Tag archive

تحلیل

به سوی دانایی

روی‌کردهای اشتباه در انتخاب و خواندن منابع خبری و تحلیلی—قسمت دوم (پایانی)

اگر به خاطر داشته باشید، در قسمت اول این یادداشت نوشتم که می‌خواهم برخی از تجربیاتم دربارهٔ رویکردهای ناکارآمد و چه بسا اشتباه نسبت به مقولهٔ انتخاب و خواندنِ خبر و تحلیل را با شما به اشتراک بگذارم. به صورت شهودی منابعِ خبری را به چهار گروه تقسیم کردم و مضرات و مزایای افراط و تفریط در اعتمادکردن یا نکردن به مطالب هر گروه را شرح دادم. در قسمت دوم (و پایانی) این یادداشت به هشت اشتباهِ دیگر می‌پردازم.

اشتباه شمارهٔ ۹: نگاه گفتمانی به اخبار

رسانه‌ها، حتی رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای، معمولاً در چارچوب گفتمان‌هایی بزرگ‌تر قرار دارند که حتی اگر کیفیتِ آن‌چه تولید می‌کنند را مستقیماً تحتِ تأثیرِ خود قرار ندهند—که در عمل در بسیاری از موارد چنین می‌کننددستِ کم کیفیتِ اولویت‌دهی و توجه‌شان به انتخابِ مطالب را شکل می‌دهند. یک رسانهْ نگاه محافظه‌کارانه‌تری به اوضاع دارد و دیگری موضعی انتقادی‌تر؛ یکی به حوزهٔ سرزمینیِ یا ملیِ خود وفادارتر است و دیگری نگاهی جهان‌وطنانه به موضوعات دارد؛ یکی بیشتر رویکردِ توصیفی دارد و دیگری تجویزی؛ یکی تخصصی‌تر است و دیگری عمومی‌تر؛ یکی وظیفهٔ خود می‌داند در مقوله‌های حساس—و چه بسا دردسرسازی—نظیرِ انتقاد از اسرائیل و هر آن‌چه به صهیونیسمِ سیاسی مربوط می‌شود وارد شود و دیگری به دقت دربارهٔ این موضوعاتِ حساس سکوت می‌کند. مخاطبان نیز چنین هستند و بسته به شخصیت و سلیقه‌شان به گفتمان‌هایی خاص گرایش دارند. بنابراین عجیب نخواهد بود اگر به این نتیجه برسند که صرفاً سراغ منابعِ خبریِ همسو با گفتمانِ مطلوب‌شان بروند. اگر مخاطبی در این رویکرد افراط کند، یعنی گفتمانِ رسانه‌ای خود را به شکلی انعطاف‌ناپذیر انتخاب کند و بر اساس همان هم به دست‌چین کردنِ خبرها، تحلیل‌ها یا منابعِ خبری بپردازد، به واقع گفتمانِ موردِ علاقهٔ خود را بر حقیقتِ حاکم بر روی‌دادهای جهان ترجیح داده و با این‌کار زمینه را برای خودفریبی و درکِ نادرست از تحولاتِ پیرامونش فراهم کرده است.

بهترین رویکرد—به ویژه در حوزه‌هایی که تضادهای گفتمانی بارز هستند—این است که منابعی از دو سوی مختلف را در نظر بگیریم و تحلیل‌ها و رویدادها را در مقابل هم و در کنار یکدیگر قرار دهیم و قضاوتِ شخصیِ خود را از آن‌ها استخراج نماییم. به عنوانِ نمونه، در سال‌های نخستینِ جنگِ داخلی در سوریه، کسانی که فقط به رسانه‌های غرب‌محور و منتقد جمهوری اسلامی ایران—چه فارسی و چه انگلیسی—اکتفا می‌کردند تصویر کاملاً یک‌جانبه‌ای از تحولاتِ سوریه داشتند. این افراد به واسطهٔ این‌که از لحاظ گفتمانی با حکومتِ بعثِ بشار اسد تضاد داشتند، رسانه‌های حامی بشار اسد یا حتی رسانه‌های بی‌طرف را نادیده می‌گرفتند و صرفاً به دست‌چین کردنِ هر آن‌چه در نکوهش دولتِ اسد بود می‌پرداختند. نتیجه این بود که برخی از این افراد به شکل رقت‌انگیزی نسبت به واقعیت وحشی‌گری‌ها و خشونت‌های ضدمردمی بسیاری از شورشیان ضدِ دولتی بی‌اطلاع مانده بودند، علی‌رغم این‌که به صورت مستمر اخبار و تحلیل‌های منطقه را دنبال می‌کردند و خود را افراد مطلعی تصور می‌کردند. شاید بگویید عکس این قضیه هم صادق است؛ یعنی کسانی که صرفاً به منابع طرفدار حکومت اسد توجه می‌کردند نیز نگاهی یک‌جانبه به تحولات سوریه داشتند و نمی‌توانستند خشونت‌ها و اشتباه‌های دولت اسد را در برخورد با معترضان به درستی ببینند. این حرف در نظر درست است، اما در عمل چندان محلی از اعراب ندارد. چرا که با توجه به همسویی اغلبِ رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای در غرب و تعداد قابلِ توجهی از رسانه‌های فارسی‌زبان با گفتمانِ انتقاد از جمهوری اسلامی و به تبعِ آن دولتِ اسد، خطر واقعی در این نبود که کسی صدای معترضان به بشار اسد را کم بشنود، بلکه باید مراقب می‌بود اسیر پروپاگاندای یک جانبه‌ای که علیهِ دولتِ سوریه شکل گرفته بود نگردد.

اشتباهٔ شمارهٔ ۱۰: نگاه غیرگفتمانی به اخبار

اما اگر داشتن نگاهِ گفتمانی به خبرها و تحلیل‌‌ها می‌تواند اشتباه باشد، آیا بهتر نیست به کلی از نگرش گفتمانی فاصله بگیریم و سعی کنیم از یک منظر غیرگفتمانی به موضوعات نگاه کنیم؟ اتخاذ نگاه غیرگفتمانی اگر به معنای این باشد که ما چند گفتمانِ ناهمگون را در نظر داشته باشیم و سعی کنیم روایت و گفتمانِ‌ تقریباً منحصر به فردِ خودمان را از وقایع و تحولاتِ جهان خلق کنیم نه تنها بلامانع است،‌ بلکه راه‌گشاست. اما اگر منظور از نگاه غیرگفتمانی طردِ همهٔ گفتمان‌های اصلی و فرعی باشد، در این صورت خودمان را آمادهٔ‌ افتادن به دامِ دیگری کرده‌ایم. اولاً ذهنِ انسان نمی‌تواند به کلی خارج از گفتمان‌ها سیر کند و کسی که خود را خارج از همهٔ گفتمان‌ها می‌داند، معمولاً بی‌آن‌که خود متوجه باشد اسیرِ یک گفتمانِ متعصبانه است و سعی می‌کند هر چه می‌بیند را در همان گفتمان جای دهد. دوم این‌که بر فرض کسی موفق شود ذهنِ تحلیلی خود را حقیقتاً از هر نوع گفتمانی تهی سازد، در این صورت ثبات ذهنی و تفسیریِ خود را از دست می‌دهد و در ریزخبرها گم خواهد شد. او به خود اجازه می‌دهد که با دیدنِ‌ هر ریزخبرِ جدیدی تصویری به کلی متفاوت از تحولات جهان به دست بیاورد. با دیدن چند خبر خوب به این نتیجه می‌رسد که اوضاع در حال بهتر شدن است و چند هفته بعد با دیدن چند خبر بد به این نتیجه می‌رسد که اوضاع در حال بدتر شدن است. اما این سردرگمی و آشفتگی به مراتب از جهل بدتر است. کسی که نسبت به موضوعی به کلی بی‌اطلاع است، دستِ کم می‌تواند یادگیرندهٔ خوبی باشد و به کمکِ یک یا چند گفتمانِ نظری به نوعی ثباتِ ذهنی و تحلیلی دست یابد و ذهنش همچون قطره‌ای جیوه که بر سطحی صاف چکیده شده باشد به صورت تصادفی و بی‌معنا به این سوی و آن سوی نجهد.

اشتباه شمارهٔ ۱۱: اعتماد به کارشناسان

کارشناسان عرصهٔ خبر و تحلیل که در زبان انگلیسی به آن‌ها پاندیت‌[۱]pundit می‌گویند، کسانی هستند که با استفاده از انواع اعتبارسازی‌های نهادی نظیر سِمت، رتبه، مدرک یا مدال این باور را در ذهن مخاطبان به وجود می‌آورند که درکِ درست و دقیقی از موضوعات مختلف دارند و آن‌ چه می‌دانند را با جسارت و صداقت در اختیار آن ها قرار می‌دهند. اما اکثریت قریب به اتفاق کارشناسانِ رسانه‌ای شایستهٔ چنین اعتمادی نیستند: دستِ کم به چهار دلیل که در این‌جا قصد بسط دادنِ آن‌ها را ندارم و صرفاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

اول این‌که آن‌ها معمولاً از دریچهٔ تنگِ حوزهٔ تخصصی یا حرفه‌ای خود به موضوعات می‌نگرند و با ایجاد دسته‌بندی‌های انتزاعی از واقعیت آن را به قسمت‌های ظاهراً مجزا از هم تفکیک می‌کنند و تقلیل می‌دهند. به این ترتیب آن‌ها معمولاً از درک پیوستگی و پیچیدگی طبیعی تحولاتِ اجتماعی عاجز می‌مانند. کارشناس محیطی روی موضوعات محیطی تمرکز می‌کند، کارشناس اقتصادی روی موضوعات اقتصادی و کارشناس سیاسی روی موضوعات سیاسی، در حالی‌که همهٔ این‌ها در یک واقعیت پیوستهٔ اجتماعی و تاریخی جریان دارند و آکروبات‌بازی‌های نظری یا حرفه‌ای بیشتر کارشناسان را به سُخره می‌گیرند. دوم این‌که تنوع تحلیل‌ها و ظاهرِ متمایز و رنگارنگِ بیشتر کارشناسان گول‌زنک است، همان‌طور که تنوع پُفک‌ها در قفسه‌های سوپرمارکت‌ها حسی کاذب از تنوع و انتخاب در ذهن مشتری ایجاد می‌کند. کارشناسان خروجی‌های استانداردِ خطوطِ تولیدِ دانشگاهی هستند و افق ذهنی و خلاقیتِ تحلیلی‌شان به ندرت از بسته‌های آموزشی استانداردی که دریافت کرده‌اند فراتر می‌رود. علاوه بر این، عمدهٔ این کارشناسان شبیهِ «کارمندهایی» هستند که خواسته یا ناخواسته مجبورند در چارچوب‌های تنگِ سازمانِ استخدام‌کننده‌شان حرکت کنند. آن‌ها که زیرک‌ترند به این محدودیت‌ها واقف هستند ولی البته هرگز به آن اعتراف نمی‌کنند، اما از بیشتر کارشناسان حتی نمی‌توانید این را انتظار داشته باشید که بدانند چقدر به واسطهٔ رابطهٔ کارمندی‌شان محدود هستند. این دسته از کارشناسان حقیقتاً فکر می‌کنند متفکرانی خلاق، مستقل و منحصر به فرد هستند و درست به همین دلیل مراجعهٔ گاه‌به‌گاهی به آن‌ها مفرح است. سوم این‌که بیشتر کارشناسان به واسطهٔ ماهیتِ انتزاعی و دوردستی که با واقعیت‌های میدانی دارند ارتباط خود را با امرِ ملموس از دست می‌دهند و در عینِ حال هزینه‌ای برای اشتباهات تحلیلی خود پرداخت نمی‌کنند. یک خلبان هزینهٔ اشتباهاتش را با سقوط هواپیمایی که خود در آن نشسته است پرداخت می‌کند، بنابراین انگیزهٔ زیادی دارد که نسبت به ایمنی پرواز مسئولانه و واقع‌گرایانه عمل کند. خلبان‌های ناشی یا بی‌مسئولیت خیلی زود کشته (یا اخراج) می‌شوند و در نتیجه فقط خلبان‌های ماهر و مسئولیت‌پذیر باقی می‌مانند. اما کارشناس‌ها چطور؟ اغلبِ کارشناس‌ها سوارِ هواپیمایی که خود خلبانش هستند نیستند، بلکه از روی زمین دربارهٔ شیوه‌های مختلف خلبانی نظریه‌پردازی می‌کنند و در صورت سقوط هواپیما نیز تحلیل‌های مفصل و رسانه‌پسندی ارائه می‌دهند که همهٔ عوامل دیگر—و نه نظراتِ اشتباهِ خودشان را—متهم می‌کنند. اما چهارمین دلیل برای اعتماد نکردن به کارشناسان این است که بسیاری از آن‌ها خود را موظف به ارائهٔ صادقانهٔ آن‌‌چه می‌دانند نمی‌بینند. آن‌ها بر خلافِ ادعاهایشان نمایندهٔ خیرِ عمومی نیستند، بلکه منافعِ گروهی اقلیت را نمایندگی می‌کنند و در مسیری گام بر می‌دارند که با دقت از شما پوشیده نگاه داشته می‌شود. تعدادی از کارشناس‌های مرتبط با رسانه‌های بزرگ ارتباط مستقیم یا غیرمستقیمی با نهادهای دولتی یا امنیتی دارند و به هیچ عنوان تصور نکنید که این پدیده در جوامع غربی وجود ندارد. علاوه بر این، تعداد قابل توجهی از کارشناسان نیز وجود دارند که بیشتر در پی منافعِ شخصی، صنفی یا نهادی خود هستند، اما برای این‌که بی‌طرف و حرفه‌ای جلوه کنند سوگیری‌هایشان را پشتِ ادبیاتِ تخصصی و اصطلاحاتِ فنی پنهان نگاه می‌دارند.

برای روشن‌تر شدنِ این بحث اجازه دهید به یک مثالِ کلیدی توجه کنیم: پروندهٔ جولیان آسانژ و پوشش خبری و تحلیلی آن در رسانه‌های رسمیِ تمام‌حرفه‌ای. به یادداشت‌ها و مقاله‌های متعددی که توسطِ به اصطلاح «کارشناسان بی‌طرف» و ظاهراً در خدمتِ اطلاع‌رسانیِ عمومی نوشته می‌شوند دقت کنید. ببینید که چطور اکثریت قریب به اتفاق این کارشناسان واقعیت‌های کلیدی پروندهٔ آسانژ که حاکی از بی‌گناهی او هستند را پنهان می‌کنند و در عوض با تکرار ادعاهای مشکوک علیه وی به فرایند مخوفِ مجرم‌سازی و قربانی کردنِ وی توسط دولتِ آمریکا و برخی متحدانش کمک می‌کنند. شکی نیست که بسیاری از این کارشناسان از سر نادانی یا زبونی چنین می‌کنند، اما در این هم شکی نیست که تعدادی از آن‌ها ضمن آگاهی از بی‌گناهی آسانژ او را قربانی می‌کنند، چون برخلافِ ادعایشان در خدمتِ عموم نیستند، بلکه برنامه‌های پنهان دیگری را نمایندگی می‌کنند. کارشناسی که اتهامِ (رد شده و ثابت نشده) آسانژ دربارهٔ «تجاوز» یا «آزار جنسی» را تکرار می‌کند و تأکید می‌کند که رابطهٔ جنسی با زنی که چند ساعت قبل با او عمل جنسی رضایت‌مندانه داشته ولی اکنون نیمه‌خواب است تجاوز یا آزار جنسی تلقی می‌شود را باید با دقت مضاعفی زیر نظر بگیرید. این موضع در نگاه اول معقول به نظر می‌رسد. اما عجله نکنید. آیا این کارشناس در کنار پرداختن به اتهام‌هایی که علیه او وجود دارد، به صورت کاملاً واضح و بی‌پرده‌ای مهم‌ترین کاری که آسانژ از طریق ویکی‌لیکس انجام داده—یعنی افشای بخشی از جنایت‌های هولناک ارتش آمریکا در جنگ عراق و همین‌طور فساد سیستماتیک حزب دموکرات در مراحل منتهی به انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۶ در آمریکا—را شرح می‌دهد؟ آیا او به شما می‌گوید که چنین تعریف سخت‌گیرانه‌ای از تجاوز یا آزار جنسی تقریباً در هیچ کشوری وجود ندارد و قوانین سوئد در این زمینه کاملاً متمایز هستند؟ آیا او طی سال‌ها فعالیت رسانه‌ای خود حتی یک «جمله» در حمایت از سخت‌گیرانه‌تر شدنِ قوانین مربوط به تجاوز—به گونه‌ای که به تعریفِ سوئدی آن نزدیک شود—خطاب به سیاست‌مداران و فعالانِ کشور خود نوشته است؟ اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی است، می‌توانیم تقریباً مطمئن باشیم که این کارشناسِ ظاهراً معقول و منصف موجودی ریاکار است که آگاهانه در قربانی کردنِ آسانژ مشارکت می‌جوید و از آن حمایت می‌کند.

اشتباه شمارهٔ ۱۲: بی‌اعتمادی به کارشناسان

راهِ پرهیز از اشتباهِ شمارهٔ ۱۱ (اعتماد به کارشناسان) این نیست که یکسره به کارشناسان پشت کنیم. به هر حال عمدهٔ خبرها و تحلیل‌ها توسط همین کارشناسان تولید می‌شود و در عمل چاره‌ای جز مراجعه به آن‌ها نیست. علاوه بر این، بی‌اعتمادی کامل به کارشناسان دلیلی جز بدبینی شدید نمی‌تواند داشته باشد و بدبینی افراطی همان‌قدر می‌تواند فرد را از واقعیت دور کند که ساده‌لوحی. قطعاً کارشناسان قابل اعتمادی نیز وجود دارند. اما چطور می‌توان آن‌ها را شناسایی کرد؟ در تحلیل نهایی هیچ راه مناسبی به جز دنبال کردن مواضع کارشناسان مختلف برای مدتی نسبتاً طولانی و دربارهٔ موضوعات گوناگون وجود ندارد. تنها در این صورت است که می‌توانید به تدریج با شیوهٔ گفتمانی یک کارشناس فرضی آشنا شوید. به همین دلیل است که با چند مراجعهٔ معدود—آن هم دربارهٔ موضوعاتِ ثابت یا فاقدِ حساسیت—نمی‌توانیم به اندازهٔ کافی یک کارشناس را بشناسیم و او را جدی بگیریم. برای من بارها پیش آمده که مواضع کارشناسی را در رابطه با یک موضوع مشخص (فرضاً مقولهٔ آلاینده‌های محیطی) معقول یافته‌ام، اما کمی بعد متوجه شده‌ام همین کارشناس دربارهٔ برخی موضوعات حساس و از نظر من کلیدی کاملاً از مرحله پرت است، یا این‌که عمداً خود را به نفهمی می‌زند. ممکن است بگویید چه اشکالی دارد یک کارشناس در برخی زمینه‌ها کم‌اطلاع باشد؟ آیا همین که در حوزهٔ تخصصیِ خود با اطلاع باشد کافی نیست؟ واضح است که نمی‌توانیم از یک کارشناس انتظار داشته باشیم در همهٔ حوزه‌ها مطلع باشد، اما می‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که «چرند» تحویل ما ندهد و اگر دربارهٔ موضوعی به اندازهٔ کافی نمی‌داند، این نکته را به صداقت و صراحت بیان کند و از ارائهٔ تحلیل‌های چرند پرهیز کند. به همین نحو، یک کارشناس ممکن است نسبت به حوزهٔ حساسِ ویژه‌ای معذوریت‌هایی داشته باشد؛ فرضاً به واسطهٔ ارتباطاتِ نهادی‌اش نتواند دولت یا نهاد خاصی را نقد کند. طبعاً ما نمی‌توانیم از او انتظار داشته باشیم که امنیتِ شغلی، جانی و مالیِ خود را به خطر بیاندازد، اما قطعاً از او انتظار خواهیم داشت که تا حد امکان ما را از محدودیت‌هایی که دارد آگاه سازد. محدودیت‌ها می‌توانند کارشناسی را وادار به سکوت کنند، اما هیچ‌ محدودیتی نمی‌تواند یک کارشناسِ شایستهٔ اعتماد را به ریاکاری و ارائهٔ تحلیل‌های غیرمنصفانه و دروغین وادارد.

من اندکی با هنر عکاسی آشنا هستم. دوستان گاهی از من می‌پرسند فرق یک دوربینِ گران‌قیمت و دوربینِ کوچکی که روی یک تلفنِ همراه نصب شده چیست؟ آن‌ها گاه عکس‌های زیبایی که با دوربینِ تلفنِ همراه خود گرفته‌اند را به من نشان می‌دهند و می‌پرسند آیا یک دوربین گران‌قیمت می‌تواند عکسِ بهتری بگیرد؟ پاسخِ من همیشه این است که خیر. وقتی نور کافی در محیط باشد (مثلاً یک منظرهٔ آفتابی)، سوژه کم‌حرکت باشد و در فاصله‌ای نه زیاد دور و نه زیاد نزدیک قرار داشته باشد و هدفِ ما نیز از گرفتن عکس قرار دادنِ آن در اینستاگرام باشد فرقِ چندانی بین خروجیِ دوربینِ تلفن همراه و یک دوربین حرفه‌ای نیست. فرقِ یک دوربینِ حرفه‌ای و یک دوربین ارزان اما وقتی عیان می‌شود که از این شرایطِ معمولی فاصله بگیریم. وارد نورهای خیلی کم یا خیلی زیاد شویم، به سوژه زیاد نزدیک شویم یا از آن فاصله بگیریم؛ سرعتِ حرکتِ سوژه زیاد شود و هدف‌مان از عکس این باشد که آن را با کیفیت بالا در یک مجلهٔ معتبر منتشر کنیم. در این صورت قطعاً به یک دوربین خوب نیاز داریم. به همین ترتیب یک کارشناس خوب و یک کارشناسِ دوزاری را نمی‌توانید در شرایط «معمولی» از هم تشخیص دهید. بهترین تحلیل‌گران همان‌طور اخبارِ هواشناسی را روایت می‌کنند که ضعیف‌ترین تحلیل‌گران. اما اگر از شرایطِ معمولی فاصله بگیریم و به حوزه‌های «کلیدی و حساس» وارد شویم، فرقِ بینِ روزنامه‌نگارانِ خوب و روزنامه‌نگارانِ دوزاری واضح‌تر می‌شود. به واقع، حوزه‌های کلیدی و حساس سنگِ محکِ روزنامه‌نگاران و تحلیل‌گران هستند.

چند موضوع کلیدی و حساس که دربارهٔ آن‌ها اطلاعاتِ نسبتاً خوبی دارید را انتخاب کنید تا بتوانید به کمکِ آن‌ها کارشناسانِ مختلف را محک بزنید. هر وقت با یک «کارشناس» ظاهراً منصف و مطلع مواجه شدید، خود را در یک گفتگوی فرضی با وی قرار دهید که طی آن قرار است با نظرات کارشناس مربوطه دربارهٔ موضوعاتِ کلیدیِ مورد نظرتان آشنا شوید. به عنوانِ مثال، در این گفتگوی فرضی از او بخواهید دربارهٔ «رابطهٔ آپارتاید و اسرائیل»، «بی‌گناهی جولیان آسانژ»، «نقش دولت‌های غربی و عربی در تشدید و امتداد جنگ داخلی در سوریه»، «حمایت عملی کشورهای غربی از عربستان سعودی در رابطه با جنگِ یمن» صحبت کند. اما فقط به موضوعات بین‌المللی اکتفا نکنید و سعی کنید دربارهٔ تحولاتِ داخلی نیز محک‌هایی داشته باشید. مثلاً از او بخواهید نظرش را دربارهٔ «حجابِ اجباری»، «ممیزی یا سانسور ادبیات در کنار انواع محدودیت‌های هنری»، «تقلب یا سلامت در انتخابات ۱۳۸۸» و «بازیافتِ پسماندهای سیاسیِ جامعه نظیر بقایای خاندانِ پهلوی» نیز بگوید و در عین حال نشان دهد که «شرایطِ ویژهٔ امنیتی منطقه و تهدیدهای آشکار و نهانی که علیه ایران وجود دارد» را می‌‌فهمد. البته در همین کار هم باید اعتدال و انصاف را رعایت کنید؛ مثلاً در نظر داشته باشید که کارشناسِ مربوطه—بر خلافِ شما—نگاهی صنفی و حرفه‌ای به موضوعات مختلف دارد و در چارچوب انواع محدودیت‌هایی که بر اصحاب رسانه اعمال می‌شوند—چه در خارج از کشور و چه در داخل، هر کدام به شیوهٔ خود—فعالیت می‌کند. با این‌حال همان‌طور که گفتم اگرچه محدودیت‌های نهادی می‌توانند مانع از صراحتِ کلام اغلبِ کارشناسان شوند، کسی نمی‌تواند آن‌ها را وادار به بی‌انصاف بودن کند. اگر پس از این گفتگوی فرضی (که ممکن است ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشد) کارشناسِ موردِ نظر شما هنوز هم معقول و منصف به نظر می‌رسید می‌توانید او را جدی بگیرید.

اشتباه شمارهٔ ۱۳: خودزیرک‌پنداری 

فردی را در نظر بگیرید که خود را بسیار زرنگ و زیرک می‌پندارد و به همین دلیل نمی‌تواند به ظاهرِ امور اعتماد کند. او پشتِ هر حرف و موضعی فریب‌کاری و دروغ می‌بیند و هر رویدادِ ساده‌ای را نتیجهٔ سناریوهای پنهانِ پیچیده‌ای می‌داند که هدف‌شان فریب دادنِ او هستند. ذهنِ او مدام در حالِ ساختن سناریوهایِ پیچیده و غیرمحتمل است و با این‌که احتمالِ واقعیت داشتنِ این سناریوها را ناچیز می‌داند، اما حاضر نیست از غیرمحتمل‌ترینِ آن‌ها هم صرف‌نظر کند و به واقع‌گرایی، عمل‌گرایی و شهودِ متعارف فرصتی هر چند اندک بدهد. او اسیرِ آفتِ خودزیرک‌پنداری است و به هیچ‌عنوان نمی‌تواند بپذیرد کسی یا کسانی در زمینه‌ای او را فریب دهند. به همین دلیل او روایت‌های محتمل، سناریوهای ساده‌تر و ادعاهای مستقیمِ افراد را نمی‌پذیرد و ذهنش در هزارتوی تفسیرهای عجیب و نامحتمل گم می‌شود. او نمی‌داند که هیچ‌کس آن‌قدر دانا و زیرک نیست که هیچ‌وقت اشتباه نکند؛ و درست به همین دلیل بدترین فریب‌ها را می‌خورد.

تردیدی نیست که داشتن هوش و اطلاعات و در مجموعِ زیرکیِ تحلیلی چیز بدی نیست. زیرکی اگر در مسیر درستی به کار گرفته شود می‌تواند راهنما و راهگشا باشد، ولی در عینِ حال تأکید بیش از حد بر آن و تلاش وسواس‌گونه برای فریب نخوردن خود می‌تواند به دامِ دیگری تبدیل شود. اولاً این‌که کسی خودش را خیلی زیرک و دانا بداند فاصلهٔ زیادی با تکبر ندارد و تکبر از بزرگ‌ترین آفت‌های اخلاقی است. ولی جدا از بحثِ تکبر، وسواس در گول نخوردن ناکارآمد هم هست، چرا که اگر سعی کنید هرگز گول نخورید در اغلب وقت‌ها گول خواهید خورد. هیچ‌کس از این قاعده مستنثی نیست و به همین دلیل نباید بیش از حد مراقب باشیم که فریب نخوریم و واقعاً اشکالی ندارد گاهی گول بخوریم و بهتر است با این واقعیت انسانی کنار بیاییم. نفس فریب خوردن اجتناب‌ناپذیر است، مهم این است که فریب خوردنِ ما دائمی نباشد! اشکالی ندارد با علم به این‌که گاهی هم ممکن است حسنِ ظن‌مان مورد سوءاستفاده قرار بگیرد، با حسنِ ظن خبرها و تحلیل‌های مختلف را بخواهیم. این رویکرد به مراتب فروتنانه‌تر و کم‌ادعاتر است؛ مقایسه‌اش کنید با رویکرد کسی که چنان خود را زیرک می‌پندارد که به خاطر پرهیز از فریب خوردن همهٔ وزنِ ذهنی‌اش را روی دورترین و نامحتمل‌ترین فرضیه‌ها متمرکز می‌سازد و به کلی از درکِ اوضاع جهان پرت می‌ماند. چنین آدمی در دامِ تکبر و زیرکیِ خود گرفتار شده است.

خودزیرک‌پنداری و تکبر خود را به شیوهٔ دیگری نیز نشان می‌دهند: تصور کنیم به کلی از دانستنِ خبرها و تحلیل‌ها بی‌نیاز هستیم، چرا که این‌ها به اموراتِ خُرد و حقیرِ سیاسی مربوط می‌شوند و حاوی معرفت‌های متعالی و در خورِ ما نیستند. اما کسی که به اخبار و تحولات دنیا پشت می‌کند و نسبت به آن‌ها بی‌اعتناست اسیرِ تکبرِ خویش است. مگر می‌شود بدونِ درکی واقع‌گرایانه و ملموس از آن‌چه در پیرامون ما رخ می‌دهد به حقایق عمیق‌تر و بزرگ‌تر بشری دست یابیم؟

اشتباه شمارهٔ ۱۴: خودنفهم‌پنداری 

همان‌طور که تکبر و خودزیرک‌پنداری آفتِ شناختِ بهتر اوضاعِ جهان از طریقِ خواندن خبر و تحلیل است، عدم اعتماد به نفس و خودنفهم‌پنداری نیز به نتایج مشابهی ختم می‌شود. پشت کردن به توانایی‌هایی که به صورت معمول در اغلب ما وجود دارد و به ما امکان تشخیصِ سره را از ناسره می‌دهند هرگز نمی‌تواند سودمند باشد. اگر به قوهٔ تمیز و شهودِ خود امکان بروز بدهیم، می‌توانیم اقبال خود را برای درکِ بهتر پدیده‌ها بیشتر کنیم یا دستِ کم نگاهِ نقادانه‌تری به آن‌چه به عنوان خبر و تحلیل به ما ارائه می‌شود داشته باشیم. انحصار تشخیصِ راست از ناراست، اصل از نااصل، صادق از ریاکار و حقیقت از دروغ در اختیار کارشناسان نیست. بنابراین این استدلال که گاه و بی‌گاه از طرف دوستانی به گوش ما می‌رسد که فرضاً «من که کارشناس نیستم که بتوانم راستی یا ناراستی فلان خبر را تشخیص دهم؛ یا قادر باشم نگاهِ نقادانه به آن داشته باشم» چندان قابل قبول نیست. چیزی که به مهارت و تمرینِ ویژه نیاز دارد ساخت و پرداختِ یک خبر یا یک تحلیل است [فرضاً اگر کسی خودش بخواهد تحلیلی خوب بنویسد، قطعاً نیازمند مهارت ویژه‌ای است] و گرنه بسیاری از ما به صرفِ تجربه‌های مختلف در جامعه به راحتی می‌توانیم رفتارها یا گفتارهای بی‌ربط، ریاکارانه یا مشکوک را حس کنیم.

اشتباه شمارهٔ ۱۵: تعجیل و کاهلی

تعجیل و کاهلی معمولاً همراهِ یکدیگر هستند و رفتارِ فرد در رویارویی با خبرها و تحلیل‌ها را به یک شکل تغییر می‌دهند. یکی از این رفتارهای عجولانه و کاهلانه اکتفا کردن به مطالبی است که به صورتِ «تصادفی» در اختیارِ ما قرار می‌گیرند. منظور از تصادفی یعنی این‌که از نظرِ ما ارتباطِ معناداری بینِ مطالبِ دریافتی وجود ندارد و موضوعاتِ‌ مختلف و بی‌ارتباط با یکدیگر به شکلِ طوماری آشکار می‌شوند که به صورت کلی می‌توانیم آن‌ را یک جریان یا استریم (stream) در نظر بگیریم. برنامه‌های تلویزیونی یا رادیویی تا حدی به صورت استریم ارائه می‌شوند؛ یعنی فرد ممکن است درکِ زیادی از آن‌چه به عنوانِ موضوعِ بعدی خواهد آمد نداشته باشد. اما این الگو به شکلی به مراتب شدیدتر در شبکه‌های مجازی وجود دارد. وقتی یک گروه یا کانالِ تلگرامی، صفحهٔ فیس‌بوک یا توییترتان را باز می‌کنید، فهرستِ مطالب (فرضاً خبری یا تحلیلی) به صورتِ استریمی تصادفی (از نظر شما) نمایش داده می‌شوند. شما مدام به این استریم مراجعه می‌کنید و این طور به نظرتان می‌رسد که اطلاعِ خوبی از اوضاع و احوال ایران و جهان به دست آورده‌اید. اما این معمولاً یک توهم است.

مطالعه کردن حتی اگر محدود به اخبار روز و تحلیل‌های مرتبط با تحولاتِ جاری مربوط باشد وقت می‌گیرد و نیازمند علاقه، توجه و انسجامِ ذهنی است. به عنوانِ یک قاعدهٔ عمومی می‌توانیم بگوییم هر چه اطلاعاتِ خبری و تحلیلی به صورتِ ساده‌تری در اختیارِ شما قرار بگیرند (فرضاً به صورت استریمی تصادفی و خودکار که پیشِ چشمان شما حرکت می‌کند)، اقبالِ شما برای درکِ آن‌ها سطحی‌تر و محدودتر خواهد بود. خواندنِ یک جُستار— مثلاً برخی از مطالبِ مجلاتِ بَفلِر[۲]The Baffler یا نیویورکِر[۳]The New Yorker—ممکن است یک ساعت وقت بگیرد، اما احتمالاً به ساعت‌ها تماشایِ استریم‌های تصادفی در تلویزیون یا توییتر می‌ارزد. به همین ترتیب تماشایِ یک مصاحبهٔ خوب—مثلاً برخی از برنامه‌های مجموعهٔ خشتِ خام—ممکن است چند ساعت وقت شما را بگیرد، اما در کلیتِ خود تجربهٔ غنی و بی‌واسطه‌ای در اختیار شما قرار می‌دهد که به هیچ وجه با تماشای برنامه‌های کوتاه، پراکنده و بریده‌بریده‌ای که در رسانه‌های استریمی ارائه می‌شوند قابلِ مقایسه نیست. این رابطهْ بینِ نوشتن، خواندن و دیدن هم وجود دارد: در شرایطِ مساوی کسی که جُستاری را می‌خواند و خلاصه‌اش را می‌نویسد، محتوای آن را بیشتر از کسی که صرفاً آن‌ را می‌خواند درونیزه می‌کند؛ یا کسی که جُستاری را می‌خواند بیشتر از کسی که نسخهٔ صوتیِ آن را گوش می‌دهد آن را می‌فهمد و بعدها به خاطر خواهد آورد.

با گسترش شبکه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی که از طریق گوشی‌های همراه هم قابل دسترسی هستند این تصور در ذهن بسیاری شکل گرفته که وفور و سادگیِ دسترسی به اخبار و تحلیل‌ها به معنایِ بهتر فهمیدنِ شرایطِ دنیا نیز هست. قطعاً در این نکته حقیقت کوچکی وجود دارد، اما نباید حقیقتِ بزرگ‌تر را فراموش کنیم: فراوانی و سادگی دسترسی به اطلاعاتْ، به خصوص وقتی به صورت استریم ارائه می‌شوند، علاقهٔ انسان را پراکنده، حوصله‌اش را کم، توجه‌اش را ضعیف، انسجام ذهنی‌اش را آشفته و ذهنش را اشباع می‌کند به حدی که ممکن است به ناظرِ منفعل و بی‌خاصیتِ خبرها و تحلیل‌ها بدل گردد و نتواند جز بخشی ناچیز از آن‌ها را درک کند و به خاطر بسپارد.

بهترین راهِ حل این است که بخش بزرگی از زمانی را که به خواندن (یا شنیدن و دیدن) اخبار و تحلیل‌ها اختصاص می‌دهیم به مطالبِ بلند و خوش‌پرداخت نظیر یادداشت‌، جُستار، سخنرانی یا مصاحبه اختصاص دهیم و بخش اندکی را به پرسه زدن در استریم‌های مختلفِ تلویزیونی، رادیویی یا اینترنتی. اگر هم به خاطر علاقه، اعتیاد و سرگرمی دوست داریم زمان زیادی را در استریم‌ها بگذرانیم، دستِ کم این نکته را به خاطر داشته باشیم که این‌ها به سختی ما را نسبت به اوضاع جهان داناتر می‌کنند.

اشتباه شمارهٔ ۱۶: خواندن ناکارآمد با کیفیتِ یک‌نواخت 

نکوهشِ تعجیل و کاهلی نباید ما را به سقوط از سوی دیگر بام ترغیب کند. عمدهٔ‌ مطالبی که در رسانه‌های رسمی و غیررسمی منتشر می‌شوند ارزشِ اندکی دارند. در بیشتر موارد خواندنِ عنوان (تیتر) و نگاهی گذرا به متنِ خبر یا تحلیل کاملاً کافی است و اگر کسی زمانی بیش از چند ثانیه (یا دقیقه) صرفِ آن‌ها کند چیز بیشتری عایدش نخواهد شد. مطالبِ مختلف بسته به اهمیت، فوریت یا ماندگاری، و کیفیتِ پرداخت‌شان شیوه‌های مختلفی از خوانش را می‌طلبند. گاهی باید جمله به جملهٔ یک مقالهٔ تحلیلی را خواند و گاهی دیگر نگاهی فهرست‌وار بر عناوین کافی است.

بیشتر افراد مهارتِ خواندن با درجاتِ مختلفِ کیفی را نیاموخته‌اند و توجه نمی‌کنند که این چه مهارتِ مهمی است. کسبِ مهارت در این مقوله به فرد کمک می‌کند که آن‌جا که لازم است ساعت‌ها برای خواندن یک جُستار وقت صرف کند و در جایِ دیگر یک کتاب را در چند دقیقه تورق کند و در هر دو حالت به هدفِ خود از مطالعه دست یابد. این قاعده برای خواندنِ اخبار و تحلیل‌ها هم صادق است. برخی منابع و مطالب را باید با دقتِ زیادتری خواند و زمانِ بیشتری به آن‌ها اختصاص داد؛ در حالی‌که برخی منابع و مطالب را می‌توان (و باید) سریع و گذرا مرور کرد. کسی که همیشه سریع و سرسری مطالعه می‌کند به عمقِ مطالبِ کلیدی دست نمی‌یابد و درکش محدود و سطحی باقی می‌ماند؛ کسی هم که همیشه آهسته و دقیق می‌خواند از زمانِ محدودِ خود استفادهٔ مناسبی نمی‌برد و وقتِ زیادی را صرفِ مطالبِ کم ارزش می‌کند. گلایهٔ اولی این است که زیاد می‌خواند ولی کم می‌فهمد، گلایهٔ دومی این است که وقت کافی برای مطالعه ندارد و در نتیجه کم می‌فهمد! مطالعهٔ کارآمد، مطالعه‌ای پویا است؛ هنر بهره گرفتن از کیفیت‌های مختلفِ مطالعه در شرایط مختلف.

  • نقاشی انتخابی اثر واسیلی کاندینسکی (۱۹۲۳) است.[۴]Wassily Kandinsky—Black and Violet, 1923
من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. pundit 

  2. The Baffler 

  3. The New Yorker 

  4. Wassily Kandinsky—Black and Violet, 1923 

به قلم دیگران

ما و فوکویاما!

این یادداشت به قلم آقای احمد زیدآبادی نگاشته شده و در تاریخ ۸ آبان ۱۳۹۷ در کانال تلگرام ایشان منتشر شده و من آن‌ را با اندکی ویرایش ظاهری برای دسترسی آتی خودم بازنشر می‌کنم.

 

ما و فوکویاما! — احمد زیدآبادی

در نشستی به مناسبت معرفی کتاب خاطرات‌ام در کرمان، دوستی پرسید: «فوکویاما اخیراً در مقاله‌ای از فروپاشی جامعۀ ایران سخن گفته است؛ به نظر شما درست گفته است؟»

در پاسخ او گفتم: «اگر اتفاقی در بطن جامعۀ ایران در حال وقوع باشد؛ من و شما باید از آن خبر داشته باشیم یا فوکویاما که ده‌ها هزار کیلومتر از این سرزمین دور است و پای‌اش هم هرگز به اینجا نرسیده است! فروپاشی متر و معیارهای کم و بیش مشخصی دارد. اگر آن معیارها را با محیط خانه و کوچه و خیابان و محله و دانشگاه و محل کارتان منطبق می‌بینید پس در حال فروپاشی هستیم و نیازی هم به تأیید فوکویاما نیست؛ اما اگر آن معیارها را با محیط پیرامون منطبق نمی‌بینید؛ فوکویاما بی‌ربط گفته است!»

غرض این‌که گویا ما ایرانیان به نحوی به عصر اسکولاستیک برگشته‌ایم دوره‌ای که اهل نظر برای تعیین تعداد دندان‌های اسب به جای آن‌که جسارت سر زدن به اصطبل و شمارش دندان‌های حیوان را در خود ببینند؛ به قول و نظر ارسطو استناد می‌کردند و بر سر آن جرّ و بحث‌های داغ به راه می‌انداختند! در واقع، مطالعۀ مستمر و بی وقفۀ آراء و نظرات متفکران جهانی و تکرار آنها در محیطی دیگر، به نظر من دانشی تولید نمی‌کند و از قضا نگاه ما را نسبت به واقعیت پیرامون‌مان تیره و تار می‌سازد. این نکته بدان معنا نیست که ما از مطالعۀ نظریه‌های گوناگون متفکران دوره‌های مختلف تاریخ بی‌نیازیم. نه، درست به عکس. فهم و هضم نظریه‌ها ضروری است؛ اما این به خودی خود، دانشی فراهم نمی‌کند. دانش از قدرت مقایسه و تطبیق آن نظریه‌ها با شرایط زیست‌بوم ما پدید می‌آید و کسی که از این قدرت برخوردار نباشد؛ حتی اگر به تمام نظریه‌های عالم نیز مسلط باشد؛ فاقد کارآیی لازم برای تحلیل و تبیین مسائل جامعۀ خویش است. من استادانی را سراغ دارم که هر گاه در بارۀ برخی نظریه‌های جامعه شناسی سخن می‌گویند؛ متین و استوار به نظر می‌رسند؛ اما هنگامی که مسائل عینی ایران را تحلیل می‌کنند؛ زبان‌شان چنان عامیانه و سطحی می‌شود که پنداری هنری بیش از مطالعۀ نشریات زرد در چنته ندارند.

نظریه‌ها موجوداتی متافیزیکی و هورقلیایی در آن سوی آسمان و یا ابزاری برای خودنمایی علمی نیستند؛ بلکه به کار تبیین و تفسیر زندگی فردی و جمعی ما می‌آیند. اگر نتوانیم از آن‌ها در این جهت بهره گیریم؛ در واقع با انباشت آن‌ها در ذهن‌مان، ضمیر خود را خسته و مفلوک کرده‌ایم؛ مانند کسی که به جای سرهم کردن چند قطعۀ اساسی ماشین بر روی هم که امکان حرکت داشته باشد؛ هزاران قطعه از همان ماشین را در انباری روی هم تلنبار کند! کاری که جز اتلاف وقت و اشغال بی‌مورد فضا حاصلی ندارد.

از این جهت، دانشجویان و اهل فکر جامعۀ ما به جای آن‌که هر روز نگران آن باشند که فلان فرد در آن سوی دنیا در مورد شرایط ما چه گفته است؛ بهتر است از آموزه‌های نظری خود در جهت تحلیل و تبیین واقعیت‌های پیرامون خود بهره بگیرند و به جای احساس حقارت در برابر نام‌های معروف و مشهور جهانی که شرایط ما را نداشته و فهم نکرده‌اند؛ جسارت اندیشیدن به خود دهند.

نویسندهٔ میهمان
این یادداشت توسطِ من نوشته نشده و عیناً این‌جا بازنشر شده است. علتِ این‌که آن‌را این‌جا بازنشر کرده‌ام اهمیتی است که یادداشت به صورتِ شخصی برای من داشته است. بازنشرِ آن برایِ دسترسی و مراجعهٔ راحتِ خودم به آن است.

سیاست روز

فتنهٔ بی‌سر؛ اژدهای هزارسر

آشوب‌ها و اعتراض‌های اخیر، دارای خصوصیت‌هایی است که تحلیل کردنِ آن‌را دشوار می‌کند. با این‌حال، فکر می‌کنم سکوت کردن هم رویهٔ مناسبی نیست و بهتر است دربارهٔ این روزهای مهم حرف بزنیم. در این‌جا چند نکتهٔ مهم را، از زاویهٔ دیدِ خودم، با شما مطرح می‌کنم.

۱

شواهدِ متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد شروعِ این اعتراضات‌ به بخش‌هایی از یک جریانِ اصول‌گرای تندرو و ذی‌نفوذ مربوط می‌شود و هدفِ اولیهٔ آن‌ها این بوده که به وسیلهٔ آن به دولتِ آقای روحانی (دولتِ اعتدال) فشارِ بیشتری بیاورند. تظاهرات برگزار می‌شود، اما برخلافِ انتظار، دامنهٔ اعتراض‌ها به دولتِ آقایِ روحانی محدود نمی‌ماند و به سرعت به بخش‌هایِ مختلفِ نظام تسری می‌یابد. به نظرِ من به خاطر سپردنِ این نکته، یعنی این‌که نقطهٔ آغازینِ این اعتراض‌ها به جناحِ اصول‌گرایِ منتقد (به نوعی معاند با دولت) باز می‌گردد و در بسترِ نارضایتیِ عمومی به سرعت رادیکال‌ می‌شود، مهم است. نادیده گرفتنِ آن می‌تواند منجر به تحلیل‌هایِ یکسویه و بی‌توازن شود: فرضاً‌ می‌توان همه چیز را به برنامه‌ریزی و دخالتِ نهادها و دولت‌هایِ رقیب یا متخاصم نسبت داد. اما اگر این نکته را در نظر داشته باشیم، قطعاً باید ریشهٔ تحولات را در داخل جستجو کنیم. تحریک‌ها و دخالت‌هایِ خارجی مثلِ خامه‌ای هستند که به کیکِ تحلیلی‌مان اضافه می‌کنیم. بنابراین حداقل دو نتیجه می‌توانیم بگیریم. اول این‌که ما با جناح یا جناح‌هایِ سیاسی‌ِ ویژه‌ای در ایرانِ امروز مواجه هستیم که «ثبات و امنیتِ ملی» را به شکلی کاملاً ابزاری در نظر می‌گیرند؛ هر گاه لازم بدانند از آن برای محدود کردنِ رقبایشان استفاده می‌کنند، اما نوبت به خودشان که می‌رسد با سهل‌انگاریِ ویژه‌ای آن‌را به مخاطره می‌اندازند. دوم این‌که بسترِ نارضایتی‌ها در جامعهٔ ایران به مرحله‌ای بسیار خطرناک رسیده است، تا حدی که تظاهراتِ معمولیِ سیاسی و حکومتی می‌تواند به سرعت به آشوبِ سراسری‌ منجر شود. با این اوصاف، معلوم نیست آیندهٔ راه‌پیمایی‌ها و تظاهراتِ مهمِ حکومتی در آینده چگونه خواهد بود.

۲

بسیاری می‌گویند این اعتراض‌ها سر و ساختار ندارد. این حرف تا حدی درست است، چرا که هیچ‌ کدام از جریان‌هایِ سیاسی‌ِ کشور نمی‌تواند ادعا کند که تمامیتِ این اعتراض‌ها را نمایندگی می‌کند. شاید بشود گفت که فصلِ مشترکِ این شعارها در نارضایتی است. ورایِ این ابرازِ‌ ناهمگونِ نارضایتی، هماهنگیِ جامعی بینِ معترضان به چشم نمی‌خورد: برخی اعتراض‌شان به سیاست‌هایِ اقتصادی دولت است، برخی به همهٔ نظام؛ برخی نامِ گروه‌هایی را به زبان می‌آورند که روزگاری نه چندان دور تفاله‌هایِ سیاسی و اجتماعی تلقی می‌شدند و برخی دیگر کاملاً با آن‌ها فاصله دارند و صرفاً دردِ دلشان را فریاد می‌کنند. این طور به نظر می‌رسد که بخشِ بزرگی از این اعتراض‌ها، اصولاً سیاسی—به معنایِ محدودِ سیاست، یعنی طرفداری از این یا آن شخصیت یا جریان‌ برای کسبِ صندلی‌های مدیریتی—نیستند. با این‌حال، به نظر می‌رسد با گذشتِ چند روز شدتِ اعتراض‌ها کاهش یافته و در عوض شاهدِ افزایشِ آشوب‌ و تخریب‌کاری هستیم که مصداقِ فتنه‌ای نوظهور یا به تعبیرِ دوستی، اژدهایی بدونِ سر است. ساده‌تر می‌بود اگر این اژدها سری می‌داشت که می‌شد آن‌را قطع کرد یا دستِ کم تقصیرها را گردنش انداخت! اما کشتن یا محکوم کردنِ اژدهای عصبانیِ بی‌سر ساده نیست.

اما جورِ دیگری هم می‌توان به این فتنهٔ نوظهور نگاه کرد: این اژدها نه تنها بی‌سر نیست، بلکه هزار سر دارد و مدام سرهای جدید می‌رویاند. یک سرش این‌جا، یک سرش آن‌جا؛ یک سرش پیدا، یک سرش ناپیدا؛ یک سرش خندان، یک سرش گریان؛ یک سرش مکار، یک سرش گول؛ یک سرش آسان، یک سرش دشوار، یک سرش آشنا، یک سرش بیگانه. سر و کله زدن با اژدهایِ‌ بی‌سر دشوار است، اما وای از اژدهایِ هزارسر! اصلاً معلوم نیست از کجایش باید شروع کرد. خشکسالی و کمبودِ آب، گسترش کویر، تخریبِ جنگل‌ها، از بین رفتنِ خاک‌های سطحی، انقراضِ هزاران گونهٔ گیاهی و جانوری؟ آلودگیِ آب و خاک و هوا و نابودیِ همدارها؟ گسترشِ بی‌کاری، بی‌عاری، بی‌خیالی و انواع و اقسامِ اعتیادها و ناامیدیِ روزافزونِ جوانان؟ فروپاشیِ معنویت و اخلاق و اپیدمیِ ترسناکِ بی‌اعتمادی در جامعه؟ تخریبِ سنت‌ها و زوالِ اجتماعات و شیوه‌هایِ زندگیِ کهن‌آزمودهٔ بومی؟ تبعیدهای اجباری یا خودخواسته از روستاها به شهرها و از شهرها به خارج از کشور؟ ظلم، زورگویی، اقتدارگرایی و تحقیرِ نهادینهٔ حقِ انتخابِ مردم از سویِ مراکزِ قدرتِ رسمی؟ خودحق‌پنداریِ حاکمان و تحمیلِ نظام‌مندِ «راهِ رستگاری» بر نخبگان و توده‌ها؟ تحقیر و زورگویی و تبعیضِ نهادینه علیهِ زنان و اقلیت‌های قومی، مذهبی و غیرمذهبی؟ ترویجِ فرهنگِ سانسور، خودسانسوری، تظاهر و ریاکاری؟ تحقیرِ نهادینهٔ هنر، خلاقیت و اندیشهٔ انتقادی و مستقل؟ گسترشِ فساد، نابرابری‌هایِ اجتماعی، و ناکارآمدی اداری و اجرایی و صنعتی و همزمان اقتصادزدگیِ روزافزونِ مناسبت‌هایِ کیفیِ زندگی؟ تهی شدن سیاست از معنا و همزمان سیاست‌زده شدنِ روزافزونِ ارکانِ زندگیِ اجتماعی؟ فرار از واقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی و گسترشِ فرهنگِ ندیدن، نشنیدن، نخواندن، نیاندیشیدن؟ مصرف‌گرایی و ترویجِ اسطوره‌هایِ مبتنی بر دود کردنِ یک شبهٔ منابعِ طبیعی و اجتماعی؟ استحالهٔ انقلاب و انقلابیون و تبدیل شدنِ تدریجی‌شان به آن‌چه همهٔ این سال‌ها قصدِ مبارزه کردن با آن را داشتند؟ یا حصر و تحقیر و سرکوبِ بصیرترین و صادق‌ترین فرزندانِ انقلاب و حمایت و تشویقِ مشتی مردم‌فریبِ فاسدِ نالایق؟ و تازه این‌ها در حالی است که ما در منطقه‌ای بسیار خطرناک زندگی می‌کنیم که در آن بردارهای سیاسیِ متعددی در جهتِ ایجادِ آشوب و ناآرامی در ایران وجود دارد و این نکته که آفتاب در سرزمینِ جاه‌طلبی‌های ما غروب نمی‌کند نیز کارمان را دشوارتر ساخته است.

این سرزمین و ساکنانش فراز و نشیب کم به خود ندیده‌اند. تاریخِ چند هزار سالهٔ ایران سرشار از نشانه‌هایی است که می‌توانند مایهٔ فخر و مباهاتِ بشریت باشند. در این شک ندارم. انقلابِ ایران به دریایی مواج می‌ماند که ساحلِ آلوده‌ای را شست و مرواریدهای زیادی به ارمغان آورد؛ مردانِ پاک و زنانِ پاکیزهٔ انقلابی، مخلص، صادق، صابر، شاهد و شهید. در این هم شک ندارم. اما ترسم از زوالِ خوبی‌ها است چرا که آن‌طور که یک ضرب‌المثلِ لاتینی می‌گوید «بهترین چو فاسد شود، بدترین است» (Corruptio optimi pessima). به سختی می‌توانم واقعیتی اجتماعی را تصور کنم که از یک «انقلابِ بزرگِ گندیده» زشت‌تر باشد، همان‌طور که منظره‌ای غم‌انگیزتر از درغلطیدنِ خوبانِ خدا به ورطهٔ ظلم و فساد برایم متصور نیست.

۳

ظاهراً امروز ما در نوعی وضعیتِ جنگی به سر می‌بریم که هم با جنگِ داغ (نظیرِ جنگ ایران و عراق) فرق می‌کند، هم با جنگِ نیابتی (نظیرِ جنگِ قدرت‌هایِ منطقه‌ای و جهانی با یکدیگر در سوریه)، و هم با جنگِ سرد به معنایِ‌ کلاسیکِ آن. دبیرِ شورایِ عالیِ امنیتِ ملی آن‌را «جنگِ نیابتی اینترنتی» می‌نامد، که مکملِ «جنگِ نیابتیِ رسانه‌ای» است. کمی دقت در پوشش‌هایِ معمولی خبری رسمی و غیررسمی ابعاد این جنگِ رسانه‌ای علیهِ ایران را فاش می‌کند. مثلاً به این فکر کنید که در شبِ سالِ نوی میلادی، تقریباً همزمان با اعتراضاتِ سراسری در ایران، آشوب‌گران در کشورِ فرانسه حدود ۱۰۰۰ خودروی شخصی را به آتش کشیدند و با این‌حال هیچ رسانه‌‌ای را پیدا نمی‌کنید که اوضاعِ فرانسه را در «آستانهٔ انقلاب» گزارش کند. اما اعتراضاتِ اخیر در ایران به صورتی اغراق‌آمیز منعکس می‌شوند؛ تا حدی که گاه برای افزایشِ تأثیرگذاری تصاویر و ویدئوهایی از تظاهراتِ مردمی در آرژانتین یا بحرین به عنوانِ اعتراضات در ایران عرضه شده یا صحنه‌هایی از فیلم‌ِ سینمایی به عنوانِ نمونه‌هایی از خشونتِ پلیس در ایران جا زده می‌شود. این‌ها مشتی نمونهٔ خروار هستند. در عصرِ نمایش زندگی می‌کنیم. چشم‌ها خیره بر صفحه‌هایِ نمایش است و تصویرها و فیلم‌ها و تیترها دنیا و آخرتِ آدم‌ها را می‌سازند.

جامعهٔ ایران در برابرِ این جنگِ رسانه‌ای تقریباً بی‌دفاع است. چندی پیش شاهدِ دست به دست شدنِ قسمت‌هایی از بودجهٔ پیشنهادی سالِ آینده در فضاهایِ مجازی بودیم و با حیرت هزینه‌هایِ کلانی را که جمهوریِ اسلامی صرفِ انواعِ فعالیت‌هایِ عقیدتی-تبلیغی می‌کند ملاحظه نمودیم. اگر این بودجه‌هایِ‌ هنگفت منجر به قدرتِ رسانه‌ای ایران شده بود دستِ کم می‌شد نوعی توجیهِ منطقی برایِ آن‌ها آورد. اما افسوس که ضعفِ رسانه‌ای ایران در اتفاقاتِ اخیر دوچندان آشکار شد. از شبکه‌هایِ تلویزیونی نظیرِ من‌و‌تو و بی‌بی‌سی فارسی که بگذریم، ظاهراً باید بپذیریم که یک کانالِ تلگرامی نظیرِ آمدنیوز نیز می‌تواند امنیتِ کشور را به خطر بیاندازد و آشوب ایجاد کند. به نظر می‌رسد جمهوریِ اسلامی در همهٔ آن سال‌هایی که موفق شد قدرتِ بازدارندگی و تواناییِ نظامیِ بومیِ خود را افزایش دهد، در عرصهٔ رسانه‌ای میدانِ جنگ را به کلی به حریفانش واگذار کرد. اگر قرار است واردِ بازی‌هایِ مدرن شویم، که عمیقاً شده‌ایم، باید قواعدشان را نیز درست یاد بگیریم و سعی کنیم آن‌‌ها را با مهارت بازی کنیم. تخصیصِ منصفانه و هوشمندانهٔ بودجه البته کارِ مهمی است، اما این همهٔ داستان نیست. بودجه‌ها باید به شکلی کارآمد صرف شوند و برای کارآمد بودن در چیزی باید اول شیوهٔ فعل و تأثیرِ آن‌را شناخت و تبدیل به فن، اعم از ساختارها و رویه‌ها، نمود. اما فنْ قاعدهٔ خودش را بر ما تحمیل می‌کند، همان‌طور که بر همهٔ جهانِ صنعتی تحمیل کرده است. با بودجهٔ چاق و شعارهایِ خودفریب نمی‌شود با ماشین‌های رسانه‌ای کارآمد—یعنی آن‌ها که فنِ رسانه را به کار می‌گیرند—رقابت کرد!

۴

اما جنگِ نیابتیِ اینترنتی همهٔ داستانی نیست که بر ما می‌گذرد. اگر کسی در چند دههٔ اخیر در خوابِ زمستانی نبوده باشد، یا خودش را به خواب نزده باشد، قطعاً نمی‌تواند از ارادهٔ نیرومندی که در منطقه و جهان علیهِ مردمِ ایران و نظامِ جمهوریِ اسلامی عمل می‌کند بی‌خبر باشد. نهادها و دولت‌هایِ خارجی به شکل‌هایِ مختلف در اموراتِ داخلیِ ایران دخالت می‌کنند؛ اما هدف‌‌ها، وسائل و تأثیراتِ این دخالت‌ها بسیار متفاوت است. نفسِ این دخالت‌ها عجیب نیست، چرا که بخشی نانوشته از منطقِ مدرنِ روابطِ بین‌المللی هستند؛ منطقی که ما هم آن‌را کاملاً پذیرفته‌ایم—اگر شک دارید، سعی کنید شخصیتی سیاسی را پیدا کنید که صادقانه منکر این باشد که ایران باید در کشورهای همسایه جاسوس یا عواملِ نفوذی داشته باشد؛ یا این‌که کشورهای دیگر در ایران جاسوس و عوامل نفوذی دارند. هر جا لازم بدانیم، در سطحِ توان‌مان، در امورِ کشورهایِ دیگر دخالت می‌کنیم و طبعاً این‌کار را با علم به این‌که کشورهایِ دیگر نیز در کارِ ما دخالت می‌کنند انجام می‌دهیم. هر جا از دخالتی سرباز زده‌ایم، بیشتر از جنبهٔ مصلحتی بوده است تا اصولی. در واقع، منطقِ حاکم بر روابطِ بین‌المللی چنین می‌گوید: اگر می‌خواهی در بازیِ دولت-ملت‌سازی موفق باشی، باید تا جایی که می‌توانی نفوذ کنی و تا جایی که می‌توانی جلوی نفوذِ دیگران را بگیری. با این منطق، که ما هم آن‌را پذیرفته‌ایم، باید فرض را بر این بگیریم که بخشی از آشوب‌ها و اعتراض‌هایِ اخیر به واسطهٔ دخالت و تحریک‌هایِ بیگانگان شکل می‌گیرد. آن‌چه مهم است درکِ این دخالت‌ها و داشتنِ ایمنیِ کافی در برابرِ آن‌هاست. اما این ایمنی با شعار و دستور ایجاد نمی‌شود. برای ایمن بودن باید تنی سالم و نیرومند داشت و ذهنی با نشاط که آمادهٔ رنج‌ کشیدن باشد. جامعه‌ای که از درون بیمار باشد و دارای ذهنیتِ اجتماعیِ پژمرده و عافیت‌طلبی که رویایش «خوش گذرانی» است، به سختی می‌تواند در برابرِ عواملِ بیماری‌زا مقاوم باشد؛ همان‌گونه که قادر به رنج کشیدنِ با عزت نیست.

بنابراین، این درست که بخشی از مشکلاتِ امروزِ جامعهٔ ایران به فشارهایِ ناجوانمردانه‌‌ای باز می‌گردند که قدرت‌هایِ «شبه‌استعماری» بر ما وارد می‌کنند تا عزم و ارادهٔ تاریخی‌مان برای بالندگی را خُرد کنند یا به صورتِ یکجانبه در خدمتِ منافعِ خود بگیرند؛ مشکلاتی که نوعاً «برون‌زاد» هستند. اما توهمِ بزرگی خواهد بود اگر پذیرفتنِ این واقعیتِ کلیدی ما را از ملاحظهٔ واقعیت‌هایِ مهم‌ِ دیگر، یعنی بلاهایی که خودمان بر سر خودمان می‌آوریم، یعنی مشکلاتِ «درون‌زاد» بازدارد. فکر می‌کنم این‌که مشکلاتِ درون‌زادی که جامعهٔ ایران با آن‌ها روبه‌روست بزرگ و عدیده هستند جایِ‌ بحثِ چندانی نداشته باشد. اما همهٔ ما باید از خودمان این سؤال را بپرسیم که در رویارویی با تهدیدهایِ برون‌زاد و درون‌زاد چه می‌کنیم؟ همان‌طور که همهٔ مشکلاتِ ما به عواملِ خارجی و دوردست مربوط نمی‌شود، همهٔ مشکلاتِ داخلی‌مان نیز مربوط به حکومت و نظامِ سیاسی نیست. من و شما، این‌جا و اکنون، چه می‌کنیم؟ شیوه‌مان در این جهان کدام است؟ آیا در دایرهٔ وسوسه‌ها و نیازهایی اسیر هستیم که تأمینِ آن‌ها در سرزمینی که تجربهٔ صنعتی شدن را به تمامی طی نکرده کارِ هیچ دولتِ زمینی‌ای نیست یا می‌خواهیم و می‌توانیم بر وسوسه‌ها و نیازهایمان افسار بزنیم؟ آیا مشتریانِ عافیت‌طلب، ثروت‌دوست و قدرت‌دوستِ نظامِ تولیدِ رفاه، ثروت و قدرت هستیم و دعوایمان فقط این است که سهمِ بیشتری از رفاه، ثروت و قدرت داشته باشیم یا این‌که مجهز به برنده‌ترین سلاحِ وجودی هستیم که ما را بی‌نیاز و بی‌نهایت نیرومند می‌سازد؟ فقیرِ علی و مریدِ حافظیم یا بندهٔ دیوان‌سالاران، کارشناسان، اُمرا و سرمایه‌داران؟

۵

مادامی که اعتراضات محدود به تظاهراتِ صلح‌آمیز باشند شری بر آن‌ها متصور نیست و برعکس، می‌توانند سرچشمهٔ حضورِ فعالِ اجتماعی، عبرت‌آموزی و تغییراتِ تدریجی در نظامِ سیاسیِ کشور باشند. اما اگر اعتراضات به خشونت کشیده شود «دروازه‌های جهنم» باز خواهند شد و اژدهای هزارسر فربه‌تر و خطرناک‌تر از قبل خواهد گردید. در این‌جا منظورم از خشونت یک امرِ انتزاعیِ نظری نیست. به طورِ مشخص از سیاستِ ترویجِ خشونت در اعتراضات سخن می‌گویم که تا امروز شاهدِ دامن گرفتنِ جدیِ آن نبوده‌ایم—هم از سویِ عمدهٔ معترضان و هم از سویِ حاکمیت؛ اما نمی‌توانیم به این امرِ شکننده دل خوش کنیم چون اولاً ادامهٔ ناآرامی‌ها می‌تواند زمینه را برای گسترشِ خشونت فراهم کند و ثانیاً دلیلی ندارد که دخالت‌هایِ‌ خارجی محدود به حوزهٔ رسانه‌ای باشد و همیشه احتمالِ تزریقِ گروهک‌هایِ مسلح بینِ جمعیت‌هایِ متعرض وجود دارد. اما حتی اگر اعتراضات با آرامشِ نسبی فرو بنشینند (علی‌رغم خسارت‌ها و کشته‌هایی که تا این لحظه رخ داده) مشکلاتِ اصلی سرجایشان خواهند ماند. همان‌طور که گفتم خطرهایی که تمامیت و امتدادِ تاریخی، اقلیمی و مدنی ایران را تهدید می‌کند جدی و متعددند.

تا جایی که چشم‌هایِ کم‌سویِ من اجازه می‌دهند در چشم‌اندازهایِ اصلیِ رسمی و غیررسمیِ جامعه نشانه‌ای جدی از حکمت و دوراندیشیِ پایا و مبتنی بر عقلانیتِ تاریخی و بومی دیده نمی‌شود. ظلم و فساد و بی‌کفایتی هست، نیتِ خوب و ارادهٔ خیر هم هست، اما عمدهٔ اراده‌های نیک نیز انگار در صندوق‌چه‌ای از سردرگمی و کوته‌اندیشی حبس شده‌اند. این سردرگمی‌ها البته بخشی از تجربهٔ انسان بودن است. ما هستیم تا خطا کنیم و عبرت بگیریم و ان‌شاءالله راهِ نیکو را برگزینیم.

یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل (حافظ)

پی‌نوشت:

چند نوشتهٔ خوب که به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیم به اعتراض‌های اخیر مربوط می‌شوند و به نوعی در شکل‌گیریِ این نوشته نقش داشته‌اند:

به‌روزرسانی‌:

این نوشته‌ها را هم به فهرست بالا اضافه می‌کنم:

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

واقعیت و نمود

در جستجویِ معنایی که وجود ندارد!

ما آدم‌ها مهارت و علاقه‌ی عجیبی در ایجادِ معنا از پدیده‌ها و روی‌دادهای پیرامون‌مان داریم. این‌که می‌گویند «انسان در جستجویِ معنا» حرفِ غریبی نیست. یکی از حوزه‌هایی که در آن معناسازیِ زیادی انجام می‌شود، موضوعاتِ مربوط به تحولاتِ سیاسی، تروریستی و نظامی در مناطق مختلف جهان است. وقتی یک حمله‌ی تروریستی رخ می‌دهد، از خود می‌پرسیم: «چرا؟ علت و معنای این واقعه چه بود؟» به همین ترتیب، وقتی در کشوری جنگِ داخلی رخ می‌دهد، صلحی آغاز می‌شود یا آتش‌بسی پایان می‌یابد، در قامتِ تحلیل‌گرانِ مستقر پشتِ میکروفونِ رسانه‌ها یا فرمان‌ِ تاکسی‌ها از خود می‌پرسیم: «چرا؟ معنایِ این رویدادی که امروز در تلویزیون دیدیم چه بود؟» در ضمن اگر این امکان وجود داشته باشد که تحلیل‌هایِ‌ امروزمان از وقایع را به تحلیل‌های گذشته‌مان وصل کنیم که چه بهتر. شعف و شادیِ ناشی از چنین اتصالی، که به نوعی خبر از قدرتِ «پیش‌بینی» و در نتیجه صحتِ تحلیل‌هایِ گذشته‌ی ما تحلیل‌گران مقیمِ دانشگاه یا خیابان می‌دهد، قابلِ وصف نیست.

صرفِ نظر از این‌که در کجایِ این جهان ایستاده‌ باشیم، جایی در اعماقِ ذهن و قلب‌مان پیش‌فرضی نهفته داریم که بر اساسِ آن جهان مجموعه‌ای نظام‌مند است که با اطلاعاتِ محدودی که در اختیارِ ماست به شکلِ معناداری قابلِ شناخت است. این‌گونه است که با تکیه بر مشتی اخبار و شایعات که از فیلترِ ذهنِ راوی، قابِ دوربین، طبقه‌بندیِ اطلاعات و قیچیِ ممیز عبور کرده‌اند چنین می‌انگاریم که در جهانی که بخشِ روزافزونی از اطلاعاتِ آن محرمانه یا تحریف‌شده است قادریم درکی معنادار از اتفاقاتِ تروریستی یا جنگ‌ها یا سایرِ پدیده‌هایی که این‌جا یا آن‌جا رخ می‌دهند به دست آوریم. غافل از این‌که آن‌چه نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم گاه آن‌چنان کلیدی است که بسته به این‌که کدام فرضِ دلخواه را انتخاب کنیم قادر به تولیدِ‌ کلکسیونی از نظریه‌های متناقض خواهیم بود.

و تازه، اغلب به این هم بسنده نمی‌کنیم و در رویارویی با آن‌چه نمی‌فهمیم دل به نظامِ عادلانه‌ی جهان می‌بندیم و گاه آگاهانه و گاه در خلوتِ ناخودآگاه‌‌مان می‌اندیشیم که «بارِ کج به منزل نمی‌رسد» یا «آدمِ بی‌گناه پایِ دار می‌رود، اما بالایِ دار نمی‌رود.» مادامی که این دستاویزِ معصومانه به منظورِ‌ جلوگیری از فروپاشیِ‌ عاطفی‌مان در رویارویی با پوچیِ جهانِ مدرن باشد انتقادی به آن وارد نیست؛ با این‌حال نباید فراموش کنیم که معلوم نیست چرا ما باید معیارِ عدالت باشیم و در ثانی، بارِ کج، دستِ‌ کم با معیارهایِ زمینی گاه به مقصد می‌رسد. نگاهی به تاریخچه‌ی فتحِ آمریکا یا استقرارِ کشورِ اسرائیل به ما نشان می‌دهد که سیاست‌هایِ مبتنی بر تصفیه‌ی نژادی یا تروریسم قادر به کسبِ موفقیت‌هایِ زمینی هستند.

اما رویدادها در اغلبِ موارد مسیرِ خود را طی می‌کنند، بی‌آن‌که دلیلی قابلِ درک یا معنایی قابلِ وصف داشته باشند. این‌جا نوزادی که تازه متولد شده در اثرِ بیماری جان می‌دهد، آن‌جا زنی فقیر در اثرِ گرسنگی روسپی‌گری می‌کند و جایی دیگر مردمانی زیرِ چکمه‌‌هایِ سرد و بی‌منطقِ مزدورانِ مسلح له می‌شوند. تلاشِ ما برایِ درکِ چرایی این رویدادها اغلب قابلِ درک و حتی ستایش است؛ اما نادیده‌گرفتنِ این‌ نکته که بخشِ بزرگی از تلاش‌هایمان برایِ معنادادن به رویدادها بی‌نتیجه و بی‌معناست ما را در موقعیت‌ِ رقت‌انگیزی قرار خواهد داد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

0 £0.00
بروید بالای صفحه