Category archive

سیاست روز

سیاست روز

فتنهٔ بی‌سر؛ اژدهای هزارسر

آشوب‌ها و اعتراض‌های اخیر، دارای خصوصیت‌هایی است که تحلیل کردنِ آن‌را دشوار می‌کند. با این‌حال، فکر می‌کنم سکوت کردن هم رویهٔ مناسبی نیست و بهتر است دربارهٔ این روزهای مهم حرف بزنیم. در این‌جا چند نکتهٔ مهم را، از زاویهٔ دیدِ خودم، با شما مطرح می‌کنم.

۱

شواهدِ متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد شروعِ این اعتراضات‌ به بخش‌هایی از یک جریانِ اصول‌گرای تندرو و ذی‌نفوذ مربوط می‌شود و هدفِ اولیهٔ آن‌ها این بوده که به وسیلهٔ آن به دولتِ آقای روحانی (دولتِ اعتدال) فشارِ بیشتری بیاورند. تظاهرات برگزار می‌شود، اما برخلافِ انتظار، دامنهٔ اعتراض‌ها به دولتِ آقایِ روحانی محدود نمی‌ماند و به سرعت به بخش‌هایِ مختلفِ نظام تسری می‌یابد. به نظرِ من به خاطر سپردنِ این نکته، یعنی این‌که نقطهٔ آغازینِ این اعتراض‌ها به جناحِ اصول‌گرایِ منتقد (به نوعی معاند با دولت) باز می‌گردد و در بسترِ نارضایتیِ عمومی به سرعت رادیکال‌ می‌شود، مهم است. نادیده گرفتنِ آن می‌تواند منجر به تحلیل‌هایِ یکسویه و بی‌توازن شود: فرضاً‌ می‌توان همه چیز را به برنامه‌ریزی و دخالتِ نهادها و دولت‌هایِ رقیب یا متخاصم نسبت داد. اما اگر این نکته را در نظر داشته باشیم، قطعاً باید ریشهٔ تحولات را در داخل جستجو کنیم. تحریک‌ها و دخالت‌هایِ خارجی مثلِ خامه‌ای هستند که به کیکِ تحلیلی‌مان اضافه می‌کنیم. بنابراین حداقل دو نتیجه می‌توانیم بگیریم. اول این‌که ما با جناح یا جناح‌هایِ سیاسی‌ِ ویژه‌ای در ایرانِ امروز مواجه هستیم که «ثبات و امنیتِ ملی» را به شکلی کاملاً ابزاری در نظر می‌گیرند؛ هر گاه لازم بدانند از آن برای محدود کردنِ رقبایشان استفاده می‌کنند، اما نوبت به خودشان که می‌رسد با سهل‌انگاریِ ویژه‌ای آن‌را به مخاطره می‌اندازند. دوم این‌که بسترِ نارضایتی‌ها در جامعهٔ ایران به مرحله‌ای بسیار خطرناک رسیده است، تا حدی که تظاهراتِ معمولیِ سیاسی و حکومتی می‌تواند به سرعت به آشوبِ سراسری‌ منجر شود. با این اوصاف، معلوم نیست آیندهٔ راه‌پیمایی‌ها و تظاهراتِ مهمِ حکومتی در آینده چگونه خواهد بود.

۲

بسیاری می‌گویند این اعتراض‌ها سر و ساختار ندارد. این حرف تا حدی درست است، چرا که هیچ‌ کدام از جریان‌هایِ سیاسی‌ِ کشور نمی‌تواند ادعا کند که تمامیتِ این اعتراض‌ها را نمایندگی می‌کند. شاید بشود گفت که فصلِ مشترکِ این شعارها در نارضایتی است. ورایِ این ابرازِ‌ ناهمگونِ نارضایتی، هماهنگیِ جامعی بینِ معترضان به چشم نمی‌خورد: برخی اعتراض‌شان به سیاست‌هایِ اقتصادی دولت است، برخی به همهٔ نظام؛ برخی نامِ گروه‌هایی را به زبان می‌آورند که روزگاری نه چندان دور تفاله‌هایِ سیاسی و اجتماعی تلقی می‌شدند و برخی دیگر کاملاً با آن‌ها فاصله دارند و صرفاً دردِ دلشان را فریاد می‌کنند. این طور به نظر می‌رسد که بخشِ بزرگی از این اعتراض‌ها، اصولاً سیاسی—به معنایِ محدودِ سیاست، یعنی طرفداری از این یا آن شخصیت یا جریان‌ برای کسبِ صندلی‌های مدیریتی—نیستند. با این‌حال، به نظر می‌رسد با گذشتِ چند روز شدتِ اعتراض‌ها کاهش یافته و در عوض شاهدِ افزایشِ آشوب‌ و تخریب‌کاری هستیم که مصداقِ فتنه‌ای نوظهور یا به تعبیرِ دوستی، اژدهایی بدونِ سر است. ساده‌تر می‌بود اگر این اژدها سری می‌داشت که می‌شد آن‌را قطع کرد یا دستِ کم تقصیرها را گردنش انداخت! اما کشتن یا محکوم کردنِ اژدهای عصبانیِ بی‌سر ساده نیست.

اما جورِ دیگری هم می‌توان به این فتنهٔ نوظهور نگاه کرد: این اژدها نه تنها بی‌سر نیست، بلکه هزار سر دارد و مدام سرهای جدید می‌رویاند. یک سرش این‌جا، یک سرش آن‌جا؛ یک سرش پیدا، یک سرش ناپیدا؛ یک سرش خندان، یک سرش گریان؛ یک سرش مکار، یک سرش گول؛ یک سرش آسان، یک سرش دشوار، یک سرش آشنا، یک سرش بیگانه. سر و کله زدن با اژدهایِ‌ بی‌سر دشوار است، اما وای از اژدهایِ هزارسر! اصلاً معلوم نیست از کجایش باید شروع کرد. خشکسالی و کمبودِ آب، گسترش کویر، تخریبِ جنگل‌ها، از بین رفتنِ خاک‌های سطحی، انقراضِ هزاران گونهٔ گیاهی و جانوری؟ آلودگیِ آب و خاک و هوا و نابودیِ همدارها؟ گسترشِ بی‌کاری، بی‌عاری، بی‌خیالی و انواع و اقسامِ اعتیادها و ناامیدیِ روزافزونِ جوانان؟ فروپاشیِ معنویت و اخلاق و اپیدمیِ ترسناکِ بی‌اعتمادی در جامعه؟ تخریبِ سنت‌ها و زوالِ اجتماعات و شیوه‌هایِ زندگیِ کهن‌آزمودهٔ بومی؟ تبعیدهای اجباری یا خودخواسته از روستاها به شهرها و از شهرها به خارج از کشور؟ ظلم، زورگویی، اقتدارگرایی و تحقیرِ نهادینهٔ حقِ انتخابِ مردم از سویِ مراکزِ قدرتِ رسمی؟ خودحق‌پنداریِ حاکمان و تحمیلِ نظام‌مندِ «راهِ رستگاری» بر نخبگان و توده‌ها؟ تحقیر و زورگویی و تبعیضِ نهادینه علیهِ زنان و اقلیت‌های قومی، مذهبی و غیرمذهبی؟ ترویجِ فرهنگِ سانسور، خودسانسوری، تظاهر و ریاکاری؟ تحقیرِ نهادینهٔ هنر، خلاقیت و اندیشهٔ انتقادی و مستقل؟ گسترشِ فساد، نابرابری‌هایِ اجتماعی، و ناکارآمدی اداری و اجرایی و صنعتی و همزمان اقتصادزدگیِ روزافزونِ مناسبت‌هایِ کیفیِ زندگی؟ تهی شدن سیاست از معنا و همزمان سیاست‌زده شدنِ روزافزونِ ارکانِ زندگیِ اجتماعی؟ فرار از واقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی و گسترشِ فرهنگِ ندیدن، نشنیدن، نخواندن، نیاندیشیدن؟ مصرف‌گرایی و ترویجِ اسطوره‌هایِ مبتنی بر دود کردنِ یک شبهٔ منابعِ طبیعی و اجتماعی؟ استحالهٔ انقلاب و انقلابیون و تبدیل شدنِ تدریجی‌شان به آن‌چه همهٔ این سال‌ها قصدِ مبارزه کردن با آن را داشتند؟ یا حصر و تحقیر و سرکوبِ بصیرترین و صادق‌ترین فرزندانِ انقلاب و حمایت و تشویقِ مشتی مردم‌فریبِ فاسدِ نالایق؟ و تازه این‌ها در حالی است که ما در منطقه‌ای بسیار خطرناک زندگی می‌کنیم که در آن بردارهای سیاسیِ متعددی در جهتِ ایجادِ آشوب و ناآرامی در ایران وجود دارد و این نکته که آفتاب در سرزمینِ جاه‌طلبی‌های ما غروب نمی‌کند نیز کارمان را دشوارتر ساخته است.

این سرزمین و ساکنانش فراز و نشیب کم به خود ندیده‌اند. تاریخِ چند هزار سالهٔ ایران سرشار از نشانه‌هایی است که می‌توانند مایهٔ فخر و مباهاتِ بشریت باشند. در این شک ندارم. انقلابِ ایران به دریایی مواج می‌ماند که ساحلِ آلوده‌ای را شست و مرواریدهای زیادی به ارمغان آورد؛ مردانِ پاک و زنانِ پاکیزهٔ انقلابی، مخلص، صادق، صابر، شاهد و شهید. در این هم شک ندارم. اما ترسم از زوالِ خوبی‌ها است چرا که آن‌طور که یک ضرب‌المثلِ لاتینی می‌گوید «بهترین چو فاسد شود، بدترین است» (Corruptio optimi pessima). به سختی می‌توانم واقعیتی اجتماعی را تصور کنم که از یک «انقلابِ بزرگِ گندیده» زشت‌تر باشد، همان‌طور که منظره‌ای غم‌انگیزتر از درغلطیدنِ خوبانِ خدا به ورطهٔ ظلم و فساد برایم متصور نیست.

۳

ظاهراً امروز ما در نوعی وضعیتِ جنگی به سر می‌بریم که هم با جنگِ داغ (نظیرِ جنگ ایران و عراق) فرق می‌کند، هم با جنگِ نیابتی (نظیرِ جنگِ قدرت‌هایِ منطقه‌ای و جهانی با یکدیگر در سوریه)، و هم با جنگِ سرد به معنایِ‌ کلاسیکِ آن. دبیرِ شورایِ عالیِ امنیتِ ملی آن‌را «جنگِ نیابتی اینترنتی» می‌نامد، که مکملِ «جنگِ نیابتیِ رسانه‌ای» است. کمی دقت در پوشش‌هایِ معمولی خبری رسمی و غیررسمی ابعاد این جنگِ رسانه‌ای علیهِ ایران را فاش می‌کند. مثلاً به این فکر کنید که در شبِ سالِ نوی میلادی، تقریباً همزمان با اعتراضاتِ سراسری در ایران، آشوب‌گران در کشورِ فرانسه حدود ۱۰۰۰ خودروی شخصی را به آتش کشیدند و با این‌حال هیچ رسانه‌‌ای را پیدا نمی‌کنید که اوضاعِ فرانسه را در «آستانهٔ انقلاب» گزارش کند. اما اعتراضاتِ اخیر در ایران به صورتی اغراق‌آمیز منعکس می‌شوند؛ تا حدی که گاه برای افزایشِ تأثیرگذاری تصاویر و ویدئوهایی از تظاهراتِ مردمی در آرژانتین یا بحرین به عنوانِ اعتراضات در ایران عرضه شده یا صحنه‌هایی از فیلم‌ِ سینمایی به عنوانِ نمونه‌هایی از خشونتِ پلیس در ایران جا زده می‌شود. این‌ها مشتی نمونهٔ خروار هستند. در عصرِ نمایش زندگی می‌کنیم. چشم‌ها خیره بر صفحه‌هایِ نمایش است و تصویرها و فیلم‌ها و تیترها دنیا و آخرتِ آدم‌ها را می‌سازند.

جامعهٔ ایران در برابرِ این جنگِ رسانه‌ای تقریباً بی‌دفاع است. چندی پیش شاهدِ دست به دست شدنِ قسمت‌هایی از بودجهٔ پیشنهادی سالِ آینده در فضاهایِ مجازی بودیم و با حیرت هزینه‌هایِ کلانی را که جمهوریِ اسلامی صرفِ انواعِ فعالیت‌هایِ عقیدتی-تبلیغی می‌کند ملاحظه نمودیم. اگر این بودجه‌هایِ‌ هنگفت منجر به قدرتِ رسانه‌ای ایران شده بود دستِ کم می‌شد نوعی توجیهِ منطقی برایِ آن‌ها آورد. اما افسوس که ضعفِ رسانه‌ای ایران در اتفاقاتِ اخیر دوچندان آشکار شد. از شبکه‌هایِ تلویزیونی نظیرِ من‌و‌تو و بی‌بی‌سی فارسی که بگذریم، ظاهراً باید بپذیریم که یک کانالِ تلگرامی نظیرِ آمدنیوز نیز می‌تواند امنیتِ کشور را به خطر بیاندازد و آشوب ایجاد کند. به نظر می‌رسد جمهوریِ اسلامی در همهٔ آن سال‌هایی که موفق شد قدرتِ بازدارندگی و تواناییِ نظامیِ بومیِ خود را افزایش دهد، در عرصهٔ رسانه‌ای میدانِ جنگ را به کلی به حریفانش واگذار کرد. اگر قرار است واردِ بازی‌هایِ مدرن شویم، که عمیقاً شده‌ایم، باید قواعدشان را نیز درست یاد بگیریم و سعی کنیم آن‌‌ها را با مهارت بازی کنیم. تخصیصِ منصفانه و هوشمندانهٔ بودجه البته کارِ مهمی است، اما این همهٔ داستان نیست. بودجه‌ها باید به شکلی کارآمد صرف شوند و برای کارآمد بودن در چیزی باید اول شیوهٔ فعل و تأثیرِ آن‌را شناخت و تبدیل به فن، اعم از ساختارها و رویه‌ها، نمود. اما فنْ قاعدهٔ خودش را بر ما تحمیل می‌کند، همان‌طور که بر همهٔ جهانِ صنعتی تحمیل کرده است. با بودجهٔ چاق و شعارهایِ خودفریب نمی‌شود با ماشین‌های رسانه‌ای کارآمد—یعنی آن‌ها که فنِ رسانه را به کار می‌گیرند—رقابت کرد!

۴

اما جنگِ نیابتیِ اینترنتی همهٔ داستانی نیست که بر ما می‌گذرد. اگر کسی در چند دههٔ اخیر در خوابِ زمستانی نبوده باشد، یا خودش را به خواب نزده باشد، قطعاً نمی‌تواند از ارادهٔ نیرومندی که در منطقه و جهان علیهِ مردمِ ایران و نظامِ جمهوریِ اسلامی عمل می‌کند بی‌خبر باشد. نهادها و دولت‌هایِ خارجی به شکل‌هایِ مختلف در اموراتِ داخلیِ ایران دخالت می‌کنند؛ اما هدف‌‌ها، وسائل و تأثیراتِ این دخالت‌ها بسیار متفاوت است. نفسِ این دخالت‌ها عجیب نیست، چرا که بخشی نانوشته از منطقِ مدرنِ روابطِ بین‌المللی هستند؛ منطقی که ما هم آن‌را کاملاً پذیرفته‌ایم—اگر شک دارید، سعی کنید شخصیتی سیاسی را پیدا کنید که صادقانه منکر این باشد که ایران باید در کشورهای همسایه جاسوس یا عواملِ نفوذی داشته باشد؛ یا این‌که کشورهای دیگر در ایران جاسوس و عوامل نفوذی دارند. هر جا لازم بدانیم، در سطحِ توان‌مان، در امورِ کشورهایِ دیگر دخالت می‌کنیم و طبعاً این‌کار را با علم به این‌که کشورهایِ دیگر نیز در کارِ ما دخالت می‌کنند انجام می‌دهیم. هر جا از دخالتی سرباز زده‌ایم، بیشتر از جنبهٔ مصلحتی بوده است تا اصولی. در واقع، منطقِ حاکم بر روابطِ بین‌المللی چنین می‌گوید: اگر می‌خواهی در بازیِ دولت-ملت‌سازی موفق باشی، باید تا جایی که می‌توانی نفوذ کنی و تا جایی که می‌توانی جلوی نفوذِ دیگران را بگیری. با این منطق، که ما هم آن‌را پذیرفته‌ایم، باید فرض را بر این بگیریم که بخشی از آشوب‌ها و اعتراض‌هایِ اخیر به واسطهٔ دخالت و تحریک‌هایِ بیگانگان شکل می‌گیرد. آن‌چه مهم است درکِ این دخالت‌ها و داشتنِ ایمنیِ کافی در برابرِ آن‌هاست. اما این ایمنی با شعار و دستور ایجاد نمی‌شود. برای ایمن بودن باید تنی سالم و نیرومند داشت و ذهنی با نشاط که آمادهٔ رنج‌ کشیدن باشد. جامعه‌ای که از درون بیمار باشد و دارای ذهنیتِ اجتماعیِ پژمرده و عافیت‌طلبی که رویایش «خوش گذرانی» است، به سختی می‌تواند در برابرِ عواملِ بیماری‌زا مقاوم باشد؛ همان‌گونه که قادر به رنج کشیدنِ با عزت نیست.

بنابراین، این درست که بخشی از مشکلاتِ امروزِ جامعهٔ ایران به فشارهایِ ناجوانمردانه‌‌ای باز می‌گردند که قدرت‌هایِ «شبه‌استعماری» بر ما وارد می‌کنند تا عزم و ارادهٔ تاریخی‌مان برای بالندگی را خُرد کنند یا به صورتِ یکجانبه در خدمتِ منافعِ خود بگیرند؛ مشکلاتی که نوعاً «برون‌زاد» هستند. اما توهمِ بزرگی خواهد بود اگر پذیرفتنِ این واقعیتِ کلیدی ما را از ملاحظهٔ واقعیت‌هایِ مهم‌ِ دیگر، یعنی بلاهایی که خودمان بر سر خودمان می‌آوریم، یعنی مشکلاتِ «درون‌زاد» بازدارد. فکر می‌کنم این‌که مشکلاتِ درون‌زادی که جامعهٔ ایران با آن‌ها روبه‌روست بزرگ و عدیده هستند جایِ‌ بحثِ چندانی نداشته باشد. اما همهٔ ما باید از خودمان این سؤال را بپرسیم که در رویارویی با تهدیدهایِ برون‌زاد و درون‌زاد چه می‌کنیم؟ همان‌طور که همهٔ مشکلاتِ ما به عواملِ خارجی و دوردست مربوط نمی‌شود، همهٔ مشکلاتِ داخلی‌مان نیز مربوط به حکومت و نظامِ سیاسی نیست. من و شما، این‌جا و اکنون، چه می‌کنیم؟ شیوه‌مان در این جهان کدام است؟ آیا در دایرهٔ وسوسه‌ها و نیازهایی اسیر هستیم که تأمینِ آن‌ها در سرزمینی که تجربهٔ صنعتی شدن را به تمامی طی نکرده کارِ هیچ دولتِ زمینی‌ای نیست یا می‌خواهیم و می‌توانیم بر وسوسه‌ها و نیازهایمان افسار بزنیم؟ آیا مشتریانِ عافیت‌طلب، ثروت‌دوست و قدرت‌دوستِ نظامِ تولیدِ رفاه، ثروت و قدرت هستیم و دعوایمان فقط این است که سهمِ بیشتری از رفاه، ثروت و قدرت داشته باشیم یا این‌که مجهز به برنده‌ترین سلاحِ وجودی هستیم که ما را بی‌نیاز و بی‌نهایت نیرومند می‌سازد؟ فقیرِ علی و مریدِ حافظیم یا بندهٔ دیوان‌سالاران، کارشناسان، اُمرا و سرمایه‌داران؟

۵

مادامی که اعتراضات محدود به تظاهراتِ صلح‌آمیز باشند شری بر آن‌ها متصور نیست و برعکس، می‌توانند سرچشمهٔ حضورِ فعالِ اجتماعی، عبرت‌آموزی و تغییراتِ تدریجی در نظامِ سیاسیِ کشور باشند. اما اگر اعتراضات به خشونت کشیده شود «دروازه‌های جهنم» باز خواهند شد و اژدهای هزارسر فربه‌تر و خطرناک‌تر از قبل خواهد گردید. در این‌جا منظورم از خشونت یک امرِ انتزاعیِ نظری نیست. به طورِ مشخص از سیاستِ ترویجِ خشونت در اعتراضات سخن می‌گویم که تا امروز شاهدِ دامن گرفتنِ جدیِ آن نبوده‌ایم—هم از سویِ عمدهٔ معترضان و هم از سویِ حاکمیت؛ اما نمی‌توانیم به این امرِ شکننده دل خوش کنیم چون اولاً ادامهٔ ناآرامی‌ها می‌تواند زمینه را برای گسترشِ خشونت فراهم کند و ثانیاً دلیلی ندارد که دخالت‌هایِ‌ خارجی محدود به حوزهٔ رسانه‌ای باشد و همیشه احتمالِ تزریقِ گروهک‌هایِ مسلح بینِ جمعیت‌هایِ متعرض وجود دارد. اما حتی اگر اعتراضات با آرامشِ نسبی فرو بنشینند (علی‌رغم خسارت‌ها و کشته‌هایی که تا این لحظه رخ داده) مشکلاتِ اصلی سرجایشان خواهند ماند. همان‌طور که گفتم خطرهایی که تمامیت و امتدادِ تاریخی، اقلیمی و مدنی ایران را تهدید می‌کند جدی و متعددند.

تا جایی که چشم‌هایِ کم‌سویِ من اجازه می‌دهند در چشم‌اندازهایِ اصلیِ رسمی و غیررسمیِ جامعه نشانه‌ای جدی از حکمت و دوراندیشیِ پایا و مبتنی بر عقلانیتِ تاریخی و بومی دیده نمی‌شود. ظلم و فساد و بی‌کفایتی هست، نیتِ خوب و ارادهٔ خیر هم هست، اما عمدهٔ اراده‌های نیک نیز انگار در صندوق‌چه‌ای از سردرگمی و کوته‌اندیشی حبس شده‌اند. این سردرگمی‌ها البته بخشی از تجربهٔ انسان بودن است. ما هستیم تا خطا کنیم و عبرت بگیریم و ان‌شاءالله راهِ نیکو را برگزینیم.

یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل (حافظ)

پی‌نوشت:

چند نوشتهٔ خوب که به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیم به اعتراض‌های اخیر مربوط می‌شوند و به نوعی در شکل‌گیریِ این نوشته نقش داشته‌اند:

به‌روزرسانی‌:

این نوشته‌ها را هم به فهرست بالا اضافه می‌کنم:

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

سیاست روز

سوءِ قصد به دموکراسیِ بومیِ ما

تروریست‌ها امروز در مرقدِ امام و خانهٔ ملت خونِ مردمِ بی‌گناه را ریختند تا کینه و نفرت‌شان را از بالندگیِ دموکراسیِ بومیِ ایران نشان دهند. انتخابِ «مجلسِ شورایِ اسلامی» و «مرقدِ امام خمینی» به عنوانِ محل‌هایِ عملیاتِ تروریستی چه معنایِ دیگری می‌تواند داشته باشد؟ به نظرِ من این مکان‌ها به صورتِ تصادفی و یا صرفاً به واسطهٔ ملاحظاتِ اجرایی انتخاب نشده‌اند، بلکه هدف از انتخاب‌شان ارسالِ پیامی روشن و خونین به جامعهٔ ایران و سایرِ جهانیان بوده است.

برایِ درکِ پیامِ تروریست‌ها باید به جوهرِ نظامِ جمهوریِ اسلامی توجه کنیم. جامعهٔ ایرانی دغدغه‌‌ و عزمی تاریخی و منحصر به فرد دارد تا نظامی سیاسی و اجتماعی برایِ خودش دست و پا کند که هم دموکراتیک است و هم بومی. جمهوریِ‌ اسلامی فرزندِ همین اراده است؛ اما هیچ چیز بیشتر از خمینی—رهبر و بنیان‌گزار—وجهِ بومیِ آن‌ را نمایندگی نمی‌کند و مجلس—خانهٔ ملت—نیز واضح‌ترین نُمادِ وجهِ دموکراتیکِ آن است. امروز دموکراسیِ بومیِ‌ ایران ایرادهایِ زیادی دارد و با چالش‌هایِ بزرگی رو به روست، اما جمهوریِ اسلامی نه یک کالایِ وارداتی است و نه یک محصولِ نهایی که بشود آن‌را به بهانهٔ ایرادهایش برگرداند؛ بلکه فرایندی پویاست که از دغدغه و عزمِ تاریخیِ مردمِ ایران نیرو می‌گیرد، رشد می‌کند و بارور می‌شود. و البته که این مسیری طولانی و پر از ترس و امید است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

سیاست روز

دونالد ترامپ ۲

ایدهٔ این نوشته برگرفته از یادداشتی است که توسط یک مربی شطرنج نوشته شده و در آن سعی کرده رفتار سیاسی دونالد ترامپ را به کمک بازی شطرنج شرح دهد. می‌توانید این یادداشت را با نوشتهٔ قبلی‌ام دربارهٔ پدیدهٔ ترامپ مقایسه کنید.

بچه‌ها بازی می‌کنند. بزرگان بازی می‌کنند. می‌گویند زندگی هم نوعی بازی است. بازی همیشه تفریحی نیست، بلکه می‌تواند برنده‌ها و بازنده‌های جدی داشته باشد و عواقبی که همچون سایه‌ای عظیم بر زندگی و مرگ بازیگران گسترده می‌شوند. فرماند‌هان و سیاست‌مداران درگیر چنین بازی‌هایی هستند و موفق‌هایشان را بازیگرانی چیره‌دست می‌خوانند. اما این بازیْ چگونه است؟

برای صحبت کردن دربارهٔ «سیاست-به-مثابه-بازی» می‌توان به سراغ خود بازی‌ها رفت. بازی‌ها متنوع هستند، اما بعضی نظیر شطرنج—یا نَرد یا پوکر—بازی‌هایی فرهنگی-تاریخی هستند که حضور و تأثیرشان در جامعه به مراتب فراتر از سرگرمی است. شطرنج را در نظر بگیرید. این بازی مورد علاقهٔ من—و احتمالاً خیلی از شما—است. من بازیگر خوبی نیستم، صرفاً یک آماتور علاقه‌مند. اما معتقدم با نگاه کردن به شطرنج شاید بتوانیم چیزی دربارهٔ سیاست بفهمیم. دقت کنید که می‌گویم «شاید» «چیزی» بفهمیم. نمی‌گویم سیاست به قاعده‌مندی شطرنج است. حواس‌مان هست که تشبیه ما را به بیراهه نبرد.

شطرنج قوانین ساده‌ای دارد، اما مسلط شدن به آن ساده نیست. قطعاً همیشه دست بالاتری وجود دارد. همیشه چیزی هست که یاد بگیرید. هر چه ماهر‌تر می‌شوید بیشتر از ظرافت‌ها و پیچ و خم‌های آن سر در می‌آورید. می‌دانید اگر بخواهید بازیکن خوبی شوید، باید سال‌ها وقت بگذارید، مربی‌ها و همبازی‌های خوبی داشته باشید و در عین حال استعداد و فراق خاطر با شما همکاری کنند.

شما یک تازه‌کار جاه‌طلب هستید، ولی فرصت این‌که شطرنج را به صورت اصولی دنبال کنید ندارید. چطور می‌توانید مهارت خود را به سرعت افزایش دهید؟ آیا می‌توانید طوری بازی کنید که بتوانید از پس بیشتر حریف‌های مجرب‌تر—دست کم اغلب کسانی که شطرنج را به صورت حرفه‌ای دنبال نمی‌کنند—برآیید؟ پاسخ مثبت است. باید از شیوهٔ فعال استفاده کنید.

در بازی فعال شما استراتژی کلانی ندارید؛ چرا که طرح و اجرای یک استراتژی برنده به مهارت زیادی احتیاج دارد که شما از آن محروم هستید. در عوض، استراتژی‌ شما به صورت خود به خودی از تاکتیک‌هایی که اتخاذ می‌کنید استخراج می‌شود. شما پویا هستید. الان این تاکتیک را دارید، لحظهٔ بعد تاکتیکی دیگر، و زنجیره‌ٔ این تاکتیک‌های خلق‌الساعه است که استراتژی شما را به شکلی جادرجا می‌سازد. در نتیجه نه تنها خودتان از استراتژی خودتان بی‌اطلاع هستید بلکه حریف‌تان نیز نمی‌تواند آن‌را بداند—نمی‌شود از چیزی که وجود ندارد مطلع شد.

آن‌چه شطرنج را دشوار می‌کند تعدد حرکت‌های ممکن است. یک بازیکن ماهر می‌تواند تعداد زیادی از حرکت‌های متصور را رصد کند و از بین آن‌ها انتخاب‌های مناسب انجام دهد. اما این کار از عهدهٔ یک بازیکن تازه‌کار بر نمی‌آید. در عوض او با اتخاذ شیوهٔ فعال می‌تواند تا حدی بر این ضعف کلیدی خود غلبه کند. فعال بازی کردن یعنی تلاش برای حفظ ابتکار عمل در همهٔ لحظه‌های بازی. یعنی دانستن حرکت بعدی حریف؛ به جای او بازی کردن. یعنی در هر نوبت ضربتی وارد کردن، بدون استثنا، بدون وقفه. اهمیتی ندارد که ضربه‌ها به آسانی قابل دفع باشند، آن‌ها باعث می‌شوند وقت و انرژی حریف صرف پاسخ دادن به آن‌چه شما انجام می‌دهید شود و او فرصت این را نیابد که دست به دامن هزاران مسیر ممکن دیگر شود. به این ترتیب شما به جای این‌که نگران چند هزار حرکت مختلف و بالقوه خطرناک باشید، می‌توانید روی چند حرکت قابل‌ پیش‌بینی تمرکز کنید.

در شیوهٔ فعال شما رو بازی می‌کنید. یعنی فرایندهای فکری و علت حرکت‌هایتان را به حریف‌تان می‌گویید. بیشتر تازه‌کارها از این‌کار می‌ترسند. چرا که امیدشان به بی‌دقتی و اشتباهات حریف است. آن‌ها به شکلی رقت‌انگیز امیدوارند که شاید اگر سکوت کنند حریف‌شان نتواند استراتژی‌‌شان را حدس بزند و در نتیجه به موقع جلوی اقدام‌های ظاهراً محرمانهٔ آن‌ها را نگیرد. آن‌ها سرنوشت بازی‌ را به تصادف، بی‌دقتی یا اشتباه حریف واگذار می‌کنند. یک بازیکن بد فکر می‌کند که می‌شود در صفحهٔ شطرنج چیزی پنهان کرد. اما بازی‌کن خوب نگران «لو رفتن نقشه‌اش نیست». او می‌داند که کافی است کسی به صفحهٔ شطرنج نگاه کند و همه چیز را ببیند. آرایش مهره‌ها مشخص است، نقاط درگیری و فرصت‌ها و تهدیدها مشخص هستند. همه چیز رو است. این که صفحهٔ شطرنج رازی در خود ندارد نکته‌ای کلیدی است که شطرنج را از خیلی بازی‌های دیگر متمایز می‌کند. در شطرنج همه چیز همیشه بی‌کم و کاست در معرض دید حریف قرار دارد. اگر این نکته را عمیقاً بفهمید، بازیکن به مراتب بهتری خواهید شد. بازیگر خوب می‌داند که صفحهٔ شطرنج رازدار نیست، بنابراین طوری حرکت‌ می‌کند که حتی اگر حریف هدفش را بداند، گزینهٔ چندانی در پاسخ‌دادن ندارد. در شیوهٔ فعال باید عامل تصادف و اشتباه را به کلی از بازی‌تان حذف کنید تا بتوانید بازیگر بهتری شوید. رو بازی کنید، یعنی حین هر حرکتی که انجام می‌دهید، با غرور و اعتماد به نفس به طرف‌تان بگویید چرا این‌کار را کرده‌اید، چه در فکر دارید، هدف‌تان چیست و چکاری می‌خواهید انجام دهید. در این صورت او دیگر سهواً اشتباه نخواهد کرد، بلکه بهترین سعی‌اش را می‌کند که جلوی شما را بگیرد. شما هم در مقابل بهترین سعی‌تان را می‌کنید که بهترین سعی او را خنثی کنید. این‌گونه است که مهارت شما در بازی بالا می‌رود. این‌گونه است که رشد می‌کنید. با حذف کردن آگاهانهٔ عامل شانس و اشتباه، فقط یک راه پیش روی شماست: بهتر بازی کنید.

نکتهٔ کلیدی دیگر در شطرنج استفادهٔ حداکثری از زمان است. با یک مهره دوبار پشت سر هم بازی نکنید. در عوض سعی کنید ضربه‌هایی متنوع به حریف وارد آورید که هدف‌شان آوردن مهره‌های بیشتر به میانهٔ میدان باشد. مهره‌هایی که پشتِ مهره‌های دیگر محبوس باشند به کاری نمی‌آیند—به خصوص سوارانی که پشتِ صفِ پیاده‌نظام گیر کرده باشند. فعال بازی کردن یعنی این‌که بتوانید تعداد زیادی مهره را به سرعت به میدان بیاورید و کاری کنید که حریف‌ دفاعی نامنظم و تعداد اندکی مهرهٔ فعال داشته باشد. این روش بیشتر وقت‌ها جواب می‌دهد، مگر در برابر بازیکنانی که شروع بازی‌های متعددی را از حفظ هستند و تجربه و مهارت زیادی دارند.

اما برویم سراغ بازی سیاست و ستارهٔ امروز آن دونالد ترامپ.

دونالد ترامپ پشتِ سر هم به حریف ضربه وارد می‌کند. شیوهٔ بازی او فعال است. او در رقابت‌های انتخاباتی نیز چنین بود. روزی نبود که ضربه‌ای وارد نیاورد و حریف را به پاسخی از پیش تعیین شده وادار نکند. حریفانش خوشحال بودند، چون می‌دیدند که به راحتی از پس تک تک ضربه‌های ترامپ بر می‌آیند. ترامپ حریفی آسان به نظر می‌رسید و آن‌ها به غلط به این نتیجه رسیده بودند که باید تک تک حمله‌های او را دفع کنند. این احتمال که شاید این نوعی دام باشد به ذهن‌شان خطور نمی‌کرد. ترامپ در توییتر چیزی می‌نوشت و حریفانش همهٔ انرژی‌شان را صرف پاسخ‌گویی به آن می‌کردند. غافل از این‌که ترامپ با یک مهره دوباره بازی نمی‌کرد و سراغ چیز دیگری می‌رفت و از جای دیگری ضربه‌ای وارد می‌کرد. این استراتژی بی‌شباهت به شطرنج فعال نیست.

ترامپ حالا هم رو بازی می‌کند. هر کاری که می‌خواهد انجام دهد با صدای بلند اعلام می‌کند. «آهای ایهاالناس! من می‌خواهم این‌کار را انجام دهم و هدفم از این کار چنین و چنان است!». او انگار که مطمئن باشد در عرصهٔ سیاست هیچ نیتی پنهان نمی‌ماند، افکارش را اعلان عمومی می‌کند. این‌کار باعث می‌شود موقعیت او محکم‌ و غیرقابل‌نفوذ به نظر برسد و روحیهٔ حریف تضعیف شود. ترامپ به واقع با اعتماد به نفس برنامه‌هایش را به صورت حریفانش می‌مالد. اما رو بازی کردن او یک مزیت دیگر هم دارد: حریفانش برای خنثی کردن برنامه‌های او وسوسه می‌شوند بهترین و عزیزترین نیروهایشان را بسیج کنند. با این‌‌کار رستم‌ها و رخش‌هایشان را در معرض حملات ویران‌گر بعدی قرار می‌دهند. درست مثل بازیگری کم‌تجربه که برای جلوگیری از یک تهدید ساده، رخ و وزیرش را به میانهٔ میدان بیاورد و به اسارت بکشاند.

آیا می‌شود این شیوه را خنثی کرد؟ حتماً راه‌هایی وجود دارد. اولاً می‌توان بازیگر بهتری بود. اما همیشه نمی‌توان چنین امیدی داشت. در هر حال بهتر است فروتن بود و با شیوهٔ بازی مناسب به جنگ بازی فعال او رفت: نسبت به خیلی از ضربه‌هایی که وارد می‌کند بی‌اعتنایی کرد؛ نیروهای پرت و کم‌ارزشی را صرف خنثی کردن‌شان نمود و از واکنش‌های هیجان‌زده پرهیز نمود. در ضمن می‌توان به نوبهٔ خود ضرباتی وارد کرد که زمان را از ترامپ بگیرد تا او نتواند مهره‌هایش را از پشتِ صفوف فشردهٔ اول بازی خارج کند. در نتیجه او عرصه و میدان زیادی از دست خواهد داد. او تازه در ابتدای بازی ریاست‌جمهوری‌اش قرار دارد و برای به میدان آوردن نیروهایش به زمان نیاز دارد. اگر به او زمان کافی داده شود تا مهره‌های مورد نظرش را در نقاط مناسب بچیند شکست دادنش به مراتب دشوارتر خواهد شد.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

سیاست روز

دونالد ترامپ

یکی از دلایل ترسناک بودن ترامپ رفتار ظاهراً ناشیانه، مرتجعانه و غیرقابل پیش‌بینی اوست. شکی نیست که ترامپ واقعاً هم هر سه خصوصیت را نمایندگی می‌کند. اما او را نمی‌توان به آن‌ها تقلیل داد. پدیدهٔ ترامپ به مراتب پیچیده‌تر و چند لایه‌تر است. او بازی‌گر ماهری است که اکنون به عنوان عالی‌ترین مقام یکی از تأثیرگذارترین کشورهای جهان در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی و فرهنگی ظاهر شده است. در نتیجه مبارزهٔ موثر با او نیازمند دقت نظر و خلاقیت ویژه‌‌ای است. در این‌باره حرف بسیار است، اما به هر حال باید از جایی شروع کرد. به نکات زیر توجه کنید.

ترامپ جنجال ایجاد می‌کند و با مهارت از آن بهره‌برداری می‌کند. او با مانورهای غیرقابل پیش‌بینی، کم هزینه و جنجالی حریفان نیرومندش را به واکنش برمی‌انگیزاند. مانورهای او متعدد و سریع هستند و در نتیجه حریفانش که برای درک و نقد آن‌ها به زمان و ظرفیت کافی احتیاج دارند، خسته می‌شوند، رو دست می‌خورند و جا می‌مانند. این رویهٔ یک فرد ناشی و بی‌اطلاع نیست. ترامپ زیرک و روزآمد است. او همه چیز را می‌بیند، ولی همچون بازی‌گری چیره‌دست افکارش را پنهان نگاه می‌دارد و حرکت‌های بعدی‌اش را نشان نمی‌دهد. او می‌داند که نباید خود را در قواعدِ مرسوم محصور کند، چرا که در این صورت به سادگی به بازی‌گران با تجربه و کهنه‌کار خواهد باخت. بنابراین او پیش‌دستی می‌کند و زمین و قواعد بازی را به سود خود تغییر می‌دهد و حریفانش را وادار می‌کند که با شیوهٔ مورد نظر او، در زمان و مکان مورد نظر او، حرکت مورد نظر او را بازی کنند. او تاکنون به شکلی خیره‌کننده در این کار موفق بوده و اغلب حریفانش نتوانسته‌اند استراتژی مناسبی برای مقابله با او پیدا کنند و حتی گاه به صورت ناخواسته به او کمک کرده‌اند. در نتیجه او همیشه چند قدم از رقبایش جلوتر است. او عمل می‌کند و آن‌ها واکنش نشان می‌دهند و تا بخواهند واکنش‌هایشان را جمع و جور کنند و به جایی برسانند ترامپ عمل دیگری انجام داده است. تا کی می‌توانند به این شیوه ادامه دهند و دنبال ترامپ بدوند؟

شیوهٔ مدیریت ترامپ مبتنی بر عمل‌گراییِ سریع و بازخوردی است. او با این‌کار در مصرف انرژی و ظرفیت محدود خود صرفه‌جویی می‌کند و منابعش را برای ایجاد حداکثر تأثیر و بهره به کار می‌گیرد. او زمان و انرژی زیادی صرف بررسی عواقب سیاسی یا اجتماعی تک تک تصمیم‌هایش نمی‌کند، چرا که این‌کار نه تنها زمان‌بر و انرژی‌بر است، بلکه مخاطرات خودش را دارد: هر چقدر فکر کنی نمی‌توانی مطمئن باشی در ذهنِ طرف مقابل چه می‌گذرد و چگونه رفتار خواهد کرد. در نتیجه، ترامپ سریع (پی‌در‌پی) و قاطع تصمیم می‌گیرد، به دقت انعکاس سیاسی و اجتماعی تصمیم‌اش را در رقبا و جامعه رصد می‌کند و متناسب با شرایط جدید تصمیم‌های جدیدی می‌گیرد. برای او هیچ اهمیتی ندارد که تصمیم‌های جدیدی که می‌گیرد با تصمیم‌های قبلی‌اش همخوانی کامل نداشته نباشند. بر عکس، هدف او این است که با تصمیم‌های بعدی‌اش در زمان و مکانی که خود تعیین می‌کند، تصمیم‌های قبلی‌اش را به شیوه‌ای اصلاح کند که برای او امکان مانور موفقیت‌آمیز سیاسی را فراهم آورند. این شیوه برای او که پشتوانهٔ زیادی ندارد—در مقایسه با اغلب رقیبانش که پشتوانهٔ تجربی و نهادی بیشتری دارند و از حمایت نخبگان بهره‌مندند—بهتر جواب می‌دهد و کارآمدتر است. ترامپ ظاهراً اهل این نیست که چهل روز مطالعه کند تا بتواند در روز چهلم یک کوزهٔ عالی بسازد، بلکه ترجیح می‌دهد روزی یک کوزه بسازد و به این ترتیب بعد از چهل روز کوزه‌ای بسازد که با کاردست ماهرترین کوزه‌گران قابل مقایسه است. او می‌داند که بسیاری از کوزه‌هایی که در روزهای اول می‌سازد حتماً ایراد دارند و سر و صدا به پا خواهند کرد، اما این را هم می‌داند که این تجربه‌ها به او فرصت کافی برای گرفتن بازخورد و ساخت کوزه‌های بهتر—یعنی مانور موفقیت‌آمیز در عرصهٔ‌ خطرناک سیاست—را می‌دهند. در عین حال او اگر به راستی بازی‌گر ماهری باشد، مراقب است که در حوزه‌هایی که عواقب غیرقابل جبرانی دارند—مثل درگیری نظامی با یک قدرت هسته‌ای نظیر روسیه—سعی و خطا نکند.

ترامپ با طرح ادعاهای بزرگ و باورنکردنی، طرف‌دارانش را خوش‌حال و رقیبانش را غافل‌گیر و حیرت‌زده می‌کند. با این‌کار، او از ابتدا موضع خود را در چانه‌زنی‌های آتی تقویت می‌کند و با مطالعهٔ دقیق رفتار حریف امتیازهایی می‌دهد، ولی در نهایت به راحتی به آن‌چه از آغاز در نظر داشت می‌رسد. آن‌هم به شیوه‌ای که هم طرف‌دارانش راضی هستند و هم منتقدانش نرم‌تر شده‌اند. به عنوان نمونه، بعد از جنجال اخیری که در رابطه با منع ورود شهروندان ایرانی و چند کشور دیگر یا طرح ایجاد دیوار حایل بین مکزیک و آمریکا ایجاد کرده، او به راحتی می‌تواند سیاست مهاجرتی مورد نظرش که «بررسی سخت‌گیرانه»[۱] نام دارد را با هر شدت و کیفیتی که مایل باشد پیاده کند. با این‌کار، طرف‌دارانش راضی خواهند بود که او به شعارهای انتخاباتی‌اش عمل کرده، در حالی که منتقدانش هم از این‌که او از تصمیم تند اولیهٔ خود کوتاه آمده راضی خواهند بود و حتی ممکن است به لطف این پیروزی برای خود مدالی هم در نظر بگیرند.

ترامپ می‌گوید با تعارف‌های سیاسی میانه‌ای ندارد و جا و بی‌جا این نکته را به طرف‌داران و منتقدانش نشان می‌دهد. این موضوع از چند زاویه قابل بررسی است. یکی این‌که چابکی او را در زورآزمایی با رقبایش که مقید به آداب دست و پاگیر عرفی و سیاسی هستند افزایش می‌دهد. دوم این‌که او با این‌کار از ریاکاری رسواشدهٔ رقبایش بهره‌برداری می‌کند و آن‌‌ها را در مقابل طرف‌داران خود—و البته در محضر عموم—رسواتر می‌کند. او با زبانی روشن می‌گوید «کدام صادق‌تر هستیم؟ من که رک و پوست‌کنده حرف‌ می‌زنم و تصمیم‌های دشوار می‌گیرم یا آن‌ها که پشت قامت واژه‌های فاخر پنهان شده‌اند و از تصمیم‌های مهم طفره می‌روند؟». قطعاً او نیز سهمی از ریاکاری دارد و توده‌ها نیز این را می‌دانند، با این‌حال ترجیح می‌دهند به او به عنوان یک بازی‌گر جدید فرصت دهند. سوم این‌که ترامپ با استفاده از زبان بی‌تکلف و راحت، مفهوم کمرنگ شدهٔ انتخاب سیاسی را به توده‌ها باز می‌گرداند و جان تازه‌ای به آن‌ها که ابراز اجتماعی‌شان تا پیش از این میان حسن تعبیرها[۲] گم شده بود می‌بخشد. این نکتهٔ آخری مهم است و باید به آن توجه بیشتری کرد.[ا]

اما پدیده‌ی ترامپ فقط محصول شیوهٔ بازی او و ضعف رقیبان سیاسی‌اش نیست و به روندهای عمیق‌تری نیز مربوط می‌شود. یکی از این روندها را می‌توانیم در نظریهٔ آرنولد توین‌بی[۳] که پیش از این نیز در یادداشتی به آن اشاره کرده بودم جستجو کنیم. بر اساس این نظریه، یک تمدن‌ وقتی رشد می‌کند که اقلیتی خلاق به کانونِ تقلید اکثریت تبدیل ‌شود و مدل‌ها یا الگوهایِ قبلی را به حاشیه براند. روندِ نزولی و زوالِ تمدن نیز وقتی رخ می‌دهد که اقلیتِ خلاق توانایی‌اش را برایِ ایجادِ انگیزه و شور در جامعه از دست بدهد. به تدریج که اقلیتِ خلاق توانایی‌اش را در شورانگیزی و جذبِ توده‌ها از دست می‌دهد، محوریتش به عنوانِ مدلی برای تقلید نیز رنگ می‌بازد. مردم دیگر تمایلی برایِ این‌که شبیهِ اعضایِ اقلیتِ خلاق بشوند از خود نشان نمی‌دهند و کم‌کم امیدها و رویاهایشان را جایِ دیگری جستجو می‌کنند. این امر باعثِ ایجادِ شکافِ اجتماعی می‌شود و جامعه را به دو پاره‌‌ تقسیم می‌کند: اقلیتِ حاکم که به کمکِ اعمالِ روزافزونِ زور به قدرت چسبیده است و اکثریتِ درونیِ جامعه که با اکراه همکاریِ خود را با نظمِ موجود ادامه می‌دهند اما دیگر با آرمان‌ها و اهدافِ اقلیتِ حاکم همراهی نمی‌کنند. این رویه ادامه می‌یابد تا جایی که تمدن قدیم جای خود را به تمدن نوین می‌دهد. اگر به نمونه‌های تاریخی مراجعه کنیم متوجه می‌شویم که این فرایند تدریجی است و ممکن است چندین قرن طول بکشد. بنابراین کسانی که در میانهٔ آن قرار دارند به سختی می‌توانند آن‌را تشخیص دهند. قطعاً می‌توان تصور کرد که شکاف‌ اجتماعی و گسترش نارضایتی در آمریکای امروز ممکن است پدیده‌ایی مقطعی باشد، تصمیم‌گیری‌ها و عوامل اقلیمی یا محیطی می‌توانند به شکلی موثر این الگو را به هم بزنند و در ضمن علی‌رغم نمونه‌های تاریخی متعدد، دلیلی ندارد تمدن آمریکایی هم لزوماً از الگوی مشابهی تبعیت کند. با این‌حال نمی‌توان فراموش کرد که این تمدن در دهه‌های اخیر در بسیاری زمینه‌ها شاهد سیری نزولی بوده است. علاوه بر آن، نخبگان اقتصادی-فرهنگی-سیاسی-علمی حاکم بر آمریکا که مدت‌ها به عنوانِ اقلیتی خلاق توانسته بودند اکثریت جامعه را جذب خود کنند و در آن‌ها امید و شور ایجاد کنند در حال ضعیف‌شدن هستند. اگر چنین چشم‌اندازی درست باشد، آن‌گاه انتخاب ترامپ فقط یک پیش‌درآمد کوچک از نمایشی طولانی‌ است که از بین رفتن باور عمومی به قدرت راهبردی نخبگان سیاسی در عرصهٔ نمایش سیاسی-اجتماعی آمریکا—و جهان—رقم خواهد زد.

اما روندهای مهم دیگری نیز هستند که ارتباطی کلیدی، اما غیرمستقیم، با پدیده‌هایی نظیر ترامپ دارند. در این‌باره بعداً می‌نویسم.

* نقاشی انتخابی «[جورج] واشنگتن به مثابه یک دولت‌مرد»[۴] نام دارد و اثر جونیوس بروتوس استرنز[۵] هنرمند آمریکایی است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. extreme vetting 

  2. euphemism 

  3. Arnold Toynbee 

  4. Washington as a Statesman 

  5. Junius Brutus Stearns 


  1. ا) در این‌باره در آینده خواهم نوشت. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه