Tag archive

کمیابی

انسان اقتصادی/حضور

دربارهٔ موفقیت

جامعه‌ای را تصور کنید که در آن همهٔ افراد—دستِ کم از لحاظِ نظری—می‌توانند موفق باشند، بدونِ این‌که موفقیت عده‌ای به معنایِ نابودی و شکستِ دیگران باشد. افرادی را تصور کنید که موفقیتِ خود را در شکستِ دیگران جستجو نمی‌کنند… این‌ تصویری آرمانی است، اما لزوماً فریبنده و کاذب نیست. همه چیز به این بستگی دارد که «موفقیت» را چطور تعریف کنیم: آیا آن‌را به صورتِ پدیدهٔ «کمیابی» تعریف می‌کنیم که فقط از طریقِ رقابتِ اقتصادی با سایرِ افراد و شکست دادنِ آن‌ها به دست می‌آید، یا موفقیت را پدیده‌ای اساساً «غیرکمیاب» می‌دانیم که هر فرد می‌تواند خارج از مسیرِ رقابت با دیگران به آن دست یابد؟ اگر اقتصاد را در عام‌ترین شکلِ خود به عنوانِ «علم و مهارتِ مدیریتِ آن‌چه از نظرِ اجتماعی کمیاب تلقی می‌شود» تعریف کنیم، آیا موفقیت پدیده‌ای اقتصادی یا غیراقتصادی است؟

نگاهِ ما به موفقیت اهمیتی مبنایی دارد. بسته به تعریفی که از موفقیت داشته باشیم، فعالیت‌هایی که انجام می‌دهیم ممکن است برای‌مان «کم‌اهمیت، حاشیه‌ای و ناموفق» یا برعکس «مهم، کلیدی و موفق» جلوه کنند. یک آدمِ موفقْ طبقِ یک تعریف، ممکن است با تعریفی دیگر کاملاً ناموفق باشد—و برعکس. موفقیت را از زوایایِ مختلف می‌توان تعریف کرد. اغلب آن‌را «رسیدن به نتیجهٔ مطلوب» تعریف می‌کنند. اما این تعریف کافی نیست، چرا که نشان نمی‌دهد که آیا موفقیت امری کمیاب است یا غیرکمیاب؛ یعنی نمی‌گوید که آیا دنبالِ موفقیت رفتن حرکتی اقتصادی است یا غیراقتصادی. به علاوه، این تعریف چیزی دربارهٔ «آن‌چه مطلوب دانسته می‌شود» نمی‌گوید. نگاهِ ما به موفقیت به این بستگی دارد که امرِ مطلوب را چطور تعریف کنیم.

به صورتِ کلی، نگاهِ ما به «امرِ مطلوب» می‌تواند دو وجهِ غالبِ «عینی» یا «ذهنی» داشته باشد—اگر چه در عمل همیشه ترکیبی از این دو را خواهیم داشت. به تبعِ آن، دو رویکردِ کلی به موفقیت می‌توانیم تعریف کنیم که آن‌ها را «نگرشِ برون‌زاد» و «نگرشِ درون‌زاد» به موفقیت می‌نامم. نگرشِ برون‌زاد، موفقیت را پدیده‌ای عینی در نظر می‌گیرد که در یک جامعهٔ مدرن به کالایی کمیاب بدل شده که فقط به واسطهٔ روش‌هایِ اقتصادی می‌توان به آن دست یافت. نگرشِ درون‌زاد اما، موفقیت را پدیده‌ای ذهنی و درونی در نظر می‌گیرد که نظامِ کمیابی بر آن حکمفرما نیست و تلاش برایِ دست‌یابی به آن اساساً حرکتی اقتصادی نیست. هر چه فرد از نظرِ وجودی و درونی نیرومندتر باشد نگاهش به موفقیتْ درونی‌تر، غیراقتصادی‌تر و یکتاتر می‌شود. برعکس، افرادی که از گوهرِ وجودی‌شان غافل هستند و ذهنیت‌شان ساختهٔ دستِ «روحِ زمانه» و «نهادهایِ اصلیِ جامعهٔ معاصر» است، موفقیت‌شان را در عرصه‌هایِ انگشت‌شماری جستجو می‌کنند که در بیرون تعریف شده و از طریقِ رقابتِ اقتصادی با دیگران به دست می‌آید. در این‌جا منظورم از روحِ زمانهْ خصوصیت‌هایِ فکری، اخلاقی و فرهنگیِ یک جامعه در یک نسل یا دورهٔ زمانیِ معین است که عمل کردن برخلافِ آن‌ها معمولاً نیازمندِ آگاهی و ارادهٔ فعال و صرفِ انرژیِ مضاعف است؛ و منظورم از نهادها، ساختارها و سازوکارهای نسبتاً پایدارِ نظم و همکاری است که مناسباتِ اجتماعی و رفتارِ گروه‌های مختلفِ انسانی را از طریقِ ساختن و تقویتِ قواعدْ هدایت می‌کنند. برخی از کلیدی‌ترین نهادهایِ جوامعِ معاصر (مدرن یا شبه‌مدرن) عبارتند از تولیدِ صنعتی، اقتصادِ بازار، دولت و نهادهایِ مرتبطی نظیرِ آموزشِ عمومی و تحصیلاتِ عالی، پزشکی و بهداشتِ عمومی، رسانه‌ها و دموکراسی.

در نگرشِ برون‌زاد، چیستی و معیارِ موفقیتْ توسطِ روحِ زمانه و به خصوص نهادهای اصلیِ جامعهٔ معاصر تعریف می‌شود. آن‌ها هدف‌ها، قواعدِ بازی و معیارهایِ موفقیت را تعیین می‌کنند و نتیجهٔ داوری‌شان به سویِ فرد جاری می‌گردد. فردی که موفقیتِ خود را به صورتِ برون‌زاد تعریف کرده، امرِ مطلوب، هدف و معیارهایش را از بین این الگوهای از پیش‌تعیین‌شده انتخاب می‌کند و تفسیرِ موفقیت‌آمیزِ تلاش‌هایِ او نیز ابتدا در بیرون رخ می‌دهد و سپس در وی درونی می‌گردد. یعنی جهتِ بردار تعیین‌کنندهٔ موفقیت او از «بیرون به درون» و از «بالا به پایین» است. او سوی و معنایِ تلاش‌هایش را از طریقِ نظام‌هایِ قدرتمند و معتبرِ بیرونی—و یا به صورتِ غیرمستقیم از سایرِ افرادِ جامعه—دریافت می‌کند و انرژی و انگیزه‌اش را از تصورِ تأیید شدن توسطِ آن‌ها می‌گیرد. او دل به اعتبار یا جذابیتِ این نظام‌ها سپرده است؛ به آن‌ها اجازه می‌دهد که به او بگویند چه هدف‌هایی ارزشمند هستند، چه نوع تلاش‌هایی معنا دارند، کدام مسیرها به موفقیت می‌انجامند و کدام شیوه‌ها موثرترند. او در تعیینِ آن‌چه معنادار و موفق است نقشِ فعالی ندارد و تا آن‌جا که به تعریف‌ها و معیارها مربوط می‌شود مصرف‌کننده‌ای منفعل بیش نیست. نقشِ او به این محدود می‌شود که برای کسبِ نمرهٔ بهتر در راستای اهداف و در قالبِ چارچوب‌هایی از پیش‌تعیین‌شده تلاش کند.

نگرشِ برون‌زاد، به موفقیتْ عینیت می‌بخشد و آن‌را قابلِ مشاهده، اندازه‌گیری، تجمیع و قیاس می‌کند. افرادی که پشتِ سرِ نهادهای اصلیِ جامعه و روحِ زمانه اقتدا کرده‌اند، اهداف و معیارهایِ مشابهی دارند که آن‌ها را به رقابت یا همکاری با یکدیگر ترغیب می‌کند. این تَعَیُّن، امکانِ نظارتِ بیرونی بر فرایندِ موفقیت را ایجاد می‌کند؛ یعنی آن‌را به پدیده‌ای قابلِ برنامه‌ریزی و مدیریت تبدیل می‌کند. به این شکل، کارشناسان و مدیرانِ موفقیت ظاهر می‌شوند؛ کسانی که اولاً تفسیرهایِ درستِ موفقیت را به افرادِ جویایِ آن منتقل می‌کنند و ثانیاً تلاش‌هایِ آن‌ها را ارزیابی و مدیریت می‌کنند تا کارآییِ گروه یا جامعه افزایش یابد. اما این خودْ نیازمندِ برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی است؛ وظیفه‌ای که آن نیز به طورِ روزافزون به کارشناسان و مدیران سپرده می‌شود. به این ترتیب انواعِ الگوهایِ سازمان‌دهیِ پلکانی و سلسله‌مراتبی در جامعه به وجود می‌آید که افراد را بسته به این‌که تا چه حد با معیارهایِ موفقیت هماهنگ هستند در سطوح بالاتر یا پایین‌تر آن جای می‌دهد.

هر چه فرایندِ عینی‌سازیِ موفقیت کامل‌تر و پیشرفته‌تر باشد، امکانِ مقایسه و تجمیعِ موفقیت نیز بیشتر می‌شود و موفقیتْ بیشتر به نوعی «برخورداری» و «مزیت» تبدیل می‌شود. این برخورداری و مزیت به صورتِ خودبه‌خودی و از طریقِ سرسپردنِ فرد به خواست و ارادهٔ نهادها تأمین می‌شود؛ و نه به واسطهٔ تلاش‌هایی که او مستقل از نهادها انجام می‌دهد. هر چه فرد بیشتر خود را سرسپردهٔ نهادهایِ قدرتمندِ جامعه کند دسترسیِ بیشتری به برخورداری‌هایی خواهد داشت که توسطِ آن نهادها ایجاد و تضمین می‌شوند؛ و به همان نسبت کسانی که به این نهادها پشت می‌کنند محروم‌تر و غیربرخوردارتر می‌شوند. موفقیتِ تَعَیُّن یافته به تدریج به کالایی تبدیل می‌شود که می‌توان آن‌را از طریقِ شبکهٔ پیچیده‌ای از برخورداری‌ها به دست آورد؛ برخورداری‌هایی که خود محصولِ درجاتِ مختلفِ سرسپردگیِ نهادی هستند. به تدریج معنایِ موفقیت و برخورداری به هم نزدیک می‌شوند. فردِ برخوردار، موفق است و فردِ موفق، برخوردار است. موفقیتِ افراد توسطِ نهادهایی تعریف می‌شود که تولیدکننده و تضمین‌کنندهٔ افراد برخوردار هستند. به این ترتیب نظامی خودتوجیه‌گر و خودجاودان‌ْساز ایجاد می‌شود که نهادهایِ سازنده‌اش، تعریف‌ها و معیارهایی از موفقیت ارائه می‌دهند که رسیدن به آن‌ها به معنایِ دسترسیِ خودبه‌خودی به برخورداری‌ها و مزایایی است که خود ارائه می‌دهند. علاوه بر این نادیده گرفتنِ آن تعریف‌ها و معیارها—یا شکست خوردن در رسیدن به آن‌ها—نیز به معنایِ محرومیتِ خودبه‌خودی از آن برخورداری‌ها و مزایاست. به عبارتِ دیگر نهادهایِ اصلیِ جامعه انحصارِ تولید و توزیع موفقیت و برخورداری را در دست می‌گیرند و موفقیتْ وابستگیِ کمتری به تلاش و خلاقیتِ مستقلِ افراد می‌یابد و بیشتر تابعِ کارکردِ کارآمدِ نهادها از نظرِ فنی (تکنیکی) و اقتصادی می‌گردد. افراد به صِرفِ برخوردار بودن‌شان از مزایایی که توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه ارائه می‌شود، «توقع» دارند موفق تلقی شوند.

تبدیل شدنِ موفقیت به محصولی صنعتی-اقتصادی که توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه تولید و عرضه می‌شود تبعاتِ مهمِ دیگری نیز دارد که شاید مهم‌ترینِ آن‌ها تبدیلِ موفقیت به منبعی کمیاب است که افراد باید برای دست‌یابی به آن با هم رقابت کنند. این‌جا نیز، مانندِ همهٔ حوزه‌هایِ دیگرِ اقتصاد، فرضِ کمیابی بر مناسباتِ تنظیم‌کنندهٔ حرکتِ افراد به سویِ موفقیت حاکم خواهد شد. کمیاب شدنِ موفقیت به این معناست که موفقیت یک نفر به معنایِ ناموفق بودنِ دیگری خواهد بود؛ یعنی کسبِ موفقیت به یک بازیِ «مجموع‌ْصفر» تبدیل می‌شود که در آن برنده شدن عده‌ای به معنایِ باختنِ عده‌ای دیگر است.

برندگان، به لطفِ بهره‌مندیِ از موفقیت—که اکنون دیگر مترادف با برخورداری از مزایایِ ارائه شده توسطِ نهادهایِ اصلیِ جامعه است—عرصه و امکانِ تحرکِ بیشتری در جامعه می‌یابند. آن‌ها در طبقاتِ بالایِ سلسله‌مراتبِ اجتماعی جای می‌گیرند و خواه‌ناخواه به مبلغانِ نظامِ موجود بدل می‌گردند: آن‌ها حتی اگر در حمایت از نظمِ موجود نظریه‌پردازی نکنند، صرفاً به واسطهٔ وجود داشتن‌شان، الگویی از «موفقیت به مثابهِ برخورداری» را به سایرِ اقشارِ جامعه ارائه می‌دهند. بازندگان اما دچارِ‌ خسرانی مضاعف می‌شوند: آن‌ها نه تنها بهرهٔ اندکی از محصولات و خدماتِ نهادهایِ اصلی جامعه برده‌اند، بلکه در حسرتِ دستیابی به آن‌ها نیز می‌سوزند. این خسرانِ مضاعف آن‌ها را هم‌شکل و ناتوان می‌سازد؛ همه به یک‌شکل ناتوان هستند.

اما نگرشِ درون‌زاد رویکردی وجودی است که طیِ آن فرد موفقیت را در قلبش جستجو می‌کند و کیفیت و چگونگیِ آن‌را در دل‌ و جانش می‌پرورد. او به نیروهایی که به صورتِ فطری در وجودِ هر انسانی وجود دارند تکیه می‌کند و به تدریج یاد می‌گیرد که به نداهایِ درونی‌اش گوش فرا دهد. طیِ این فرایندِ وجودی و تکاملی، او به تدریج وقوف و کنترلِ بیشتری بر خود، خواسته‌ها و توانایی‌هایش می‌یابد. او یاد می‌گیرد که چیزی را «طلب» کند و این طلب کردن، هم نیرویِ محرکهٔ او می‌شود، هم نقشه و قطب‌نمایش؛ هم آن‌چه می‌خواهد به دست بیاورد را به وی نشان می‌دهد، هم به او انگیزهٔ می‌دهد تا به سویش حرکت کند. او اگر چه فرزندِ زمانِ خویش است و به نهادهایِ اجتماعی بی‌اعتنا نیست، اما نه امرِ مطلوبش را از آن‌ها اتخاذ می‌کند و نه به آن‌چه به عنوانِ چیستی و معیارِ موفقیت ارائه می‌دهند توجهی دارد. هر چه طلبش عمیق‌تر و وجودی‌تر می‌شود، به آن‌چه از بیرون دیکته می‌شود بی‌اعتناتر می‌گردد و از آن بی‌نیازتر می‌شود.

او پیش از آن‌که خود را موفق قلمداد کند، خود را روندهٔ سرگشته‌ای می‌داند که طلبی دارد که معلوم نیست کی و کجا و چگونه تحقق خواهد یافت. به همین دلیل قلبش خالی از توقعات از این یا آن فرد یا نهاد است. در عوض به آن‌چه در ماورایِ چشم‌اندازِ وجودی‌اش قرار دارد ایمان دارد و گام‌هایش را با امیدی روشن به گشایش‌هایی که حینِ تلاش‌هایِ خالصانه‌اش بروز خواهند کرد بر می‌دارد. همین ایمان و امید است که جانش را لبریز از طمانینه‌ای می‌کند که سرسپردگی به هیچ فرد یا نهادی به او نخواهد داد. او هدف‌‌ها و مسیرهایش را از میانِ هیچ فهرستِ از پیش‌تعیین‌شده‌ای انتخاب نمی‌کند؛ بلکه همان‌طور که پیش می‌رود مسیرهایِ جدیدی پیشِ رویش باز می‌شوند که با تکیه بر معرفت و مهارتِ منحصر به فردی که در راه کسب کرده از بین‌شان انتخاب می‌کند. داورِ او قلبش است؛ قلبی که هر روز از واقعیتِ وجودیِ منحصر به فردِ او آگاه‌تر می‌شود و تلاش‌هایِ او را تفسیر و ارزیابی می‌کند: بردارِ تعیین‌کنندهٔ موفقیت او از «درون به بیرون» و از «پایین به بالا» است. او به شیوه‌ای فردی و فعال آن‌چه برایش معنادار و موفق است را شکل می‌دهد و اهمیتِ زیادی به چارچوب‌هایِ از پیش‌تعیین‌شده نمی‌دهد. موانعِ بیرونی برایش معنایی دیگر دارند: فرصت‌هایی برای یافتنِ مسیرِ منحصر به فردی که او، و فقط او، قادر به طی کردن‌شان خواهد بود تا مقامِ وجودی‌اش را ارتقا بخشد. او طلبی دارد که باید به سویش حرکت کند و در این راه به چیزی جز ایمان و امید و اراده و اخلاص و پرسشگری نیاز ندارد. پای پیاده راه می‌افتد و آرام آرام می‌رود تا آن‌سوی کوهِ قاف که در نقشه‌های زمین یافت نمی‌شود.

  • نقاشی انتخابی «مسابقه اسب‌دوانی»[۱] نام دارد که توسطِ لئونید آفرموف[۲] هنرمندِ اهلِ روسیهٔ سفید کشیده شده است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Horse Racing 

  2. Leonid Afremov 

انسان اقتصادی

محدودیت با کمیابی فرق می‌کند!

گوناگونیِ ظاهری نظریه‌های اقتصادی نباید شما را دچار این تصور کند که با نگرش‌هاییِ عمیقاً متفاوت رو به رو هستید. همه‌ی نظریه‌های اقتصادی دارایِ فصلِ مشترکی اساسی هستند:‌ آن‌ها بر پایه‌ی فرضِ کمیابی[۱] استوار شده‌اند تا حدی که می‌توان گفت «اقتصاد، علمِ مطالعه‌ی پدیده‌ها و رفتارها تحتِ فرضِ کمیابی است.» به عبارت دیگر، آن‌چه کمیاب است، در حوزه‌ی علمِ اقتصاد می‌گنجد و آن‌چه کمیاب نیست خارج از حوزه‌ی علمِ اقتصاد قرار می‌گیرد. مادامی که علمِ اقتصاد برای مطالعه‌ی پدیده‌های کمیاب به کار گرفته شود کارساز و تواناست، اما مشکل از وقتی شروع می‌شود که علمِ اقتصاد بخواهد برایِ توصیفِ همه‌ی پدیده‌ها و ارزش‌هایِ اجتماعی به کار گرفته شود. در این صورت است که نادیده‌ گرفتنِ خصوصیتِ بنیادینِ علمِ اقتصاد، یعنی «ناتوانی‌اش در درک یا توصیفِ آن‌چه کمیاب نیست» عوارضِ خطرناکی در پی خواهد داشت.

در تفکر اقتصادیک، پدیده‌هایِ غیرکمیاب بی‌ارزش یا بی‌ربط تلقی می‌شوند. همدارها[۲]، که به آن‌ها کمون‌ها یا منابعِ مشترک نیز گفته می‌شود، یکی از مهم‌ترین حوزه‌هایی هستند که ضمنِ ارزشمند بودن، لزوماً تحتِ شرایطِ کمیابی موردِ بهره‌برداری قرار نمی‌گیرند؛ به عبارتِ دیگر ارزشِ آن‌ها لزوماً از جنسِ ارزشِ اقتصادی نیست. قبل از این‌که بحث را ادامه دهم، لازم می‌دانم که درباره‌ی به کارگیریِ کلیدواژه‌ی «منبع» که در اصطلاحِ «منابعِ مشترک» به عنوانِ معادلِ فارسی commons به کار گرفته می‌شود هشدار دهم. منبع (resource)، معمولاً معنایی اقتصادی به همراه خود دارد که بهتر است با مفهومِ گسترده‌تر commons مخلوط نشود. با این‌حال، متاسفانه این معادلِ نادقیق در زبانِ فارسیِ امروز رواجِ نسبی پیدا کرده است که امکانِ گفتگویِ دقیق درباره‌ی common ها را از گوینده یا نویسنده فارسی سلب می‌کند. در این یادداشت، من از معادلِ فارسیِ «همدارها» برایِ commons استفاده می‌کنم.

اقتصاددان‌های متعددی سعی کرده‌اند همدارهایی که به وضوح برایِ ما انسان‌ها ارزشمند هستند را به «منابعی اقتصادی که تحتِ شرایطِ کمیابی از آن‌ها بهره‌برداری می‌شود» تبدیل کنند تا به این وسیله بتوانند آن‌ها را توسطِ‌ نظریه‌های اقتصادی توصیف کنند. از نظرِ آن‌ها یک همدار تا وقتی که مثلِ جاذبه‌ی زمین، نورِ خورشید یا اکسیژنِ موجود در جو، فراوان و ظاهراً «نامحدود» باشد بی‌ارزش است (به زبان اقتصاددان: غیراقتصادی است). اما همه‌ی همدارها نامحدود و در نتیجه بی‌ارزش نیستند، بلکه همدارها می‌توانند محدود باشند. با توجه به این‌که نگاهِ اقتصادیک روشی برایِ درکِ پدیده‌هایِ ارزشمند ولی غیرِ کمیاب ندارد، اقتصاددان‌ها همدارهایِ محدود را «کمیاب» فرض کردند. تصورِ آن‌ها این بود که چنان‌چه پدیده‌ای محدود و دارایِ ارزش باشد، دسترسی به آن حتماً تحتِ شرایط کمیابی رخ خواهد داد (در غیر این‌صورت اقتصاددان به سختی خواهد توانست دلیلی برای ارزشمند بودن آن بیابد). این نوع همدارها، نظیرِ تعدادِ ماهی‌های موجود در یک رودخانه یا میزانِ علف قابل چرا در یک مرتع، محدود به نظر می‌رسند و بهره‌برداری بیش از حد از آن‌ها به نابودی‌شان منجر می‌شود. توصیفِ این نوع همدارها به مثابهِ «منابعی اقتصادی» با فرضِ کمیابیِ علمِ اقتصاد سازگار به نظر می‌رسد. به عبارتِ دیگر، مدل‌هایِ اقتصادی به راحتی می‌توانند این منابع را توصیف کنند. به عنوانِ مثال، مفهومِ «تراژدیِ منابعِ مشترک» یکی از تأثیرگذارترین مفاهیمی است که همدارها را به مثابهِ منابعِ اقتصادی توصیف می‌کند و تأثیرِ شگرفی بر گسترشِ نگاهِ اقتصادیک به همدارها داشته است. این در حالی است که همدارها به مراتب متنوع‌تر و چندوجهی‌تر از آن‌‌چه هستند که اقتصاددان‌ها با اصطلاحاتی نظیرِ «منابعِ مشترک» یا «همدارها به مثابهِ منابعِ اقتصادی» یا «بهره‌برداری از همدارها تحتِ فرضِ کمیابی» توصیفش می‌کنند.

یکی از متداول‌ترین اشتباهاتی که در حوزه‌های مختلفِ نظری، از جمله در برخی مباحثِ اقتصادی، با آن مواجه می‌شویم، ناتوانی یا عدمِ دقتِ کافی در تمایز بینِ دو مفهومِ «محدودیت» (limitedness) و «کمیابی» (scarcity) است. این دو مفهوم اگر چه با هم همپوشانی‌ دارند و همپوشانیِ آن‌ها معمولاً همان‌جاست که قلمرویِ مشروعِ علمِ اقتصاد در آن قرار دارد، اما با هم تفاوت‌هایی اساسی دارند که نادیده گرفتن‌شان به همان اندازه توهم‌زا و خطرناک است که گسترشِ سرطانیِ منطقِ اقتصادی به همه‌ی حوزه‌های زندگیِ فردی و اجتماعی.

محدودیت، معمولاً بر پایه‌ی یک یا چند وجهِ فیزیکی و عینی شکل می‌گیرد و در همان رابطه هم تعریف می‌شود. فرضاً جرمِ کره‌ی زمین، تعدادِ ماهی‌هایِ موجود در یک رودخانه، تعدادِ اعضایِ بدنِ یک انسان، یا طولِ عمرِ طبیعی یک انسان، پدیده‌هایی «محدود» هستند که می‌توان با مراجعه به این یا آن دستگاهِ علمی و نظری مرزهایشان را توصیف کرد؛ مثلاً می‌توان نشان داد که جرمِ زمین چند کیلوگرم است، جمعیتِ ماهی‌ها چقدر است، انسان چند عضو دارد یا چقدر عمر می‌کند.

اما کمیابی مفهومی ذهنی است که بر پایه‌ی نیاز (need) بنا شده است. نیاز، نه ضرورت (necessity) است و نه تمایل (desire)، بلکه خواسته‌ای (want) است که به مثابهِ مطالبه‌ی دسترسی به کالاها و خدماتِ‌ اقتصادی بازتعریف شده است. به این ترتیب، فرضِ کمیابی به این معناست که فرد به واسطه‌ی یک نیاز که مفهومی ذهن ساخته است، مصرفِ کالاها و خدماتِ معینی را مطالبه می‌کند.

پدیده‌های با ارزش ممکن است «عملاً نامحدود و غیرکمیاب» (مانندِ جاذبه‌‌ی زمین یا نورِ خورشید)، «محدود و کمیاب» (مثلِ ماهی‌هایِ یک دریاچه) یا «محدود و غیرکمیاب» (مانندِ انگشتانِ دست) باشند. از نظرِ تفکرِ اقتصادمحور حالتِ اول بی‌ارزش است و حالتِ آخر بی‌ربط. اقتصاد فقط آن‌چه را که محدود و کمیاب است دارایِ ارزش و قابلِ توجه می‌داند. اشکالِ بنیادینِ این نگرش این است که بخشِ بزرگی از آن‌چه برایِ ما انسان‌ها ارزشمند است را نادیده می‌گیرد، چون نمی‌تواند آن‌چه که فاقدِ ارزشِ اقتصادی است (کمیاب است) را ارزشمند بداند. به این ترتیب، آن‌چه خارج از حوزه‌ی اقتصاد قرار می‌گیرد مُهرِ بی‌ارزشی می‌خورد و به مثابهِ معدن یا زباله‌دان پذیرایِ زوال می‌شود.

تفکیکِ دو مفهومِ یاد شده از یکدیگر اهمیتی کلیدی دارد. در بدنِ من یک قلب و دو کلیه وجود دارد. از نظرِ من قلب و کلیه‌هایم دارایِ ارزشِ زیادی هستند، با این‌حال، نگاهِ من به قلب یا کلیه‌ام به عنوانِ «منابعی کمیاب» نیست. ماهیتِ ارزشِ قلب و کلیه‌‌هایم برایِ من «غیراقتصادی» است. با این‌حال، هیچ‌کس نمی‌تواند این واقعیت را انکار کند که قلب و کلیه‌های انسان «محدود» هستند. هم تعدادِ آن‌ها محدود است و هم ظرفیتِ فعالیت و طولِ عمرشان. اما حتی در نظر گرفتنِ این محدودیت‌ها نیز، قلب یا کلیه‌هایم را به منابعِ کمیابِ اقتصادی تبدیل نمی‌کند: من تحتِ شرایطِ کمیابی از مزایایِ قلب یا کلیه‌هایم بهره‌مند نمی‌شوم.

همین مثال را درباره‌ی فرایندِ رشد و یادگیری می‌توان زد. کودک از توجهِ پدر و مادر و اطرافیان برخوردار می‌شود و بخشِ بزرگی از فرایندِ رشد و یادگیری در او به واسطه‌ی در معرض بودن و کنجکاویِ طبیعیِ او انجام می‌گیرد. کودک تکلم به زبانِ مادری را بدونِ نیاز به خدماتِ کمیابِ اقتصادی (نظیرِ معلم) و صرفاً از طریقِ تعامل با اطرافیان می‌آموزد. تعاملِ پدر یا مادر با کودک، نامحدود نیست (پدر و مادر فقط ۲۴ ساعت در شبانه‌روز فرصت دارند!)، اما لزوماً کمیاب هم نیست. تبدیل کردنِ فرایندِ یادگیری کودکان به امری کمیاب از نتایجِ گسترشِ نظامِ مدرن (اقتصادی) در جامعه‌ است.

اما یک مثال از هم از حوزه‌ی همدارها بزنم. در اغلبِ محیط‌هایِ کشاورزی، بذر یک همدار است. همدار بنا به تعریف متعلق به همه است و دسترسی به آن توسطِ قفل، تخصص یا قانون محدود نمی‌شود. کشاورزان می‌توانند آزادانه از بذرِ بومیِ متعلق به حوزه‌ی همدارِ اجتماعِ خود بهره‌برداری کنند. کمیتِ بذر شاید محدود باشد، اما حقِ استفاده از آن محدود نیست و بهره‌برداریِ بیشتر از آن منجر به تکثیر و افزایش آن نیز می‌شود. هر کشاورزی حق دارد از بذرِ همدار استفاده کند. اقتصادیزه شدنِ بذر، به معنایِ خروجِ آن از حوزه‌ی همداری و تبدیلِ آن به یک کالای اقتصادی (کمیاب) است. به این ترتیب، کشاورز باید حقِ بهره‌برداری از بذر را به فروشنده‌ی صنعتی بذر پرداخت کند. علاوه بر این، به منظورِ تضمینِ وضعیتِ کمیابی و جلوگیری از تقویتِ بذرِ همدارانه، لشگری از سرمایه‌گذارها، اقتصاددان‌ها، حقوق‌دان‌ها، کارشناسانِ کشاورزی و سربازها بسیج می‌شوند تا بذرِ همدار را بد جلوه دهند یا به کلی ممنوع کنند و تنها گزینه‌ی «از لحاظِ کارشناسی مناسب» یا «از لحاظِ قانونی مجاز» را استفاده از بذرهایِ صنعتی که بنا به تعریف کمیاب هستند اعلام کنند. چنین است که ثروتِ بذرِ همدار با فقرِ بذرِ کمیاب جای‌گزین می‌شود. این معامله‌ در دراز مدت به زیانِ کشاورز تمام می‌شود.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. scarcity 

  2. commons 

انسان اقتصادی

جهلِ نخستین انسانِ مدرن

انسانِ اقتصادی، موجودی نیازمند است. فرضِ اساسیِ اقتصاد، بی‌نهایت بودنِ نیازِ انسان و در نتیجه کمیاب بودن منابعِ اقتصادی برای تأمینِ نیازهای اوست. در همین رابطه،‌ نیازِ نامحدودِ انسان به «یادگیری» خلق می‌شود.

این ایده که انسان ناتوان و جاهل متولد می‌شود و سودی برایِ جامعه نخواهد داشت مگر این‌که «آموزش» ببیند ایده‌ای مدرن است که شیوعِ آن به قرنِ هفدهم باز می‌گردد. در این دوران بود که وفاقِ عمومی مبنی بر نیازِ نامحدودِ انسان به «آموزش» شکل گرفت. آموزش، به معکوسِ توانایی‌هایی زیستی تبدیل گشت و به فرایندی انتهاباز بدل شد که دیگر شباهتی به شیوه‌های کهنِ اکتسابِ دانشِ ملموس درباره‌ی واقعیت‌های پیرامونِ فرد و کسبِ مهارت در به کارگیری ابزارهایی که معیشتش را می‌ساخت نداشت. به این ترتیب، آموزش به یک کالایِ ناملموس تبدیل شد که سودِ جامعه در این بود که مقدارِ زیادی از آن تولید و مصرف شود. آموزش، این کالایِ ناملموس، به همان شیوه‌ای به توده‌های مردم ارائه می‌شد که پیش از آن کلیسا موهبتِ قدسیِ ناملموس را به آن‌ها عرضه می‌کرد. همان‌گونه که انسانِ پیش‌مدرن متقاعد شده بود که به واسطه‌ی «گناهِ نخستین»، گناه‌کار متولد می‌شود و باید به کمکِ مصرفِ خدماتِ کلیسا حقانیت خود را در محضرِ جامعه ثابت کند، انسانِ مدرن نیز اطمینان یافت که به واسطه‌ی «جهلِ نخستینش»، احمق متولد می‌شود و باید به کمکِ بهره‌گیری از خدماتِ آموزشی، سودمندی خود را به جامعه ثابت کند.[۱]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Illich, I., 1977. Toward a History of Needs. New York, NY: Pantheon 75–۷۶٫ 

انسان اقتصادی

زندگی در عصرِ اقتصاد

دورانِ معاصر را عصرِ اقتصاد می‌نامند که با ظهورِ موجودی به نامِ «انسانِ اقتصادی» همراه بوده است. فصلِ تمایز این عصر با دوران‌های دیگرِ تاریخ، وجودِ نگرشِ اقتصادی در برخی حوزه‌های زندگیِ بشر نیست، چرا که این نوع نگرش، کم و بیش در ادوارِ کهن نیز وجود داشته است. آن‌چه دورانِ معاصر را متمایز می‌کند سلطه و گسترشِ روزافزونِ نگرشِ اقتصادی در تقریباً همه‌ی حوزه‌های زندگیِ فردی و اجتماعی ماست. در واقع، ساکنانِ عصرِ اقتصاد روز به روز حوزه‌های بیشتری از زندگیِ فردی یا اجتماعی خود را به صورتِ بخش‌هایی از «اقتصاد» می‌بینند.

۱

اما یک نکته‌ی کلیدی درباره‌ی نگرشِ اقتصادی وجود دارد که دوست دارم در این‌جا مطرح کنم: اقتصاد فقط می‌تواند چیزهایی را در نظر بگیرد (به این معنا که دارایِ ارزشِ اقتصادی تلقی کند) که اصطلاحاً کمیاب[۱] باشند. این موضوع در اقتصاد چنان زیربنایی است که می‌توان علمِ اقتصاد را علمِ مطالعه‌ی کمیاب‌ها یا علمِ مطالعه‌ی کمیابی دانست و به جرأت می‌توان گفت که فصلِ مشترکِ همه‌ی نظریه‌ها و مکتب‌های اقتصادی همین مفهومِ کمیابی است. فرقی هم نمی‌کند که این نظریه‌ها از خاستگاهِ عدالت‌گرایی یا نخبه‌گرایی برخاسته باشند یا خیر، تمرکزگرا باشند یا غیرتمرکزگرا و … مدل‌ها و نظریه‌های مختلفِ اقتصادی در این خصوصیت مشترک هستند که فقط آن‌چه کمیاب است را می‌توانند مشاهده، اندازه‌گیری، بررسی یا تحلیل کنند.

۲

در اثرِ نگاهِ رو به گسترشِ اقتصادی و تبدیلِ حوزه‌های بیشتری از معیشتِ انسان به زیرمجموعه‌ی اقتصاد، چند اتفاقِ اساسی رخ می‌دهد.

اولین اتفاق به این نکته مربوط می‌شود که در اقتصاد آن‌چه کمیاب تلقی نمی‌شود، فاقدِ ارزشِ اقتصادی تلقی می‌شود. همان‌طور که گفتم این موضوع به ذاتِ نگرشِ اقتصادی مربوط می‌شود و نه به نوعِ نگرشِ اقتصادیکی که انتخاب کرده باشیم. به عنوانِ مثال، اگر هوایی که تنفس می‌کنیم به خاطرِ وافِر بودنش در جوِ زمین کمیاب تلقی نشود (که تا همین چندی پیش نمی‌شده است)، به تبعِ آن ارزشِ اقتصادی ندارد. بنابراین، مادامی که هوا کمیاب نشده باشد، از نظرِ منطقِ اقتصادی اشکالی ندارد که آلاینده‌های‌مان را در آن تخلیه کنیم. آلاینده‌ها معمولاً به واسطه‌ی تولید، ارائه‌ یا مصرفِ کالاها یا خدمات (=دارایِ ارزشِ اقتصادی) ایجاد می‌شوند. مشابهِ همین بحث را درباره‌ی اقیانوس‌ها و به معنایی کلی‌تر درباره‌ی همه‌ی منابعِ مشترک که معمولاً کمیاب در نظر گرفته نمی‌شوند نیز می‌توان کرد.

دوم این‌که گسترشِ حوزه‌ی اقتصاد روز به روز حوزه‌های غیرِکمیابِ دیروز را به حوزه‌های کمیابِ امروز تبدیل می‌کند.

یک دلیل‌اش این است که از نظرِ اقتصادی، راهِ حلِ اصلاحِ تأثیرهای نامطلوبِ فعالیت‌هایِ اقتصادی، گسترشِ حوزه‌ی اقتصاد است. اگر تا دیروز، هوا به واسطه‌ی وافر بودنش در حوزه‌ی اقتصاد لحاظ نمی‌شد (دیده نمی‌شد، چون ارزشِ اقتصادی نداشت)، امروز که هوا در خطرِ آلودگی قرار گرفته باید آن‌را واردِ حوزه‌ی اقتصاد کرد (برایِ این‌که بتوان آن‌را دید باید برایش ارزشِ اقتصادی قائل شد، یعنی باید فرض کرد که کمیاب است). به این ترتیب، منطقِ تمامیت‌خواهِ اقتصادی، برایِ حلِ مشکلاتی که ایجاد کرده‌ است، گسترش و تقویتِ خود را تجویز می‌کند.

اما تلاش برایِ حلِ مشکلاتِ ایجاد شده در اثرِ فعالیت‌های اقتصادی تنها دلیلِ تبدیلِ حوزه‌های غیرِکمیابِ دیروز به حوزه‌های کمیابِ امروز نیست. دلیل دیگری نیز برایِ گسترشِ حوزه‌ی کمیابی و بلعیدنِ حوزه‌ی غیرکمیاب‌ها وجود دارد: می‌دانیم که منطقِ اقتصادی سعی دارد ارزش‌های اقتصادیِ موجود را حفظ کند یا مقادیرِ بیشتری از آن‌ها را تولید کند. با توجه به این‌که حوزه‌هایِ غیرِکمیاب فاقدِ ارزش‌ِ اقتصادی محسوب می‌شوند، اقتصاد برایِ گسترشِ خود، چاره‌ای ندارد جز این‌که سعی کند حوزه‌هایِ بیشتری را کمیاب کند. بنابراین، گسترشِ کمیابی به حوزه‌های روزافزونی از زندگیِ فردی و اجتماعیِ انسان نتیجه‌ی ذاتیِ زندگی در عصرِ اقتصاد است.

به عنوانِ مثال در سراسرِ تاریخ و در همه‌ی فرهنگ‌های انسانی، فرایندِ رشدِ خردسالان و نوجوانان، به جز در مواردیِ حاشیه‌ای، وابسته به استفاده از کالاها یا خدماتِ اقتصادی نبوده است. انسانِ خردسال با بهره‌گیری از حمایت‌های پدر و مادر و اقوام که امری کمیاب (و در نتیجه اقتصادی) نبود رشد می‌کرد و بالغ می‌شد. این فرایند به میزانِ زیادی خود به خودی و خودبسنده بود. اما با ظهورِ عصرِ اقتصاد در قرن‌های اخیر در اروپا و گسترشِ روزافزون آن در سراسرِ جهان، فرایندِ رشدِ کودکان بدونِ بهره‌گیری از کالاها و خدماتِ کمیاب امکان‌پذیر نیست. از نیازِ خانواده به خدماتِ گاه پیچیده‌ی پزشکی گرفته (فرضاً برایِ به دنیا آوردنِ نوزاد و مراقبت‌های مربوط به آن) تا نیازِ خانواده به استفاده از انواعِ خدماتِ حرفه‌ایِ مانندِ مهدِ کودک و مدرسه برایِ رشد و تربیتِ کودک و همین‌طور جبرانِ وقت‌تنگیِ پدر و مادر که به واسطه‌ی اشتغال موردِ نیاز در سایرِ مقاصدِ اقتصادی ایجاد شده است و به آن‌ها امکانِ حضور در کنارِ فرزندشان را نمی‌دهد (زمان و توجهی که می‌توانند به فرزندشان اختصاص دهند را کمیاب کرده است).

به این ترتیب است که در عصرِ اقتصاد، به معنایِ دورانِ سلطه‌ی نگرشِ اقتصادی بر زندگیِ اجتماعیِ انسان، نظامی از کمیابی‌های در هم تنیده شکل می‌گیرد که نیازهای جدیدی ایجاد می‌کند که ظاهراً فقط به کمکِ دسترسی به خدمات و کالاهایِ کمیابِ دیگر برطرف می‌گردند و این چرخه‌ی افزایشِ‌ کمیابی و نیاز همین‌طور ادامه می‌یابد و قلمروِ اقتصاد به حوزه‌های بیشتری و بیشتری گسترش می‌یابد.

۳

اما آیا گسترشِ‌ قلمروِ اقتصاد مشکل‌زاست؟

نشانه‌هایی وجود دارد که پاسخِ سوالِ فوق مثبت است.

یکی این‌که برایِ برطرف ساختنِ نیازهایِ روزافزونِ انسانِ مقیمِ عصرِ اقتصاد، به منابعِ [یعنی آن‌چه به صورتِ بالفعل یا بالقوه دارایِ ارزشِ اقتصادی است] بیشتری نیاز است. اما منابع، که بنا به تعریف در حوزه‌ی اقتصاد قرار دارند و در نتیجه کمیابند، محدود نیز هستند[ا]. بهره‌برداری نامتوازن از منابعِ محدود آن‌ها را تحلیل می‌برد، در نتیجه، گسترشِ منابع به حوزه‌های جدیدتر لازم می‌شود: حوزه‌های بیشتری از منابعِ مشترک در طبیعت و جامعه به حوزه‌ی منابعِ اقتصادی وارد می‌شود. اما این یک به اصطلاح فیدبکِ مثبت است که نمی‌تواند بدونِ ایجادِ ناپایداری برایِ مدتی طولانی ادامه یابد.

اما ایرادِ دیگرِ سلطه‌ی روزافزونِ نگرشِ اقتصادی بر انسان به تصویری که از یک جامعه‌ی خوب داریم مربوط می‌شود. اگر یک جامعه‌ی خوب را جامعه‌ای بدانیم که نظامی فاقدِ سلطه‌جویی است و افرادِ روزافزونی در آن سرزنده و دارایِ حسِ آزادی، خودبسندگی و خودمختاری هستند، در این صورت وابستگیِ بیش از حد به مصرفِ کالاها و خدماتِ کمیاب، تخریب‌گرِ چنین تصویری است. چرا که وابستگی روزافزونِ افراد به خدمات و کالاهای اقتصادی، تواناییِ طبیعی و فرهنگیِ آن‌ها را در رابطه با هنرِ زیستن از آن‌ها می‌گیرد. مهم نیست این افراد به واسطه‌ی تأمینِ اقتصادیِ نیازهای‌شان تا چه حد در این تصور غوطه‌ور باشند که آزاد یا خودمختار هستند، مادامی که از عهده‌ی ابتدایی‌ترین اموراتِ خود بدونِ تکیه بر مصرفِ خدمات و کالاهایِ مدرن برنیایند، در واقع موجوداتیِ ضعیف و وابسته و در نتیجه غیرسرزنده هستند. جامعه‌ای مملو از انسان‌های ضعیف و وابسته با تصویرِ بالا از یک جامعه‌ی خوب در تضاد است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. scarce 


  1. ا) توجه داشته باشید که عکسِ این نکته لزوماً صادق نیست، یعنی آن‌چه محدود است لزوماً کمیاب نیست، چرا که کمیابی یک مفهومِ اقتصادی و در نتیجه ساخته‌ی ذهنیتِ اجتماعیِ ماست در حالی که محدودیت یک مفهومِ فیزیکی است. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه