Tag archive

جامعه

انسان اقتصادی/حضور

دربارهٔ موفقیت

جامعه‌ای را تصور کنید که در آن همهٔ افراد—دستِ کم از لحاظِ نظری—می‌توانند موفق باشند، بدونِ این‌که موفقیت عده‌ای به معنایِ نابودی و شکستِ دیگران باشد. افرادی را تصور کنید که موفقیتِ خود را در شکستِ دیگران جستجو نمی‌کنند… این‌ تصویری آرمانی است، اما لزوماً فریبنده و کاذب نیست. همه چیز به این بستگی دارد که «موفقیت» را چطور تعریف کنیم: آیا آن‌را به صورتِ پدیدهٔ «کمیابی» تعریف می‌کنیم که فقط از طریقِ رقابتِ اقتصادی با سایرِ افراد و شکست دادنِ آن‌ها به دست می‌آید، یا موفقیت را پدیده‌ای اساساً «غیرکمیاب» می‌دانیم که هر فرد می‌تواند خارج از مسیرِ رقابت با دیگران به آن دست یابد؟ اگر اقتصاد را در عام‌ترین شکلِ خود به عنوانِ «علم و مهارتِ مدیریتِ آن‌چه از نظرِ اجتماعی کمیاب تلقی می‌شود» تعریف کنیم، آیا موفقیت پدیده‌ای اقتصادی یا غیراقتصادی است؟

نگاهِ ما به موفقیت اهمیتی مبنایی دارد. بسته به تعریفی که از موفقیت داشته باشیم، فعالیت‌هایی که انجام می‌دهیم ممکن است برای‌مان «کم‌اهمیت، حاشیه‌ای و ناموفق» یا برعکس «مهم، کلیدی و موفق» جلوه کنند. یک آدمِ موفقْ طبقِ یک تعریف، ممکن است با تعریفی دیگر کاملاً ناموفق باشد—و برعکس. موفقیت را از زوایایِ مختلف می‌توان تعریف کرد. اغلب آن‌را «رسیدن به نتیجهٔ مطلوب» تعریف می‌کنند. اما این تعریف کافی نیست، چرا که نشان نمی‌دهد که آیا موفقیت امری کمیاب است یا غیرکمیاب؛ یعنی نمی‌گوید که آیا دنبالِ موفقیت رفتن حرکتی اقتصادی است یا غیراقتصادی. به علاوه، این تعریف چیزی دربارهٔ «آن‌چه مطلوب دانسته می‌شود» نمی‌گوید. نگاهِ ما به موفقیت به این بستگی دارد که امرِ مطلوب را چطور تعریف کنیم.

به صورتِ کلی، نگاهِ ما به «امرِ مطلوب» می‌تواند دو وجهِ غالبِ «عینی» یا «ذهنی» داشته باشد—اگر چه در عمل همیشه ترکیبی از این دو را خواهیم داشت. به تبعِ آن، دو رویکردِ کلی به موفقیت می‌توانیم تعریف کنیم که آن‌ها را «نگرشِ برون‌زاد» و «نگرشِ درون‌زاد» به موفقیت می‌نامم. نگرشِ برون‌زاد، موفقیت را پدیده‌ای عینی در نظر می‌گیرد که در یک جامعهٔ مدرن به کالایی کمیاب بدل شده که فقط به واسطهٔ روش‌هایِ اقتصادی می‌توان به آن دست یافت. نگرشِ درون‌زاد اما، موفقیت را پدیده‌ای ذهنی و درونی در نظر می‌گیرد که نظامِ کمیابی بر آن حکمفرما نیست و تلاش برایِ دست‌یابی به آن اساساً حرکتی اقتصادی نیست. هر چه فرد از نظرِ وجودی و درونی نیرومندتر باشد نگاهش به موفقیتْ درونی‌تر، غیراقتصادی‌تر و یکتاتر می‌شود. برعکس، افرادی که از گوهرِ وجودی‌شان غافل هستند و ذهنیت‌شان ساختهٔ دستِ «روحِ زمانه» و «نهادهایِ اصلیِ جامعهٔ معاصر» است، موفقیت‌شان را در عرصه‌هایِ انگشت‌شماری جستجو می‌کنند که در بیرون تعریف شده و از طریقِ رقابتِ اقتصادی با دیگران به دست می‌آید. در این‌جا منظورم از روحِ زمانهْ خصوصیت‌هایِ فکری، اخلاقی و فرهنگیِ یک جامعه در یک نسل یا دورهٔ زمانیِ معین است که عمل کردن برخلافِ آن‌ها معمولاً نیازمندِ آگاهی و ارادهٔ فعال و صرفِ انرژیِ مضاعف است؛ و منظورم از نهادها، ساختارها و سازوکارهای نسبتاً پایدارِ نظم و همکاری است که مناسباتِ اجتماعی و رفتارِ گروه‌های مختلفِ انسانی را از طریقِ ساختن و تقویتِ قواعدْ هدایت می‌کنند. برخی از کلیدی‌ترین نهادهایِ جوامعِ معاصر (مدرن یا شبه‌مدرن) عبارتند از تولیدِ صنعتی، اقتصادِ بازار، دولت و نهادهایِ مرتبطی نظیرِ آموزشِ عمومی و تحصیلاتِ عالی، پزشکی و بهداشتِ عمومی، رسانه‌ها و دموکراسی.

در نگرشِ برون‌زاد، چیستی و معیارِ موفقیتْ توسطِ روحِ زمانه و به خصوص نهادهای اصلیِ جامعهٔ معاصر تعریف می‌شود. آن‌ها هدف‌ها، قواعدِ بازی و معیارهایِ موفقیت را تعیین می‌کنند و نتیجهٔ داوری‌شان به سویِ فرد جاری می‌گردد. فردی که موفقیتِ خود را به صورتِ برون‌زاد تعریف کرده، امرِ مطلوب، هدف و معیارهایش را از بین این الگوهای از پیش‌تعیین‌شده انتخاب می‌کند و تفسیرِ موفقیت‌آمیزِ تلاش‌هایِ او نیز ابتدا در بیرون رخ می‌دهد و سپس در وی درونی می‌گردد. یعنی جهتِ بردار تعیین‌کنندهٔ موفقیت او از «بیرون به درون» و از «بالا به پایین» است. او سوی و معنایِ تلاش‌هایش را از طریقِ نظام‌هایِ قدرتمند و معتبرِ بیرونی—و یا به صورتِ غیرمستقیم از سایرِ افرادِ جامعه—دریافت می‌کند و انرژی و انگیزه‌اش را از تصورِ تأیید شدن توسطِ آن‌ها می‌گیرد. او دل به اعتبار یا جذابیتِ این نظام‌ها سپرده است؛ به آن‌ها اجازه می‌دهد که به او بگویند چه هدف‌هایی ارزشمند هستند، چه نوع تلاش‌هایی معنا دارند، کدام مسیرها به موفقیت می‌انجامند و کدام شیوه‌ها موثرترند. او در تعیینِ آن‌چه معنادار و موفق است نقشِ فعالی ندارد و تا آن‌جا که به تعریف‌ها و معیارها مربوط می‌شود مصرف‌کننده‌ای منفعل بیش نیست. نقشِ او به این محدود می‌شود که برای کسبِ نمرهٔ بهتر در راستای اهداف و در قالبِ چارچوب‌هایی از پیش‌تعیین‌شده تلاش کند.

نگرشِ برون‌زاد، به موفقیتْ عینیت می‌بخشد و آن‌را قابلِ مشاهده، اندازه‌گیری، تجمیع و قیاس می‌کند. افرادی که پشتِ سرِ نهادهای اصلیِ جامعه و روحِ زمانه اقتدا کرده‌اند، اهداف و معیارهایِ مشابهی دارند که آن‌ها را به رقابت یا همکاری با یکدیگر ترغیب می‌کند. این تَعَیُّن، امکانِ نظارتِ بیرونی بر فرایندِ موفقیت را ایجاد می‌کند؛ یعنی آن‌را به پدیده‌ای قابلِ برنامه‌ریزی و مدیریت تبدیل می‌کند. به این شکل، کارشناسان و مدیرانِ موفقیت ظاهر می‌شوند؛ کسانی که اولاً تفسیرهایِ درستِ موفقیت را به افرادِ جویایِ آن منتقل می‌کنند و ثانیاً تلاش‌هایِ آن‌ها را ارزیابی و مدیریت می‌کنند تا کارآییِ گروه یا جامعه افزایش یابد. اما این خودْ نیازمندِ برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی است؛ وظیفه‌ای که آن نیز به طورِ روزافزون به کارشناسان و مدیران سپرده می‌شود. به این ترتیب انواعِ الگوهایِ سازمان‌دهیِ پلکانی و سلسله‌مراتبی در جامعه به وجود می‌آید که افراد را بسته به این‌که تا چه حد با معیارهایِ موفقیت هماهنگ هستند در سطوح بالاتر یا پایین‌تر آن جای می‌دهد.

هر چه فرایندِ عینی‌سازیِ موفقیت کامل‌تر و پیشرفته‌تر باشد، امکانِ مقایسه و تجمیعِ موفقیت نیز بیشتر می‌شود و موفقیتْ بیشتر به نوعی «برخورداری» و «مزیت» تبدیل می‌شود. این برخورداری و مزیت به صورتِ خودبه‌خودی و از طریقِ سرسپردنِ فرد به خواست و ارادهٔ نهادها تأمین می‌شود؛ و نه به واسطهٔ تلاش‌هایی که او مستقل از نهادها انجام می‌دهد. هر چه فرد بیشتر خود را سرسپردهٔ نهادهایِ قدرتمندِ جامعه کند دسترسیِ بیشتری به برخورداری‌هایی خواهد داشت که توسطِ آن نهادها ایجاد و تضمین می‌شوند؛ و به همان نسبت کسانی که به این نهادها پشت می‌کنند محروم‌تر و غیربرخوردارتر می‌شوند. موفقیتِ تَعَیُّن یافته به تدریج به کالایی تبدیل می‌شود که می‌توان آن‌را از طریقِ شبکهٔ پیچیده‌ای از برخورداری‌ها به دست آورد؛ برخورداری‌هایی که خود محصولِ درجاتِ مختلفِ سرسپردگیِ نهادی هستند. به تدریج معنایِ موفقیت و برخورداری به هم نزدیک می‌شوند. فردِ برخوردار، موفق است و فردِ موفق، برخوردار است. موفقیتِ افراد توسطِ نهادهایی تعریف می‌شود که تولیدکننده و تضمین‌کنندهٔ افراد برخوردار هستند. به این ترتیب نظامی خودتوجیه‌گر و خودجاودان‌ْساز ایجاد می‌شود که نهادهایِ سازنده‌اش، تعریف‌ها و معیارهایی از موفقیت ارائه می‌دهند که رسیدن به آن‌ها به معنایِ دسترسیِ خودبه‌خودی به برخورداری‌ها و مزایایی است که خود ارائه می‌دهند. علاوه بر این نادیده گرفتنِ آن تعریف‌ها و معیارها—یا شکست خوردن در رسیدن به آن‌ها—نیز به معنایِ محرومیتِ خودبه‌خودی از آن برخورداری‌ها و مزایاست. به عبارتِ دیگر نهادهایِ اصلیِ جامعه انحصارِ تولید و توزیع موفقیت و برخورداری را در دست می‌گیرند و موفقیتْ وابستگیِ کمتری به تلاش و خلاقیتِ مستقلِ افراد می‌یابد و بیشتر تابعِ کارکردِ کارآمدِ نهادها از نظرِ فنی (تکنیکی) و اقتصادی می‌گردد. افراد به صِرفِ برخوردار بودن‌شان از مزایایی که توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه ارائه می‌شود، «توقع» دارند موفق تلقی شوند.

تبدیل شدنِ موفقیت به محصولی صنعتی-اقتصادی که توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه تولید و عرضه می‌شود تبعاتِ مهمِ دیگری نیز دارد که شاید مهم‌ترینِ آن‌ها تبدیلِ موفقیت به منبعی کمیاب است که افراد باید برای دست‌یابی به آن با هم رقابت کنند. این‌جا نیز، مانندِ همهٔ حوزه‌هایِ دیگرِ اقتصاد، فرضِ کمیابی بر مناسباتِ تنظیم‌کنندهٔ حرکتِ افراد به سویِ موفقیت حاکم خواهد شد. کمیاب شدنِ موفقیت به این معناست که موفقیت یک نفر به معنایِ ناموفق بودنِ دیگری خواهد بود؛ یعنی کسبِ موفقیت به یک بازیِ «مجموع‌ْصفر» تبدیل می‌شود که در آن برنده شدن عده‌ای به معنایِ باختنِ عده‌ای دیگر است.

برندگان، به لطفِ بهره‌مندیِ از موفقیت—که اکنون دیگر مترادف با برخورداری از مزایایِ ارائه شده توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه است—عرصه و امکانِ تحرکِ بیشتری در جامعه می‌یابند. آن‌ها در طبقاتِ بالایِ سلسله‌مراتبِ اجتماعی جای می‌گیرند و خواه‌ناخواه به مبلغانِ نظامِ موجود بدل می‌گردند: آن‌ها حتی اگر در حمایت از نظمِ موجود نظریه‌پردازی نکنند، صرفاً به واسطهٔ وجود داشتن‌شان، الگویی از «موفقیت به مثابهِ برخورداری» را به سایرِ اقشارِ جامعه ارائه می‌دهند. بازندگان اما دچارِ‌ خسرانی مضاعف می‌شوند: آن‌ها نه تنها بهرهٔ اندکی از محصولات و خدماتِ نهادهایِ اصلی جامعه برده‌اند، بلکه در حسرتِ دستیابی به آن‌ها نیز می‌سوزند. این خسرانِ مضاعف آن‌ها را هم‌شکل و ناتوان می‌سازد؛ همه به یک‌شکل ناتوان هستند.

اما نگرشِ درون‌زاد رویکردی وجودی است که طیِ آن فرد موفقیت را در قلبش جستجو می‌کند و کیفیت و چگونگیِ آن‌را در دل‌ و جانش می‌پرورد. او به نیروهایی که به صورتِ فطری در وجودِ هر انسانی وجود دارند تکیه می‌کند و به تدریج یاد می‌گیرد که به نداهایِ درونی‌اش گوش فرا دهد. طیِ این فرایندِ وجودی و تکاملی، او به تدریج وقوف و کنترلِ بیشتری بر خود، خواسته‌ها و توانایی‌هایش می‌یابد. او یاد می‌گیرد که چیزی را «طلب» کند و این طلب کردن، هم نیرویِ محرکهٔ او می‌شود، هم نقشه و قطب‌نمایش؛ هم آن‌چه می‌خواهد به دست بیاورد را به وی نشان می‌دهد، هم به او انگیزهٔ می‌دهد تا به سویش حرکت کند. او اگر چه فرزندِ زمانِ خویش است و به نهادهایِ اجتماعی بی‌اعتنا نیست، اما نه امرِ مطلوبش را از آن‌ها اتخاذ می‌کند و نه به آن‌چه به عنوانِ چیستی و معیارِ موفقیت ارائه می‌دهند توجهی دارد. هر چه طلبش عمیق‌تر و وجودی‌تر می‌شود، به آن‌چه از بیرون دیکته می‌شود بی‌اعتناتر می‌گردد و از آن بی‌نیازتر می‌شود.

او پیش از آن‌که خود را موفق قلمداد کند، خود را روندهٔ سرگشته‌ای می‌داند که طلبی دارد که معلوم نیست کی و کجا و چگونه تحقق خواهد یافت. به همین دلیل قلبش خالی از توقعات از این یا آن فرد یا نهاد است. در عوض به آن‌چه در ماورایِ چشم‌اندازِ وجودی‌اش قرار دارد ایمان دارد و گام‌هایش را با امیدی روشن به گشایش‌هایی که حینِ تلاش‌هایِ خالصانه‌اش بروز خواهند کرد بر می‌دارد. همین ایمان و امید است که جانش را لبریز از طمانینه‌ای می‌کند که سرسپردگی به هیچ فرد یا نهادی به او نخواهد داد. او هدف‌‌ها و مسیرهایش را از میانِ هیچ فهرستِ از پیش‌تعیین‌شده‌ای انتخاب نمی‌کند؛ بلکه همان‌طور که پیش می‌رود مسیرهایِ جدیدی پیشِ رویش باز می‌شوند که با تکیه بر معرفت و مهارتِ منحصر به فردی که در راه کسب کرده از بین‌شان انتخاب می‌کند. داورِ او قلبش است؛ قلبی که هر روز از واقعیتِ وجودیِ منحصر به فردِ او آگاه‌تر می‌شود و تلاش‌هایِ او را تفسیر و ارزیابی می‌کند: بردارِ تعیین‌کنندهٔ موفقیت او از «درون به بیرون» و از «پایین به بالا» است. او به شیوه‌ای فردی و فعال آن‌چه برایش معنادار و موفق است را شکل می‌دهد و اهمیتِ زیادی به چارچوب‌هایِ از پیش‌تعیین‌شده نمی‌دهد. موانعِ بیرونی برایش معنایی دیگر دارند: فرصت‌هایی برای یافتنِ مسیرِ منحصر به فردی که او، و فقط او، قادر به طی کردن‌شان خواهد بود تا مقامِ وجودی‌اش را ارتقا بخشد. او طلبی دارد که باید به سویش حرکت کند و در این راه به چیزی جز ایمان و امید و اراده و اخلاص و پرسشگری نیاز ندارد. پای پیاده راه می‌افتد و آرام آرام می‌رود تا آن‌سوی کوهِ قاف که در نقشه‌های زمین یافت نمی‌شود.

  • نقاشی انتخابی «مسابقه اسب‌دوانی»[۱] نام دارد که توسطِ لئونید آفرموف[۲] هنرمندِ اهلِ روسیهٔ سفید کشیده شده است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Horse Racing 

  2. Leonid Afremov 

حضور

ناهمرنگی و رسوایی

دو تمایلِ کلیدی و ذاتی در هر جامعه‌ای وجود دارد: تمایل به «حفظِ آن‌چه هست» و «تمایل به ایجادِ تغییر». این دو تمایل به نوبه‌ی خود به اشکالِ مختلفِ «محافظه‌کاری» و «تحول‌خواهی» ترجمه می‌شوند.[ا] در شرایطِ عادی، توازنی پویا بینِ این دو تمایل برقرار است. محافظه‌کاران نقشِ خود را که حفظِ پیوستگیِ تاریخی و انسجامِ اجتماعی است به خوبی انجام می‌دهند و تحول‌خواهان هم ظرفیت و استعدادِ جامعه را برایِ تغییراتِ خودانگیخته و کنترل شده افزایش می‌دهند. اگر این توازن به هم بریزد جامعه دچارِ شرایطِ غیرِعادی می‌شود. شرایطِ غیرِعادی لزوماً بحرانی یا فاجعه‌آمیز نیست، اما به صورتِ بالقوه آبستنِ تغییراتِ ناگهانی و خطرناک است. جامعه‌ای که بیش از حد محافظه‌کار باشد استعداد و ظرفیتِ خود را نسبت به تغییراتِ محیطیِ خود از دست می‌دهد و با از دست دادنِ انعطاف‌پذیریِ طبیعی‌اش خطرِ گسست یا فروپاشی را به جان می‌خرد؛ و جامعه‌ای که بیش از حد تحول‌‌خواه باشد ممکن است قوام و پیوستگیِ تاریخی خود را از دست دهد که باز هم به معنایِ افزایشِ خطرِ گسست یا فروپاشی است.

اما کدام تمایل مهم‌تر یا خوب‌تر است؟ یک فردِ مسئول، آگاه و پیشرو کدام جریان را باید تقویت کند؟ این سوال پاسخِ ماندگار یا جهان‌شمولی ندارد: محافظه‌کاری یا تحول‌خواهی هیچ‌کدام فی‌نفسه خوب یا بد نیست؛ این دو گرایش‌هایی مکمل‌ هستند که چنان‌چه در جامعه‌ای خاص، در بُرهه‌ای از زمان و در عرصه‌ای معین، توازنِ بینِ آن‌ها به هم بخورد، فرد می‌تواند هویتِ سیاسی-اجتماعیِ خود را به طورِ متناسب انتخاب کند: اگر جامعه بیش از حد ساکن و جامد شده باشد او می‌تواند به جریانِ تحول‌خواهی بپیوندد؛ و اگر جامعه بیش از حد پرتلاطم و بی‌ثبات باشد به جریانِ محافظه‌کاری. به این وسیله هویتِ سیاسی-اجتماعیِ یک فردِ آگاه را نمی‌توان در محافظه‌کاری یا تحول‌خواهی خلاصه کرد، چرا که او به طورِ پیوسته بینِ این دو گرایش در نوسان است. امروز و این‌جا محافظه‌کار است، فردا و آن‌جا تحول‌خواه. اما عاملی که همیشه در او ثابت است را می‌توان در خصوصیت، توانایی و اراده‌ی او در ناهمرنگی[۱] دانست. او، گریزان از دنباله‌روی و همرنگی[۲]، مدام در جستجویِ رنگِ غالبِ محیط است تا یکنواختیِ آن‌را به هم بزند و وصله‌ای ناجور بر آن باشد.

***

فردِ ناهمرنگ نوعی ناهنجاری[۳] و موجودی پرت[۴] است. تجربه‌ای است که دانشمند به دقت از توده‌ی داده‌هایی که به زیبایی در یک نظریه‌ی مطلوب جا گرفته‌اند جدا می‌کند. نطقه‌ای است که آمارگر را وسوسه می‌کند که آن‌را با نمونه‌ای نزدیک‌تر و کم‌دردسر تعویض کند. نوجوانی است که پدرها و مادرها فرزندانشان را از دوستی با او برحذر می‌دارند.

با این‌حال، ناهمرنگی پیش‌شرطِ اولیه‌ی خلاقیتِ هنری و خوش‌اندیشی و رشد و بالندگیِ افراد در یک جامعه است. فردِ ناهمرنگ بذرهایِ منحصر به فردِ دگرگونی را در جامعه پخش می‌کند و همزمان به مثابهِ کاتالیزوری برایِ تکوینِ اجتماعی عمل می‌کند. او آبستنِ رویدادی است که می‌تواند قاعده‌هایِ اقتصاددان، روان‌شناس، جامعه‌شناس و منتقد را به هم بریزد. بدونِ حضورِ او، که تجربه‌گری نیمی‌جسور-نیمی‌دیوانه و یک شورشیِ بی‌سازمان است، حیاتِ اجتماعی یکنواخت و فرسوده می‌شود. داوران و منتقدان فردِ ناهمرنگ را با تکیه بر آثار و نُرم‌هایِ گذشته نقد می‌کنند، اما او پدیده‌ای متمایز از گذشته است و برایِ نقدش باید پیامبروار به آینده مراجعه کرد.

***

فردِ همرنگ، بنا به تعریف، مسیر و هویتِ کلی یک جامعه را تعیین می‌کند. حضورِ او، به شکلی غریزی، از جنسِ حجم و موج و توده است. او با خاطری آسوده با جریان‌های بزرگ همراه است و اجازه می‌دهد اندیشه، رفتار و حضورش مویدِ روحِ زمانه و شرایطِ پیرامونی باشد، آن‌را تقویت کند و امتدادش را تضمین کند. او چنانچه مقیمِ جامعه‌ای باشد که داشته‌هایِ فرهنگی و تاریخی‌اش را به ازایِ دریافتِ مشتی اسباب‌بازیِ پر زرق و برق به حراج گذاشته می‌گوید «این‌جا همه از دور ریختنِ ارزش‌هایِ سنتی سخن می‌گویند؛ من نیز چنین کنم» و به یک تحول‌خواهِ مرتجع تبدیل می‌شود که در جستجویِ هیچ تحولی جز ورشکستگی و فروپاشی نیست! اما اگر جامعه‌یِ او روان‌گسیخته و نسبت به مدرنیت پارنوئید باشد می‌گوید «این‌جا همه از طردِ مدرنیت سخن می‌گویند؛ من نیز چنین کنم» و به یک محافظه‌کارِ مرتجع تبدیل می‌شود که از هیچ‌چیز جز سکون و پوسیدگی حفاظت نمی‌کند.

اما اگر همرنگی را به مثابهِ پیش‌فرضی برایِ قوام و امتدادِ جامعه در نظر بگیریم، ناهمرنگی به معنایِ امکانِ بروزِ فردیت جلوه‌گر می‌شود. فردِ ناهمرنگ، با خدشه‌دار کردنِ وفاقِ غالب و خروج از مسیرهایِ از پیش‌تعیین شده، تجسمِ شخصیت و اراده‌ی فردی در مقابلِ امواجِ توده‌هاست. طبیعی است که جماعتِ همرنگان به دقت سعی می‌کنند با نُرم‌ها، عادت‌ها، ساختارها و باورهایِ غالب در جامعه هماهنگ باشند و مراقبند وفاقِ گروهی‌شان با حضورِ ناسازگاران و ناهمرنگان به مخاطره نیفتد. با این‌حال ناهمرنگان، گاه و بی‌گاه، با رفتار یا حضورشان، آسودگیِ مرداب‌گونِ جمع را به هم می‌زنند: در یک میهمانیِ رسمی با کفش‌هایِ عجیب و پیراهنِ راحتی وارد می‌شوند، در رعایتِ آدابِ نزاکت انتخابی و لاقیدانه عمل می‌کنند، یا در لحظه‌ای جنون‌آمیز گوشِ خود را می‌برند و به مخاطبِ حیرت‌زده‌شان تقدیم می‌کنند!

همه‌ی اشکالِ ناهمرنگی نیازمندِ نارضایتیِ خودانگیخته از وضعِ موجود یا ناهماهنگی با الگوهایِ غالبی که از سویِ آن تجویز می‌شود هستند. ناهمرنگی به مثابهِ لکه‌ای که بر انحصارِ محافظه‌کاری یا تحول‌خواهیِ توده‌ای می‌نشیند، اغلب با اقدامی روشن همراه است؛ مثلِ فردی که برخلافِ منطقِ عمومی از مصرفِ کالاها و خدمات دوری می‌جوید یا مبارزی که مال و آبرویش را به خاطرِ مخالفت با نظمِ‌ موجود به خطر می‌اندازد. اما ناهمرنگی همیشه از جنسِ‌ اقدام نیست، بلکه می‌تواند از جنسِ حضور باشد. گاه حضورِ یک فرد شورش‌گرانه و قاعده‌ بر هم زن است، مثلِ قویی سیاه که در میان صدها قویِ سفید ایستاده است: نفسِ حضورِ او از جنسِ آشوب است.

***

هنر و به خصوص هنرمند رابطه‌ی تنگاتنگی با ناهمرنگی دارند. هنرمند اگر چه برایِ تأمینِ معیشتِ خود به جامعه نیازمند است، اما چندان توجهی به تلاش‌هایِ معمول برایِ کسبِ موقعیتِ‌ اجتماعی یا برتریِ اقتصادی ندارد. ورایِ برخی ملاحظاتِ حرفه‌ای، او منافعِ چندانی در وضعِ موجود ندارد. رابطه‌ی بینِ هنرمند و جامعه‌ای که در آن تنفس می‌کند منحصر به فرد و تناقض‌آمیز است. او از جامعه جدا و همزمان عمیقاً به آن مبتلاست. جداست، چرا که به مثابهِ یک هنرمند قادر است میانِ خود و پدیده‌ها فاصله‌ای ایجاد کند که عرصه‌ی خلاقیتش را شکل می‌دهد. شکل‌ها و رنگ‌ها و آدم‌ها و روابط و خاطره‌ها در ذهنش منعکس و منقلب و متحول و در هم تنیده می‌شوند، تضادهایِ زندگی مدام پیشِ‌ چشمانش رژه می‌روند، هم‌چنان‌که تنش‌هایِ میانِ امورِ شاد و غمگین، بینِ سوژه‌ها‌ی اندیشه و عشق، و بینِ آن‌چه می‌توان لمس کرد و فهمید و آن‌چه ورایِ حس و فهم است. هنرمند برایِ مشاهده و تجسمِ این‌ها نیاز به فاصله گرفتن دارد. اما در عینِ این فاصله، او عمیقاً به آن‌ها، آدم‌هایِ جامعه‌اش و تجربه‌هایشان مبتلاست. چرا که این ابتلا سرچشمه‌ی همه‌ی شهودهایِ او نسبت به کارش است. احساسش، که نمی‌تواند به امری کلی و جامع تبدیل شود، نیازمندِ واژه‌هایی خاص است که فقط با تجربه‌ کردنِ بی‌واسطه ساخته می‌شوند.

شاید به همین دلیل است که شکوهِ تاریخِ هنر اغلب در تضادی آشکار با تجربه‌‌ی زیسته‌ی هنرمند قرار می‌گیرد. طبعاً، بخش‌هایِ همگونِ جامعه معمولاً با درجه‌ای از تردید و اضطراب به هنرمند نگاه می‌کنند. بسیاری از افرادِ جامعه از تصورِ این‌که فرزندِ جوان‌شان به یک فردِ ناهمگون تبدیل شود پریشان می‌شوند. آن‌ها شاید مایل باشند آثارِ ون‌گوگ را تماشا کنند، به موسیقیِ بتهوون یا ترانه‌های نامجو گوش دهند یا اشعارِ فروغ را بخوانند. اما تصورِ حضورِ ناجورِ ون‌گوگ، بتهوون، نامجو یا فروغ در اتاقِ پذیرایی و به عنوانِ عضوی از معاشرت‌هایِ روزمره‌‌شان، طبعِ عافیت‌طلب‌شان را مشوّش می‌کند.

***

مردی از کوچه‌ای می‌گذشت و سه کارگر را دید که هر یک فرغونی پر از ملات را به سویی می‌برند. از آن‌ها پرسید «مشغولِ‌ چه کاری هستید؟» اولی پاسخ داد: «از طلوع تا غروبِ آفتاب کار می‌کنم و عرق می‌ریزم و روزی یک سکه مزد می‌گیرم.» دومی گفت: «از این کار راضی هستم، چرا که ماه‌ها بیکار بودم و باید خانواده‌ام را نان دهم.» سومی گفت: «در کارِ احداثِ مسجدِ جامعِ شهر هستم.»

هیچ‌کس در اهمیتِ کارِ کارگری که به ازایِ سکه‌ای یا قطعه‌ای نان عرق می‌ریزد تردید نمی‌کند. بنابراین و به ناچار، آن‌ کس که در کارِ ساختِ مسجدِ جامعِ شهر است به موضوعِ نقد و شکاکیت داوران و منتقدان تبدیل می‌شود. او نامزدی مطلوب برایِ رسوایی است:

گر روغن و نان خواهی، هم کاسه‌ی ملت شو
خواهی نشوی رسوا، همرنگِ جماعت شو

* نقاشیِ انتخابی از لسلی الداکر[۵] است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. nonconformist 

  2. conformism 

  3. anomaly 

  4. outlier 

  5. Lesley Oldaker 


  1. ا) توجه کنید که این‌جا منظورم از محافظه‌کاری یا تحول‌خواهی دقیقاً همان معنایِ لغویِ آن‌هاست و به گرایش‌هایِ سیاسی یا تاریخیِ خاصی اشاره نمی‌کنم. 

توسعه

اقلیتِ خلاق و ظهور و سقوط تمدن‌ها

چه عامل یا عواملی باعثِ ظهور و سقوطِ تمدن‌ها، یا دقیق‌تر بگوییم، اوج گرفتن یا زوالِ مراکزِ تمدن، می‌شود؟ نظریه‌ی آرنولد توین‌بی[۱] دراین‌باره جالبِ توجه است. او که شاهدِ مستقیمِ تکه‌پاره شدنِ اروپا در جنگِ جهانیِ اول بود تصمیم گرفت درباره‌ی عللِ ظهور و سقوطِ تمدن‌ها مطالعه‌ کند. او به سراغِ تاریخ رفت و در کتابِ ۱۲ جلدی‌اش به نام «بررسیِ تاریخِ جهان»[۲] که طی حدودِ ۳۰ سال منتشر کرد، ۲۸ تمدن را به تفصیل تحلیل کرد. نگاهِ او بیشتر به تحولاتِ اجتماعی متمرکز بود و کمتر به عواملِ اقتصادی یا محیطی می‌پرداخت. درون‌مایه‌ی آ‌ن‌چه او از مطالعه‌ی این تمدن‌ها آموخت را شاید بتوان این طور خلاصه کرد:

تمدن‌ها وقتی اوج می‌گیرند که یک «اقلیتِ خلاق»[۳] موفق شود بقیه‌ی جامعه‌ را به شوق آورد و امید بخشد. اقلیتِ خلاق این کار را از طریقِ ارائه‌ی یک بینشِ بلندنظرانه و قرار دادنِ امکانی نیرومند و متقاعد کننده پیشِ رویِ جامعه انجام می‌دهد. اگر بینشِ ارائه‌ شده توسطِ اقلیتِ خلاق به اندازه‌ی کافی جذاب باشد می‌تواند «پوسته‌ی عادت‌ها»[۴] را در هم بشکند. این پوسته در واقع مجموعه‌ی سخت و محکمی از جنسِ سنت‌هاست که رفتارِ فرهنگ‌هایِ سنتی را شکل می‌دهد.

علتِ این‌که اقلیتِ خلاق قادر به جذبِ سایرِ اعضایِ جامعه و متقاعد کردنِ آن‌ها به خرقِ عادت می‌شود را باید در یکی از طبیعی‌ترین خصوصیت‌هایِ انسانی جستجو کرد. این خصوصیت «تقلید»[۵] نام دارد و به تمایلِ نهادینه‌ی ما در تکرارِ آن‌چه تحتِ تأثیرمان قرار داده باز می‌‌گردد. تا به حال سعی کرده‌اید شبیه شخصی که تحسین‌اش می‌کنید شوید؟ یا آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که مایلید خانه، شهر یا جامعه‌تان شبیه این یا آن خانه، شهر یا جامعه باشد؟ در این صورت شما از خود رفتارِ تقلیدی نشان داده‌اید. این خصوصیتِ لزوماً خوب یا بدی نیست و در ذاتِ ما انسان‌ها قرار دارد.

در جوامعِ سنتی ریش‌سفیدها و سنت‌هایِ کهن سرچشمه‌ی مدل‌ها یا الگوهایی هستند که سایرِ افرادِ جامعه به تقلید کردن از آن‌ها تمایل نشان می‌دهند. به همین دلیل هم سنت‌ها در این جوامع معمولاً بسیار دیرپای هستند.

یک تمدن‌ وقتی رشد می‌کند که اقلیتی خلاق که توانایی و پذیرشِ ارائه‌ی بینشی جدید را دارد به کانونِ تقلید اکثریت تبدیل ‌شود و مدل‌ها یا الگوهایِ قبلی را به حاشیه براند (این را هم بگویم که توین‌بی تمدن را مفهومی وسیع‌تر از کشور یا دولت-ملت می‌داند). روندِ نزولی و زوالِ تمدن نیز وقتی رخ می‌دهد که اقلیتِ خلاق توانایی‌اش را برایِ ایجادِ انگیزه و شور در جامعه از دست بدهد و دست به دامنِ اهرمِ زور شود. به تدریج که اقلیتِ خلاق توانایی‌اش را در شورانگیزی و جذبِ توده‌ها از دست می‌دهد، محوریتش به عنوانِ مدلی برای تقلید نیز رنگ می‌بازد. مردم دیگر تمایلی برایِ این‌که شبیهِ اعضایِ اقلیتِ خلاق بشوند از خود نشان نمی‌دهند و کم‌کم امیدها و رویاهایشان را جایِ دیگری جستجو می‌کنند. این امر باعثِ ایجادِ شکافِ اجتماعی می‌شود و جامعه را به دو پاره‌‌ی نامساوی تقسیم می‌کند: اقلیتِ حاکم که به کمکِ اعمالِ روزافزونِ زور به قدرت چسبیده است و اکثریتِ درونیِ جامعه که با اکراه همکاریِ خود را با نظمِ موجود ادامه می‌دهند اما دیگر با آرمان‌ها و اهدافِ اقلیتِ حاکم همراهی نمی‌کنند. در نهایت، اکثریتِ درونیِ‌ جامعه با اکثریتِ بیرونی جامعه متحد می‌شود. اکثریتِ بیرونی مردمانی هستند که در حاشیه‌ی تمدن قرار دارند و همواره موردِ استثمارِ آن بوده‌اند بی‌آنکه مانندِ‌ اکثریتِ درونی هرگز از آن بهره‌ای برده باشند. وقتی کار به این‌جا برسد معمولاً همه چیز فرو می‌پاشد.

نظریه‌ی توین‌بی، مثلِ هر نظریه‌ی دیگری در علومِ انسانی، بی‌ایراد، جهان‌شمول یا لایتغیر نیست. با این‌حال او نظریه‌اش را بر مطالعه‌ای گسترده و عمیق از تاریخ بنا کرده و اگر تاریخ درسی برایِ آموختن به ما داشته باشد، که حتماً دارد، نظریه‌ی او نیز به جایِ‌ خود نکاتی روشن‌گرانه درباره‌ی جوامعِ معاصر به دستِ ما خواهد داد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Arnold Toynbee 

  2. A Study of History 

  3. creative minority 

  4. cake of custom 

  5. mimesis 

0 £0.00
بروید بالای صفحه