحلیل‌ها بدل گردد و نتواند جز بخشی ناچیز از آن‌ها را درک کند و به خاطر بسپارد.

بهترین راهِ حل این است که بخش بزرگی از زمانی را که به خواندن (یا شنیدن و دیدن) اخبار و تحلیل‌ها اختصاص می‌دهیم به مطالبِ بلند و خوش‌پرداخت نظیر یادداشت‌، جُستار، سخنرانی یا مصاحبه اختصاص دهیم و بخش اندکی را به پرسه زدن در استریم‌های مختلفِ تلویزیونی، رادیویی یا اینترنتی. اگر هم به خاطر علاقه، اعتیاد و سرگرمی دوست داریم زمان زیادی را در استریم‌ها بگذرانیم، دستِ کم این نکته را به خاطر داشته باشیم که این‌ها به سختی ما را نسبت به اوضاع جهان داناتر می‌کنند.

اشتباه شمارهٔ ۱۶: خواندن ناکارآمد با کیفیتِ یک‌نواخت 

نکوهشِ تعجیل و کاهلی نباید ما را به سقوط از سوی دیگر بام ترغیب کند. عمدهٔ‌ مطالبی که در رسانه‌های رسمی و غیررسمی منتشر می‌شوند ارزشِ اندکی دارند. در بیشتر موارد خواندنِ عنوان (تیتر) و نگاهی گذرا به متنِ خبر یا تحلیل کاملاً کافی است و اگر کسی زمانی بیش از چند ثانیه (یا دقیقه) صرفِ آن‌ها کند چیز بیشتری عایدش نخواهد شد. مطالبِ مختلف بسته به اهمیت، فوریت یا ماندگاری، و کیفیتِ پرداخت‌شان شیوه‌های مختلفی از خوانش را می‌طلبند. گاهی باید جمله به جملهٔ یک مقالهٔ تحلیلی را خواند و گاهی دیگر نگاهی فهرست‌وار بر عناوین کافی است.

بیشتر افراد مهارتِ خواندن با درجاتِ مختلفِ کیفی را نیاموخته‌اند و توجه نمی‌کنند که این چه مهارتِ مهمی است. کسبِ مهارت در این مقوله به فرد کمک می‌کند که آن‌جا که لازم است ساعت‌ها برای خواندن یک جُستار وقت صرف کند و در جایِ دیگر یک کتاب را در چند دقیقه تورق کند و در هر دو حالت به هدفِ خود از مطالعه دست یابد. این قاعده برای خواندنِ اخبار و تحلیل‌ها هم صادق است. برخی منابع و مطالب را باید با دقتِ زیادتری خواند و زمانِ بیشتری به آن‌ها اختصاص داد؛ در حالی‌که برخی منابع و مطالب را می‌توان (و باید) سریع و گذرا مرور کرد. کسی که همیشه سریع و سرسری مطالعه می‌کند به عمقِ مطالبِ کلیدی دست نمی‌یابد و درکش محدود و سطحی باقی می‌ماند؛ کسی هم که همیشه آهسته و دقیق می‌خواند از زمانِ محدودِ خود استفادهٔ مناسبی نمی‌برد و وقتِ زیادی را صرفِ مطالبِ کم ارزش می‌کند. گلایهٔ اولی این است که زیاد می‌خواند ولی کم می‌فهمد، گلایهٔ دومی این است که وقت کافی برای مطالعه ندارد و در نتیجه کم می‌فهمد! مطالعهٔ کارآمد، مطالعه‌ای پویا است؛ هنر بهره گرفتن از کیفیت‌های مختلفِ مطالعه در شرایط مختلف.

  • نقاشی انتخابی اثر واسیلی کاندینسکی (۱۹۲۳) است.[۴]Wassily Kandinsky—Black and Violet, 1923
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. pundit 

  2. The Baffler 

  3. The New Yorker 

  4. Wassily Kandinsky—Black and Violet, 1923 

به سوی دانایی

روی‌کردهای اشتباه در انتخاب و خواندن منابع خبری و تحلیلی—قسمت اول

بعد از سپری شدنِ دورانِ نوشتن در بامدادی[۱]bamdadi.com تصمیم گرفته‌ام کمتر دربارهٔ «خبرهای روز» بنویسم—اگرچه تقریباً هر روز اخبار را دنبال می‌کنم. علت این تصمیم سه گانه بوده است. یکی این‌که نسبت به سال‌های قبل شأنِ به مراتب کمتری برای «خبرها»‌ و «تحلیل‌های روز» قائل هستم و فکر می‌کنم توجه بیش از حد به آن‌ها باعث دور شدن از واقعیت‌های جهانِ امروز می‌شود؛ چنان‌که توجهِ زیاد به درخت‌ها ممکن است فرد را ناتوان از دیدنِ جنگل کند. دلیل دوم این است که فکر می‌کنم طی حدود یک دهه وبلاگ‌نویسی و مرور تقریباً هر روزهٔ خبرها و تحلیل‌های فارسی و انگلیسی به نوعی مهارت نسبی دست یافته‌ام که به من اجازه می‌دهد آن چه لازم دارم را در اسرع وقت با نگاهی نقادانه از میان انبوه اطلاعاتی که همه روزه تولید می‌شود برداشت کنم. این نکته انگیزهٔ مرا برای صرفِ وقتِ بیشتر برای نوشتن دربارهٔ رویدادهای خبری کاهش داده است. سوم این‌که بسیاری از مواردی که برای من و امثالِ من در روزهای اوج وبلاگستان فارسی جدید به نظر می‌رسید (مثلاً شیطنت‌هایی که بی‌بی‌سی فارسی در پوشش‌های خبری خود انجام می‌دهد) امروز دیگر به موضوعاتی تقریباً معمولی تبدیل شده‌اند و فضای انتقادی قابلِ توجهی نسبت به نقش و تأثیر رسانه‌های فارسی‌زبان شکل گرفته است. با این‌حال در برخوردهایی که با آشنایان نزدیک و دور دارم متوجه شده‌ام که هنوز برخی از دوستان نسبت به مقولهٔ خواندنِ خبر و تحلیل و انتخاب منابع قابلِ اعتماد دچار روی‌کردهای ناکارآمد و چه بسا اشتباه هستند. بنابراین، در این یادداشت (که در دو بخش منتشر می‌کنم) قصد دارم از تجربیاتم در رابطه با اشتباهاتِ احتمالی در مقولهٔ خوانشِ خبر و تحلیل بگویم. تک‌تک این موارد احتمالاً برای برخی از خوانندگان واضح و بدیهی باشند، اما فکر می‌کنم مجموعهٔ آن‌ها در کنار یکدیگر فرمولِ کمیابی را تشکیل می‌دهند که شاید برای خیلی از دوستان جالبِ توجه باشد. به هر حال در این‌جا قصد ندارم چیزی را «ثابت» کنم، بلکه صرفاً برایتان از تجربهٔ شخصی‌ام «می‌گویم». امیدوارم همه یا بخشی از آن به کار شما نیز بیاید.

در ابتدا، به صورت کاملاً شهودی منابع خبری و تحلیلی را به چهار گروه مختلف تقسیم می‌‌کنم و برای هر کدام نامی در نظر می‌گیرم. اول «رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای» هستند. رسمی نه به این معنا که حتماً باید دولتی باشند (بسیاری از آن‌ها دولتی نیستند)، بلکه به این معنا که این رسانه‌ها دارای هویتِ حقیقی و حقوقی و همین‌طور نشانی و دفتر و تشکیلات هستند. در ضمن همان‌طور که می‌توانید حدس بزنید این رسانه‌ها به صورت حرفه‌ای و مستمر در کار گردآوری، تولید و انتشار خبر و تحلیل هستند. بسیاری از روزنامه‌ها، مجله‌ها و شبکه‌های تلویزیونی قدیمی و بعضاً‌ جدید را می‌توانیم در این دسته قرار دهیم. به عنوانِ مثال شبکهٔ بی‌بی‌سی جهانی، یا روزنامه‌هایی نظیر نیویورک‌تایمز‌ و گاردین از این دست هستند. دوم «رسانه‌هایِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای» هستند. این‌ها هم دفتر و دستک و تشکیلاتی دارند و مدعی کار خبری و تحلیلی حرفه‌ای هستند، اما معمولاً نمی‌توانند خود را به سطح معینی از حرفه‌ای‌گری نزدیک کنند. به عنوان چند نمونه می‌توانم به صداوسیمایِ جمهوری اسلامی ایران، شبکهٔ پِرِس‌ تی‌وی، برخی شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور نظیرِ صدای آمریکا و من‌و‌تو، و همین‌طور بسیاری از رسانه‌های دیگری که ریشهٔ آن‌ها در کشورهای غیرصنعتی است اشاره کنم. من حتی تا این‌جا پیش می‌روم که رسانه‌های نسبتاً حرفه‌ای نظیر راشیاتودی، الجزیره، بی‌بی‌سی فارسی و برخی روزنامه‌های قدیمی و معتبر نظیر روزنامهٔ اطلاعات را نیز در شمار رسانه‌های رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای (یا اگر مایل هستید بخوانید تقریباً حرفه‌ای) قرار دهم. برای این کار دلایلی هم دارم که شاید در بحثِ دیگری به آن بپردازم. سومین دسته «رسانه‌های غیررسمی» هستند که می‌توانند به درجات مختلف تمام‌حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای باشند. این‌ها نسبت به رسانه‌های رسمی دارای ادعاها و امکانات محدودتری هستند، اما پی‌گیرانه و معمولاً با درایتِ شخصی در وب‌گاه‌ها، وبلاگ‌ها یا شبکه‌های اجتماعی مختلف (نظیر فیس‌بوک، تلگرام و نظائر آن) منتشر می‌شوند. گروه چهارم (و نهایی) «منابع متفرقه» هستند که شامل هر نوع منبع خبری یا تحلیلی می‌شود که در شمارِ سه گروهِ قبلی نباشد. این‌ گروه از منابعِ‌ خبری تقریباً همیشه غیررسمی و غیرحرفه‌ای هستند و معمولاً در شمارِ نامعتبرترین و غیرقابل‌اعتمادترین منابع در نظر گرفته می‌شوند. خبرها و تحلیل‌های بی‌نام‌و‌نشانی که در شبکه‌های مختلف اجتماعی دست‌به‌دست می‌شوند و انواع شایعات و تحلیل‌های محفلی و کافه‌ای در این شمار هستند. در این‌ یادداشت که در دو قسمت منتشر می‌کنم به چند روی‌کردِ‌ اشتباه به منابعِ خبری و تحلیلی اشاره می‌کنم. آن‌چه در زیر می‌آید ترتیب معینی ندارد، اما همان‌طور که خواهید دید اشتباه‌هایی که معرفی می‌کنم حالتِ متقارن دارند؛ چرا که در این حوزه، همچون بسیاری حوزه‌های دیگر‌، آن‌رویِ سکهٔ افراط، تفریط است.

اشتباه شمارهٔ ۱: اعتماد به منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای

شایع‌ترین اشتباه این است که رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای را قابل اعتماد بدانیم و خود را بی‌نیاز از سایر رسانه‌ها، به ویژه رسانه‌های رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای (گروه دوم) و رسانه‌های غیررسمی (گروه سوم) تلقی کنیم. مثلاً فرض کنیم که مطالبی که در منابعی نظیرِ گاردین، نیویورک‌تایمز، اکونومیست، سی‌ان‌ان یا بی‌بی‌سی منتشر می‌شود صرفاً به واسطهٔ این‌که این رسانه‌ها مشهور، رسمی و تمام‌حرفه‌ای هستند قابل اعتمادند. اما «داشتن اعتبار حرفه‌ای» به معنای «قابلِ اعتماد بودن» نیست. اعتبار حرفه‌ای صرفاً تضمین کنندهٔ نسبیِ این است که مطالب طی فرایندها و معیارهای از پیش‌تعیین‌شده و عمدتاً پذیرفته‌شده‌ای تولید شده‌اند. اما اولاً این فرایندها و معیارهای از پیش‌تعیین‌شده همیشه به تمامی رعایت نمی‌شوند و ثانیاً هیچ تضمینی نیست که حتی اگر همهٔ این فرایندها و معیارها به دقت رعایت شوند نتیجه لزوماً قابل اعتماد باشد. فرضاً انتظار من این است که مطالبی که در رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای منتشر می‌شوند باید ارزشمند، درست، دقیق، جامع‌نگر و بی‌طرفانه باشند؛ اما رسانه‌ها به واسطهٔ انواع محدودیت‌ها یا انگیزه‌های ارزشی، امنیتی، عرفی یا اقتصادی ممکن است گاه فاصلهٔ قابلِ توجهی از معیارهایی که ارزش، صحت، دقت، جامع‌نگری یا بی‌طرفی یک مطلب را تضمین می‌کنند بگیرند. هر چقدر رسانه‌ای رسمی‌تر، حرفه‌ای‌تر و بزرگ‌تر باشد بیشتر در معرض ناکارآمدی و چه بسا حماقتِ نهادی قرار می‌گیرد. کافی است پوششِ خبری رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای در ماجرای لشگرکشی به عراق را به خاطر بیاوریم تا متوجه آسیب‌پذیریِ سیستمی این رسانه‌ها شویم؛ به ویژه در شرایطی که کیفیت و پاکیزگی کارشان در تضاد با ارادهٔ دولت‌های بزرگ برای فضاسازی یا زمینه‌سازی معینی قرار گرفته باشد.

اشتباه شمارهٔ ۲: بی‌اعتمادی به منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای

اشتباهِ شایع دیگر این است که با در نظر گرفتن «اشتباهِ شمارهٔ ۱» از سوی دیگر بام بیفتیم و به این نتیجه برسیم که رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای به کلی غیرقابلِ اعتماد هستند. در این صورت است که خود را به دو شکل دچار محرومیت ساخته‌ایم. اول این‌که در مواردی که تضادهای نهادی و سیستمیِ حادی وجود نداشته باشد (یعنی با موضوعاتی نظیر ماجرای حمله به عراق، هیولاسازی از روسیه، یا حمایت از اسرائیل روبه‌رو نباشیم)، این رسانه‌ها می‌توانند تا حد قابل قبولی مطالب با کیفیت و قابلِ اعتماد تولید کنند که نه تنها مطلع‌کننده‌اند، بلکه جهت انواع کارهای تحقیقی و تحلیلی در آیندهٔ حتی دور قابلِ استناد خواهند بود. دوم این‌که این‌ منابع به واسطهٔ رسمی و حرفه‌ای بودن‌شان بسیار تأثیرگذار هستند و به قولی اغلبِ «آدم‌های مهم» در حلقه‌های سیاسی، اقتصادی، مدنی و دانشگاهی آن‌ها را می‌خوانند و نسبت به آن‌ها واکنش‌های مختلف نشان می‌دهند. بنابراین نادیده گرفتن این منابع به صرفِ این‌که به این نتیجه رسیده‌ایم که چیزی به نام «اشتباهِ شمارهٔ ۱» وجود دارد خسرانی دوچندان خواهد بود. هیچ فرمول ساده‌ای برای ارزیابی کیفیت مطالب این نوع منابع وجود ندارد و سنجش کیفیت در این‌جا به مراتب از ارزیابی کیفیتِ ساخت (مثلاً این‌که متن یک مقالهٔ تحلیلی چقدر از لحاظ زبانی و ویراستاری آراسته و پرداخته باشد) و راستی‌آزمایی اخبار خُردی که ارائه می‌شوند (فرضاً اگر برای دهمین بار طی ماه‌های گذشته گفته شود «دیشب آخرین بیمارستان شهر حلب بمباران شد»، آیا چنین خبری درست است؟) فراتر می‌رود و نیازمند داشتنِ شمِ خبری و تحلیلی قابلِ قبولی برای درکِ تصویرِ بزرگ‌تر و زمینهٔ تاریخی تحولات و استفاده از آن به مثابهِ محکی برای سنجش کیفیتِ اخبار یا تحلیل‌های نسبتاً جزئی است.

اشتباه شمارهٔ ۳: اعتماد به منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای

منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای نه از چابکی، جسارت و آزادی عمل منابع غیررسمی برخوردار هستند و نه اعتبار منابعِ رسمیِ تمام‌حرفه‌ای را دارند. علی‌رغم ادعایشان در حرفه‌ای‌گری، به صورت آشکاری دچارِ جانب‌داری از دولت یا نهادِ حامی‌شان هستند و در شیوهٔ تولید و انتشار اخبار و تحلیل به ندرت به سطحِ تمام‌حرفه‌ای نزدیک می‌شوند. شیوهٔ اولویت‌گذاری و توجهِ آن‌ها به خبرها به گونه‌ای است که مخاطبِ منتقد را از خود گریزان می‌کند و مخاطبِ معمولی را خسته و بی‌تفاوت. فرضاً به پوشش خبریِ صداوسیمایِ جمهوری اسلامی ایران از تحولات فلسطین و اسرائیل توجه کنید. علی‌رغم پوشش خبری و تحلیلی تقریباً هر روزه، هیچ مطلبی که به نوعی بتواند به سود اسرائیل تفسیر شود منتشر نمی‌گردد و بر عکس سعی بر این است که اخبار به صورتی کاملاً یک‌جانبه گزارش شوند. تاریخ‌چهٔ شکل‌گیری و رفتار رژیم اسرائیل جای تردیدی در ماهیت آپارتاید، اشغال‌گر و تروریست آن باقی نمی‌گذارد و ما می‌توانیم با تلاش رسانه‌ای جمهوری اسلامی برای حمایت از مردم مظلوم فلسطین همراهی کنیم، اما شیوهٔ یک‌جانبه، فرمایشی، مکرر و بعضاً غیرحرفه‌ای پوشش تحولات فلسطین و اسرائیل آزاردهنده یا دستِ کم خسته کننده است. همین شیوهٔ تقریباً صفر یا صد درصدی را در بیشتر حوزه‌های حساسِ دیگر نیز می‌بینیم. هر جا حکومت ایران روی مسأله‌ای حساسیتِ ویژه‌ای داشته باشد، پوشش خبری و تحلیلی آن در صداوسیما شکلی تقریباً یک‌جانبه و غیرحرفه‌ای به خود می‌گیرد و گاه نیز عملاً تعارفات به کناری گذاشته می‌شوند و پروپاگاندای آشکار ارائه می‌شود. این ایرادها مختص صداوسیمای جمهوری اسلامی نیست، بلکه کم‌و‌بیش در همهٔ منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای به چشم می‌خورد. بنابراین، تردیدی نیست که اعتمادِ زیاد به این منابع منطقی نیست.

اشتباه شمارهٔ ۴: بی‌اعتمادی به منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای

همان‌طور که گفتم دیدنِ نقاطِ ضعف، اشتباهات، بی‌دقتی‌ها، بی‌توجهی‌ها و خطاهای منابعِ رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای دشوار نیست و به خصوص اگر منتقدِ دولت یا نهادِ حامی آن‌ها باشیم، به سادگی می‌توانیم به این نتیجه برسیم که این منابع به هیچ عنوان قابل اعتماد نیستند و هر چه در آن‌ها به عنوان خبر و تحلیل ارائه می‌شود نادرست،‌ نادقیق، مغشوش و در نهایت پروپاگاندایی کم ارزش است. اما این نتیجه‌گیری می‌تواند اشتباه مهلکی باشد. اول این‌که این رسانه‌ها به واسطهٔ بومی‌تر بودن‌شان معمولاً در حاشیهٔ گفتمان‌های جهانی قرار گرفته‌اند و بی‌توجهی کامل به آن‌ها به معنای اولویت دادنِ به رسانه‌هایی است که همسویی بیشتری با جریان‌های مسلطِ گفتمانی در جهان دارند؛ یعنی به معنای رها کردنِ طرفِ ضعیف‌تر و جانبِ قدرتمند را گرفتن است. البته این‌طور نیست که هر که قدرتمندتر باشد لزوماً باطل باشد، اما به هر حال طرفِ قدرت را گرفتن نیازمند احتیاط و هوشیاری بسیار زیاد است و بهتر است تا حد امکان در آن افراط نکنیم و اجازهٔ حضور گفتمان‌های ضعیف‌تر را بدهیم. دوم این‌که خیلی از مطالبِ خبری یا تحلیلی که در این منابع تولید و منتشر می‌شوند اگر از منظر گفتمانی مناسبی نگریسته‌ شوند نادرست نیستند و ارزش خبری و تحلیلی خود را دارند. این نوع منابع نه تنها ما را با گفتمانِ دولت‌ها یا نهادهای مختلف و معمولاً حاشیه‌ای آشنا می‌کند، بلکه به واسطهٔ دسترسیِ مستقیم‌تری که به منابعِ بومی دارند ممکن است شناختِ بی‌واسطه‌تر و چه بسا صادقانه‌تری از تحولاتی که در آن منطقهٔ سرزمینی رخ می‌دهد در اختیار ما قرار دهند. به عنوانِ مثال توجه کردن به اخباری که از تلویزیونِ دولتی سوریه پخش می‌شود به ما کمک خواهد کرد که انحصار گفتمان‌سازی و تصویرسازی که عمدتاً در اختیار رسانه‌های همسو با دولت‌های مخالف اسد است را بشکنیم و در نهایت به تصویر واقع‌بینانه‌تری از تحولات سوریه دست یابیم. یا علی‌رغمِ همهٔ ایرادهایی که می‌توانیم به صداوسیمایِ جمهوری اسلامی وارد کنیم، باید بپذیریم که دسترسی آن‌ به وقایع و رویدادهایی که در سطح کشور رخ می‌دهد به مراتب بیشتر از رسانه‌هایی است که دسترسی مستقیمی به مناطق سرزمینی ایران ندارند و به همین دلیل برای همهٔ کسانی که دغدغهٔ‌ ایران را دارند صداوسیما و سایر منابعِ رسمیِ‌ نیمه‌حرفه‌ای داخلی به سادگی‌ قابل جایگزینی نیستند.

اشتباهِ‌ شمارهٔ ۵: اعتماد به منابعِ غیررسمی [حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای]

منابع غیررسمی معمولاً از لحاظ شیوه و محتوا آزاد هستند و هیچ دولت، نهاد یا الگوی معینی به جز سلیقهٔ شخصی (یا گروهی) پدیدآورندگان‌شان بر آن‌ها حاکم نیست. بنابراین آن‌ها می‌توانند با معیارهای مرسوم خبری و تحلیلی نظیر راست‌گویی، امانت‌داری، دقت، انصاف و غیره فاصلهٔ زیادی داشته باشند. یک منبعِ غیررسمی حتی مجبور به تولیدِ پیوستهٔ محتوا نیست و فرضاً می‌تواند برای هفته‌ها یا ماه‌ها غیرفعال باشد. بسیاری از منابعِ غیررسمی دارای نشانیِ واقعی نیستند و حتی اگر با نامِ واقعی نوشته شوند (که بعضاً چنین نیست) نسبت به درستی یا دقتِ آن‌چه تولید می‌کنند تعهد چندانی ندارند. یک وبلاگ (حتی معتبر) به سادگی و بدونِ نیاز به توضیحات می‌تواند برخی از مطالبِ قدیمی‌تر خود را تغییر دهد و یا به کلی حذف کند. به همین دلیل مطالبی که در این نوع منابع تولید می‌شوند قابلیتِ استنادپذیری پایینی دارند و برای تحقیقاتِ جدی معمولاً به آن‌ها ارجاع داده نمی‌شود. علاوه بر همهٔ مواردِ یاد شده، بسیاری از منابعِ غیررسمی به واسطهٔ عدمِ مسئولیت‌پذیری‌شان (و برخی دلایل دیگر) تمایل به تندروی دارند و روایت‌ها یا گفتمان‌های نامتوازن و نامعقولی را ترویج می‌کنند. این باعث می‌شود که بسیاری از مخاطبانی که منتقدِ گفتمان‌هایِ رسمی هستند به سوی آن‌ها جذب شوند و شور و انرژی انتقادی‌شان در فضایی غیرواقع‌گرایانه و تخدیری هدر رود.

اشتباهِ شمارهٔ ۶: بی‌اعتمادی به منابعِ غیررسمی [حرفه‌ای یا نیمه‌حرفه‌ای]

اما منابعِ غیررسمیْ لزوماً نامعتبر یا کم‌کیفیت نیستند. این تصور که فقط منابعِ رسمی قادر به تولید مطالب با کیفیت و قابلِ اعتماد هستند مسلماً غلط است. با این‌حال یکی از دام‌های شایع در میان اقشار نسبتاً مطلع جامعه این است که منابع غیررسمی را کم‌اهمیت در نظر می‌گیرند. اما منابع غیررسمی به واسطهٔ کوچکی، انعطاف‌پذیری و درجهٔ استقلالِ زیادی که از دولت‌ها، نهادها و معیارهای حرفه‌ای پذیرفته‌شده در عرصهٔ تولید خبر و تحلیل دارند قادر به تولید محتوای خبری-تحلیلی و به خصوص انتقادی بسیار خوب هستند. نکتهٔ کلیدی البته یافتن و تشخیصِ منابعِ غیررسمی معتبر است که کاری دشوار و زمان‌بر است. برخی از این منابعِ غیررسمی به زبان انگلیسی که سال‌هاست دنبالشان می‌کنم عبارتند از: وبلاگِ کرگ مورای دربارهٔ بریتانیا، اروپا، پروندهٔ‌ آسانژ و تحولاتِ مختلف جهان[۲]Craig Murray، وبلاگِ ماهِ آبالاما دربارهٔ تحولاتِ مختلف جهان[۳]Moon of Alabama، وبلاگِ ایلیا ج. مغنایر دربارهٔ تحولاتِ خاورمیانه از منظر نسبتاً همساز با محورِ مقاومت[۴]Elijah J. Magnier و وب‌گاه یا وبلاگِ گروهیِ موندووایس[۵]Mondoweiss درباره‌ٔ اسرائیل، فلسطین و آمریکا.

این منابع از بسیاری جهات با هم فرق می‌کنند. کرگ مورای بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۴ سفیر بریتانیا در ازبکستان بود، اما به دنبال مشاهدهٔ حمایتِ دولت‌های غربی از رژیم وقتِ ازبکستان و برخی همکاری‌های محرمانه و از لحاظ انسانی غیرقابل قبول بین بریتانیا و ازبکستان دست به اعتراض و افشاگری زد که به برکناری وی منتهی گردید؛ ولی با جسارت و آزادی بیشتر به افشاگری و فعالیت‌های مدنی خود ادامه داد. آشنایی او با سازوکارهای قانونی، نهادی و دیپلماتیکِ بین‌المللی و جسارتی که در نقدهایش از سیاست‌های بریتانیا و ارتباط بی‌واسطه‌اش با اشخاصی مانند جولیان آسانژ عیان است، نوشته‌هایش را در ردیف مهم‌ترین منابع تحلیلِ‌ تحولات در وبِ غیررسمی قرار می‌دهد. مطالب وبلاگ ماه آلاباما توسط نویسنده‌ای آلمانی‌تبار به نام برنهارد نوشته می‌شود که با دقت و مهارت قابل توجهی سعی در ارائهٔ تصویری کامل‌تر از تحولات سیاسی و نظامی در نقاط مختلف جهان دارد و به صورتِ خاص پوشش خبری وی از تحولات سوریه وی را در برخی حلقه‌های ایرانی مشهور کرد و در چند سال اخیر به وفور دیده‌ام که از تحلیل‌ها و مطالب آن در فضای فارسی استفاده می‌شود، بدونِ این‌که نامی از ماهِ‌ آلاباما آورده شود. آن‌چه مطالب او را به ویژه ارزشمند می‌کند ارائهٔ ارجاعاتِ‌ دقیق به طیف رنگارنگی از منابعِ‌ رسمی و تمام‌حرفه‌ای، رسمی و نیمه‌حرفه‌ای و همین‌طور غیررسمی است. ایلیا ج. مغنایر یک خبرنگار جنگی کارکشته با بیش از سه دهه سابقهٔ فعالیت در منطقهٔ خاورمیانه و شمال آفریقاست و به واسطهٔ سابقهٔ زندگی در لبنان، بوسنی، عراق، ایران، لیبی و سوریه و روابط گسترده‌ای که دارد تحلیل‌های قابلِ توجهی از تحولاتِ‌ منطقه ارائه می‌دهد. موندووایس توسط دو روزنامه‌نگارِ یهودی‌تبارِ آمریکایی منتشر می‌شود و با روی‌کردی انتقادی و ضدصهیونیستی به تحولات اسرائیل، فلسطین و آمریکا می‌پردازد و در نوع خود بی‌نظیر است.

این مثال‌ها به وضوح نشان می‌دهند که نمی‌توانیم نسبت به منابعِ غیررسمی به کلی بی‌اعتماد و بی‌اعتنا باشیم. این منابع، به خصوص وقتی مانند نمونه‌هایی که ذکر کردم در سطحِ تقریباً حرفه‌ای عمل کنند، نه تنها مکملِ منابعِ رسمی هستند، بلکه تا حدی نیز می‌توانند جایگزینِ خواندنِ اخبار روزانه شوند، چرا که با بررسی تعداد زیادی خبر و تحلیل که همه‌ روزه در منابع مختلف منتشر می‌شود،‌ ارجاعات، کنارهم‌گذاری‌ها و خلاصه‌های قابلِ توجهی ارائه می‌دهند.

اشتباهِ شمارهٔ ۷: اعتماد به منابعِ متفرقه [غیررسمی و غیرحرفه‌ای]

این اشتباه به نظرم آن‌قدر واضح است که تقریباً نیازی به شرحِ آن احساس نمی‌کنم. اعتماد کردن به منابعِ‌ خبری و تحلیلی متفرقه که معمولاً کاملاً غیرحرفه‌ای، غیرقابلِ استناد، غیرقابلِ راستی‌آزمایی و در نهایت غیرقابلِ اعتماد هستند کاملاً اشتباه است. شکی نیست که گپ‌و‌گفت‌های سیاسیِ مرسوم که در دورهمی‌های خانوادگی یا در نوبتِ انتظار در آرایشگاه انجام می‌دهید می‌توانند سرگرم کننده باشند، اما به عنوانِ منبعِ اخبار و تحلیل‌های اجتماعی قابل اعتنا نیستند. با این‌حال به لطف گسترش شبکه‌های مجازی متصل به تلفن‌های همراه، تعداد زیادی از این نوع اخبار و تحلیل‌ها که معلوم نیست از کدام منبع و توسط کدام شیوه و حتی در چه مکان و زمانی تهیه شده‌اند به وفور دست‌به‌دست می‌شوند و بسیار می‌بینم که مردمان ساده‌دل نیز آن‌ها را جدی می‌گیرند. تا جایی که به تجربهٔ من مربوط می‌شود، در فضایِ مجازی هر مطلبی که نشانی و امضای معتبری نداشته باشد و کاملاً مشخص نباشد از طرف کدام منبع رسمیِ‌ تمام‌حرفه‌ای، رسمیِ نیمه‌حرفه‌ای یا غیررسمی تولید و منتشر شده‌ است را نادیده می‌گیرم.

اشتباهِ شمارهٔ ۸: بی‌اعتمادی به منابعِ متفرقه [غیررسمی و غیرحرفه‌ای]

با توجه به آن چه در اشتباه شمارهٔ ۷ گفتم، این‌طور به نظر می‌رسد که باید به کلی نسبت به منابعِ متفرقه بی‌اعتماد باشیم. این نکته تقریباً همیشه در فضایِ مجازی صادق است، اما در عرصهٔ واقعی همیشه این‌طور نیست. حضور مستقیم فرد در جامعه به معنای مواجه شدنِ او با واقعیت‌های ریز و غیرقابلِ انکار اجتماعی است، و چه بسا تجربه‌ها و رویارویی‌های عینی که اصالت، اعتبار و ارزشِ آن‌ها به مراتب بیشتر از تحلیل‌هایی باشد که ممکن است در معتبرترین منابع خبری یا تحلیلی بیابیم. بنابراین، ضمن این‌که باید نسبت به آن‌چه خود را به عنوان «خبر» و «تحلیل» متفرقه به ما عرضه می‌کند بسیار شکاک باشیم، نباید از رویارویی بی‌واسطه با جامعه و استفاده از تجربه‌های مستقیم اجتماعی برای تنظیم قضاوت‌هایمان باکی داشته باشیم.

ادامه دارد.

  • نقاشی انتخابی اثر واسیلی کاندینسکی (۱۹۲۳) است.[۶]Wassily Kandinsky 1923. “Composition VIII”; Oil on canvas; Solomon R. Guggenheim Museum, New York
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. bamdadi.com 

  2. Craig Murray 

  3. Moon of Alabama 

  4. Elijah J. Magnier 

  5. Mondoweiss 

  6. Wassily Kandinsky 1923. “Composition VIII”; Oil on canvas; Solomon R. Guggenheim Museum, New York 

به سوی دانایی

دربارهٔ پیش-از-نوشتن

من به نوشتن علاقه و نیاز دارم، اما معمولاً آن‌را کاری دشوار می‌یابم. این پرسش که چرا نوشتن دشوار است و چطور می‌توان آن‌را ساده‌تر کرد، از جمله دغدغه‌هایی است که سال‌هاست با آن کلنجار می‌روم. شاید شما هم چالش‌ها و دغدغه‌های مشابهی را تجربه کرده باشید.

وقتی دربارهٔ «نوشتن» حرف می‌زنیم، معمولاً ذهن‌مان به سراغِ فنونِ نگارش واژه‌ها می‌رود. اما نوشتن به چیدمانِ هدفمندِ واژه‌ها محدود نمی‌شود، بلکه فرایندی است که از مدت‌ها پیش آغاز می‌گردد و شامل مجموعهٔ مهارت‌هایی است که فرد را قادر می‌سازند خوانده‌ها، دیده‌ها، شنیده‌ها، اندیشه‌ها، عواطف و مجموعاً تجربه‌هایش را به آن‌چه قابلِ نوشته شدن است تبدیل سازد. به این فرایند «پیش-از-نوشتن» می‌گویم. برخلافِ آن‌چه در کارگاه‌های داستان‌نویسی یا آموزه‌های مربوط به فنِ نوشتن مرسوم است، فکر می‌کنم بزرگ‌ترین چالش‌های نوشتن را باید در پیش-از-نوشتن جستجو کرد. اگر نوشتن را دشوار می‌یابیم، احتمالاً به این خاطر است که پیش‌نیازهای آن‌ را فراهم نساخته‌ایم. اما پیش-از-نوشتن چیست و چرا دشوار است؟ در این جُستار به سه ویژگیِ مهم دوران معاصر که پیش-از-نوشتن—و به تبعِ آن نوشتن—را دشوارتر می‌کنند اشاره می‌کنم.

🔹
چرا می‌نویسیم؟ افراد به دلایل مختلفی می‌نویسند. طبعاً یکی از این دلایل امرار معاش است. مثلاً در میان دانشگاهیان اصطلاحی هست که می‌گوید «منتشر کن یا تباه شو!»[۱]Publish or Perish!. اما امرار معاش لزوماً مهم‌ترین دلیل نوشتن نیست. گاهی می‌نویسیم تا به دیگران چیزی بیاموزیم، بر سیاست و جامعه تأثیر بگذاریم، محصولی خلق کنیم که از عمرِ کوتاه ما بادوام‌تر است، یا این‌که به همه نشان دهیم چه انسان مسئول، خوش‌فکر یا خوش‌احساسی هستیم. گاهی می‌نویسیم برای این‌که سبک شویم، گاهی هم می‌نویسیم تا سیاه‌چالهٔ آشتی‌ناپذیرِ درون‌مان را مدتی رام نگاه داریم، به این امید که ما را در خود نبلعد.

اما صرف‌نظر از دلیلی که برای نوشتن داریم، نمی‌توانیم مستقیماً به سراغِ آن برویم، مگر این‌که خطرِ نوشتن چیزی بی‌مایه و نامطلوب را به جان بخریم. برای خوب نوشتن، باید حرفی برای گفتن داشت. برای حرف داشتن، یا باید زندگیِ غنی و پرماجرایی داشت که لبریز از تجربه‌های عمیق یا شدید باشد، یا باید زیاد خواند، شنید، دید، حس کرد، اندیشید، بازاندیشی کرد و آموخت. ورودی‌هایِ خامِ زندگی را نمی‌توان مستقیماً به نوشته تبدیل کرد، بلکه لازم است که آن‌ها طی فرایندی به آن‌چه نوشته‌شدنی است تبدیل گردند. این همان فرایند «پیش-از-نوشتن» است.

بنابراین ما با دو فرایندِ به هم مرتبط روبه‌رو هستیم: «نوشتن»—به معنای محدود کلمه—که فرایند انتخاب و نگاشتن واژه‌ها است؛ و «پیش-از-نوشتن» که فرایندی است که طی آن تجربه‌های خام، آموخته‌ها، احساسات، افکار و بازتاب‌های فردی به آن‌چه قابل نوشتن است تبدیل می‌گردند. این دو فرایند به کلی از هم جدا نیستند؛ همان‌طور که دارای ترتیبِ معینی نیستند[۲]sequential؛ که فرضاً ابتداً پیش-از-نوشتن به کمال انجام شود و بعد نوبت نوشتن برسد. با این‌حال در این‌جا من از آن‌ها به عنوان دو نوع فعالیت نسبتاً متمایز یاد می‌کنم. معتقدم داشتن مهارت‌هایِ مربوط به پیش-از-نوشتن و استفادهٔ موثر از آن‌‌ها، نوشتن را ساده‌تر، فرح‌بخش‌تر و موثرتر می‌کند.

🔹
«متنِ کتابی»[۳]bookish text اختراعی بسیار قدرتمند و تأثیرگذار است که شیوهٔ نگرشِ افراد به خود و جهان را به شکلی ژرف تغییر داده است. متن به مراتب از «کتابت»[۴]writing، که اختراعی باستانی است، جدیدتر است: به گفتهٔ ایوان ایلیچ[۵]Illich, I., 1996. In the Vineyard of the Text: A Commentary to Hugh’s Didascalicon. University Of Chicago Press, Chicago.، نخستین طلیعه‌های آن‌ در اروپا را می‌توان در اواسط قرنِ دوازدهم میلادی جستجو کرد، دورانی که مجموعه‌ای از اختراع‌های کلیدی و تغییرِ عادت‌ها در حوزهٔ نوشتن، به ظهورِ کتابِ مدرن انجامید. دفترنامه‌[۶]codex در مدرسه‌های رُهبانی[۷]Monastic school وجود داشت، اما راهبان صفحاتِ آن‌را به مثابهِ «سخنانِ ضبطشده‌ای»[۸]recorded speech در نظر می‌گرفتند که می‌بایست شنیده می‌شدند. خواننده با مراجعهٔ خط‌به‌خط به این سخنانِ مکتوب آن‌ها را به صورت صوتی بازتولید می‌کرد؛ خواه برای خودش، خواه برای شنوندگانِ خطابه‌اش. دفترنامهٔ یک خوانندهٔ رُهبانی برای دسترسی دلبخواهی و تصادفی به محتوای‌ آن طراحی نشده بود—اگر چه ساختار صفحه‌ای آن تا حدی این امکان را فراهم می‌کرد. به مراتب ساده‌تر بود که خواننده آن‌‌را به مثابه طوماری که به تدریج باز می‌شود بخواند؛ همچون راهرویی که او را دعوت می‌کرد مسیر بین ورودی تا خروجی را گام‌به‌گام و به تمامی طی کند. خواندنْ فرایندی خطی و پشت‌هم‌آیند[۹]sequential بود؛ تقریباً شبیهِ گوش دادن به یک سخنرانیِ زنده.

اما طی کمتر از یک قرن، دفترنامه‌ و عادتِ استفاده از آن‌ به شکلی شگرف تغییر کرد. محتوای دفترنامه‌ دیگر «سخنِ ضبط‌شده» نبود، بلکه به «سیاههٔ اندیشه»[۱۰]record of thought تحول یافته بود. علاوه بر نوع و عادت خواندن که تغییر کرده بود، دفترنامهٔ جدید شاهدِ نوآوری‌هایی نظیر فهرستِ الفبایی[۱۱]index، راهنمای موضوعی، شمارهٔ صفحه، فصل و بخش و عنوان و بند، علامت‌گذاری و نقطه‌گذاری و انواع ابتکارعمل‌های مربوط به صفحه‌آرایی نیز بود. مجموعهٔ این نوآوری‌ها و تغییرِ عادت‌ها، امکان دسترسی دلبخواهی و تصادفی[۱۲]random access به مطالبِ دست‌نوشته را به خواننده می‌داد و خواندن به فرایندی خصوصی تبدیل شد که در خلوت و سکوت انجام می‌گرفت. خواننده علاوه بر این‌که دیگر واژه‌ها را زیر لب تکرار نمی‌کرد، بلکه مقید به خواندنِ خط‌به‌خط و صفحه‌به‌صفحهٔ نوشته‌ها نیز نبود. این تغییرات در مفهوم و فنِ «صفحه»[۱۳]the page مقارن بود با ظهورِ فلسفهٔ مَدرَسی[۱۴]Scholasticism در اروپا.

با ظهورِ متن می‌شد ایده‌ها، مفاهیم، تعریف‌ها، روایت‌ها و اندیشه‌ها را به شکلی جستجوپذیر، فهرست‌شده و قابلِ دسترسی نوشت. ریشه‌های انقلابِ موردِ اشارهٔ مارشال مک‌لوهان و ظهور آن‌چه او کهکشانِ گوتنبرگ می‌خواند[۱۵]McLuhan, M., 1965. The Gutenberg Galaxy; the Making of Typographic Man, First Edition edition. ed. University of Toronto Press. را باید نه در قرنِ پانزدهم و گسترشِ چاپ سربی[۱۶]movable type، بلکه در قرن دوازدهم و ظهور متن جستجو کرد.

اما دسترسی دلبخواهی به محتوای متن کتابی خصوصیتی ویژه‌ داشت، چرا که خوانندهْ بسته به تمایلش می‌توانست آن‌را به صورت خطی و پشت‌‌هم‌آیند، یا دلبخواهی و تصادفی مطالعه کند. به عبارتی، تصادفی بودن محتوای کتاب محدود بود. اگر چه می‌شد از روی فهرست‌های الفبایی و شماره‌گذاری‌ها به صورت تصادفی به ایدهٔ معینی در کتاب دست یافت، اما کتاب در کلیتِ خود هنوز یک روایتِ همبسته و خطی را ارائه می‌کرد که می‌شد آن‌را خط‌به‌خط و صفحه‌به‌صفحه خواند.

در دورانِ معاصر، به خصوص در چند دههٔ اخیر که مصادف با ظهورِ اینترنت و عصر سیبرنتیک بوده است، ما شاهد نوع دیگری از نوشتن بوده‌ایم که «اَبَرمتن»[۱۷]hypertext مهم‌ترین شاخصش است. حالا دیگر خصوصیت دسترسی دلبخواهی و تصادفیْ در همهٔ جهات گسترش یافته است. اَبَرمتن یک مصنوعِ گسترده و چندبعدی است، شبکه‌ای از متن‌ها، تصویرها و انواع دیگر اشیاء که توسط اَبَرپیوندها[۱۸]hyperlink به هم وصل شده‌اند. اَبَرمتن را نمی‌توان به صورت خطی و پشت‌هم‌آیند مطالعه کرد؛ در واقع حتی نمی‌توان آن‌را به تمامی در ذهن مجسم نمود. ساختار اَبَرمتن به گونه‌ای است که به دشواری می‌توان آن‌را به این یا آن روایت‌ِ خطی تقلیل داد.

ظهورِ اَبَرمتن شیوهٔ خواندن، تجربه و تفسیر کردن واژه‌های نوشته‌شده‌‌ را تغییر می‌دهد و به همین دلیل تأثیری جدی بر فرایند پیش-از-نوشتن می‌گذارد. هر چه ذهن ما بیشتر در وضعیت اَبَرمتن قرار بگیرد، فاصله‌اش با متنِ کتابی بیشتر می‌شود. این اولین تنشی است که به آن می‌پردازم: ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اَبَرمتن یکی از مهم‌ترین نُمادهای آن است، اما قصد داریم متن‌هایی اندیشیده و با کیفیت بنویسیم. به گمانِ من وجودِ این تنش یکی از مهم‌ترین عواملی است که خواندن مقاله‌های علمی را دشوار می‌کند: ارجاع‌های[۱۹]citations متعدد به ایده‌هایی که به کفایت در قالب روایی متن پرورده نشده‌اند، احاطهٔ ذهنی به مجموعهٔ آن‌چه در مقاله ارائه شده را دشوارتر می‌کند. به واقع بسیاری از مقاله‌های علمی، بیشتر اَبَرمتن هستند تا متن؛ و در برابر خوانشِ کتابی مقاومت می‌کنند.

این‌که بتوان متنی را به صورت دلبخواهی و تصادفی مطالعه کرد خصوصیت بسیار جالب و مهمی است. همان‌طور که گفتم این خصوصیت در متنِ کتابی نهادینه است؛ اگر چه به اندازهٔ اَبَرمتن گسترده، چندبعدی و غیرقابل مهار نیست. با این‌حال، برخی عادت‌های قدیمی‌تر مربوط به خواندن دفترنامه‌های دورهٔ رُهبانیت به شکلی خفیف‌تر در دانشگاه‌های مَدرَسی و حتی تا دوران شکوفایی تمدن صنعتی در اواخر قرن‌ نوزدهم و اوایل قرن بیستم ادامه داشت. خواننده‌های مدرسه‌های رُهبانی می‌دانستند که رمزگشایی و فهم واژه‌های مکتوب فرایندی آهسته و دشوار است. آن‌ها به آهستگی در میانِ رج‌های موازی کلمات گام بر می‌داشتند تا بتوانند به حقیقت درونیِ مکتوب راه یابند. آموخته بودند که خوانندگانی صبور، محتاط، نکته‌سنج و آهسته باشند که با پای پیاده و همچون زائرانی مشتاق در کوچه‌باغ‌هایِ واژه‌ها گام بر می‌دارند. آن‌ها به کلمه‌ها نزدیک می‌شدند، به حدی که می‌توانستند آن‌ها را لمس کنند، طعم‌شان را حس کنند و از حلاوت‌شان لذت ببرند.

اما خواننده‌های معاصر فرق می‌کنند. آن‌ها دیگر به آهستگی و حوصله همدم و مأنوس واژه‌ها نیستند، بلکه سوار بر ماشین از میانِ آن‌ها—و در اغلبِ موارد، از کنارشان—به سرعت عبور می‌کنند. به زبانِ ایوان ایلیچ:

🖋
مطالعهٔ مدرن، به ویژه از نوعِ دانشگاهی و حرفه‌ایِ آن، دیگر کارِ عابران و زائران نیست، بلکه فعالیتی است که توسط مسافرانِ هر روزه[۲۰]commuters و توریست‌ها انجام می‌گیرد. سرعتِ ماشین و کسالتِ جاده و حواس‌پرتی ناشی از بیلبوردها راننده را دچارِ محرومیتِ حسی می‌کند که وقتی به میز کارش می‌رسد و شتابناک به سراغِ مجله‌ها و راهنماهایش می‌رود نیز ادامه می‌یابد. مانند یک توریستِ دوربین به دست، دانش‌جویِ امروزی برای گرفتن عکس‌های یادگاری‌اش به سوی دستگاه تکثیر [یا چاپگر] خیز بر می‌دارد. او در جهانی از عکس‌ها، نگاره‌ها و نمودارها حضور دارد که خاطرهٔ چشم‌اندازهایِ مزین به حروفِ تذهیب‌شده را از دسترسش دور نگاه می‌دارد.

و این تنشِ دیگری است. ما سوار بر ماشین و با سرعت در میانِ چشم‌اندازهای متنی می‌رانیم، بی‌آن‌که فرصت و توجه کافی برای درگیر شدن با ایده‌ها، ظرافت‌ها و مفاهیمِ عمیق‌تر نهفته در آن‌ها داشته باشیم. ناگهان این‌طور به نظرمان می‌رسد که مطالعه کاری پیش‌پاافتاده است که باید بتوان آن‌را به سرعت و سهولتِ راندنِ یک ماشین انجام داد. خوانندهٔ ناشکیبای معاصر انتظار دارد که معنیِ درونی متن را به همان سرعتی که در حالِ راندن در چشم‌اندازهای آن‌ است دریابد. اما رانندهٔ ماشین هم نمی‌تواند رازِ یک چشم‌انداز را دریابد، مگر فقط نمایی ظاهری و شتابناک از آن‌را. این ذهنیتِ یک توریست است؛ کسی که فهرستِ طویلِ توقعاتش باید به سرعت برآورده شوند، اما به ندرت چنین می‌شود و اگر هم شود رضایت‌بخش نیست. اما زائر بی‌توقع، ولی لبریز از خواسته است و به ندرت دلسرد می‌شود.

🔹
تا این‌جا به دو تنشِ مختلف،که می‌توانند فرایند پیش-از-نوشتن را به مخاطره بیاندازند، اشاره کرده‌ام: «نوشتنِ متن در عصر اَبَرمتن» و «نوشتنِ متن در عصرِ سرعت». تنشِ اول را می‌توان با شناخت ویژگی‌های رسانه‌های مختلف و به کارگیری مهارت‌های مناسب برای هر رسانه تخفیف داد.

تنشِ دوم اما دشوارتر است، چرا که ما به سادگی نمی‌توانیم سرعت و تأثیراتِ آن‌ بر خودمان را مهار کنیم. ما در شبکه‌ای از رژیم‌های سرعت-محورِ تولید و مصرف زندگی می‌کنیم که شیوه‌های آهسته‌تر تجربه و زندگی را محدود ساخته‌اند. همهٔ فرایندهایی که سرعت و فاصلهٔ بیشتر را ترغیب می‌کنند، خواه‌ناخواه بر ضد آهستگی و نزدیکی هستند و مطالعهٔ با کیفیت و فرایندِ پیش-از-نوشتنِ موثر را دشوارتر می‌سازند. اما مادامی که عرصه و امکانِ راه رفتن آزادانه و بی‌اضطراب به هر سوی در یک جامعه وجود داشته باشد، می‌توان در باغستان‌های کلمات نیز قدم زد و از عطر و صدای آن‌ها بهره برد.

🔹
پیش-از-نوشتن به کیفیتِ توجه نیاز دارد و این نکته ما را به تنشِ سوم می‌رساند. ما در عصرِ صفحه‌های نمایش[۲۱]the age of display screens زندگی می‌کنیم. صفحه‌های نمایش به تلویزیون‌ها، تلفن‌های همراه یا مونیتورها محدود نمی‌شوند؛ بلکه از آن‌ها هم فراتر می‌روند. مردم وضعیت آب‌وهوا را از طریق صفحه‌های نمایش می‌فهمند، راننده‌ها جاده را از طریق شیشهٔ قابدارِ خودرو—که بی‌شباهت به پردهٔ سینما نیست—تماشا می‌کنند، پزشکان بیمارانشان را از طریق صفحه‌های نمایش پیچیده‌ای که در اختیار دارند معاینه می‌کنند.

هر روز بیشتر از دیروز، جهانْ خود را به صورتِ مجموعه‌ای از تصاویر، خبرها، رویدادها، فکت‌ها، نمودارها و برنامه‌ها به ما می‌نمایاند؛ آن‌هم به صورتِ استریم[۲۲]stream، جریانی تصادفی و مدام به‌روز‌شونده. این ریزبمبارانِ بی‌وقفهٔ حواس، احتمالاً یکی از دلایل کاهشِ بازهٔ زمانی توجه[۲۳]attention span افراد است؛ ناخوشیِ همه‌گیری که شاید روزی به آن یک عنوانِ مناسبِ پزشکی هم بدهند؛ اما تا اطلاع ثانوی می‌توانیم آن‌را «اختلال ماهی‌قرمز»[۲۴]goldfish attention disorder بنامیم. به این ترتیب تنشِ سوم چنین می‌شود: «آیا کسی که بازهٔ زمانی توجه‌اش در حد یک ماهی قرمز است، می‌تواند فرایند پیش-از-نوشتن و نوشتنِ با کیفیتی را تجربه کند؟»

اما علاوه بر بازهٔ زمانی توجه، نگاهِ ما نیز تغییر کرده است. وقتی خواب نیستیم، چشم‌های ما به روی جهانی از تصویرهای نمایش‌داده شده گشوده است که به سوی ما هجوم می‌آورند و بر ذهن و قلب‌مان رخنه می‌کنند، بی‌آن‌که ما کنترل چندانی بر آن‌ها داشته باشیم. ما دیگر با چشم‌هایی که ژرف‌بین و موشکافند نمی‌نگریم؛ بلکه اغلب گیرنده‌هایی منفعل هستیم که جریانی تصادفی از عکس‌ها، کلیپ‌ها و عنوان‌های خبری را دریافت می‌کنند. اگر برای به دست‌آوردن—یا نگهداری از—توانایی نگریستن و کیفیتِ نگاه تلاش نکنیم، خیلی ساده ممکن است کنترل خود را بر آن‌چه می‌بینیم، آن‌چه می‌توانیم ببینیم، آن‌چه می‌خواهیم ببینیم و شیوه‌ای که می‌خواهیم ببینیم از دست بدهیم.

به نظر من بخش مهمی از چالش‌های نوشتن در عصر نمایش را باید در همین تحلیل رفتن کیفیت توجه و نگاه جستجو کرد.

🔹
سه تنشی که معرفی کردم به هم مرتبط هستند و می‌توانند در کارِ پیش-از-نوشتن و نوشتن اختلال ایجاد کنند. اما راهِ حل چیست؟ مهم این است که هر فردی بتواند راه‌کاری را که با خصوصیت‌های متمایز خودش سازگار است ابداع کند. با این‌حال فکر می‌کنم بتوانیم به چند اندرز مهم توجه کنیم.

خیلی ساده می‌توانیم به دستاوردهایِ بزرگِ جهان صنعتی نگاه کنیم و دچار این توهم خطرناک شویم که ما، انسان‌های معاصر، در مجموع از آن‌ها که در سده‌های پیشین می‌زیستند باهوش‌تر و عاقل‌تر هستیم و با آن‌ها فرق می‌کنیم. به دنبالِ این توهم، ممکن است به این باور غلط برسیم که ما می‌توانیم به شکلِ معجزه‌آسایی از میانِ فرایند‌های خواندن، آموختن، اندیشیدن، پیش-از-نوشتن و نوشتن میان‌بر بزنیم. اما ما نیز انسان هستیم و از این لحاظ با اجدادمان فرق نمی‌کنیم—اگرچه ذهنیت‌ها، عادت‌ها، ارزش‌ها، رویکردها و محیط‌هایمان با آن‌ها فرق می‌کند. بنابراین این‌ نکته که نیاکان ما به آهستگی و دقت مطالعه و تأمل می‌کردند شاید این آموزهٔ مهم را برای ما داشته باشد که توجه کردن به «نزدیکی» و «آهستگی» بسیار کلیدی است.

وقتی در میانِ واژه‌ها گام می‌زنید، به آن‌ها نزدیک هستید. می‌توانید آن‌ها را ببویید، لمس کنید، بچشید، یا بشنوید. اما اگر با ماشین از میان آن‌ها رد شوید سرعت و فاصله‌ همچون حجابی بین شما و واژه‌ها کشیده می‌شوند. در این صورت، بهترین کاری که می‌توانید انجام دهید این است که تلفن همراه‌تان را درآورید و چند عکس فوری از چند نقطهٔ مشهور بگیرید و بعد عکس‌ها را جایی در کامپیوترتان ذخیره کنید. می‌شود گفت که طیِ این فرایند، شما ذهن، قلب و دست‌هایتان را دور زده‌اید؛ اما شما برای پیش-از-نوشتن و نوشتن بیش از هر چیز به این‌ها نیاز دارید.

اما چطور می‌توانیم نزدیکی و آهستگی را با جهان سریع، دوردست و انتزاعی کامپیوترها، واژه‌پردازها[۲۵]word processors، صفحات گسترده[۲۶]spreadsheets، دیسک‌های سخت[۲۷]harddisks و فضاهای ذخیره‌سازی ابری[۲۸]clouad storages آشتی دهیم؟

طبعاً می‌توان در استفاده از فن‌‌آوری‌هایی که سریع و دوردست هستند صرفه‌جویی کرد. ساده‌ترین روش این است که با مداد و قلم و کاغذ آشتی کنیم. حتماً در عصر دیجیتال هم می‌توان بخش قابل‌ِ توجهی از فرایند نوشتن و به خصوص پیش-از-نوشتن را با قلم و کاغذ انجام داد. مثلاً می‌توان برخی از یادداشت‌ها، سرفصل‌ها یا پیش‌نویس‌ها را با دست نوشت.

اما بخش مهمی از فرایندِ پیش-از-نوشتن به مطالعه و یادداشت‌برداری و آماده‌کردن آن‌ها برای نوشتن مربوط می‌شود. خیلی از ما عادت داریم حین مطالعهٔ مقاله یا کتاب بخش‌هایی را علامت می‌زنیم، یا زیر بعضی قسمت‌ها خط می‌کشیم. از آن بهتر، گاهی در حاشیهٔ صفحه چیزهایی می‌نویسیم که معمولاً پرسش‌ها، تفسیرها یا ایده‌هایی هستند که در ارتباط با آن قسمت به ذهن ما رسیده‌اند. این حاشیه‌نگاری‌ها[۲۹]marginalia بسیار مهم هستند، اما تعدادشان به سرعت زیاد می‌شود و اگر فکری به حالشان نکنیم، دیر یا زود جایی در میان پوشه‌ها، دیسک‌ها یا ابرهای دیجیتال به حالِ خود رها—یا حتی گم—می‌شوند.

بنابراین بهتر است که بعد از چند روز، یا چند هفته، به آن‌ها بازگردیم و گزیده‌‌ای از آن‌ها را انتخاب کنیم و به صورتِ چند «یادداشت‌ِ کِیفی» مختصر و مفید بازنویسی کنیم. این یادداشت‌های کِیفی را می‌توان به شیوه‌های متعددی نوشت و نگهداری کرد؛ مثلاً روی فیش‌های تحقیق کاغذی[۳۰]index cards، اسلایدهای پاورپوینت[۳۱]PowerPoint، و یا نرم‌افزارهای مشابه یا مفصل‌تری که قابلیت‌های جستجو و دسترسی آتی را آسان‌تر می‌کنند. تا جایی که به حاشیه‌نویسی و یادداشت‌نویسی مربوط می‌شود، تجربهٔ شخصی‌ام این بوده که معمولاً روش‌هایِ ساده‌تر—که آهسته‌تر و نزدیک‌تر هم هستند—در مجموع مؤثرترند. می‌توانیم با الهام از اصلِ امساک[۳۲]principle of parsimony چنین بگوییم که فقط وقتی سراغِ ابزارهای پیچیده‌تر، سریع‌تر و دوردست‌تر بروید که نمی‌توانید به شیوهٔ موثری همان کار را با ابزارهای ساده‌تر، آهسته‌تر و نزدیک‌تر انجام دهید. در این‌جا منظورم از دوری و نزدیکی میزانِ نزدیکی شما به یادداشت‌هایتان است و این‌که چقدر بتوانید به صورت بی‌واسطه و ملموس به همهٔ آن‌ها دسترسی داشته باشید. از این نظر، درست کردن یک کوزه با مقداری گل نزدیک‌تر از این است که کوزه را از طریق یک نرم‌افزار طراحی کنید. با این معیار فیش‌های تحقیق یا دفترچهٔ سخنان قصار[۳۳]commonplace books نزدیک هستند؛ نرم‌افزارهای دارای صفحات گسترده، اسلایدساز یا واژه‌پرداز در فاصلهٔ متوسط قرار دارند؛ و نرم‌افزارهای مفصل نگهداری، مدیریت و تحلیل اطلاعات در فاصلهٔ دورتری قرار دارند.

به هر حال، مهم این است که این یادداشت‌های کِیفی نگاشته شوند و حاشیه‌نگاری‌های شما در همان وضعِ خام و پراکندهٔ اولیه به حال خود رها نشوند. اما صرف‌نظر از این‌که از چه روشی برای نگهداری یادداشت‌هایتان استفاده می‌کنید، بهتر است آن‌ها را طوری بنویسید که در آینده به سهولت و به شکلِ مستقل قابل استفاده باشند. برای این‌کار لازم است که هر یادداشتِ کیفی حاوی حداقل این موارد باشد: (۱) «ایدهٔ اصلی» که به زبانِ خود شما و به شکلی موجز و تمیز بازنویسی شده است. اگر نقلِ قولی را یادداشت می‌کنید، مشخصاً آن‌را با گیومه نشان دهید؛ (۲) «مرجعی» که ایده یا نقل قول را از گرفته‌اید، که بهتر است مرجعِ دستِ اول باشد، یعنی اگر مطلبی را به نقل از «الف» در «ب» می‌خوانید، بهتر است نشانیِ «الف» را بدهید—واضح است که اگر ایده از خود شما باشد ارائهٔ مرجع موضوعیت ندارد؛ و (۳) «موضوع» که به دسته‌بندی یادداشت‌هایتان کمک می‌کند. شیوه‌های متعددی برای نوشتنِ یادداشت‌های کِیفی وجود دارد. اما معمولاً همهٔ آن‌ها در سه نکتهٔ بالا مشترک هستند. علاوه بر این‌ها می‌توانید موارد زیر را نیز اضافه کنید: «تاریخی» که در آن برای اولین بار به موضوعِ یادداشت برخورد کرده‌اید؛ «شمارهٔ سریال» یا «شناسهٔ خودساخته‌ای» که دسته‌بندی‌ها و ارتباطات با سایر یادداشت‌ها را تسهیل کند؛ و «عنوان»، اگر یادداشت‌تان طولانی است.

نوشتن یادداشت‌هایِ کیفی روی فیش‌های کاغذی این حسن را دارد که گاه و بی‌گاه می‌توانید با آن‌ها سر‌و‌کله بزنید—البته این‌کار را ولو به شکلی دورتر (ناملموس‌تر) در برخی نرم‌افزارها نیز می‌توان انجام داد. می‌توانید همه، یا منتخبی از آن‌ها را مرور کنید، بُر بزنید و روی میز بچینید. این‌کار نه تنها شما را با محتوای یادداشت‌ها مأنوس‌تر و آشناتر می‌کند، بلکه گاه منجر به شناسایی خوشه‌ها، الگوها، حُفره‌ها، ارتباط‌ها و روایت‌های غیرمنتظره‌ای نیز می‌شود. این‌ رویدادهای غیرمنتظره بسیار راه‌گشا هستند، چرا که از دلِ آن‌ها سرنخ‌هایی برای تحقیق یا مطالعهٔ بیشتر به دست می‌آید و ثانیاً ایده‌های خوبی برای نوشتن به دست می‌دهند. استفاده از فیش‌های کاغذی به هیچ‌وجه محدود به کار تحقیقی نمی‌شود؛ مثلاً مشهور است که ولادیمیر ناباکاف[۳۴]Vladimir Nabokov عادت داشت که رُمان‌هایش را به صورتِ مجموعه‌ای از فیش‌های کاغذی[۳۵]index card بنویسد. سپس او فیش‌هایش را به صورتِ دلخواه مرتب می‌کرد تا فصل‌بندی و ساختار رُمانش را شکل دهد. هنگام نوشتن، او فیش‌هایش را به حد نیاز بسط می‌داد تا به بندهایی به هم پیوسته تبدیل شوند.

شاید بتوان درون‌مایهٔ فرایند پیش-از-نوشتن را چنین خلاصه کرد: (۱) تجربه و مطالعهٔ با کیفیت، (۲) عادت به یادداشت‌برداری و حاشیه‌نویسی، (۳) تبدیل یادداشت‌های خام به یادداشت‌هایِ کیفی به گونه‌ای که در آینده قابل دسترسی و استفاده باشند، (۴) بازبینی مداوم یادداشت‌های کیفی و پی‌گیری متناسب سرنخ‌های ایجاد شده. اگر این فرایند را به صورتِ آهسته‌تر و نزدیکتری انجام دهید، ذهن و قلب و دست‌های شما بیشتر درگیر می‌شوند. عاقبت آن‌چه می‌خوانید و می‌نویسید به دانسته‌هایی عمیق و آشنا تبدیل خواهند شد که نوشتن‌شان راحت‌تر و باکیفیت‌تر‌ خواهد بود.

 

 

  • نقاشی انتخابی نور در تاکستان نام دارد و اثر رابرت آنتونی مونتسینو، هنرمند آمریکایی است.[۳۶]Light in the Vineyard, Robert Anthony Montesino
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Publish or Perish! 

  2. sequential 

  3. bookish text 

  4. writing 

  5. Illich, I., 1996. In the Vineyard of the Text: A Commentary to Hugh’s Didascalicon. University Of Chicago Press, Chicago. 

  6. codex 

  7. Monastic school 

  8. recorded speech 

  9. sequential 

  10. record of thought 

  11. index 

  12. random access 

  13. the page 

  14. Scholasticism 

  15. McLuhan, M., 1965. The Gutenberg Galaxy; the Making of Typographic Man, First Edition edition. ed. University of Toronto Press. 

  16. movable type 

  17. hypertext 

  18. hyperlink 

  19. citations 

  20. commuters 

  21. the age of display screens 

  22. stream 

  23. attention span 

  24. goldfish attention disorder 

  25. word processors 

  26. spreadsheets 

  27. harddisks 

  28. clouad storages 

  29. marginalia 

  30. index cards 

  31. PowerPoint 

  32. principle of parsimony 

  33. commonplace books 

  34. Vladimir Nabokov 

  35. index card 

  36. Light in the Vineyard, Robert Anthony Montesino 

0 £0.00
بروید بالای صفحه