Tag archive

استعاره

شعر

استعارهٔ من

۶
می‌خواهم بدانم چطور دنیا را می‌فهمی
با چه رنگ‌هایی می‌بینی
با چه آواهایی می‌شنوی‌
با چه واژه‌هایی می‌گویی
و هندسهٔ ذهنت را
با کدام زاویه‌ها، منحنی‌ها و الگوها مزین کرده‌ای.
اما مهم‌تر از همه
می‌خواهم بدانم مرا چطور مجسم می‌کنی؟
می‌خواهم با تو حرف بزنم.

قطعاً‌ هیچ مسیرِ حقیقی ما را به هم نخواهد رساند
ما دو سویِ دیوارِ مجاز هستیم
دو سویِ سکه‌
دو سویِ ماه
دستِ راست، دستِ چپ
مکمل، نامتقارن‌،
و گُنگ.

تو استعاره‌ای، استعارهٔ من
من استعاره‌ام، استعارهٔ تو
ما به هم اشاره می‌کنیم
ظاهر و باطن
و شعر تنها پلِ بینِ ماست
تنها زبانی که ممکن است بفهمیم.

۷
تحرک مشکل است
غذا خوردن مشکل است
فهمیدن مشکل است
شفا مشکل است.

ما در شناسایی مشکلات خِبره هستیم
شاید بیش از حد خبره
آن‌قدر که گاه طبیعی‌ترین چیزها را به گونهٔ مشکل‌هایی درک می‌کنیم
که نیازمندِ راه حل‌هایی انسانی هستند
و کیست که نداند این راهِ حل‌ها از چه جنسند.

مدیران و بورکورات‌ها وارد می‌شوند
روحانیون و دانشگاهیان
آقایان و خانم‌های معلم، مهندس، مشاور
دکترهای حرفه‌ای‌، مادران حرفه‌ای، فرزندانِ حرفه‌ای،
خبرنگارانِ حرفه‌ای، سربازانِ حرفه‌ای، آرمان‌گرایانِ حرفه‌ای
یک سازمان، ده سازمان، هزار سازمان
سازمانِ مربوطه،
سازمانِ نظارت بر سازمانِ مربوطه،
سازمانِ نظارت بر تخلفاتِ ناشی از نظارتِ نادرست بر سازمانِ مربوطه.

دورِ بستهٔ شناساییِ مشکلاتِ جدید و حلِ مشکلاتِ قدیم
حرفه‌ای‌ها مدام حرفه‌هایِ جدیدی تولید می‌کنند
و فرمول‌هایی که به دقت حرفه‌هایشان را تأییدِ می‌کنند.

فراموش می‌کنیم
که برخی چیزها مشکل نیستند
که برخی چیزها راهِ حل ندارند
که برخی چیزها را باید پذیرفت
باید مواجه شد، آماده بود، آماده شد
با قناعت، صبر، قسمت، رضایِ خدا.

اما این‌ها دیگر از مُد افتاده‌اند
از همان وقتی که خدایِ پیشرفت خدایِ قناعت را قورت داد
ابراهیم کت و شلوار پوشید،
و با لبخندی خمیردندانی مشغولِ بازاریابی شد.

گیاه مسأله حل نمی‌کند
او امرِ واقعی را می‌پذیرد
از میانِ آن عبور می‌کند
افراشته و رعنا می‌شود
و روزی دوباره به خاک بر می‌گردد.

ما گیاه نیستیم
اما می‌توانیم چیزی از آن یاد بگیریم.

۸
بیا عضو این گروه بشویم
بلکه بیشتر از هم خبر داشته باشیم
اگر این گروه را دوست نداری آن گروهِ دیگر هست،
همیشه گروهِ‌ دیگری هست
چه فرق می‌کند
مهم این است که از هم خبر داشته باشیم.

۹
از خانه بیرون زده بودم
مسیری جدید،
مقصدی جدید.

اما در بازگشت گم شدم.
به یکی از محله‌هایِ بهشت رسیدم
برکه‌ای از میان خانه‌ها و تپه‌ها عبور می‌کرد
و گاه عابر یا دوچرخه‌سواری رد می‌شدند
چراغ‌ها روشن بودند
اما مه اجازه نمی‌داد دورترها دیده شوند
از روی چند پل‌ رد شدم
و از مرکز شهر سر در آوردم.

یک فکر رهایم نمی‌کند
آیا خواب دیدم؟
آیا آن محله واقعی بود؟
آیا دوباره پیدایش خواهم کرد؟

۱۰
شیخ خطبهٔ آخرش را خواند و جان داد
خطبه‌ای که به ظاهر سیاسی-اجتماعی بود
و در حکمتِ زمانه می‌گنجید
اما به واقع
ندایِ عقلی زمینی نبود
انگار چیزی ماورایی فرا خوانده بودش
سوگندی، ایمانی شاید.

شیخ در آن ساعتِ همایونی تسلیم شده بود
منقادِ اراده‌ای که انتخابش کرده بود.

* نقاشی انتخابی[۱] اثر ادوارد مونش[۲] هنرمند نروژی است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Head to Head, 1905 

  2. Edvard Munch 

واقعیت و نمود

زندانِ استعاره‌ها

در کتاب‌هایِ ادبیات می‌خوانیم که استعاره نوعی فنِ ادبی است که در آن از یک لفظ یا عبارت به جایِ لفظ یا عبارتی دیگر استفاده می‌شود؛ معمولاً بر پایه‌ی نوعی شباهت یا قرابت بینِ آن‌دو. به زبانِ اُدبا استعاره همان تشبیه است که مشبه یا مشبهٌ‌به آن حذف شده باشد. این تعریف اگر چه نادرست نیست، اما بی‌نهایت گمراه کننده است! با خواندنِ آن این طور به نظرمان می‌آید که برایِ یافتنِ موجودی به نامِ استعاره باید به متن‌هایِ ادبی مراجعه کنیم و از کارشناسانِ ادبیات کمک بگیریم! شاید هم مفهومِ استعاره را وسیع‌تر کنیم و در جستجویِ استعاره‌هایِ تصویری سر وقتِ نقاشی و عکاسی و سینما برویم. اما این تعاریفِ نحوی ما را از ملاحظه‌ی این نکته که زبان، در بنیادی‌ترین و زیرساختی‌ترین لایه‌هایِ خود استعاری است غافل می‌کنند. ما، گونه‌ی آدمی، موجوداتی عمیقاً استعاره‌مند هستیم که بدونِ دست یازیدن به استعاره نمی‌توانیم فکر کنیم، حرف بزنیم، خودآگاه باشیم. بنیادِ ادراکِ ما از خود و محیطِ پیرامون‌مان استعاری است، به این معنا که هر واژه، استعاره‌ای است از واقعیتی دور و پیچیده و غیرِقابلِ درک که شباهتی توهم‌آلود بینِ آن‌دو متصور شده‌ایم و مشبهٌ‌بهِ آن‌را حذف کرده‌ایم.

واژه‌ی «سیب» استعاره‌ای است از چیزی الوان، معطر و خوشمزه‌ رویِ شاخه‌هایِ درخت که می‌توانیم آن‌را لمس کنیم، ببوییم و بجویم، اما هرگز قادر به درکِ هستیِ پیچیده و متکثرِ آن نیستیم. ما «سیب» را به برچسبی تبدیل می‌کنیم که به ما اجازه می‌دهد به شکلی انتزاعی، ابزارگرایانه و عمل‌گرایانه درباره‌ی آن هستیِ پیچیده‌ و متکثری که رویِ شاخه‌هایِ درخت روییده حرف بزنیم و آن‌را واردِ حوزه‌ی عقلانیت، برنامه‌ریزی و مدیریت کنیم. ما بر این تصور هستیم که شباهت و قرابتی ذاتی بینِ واژه‌ی «سیب» و «هستیِ رویِ شاخه‌هایِ درخت» وجود دارد؛ که واژه‌ی «سیب» وقتی در روزنامه و محاوره‌هایِ روزمره‌ی خارج از حلقه‌ی ادبیات به کار برده می‌شود استعاره نیست؛ که سیب فقط وقتی به معنایی دیگر، مثلاً گناه یا وسوسه، به کار برده شود شایسته‌ی لقبِ استعاره می‌گردد. اما سیب همیشه و به شکلی غیرِقابلِ اجتناب استعاره است. همه‌ی واژگانِ زبان، به غیر از شاید آن‌ها که انتزاعی‌ترین‌ مفاهیم را نمایندگی می‌کنند، استعاره هستند و نمی‌توانند جز این باشند. فراموش کردنِ این نکته همان‌قدر خطرناک است که فراموش کردنِ این‌که توهمِ داشتنِ بال‌هایِ پرواز مانع از مرگ در اثر سقوط از بلندی نمی‌شود. شاعران این نکته را به ما گوشزد می‌کنند: واژه‌ها را از استعاره گریزی نیست، واژه‌ها را به واقعیت راهی نیست، از این توهم به درآیید!

شاعران واژه‌ها را فراتر از سطحِ نمادین‌شان جدی نمی‌گیرند. شاعر می‌داند که واژه‌ها علی‌رغمِ تصوراتِ ما راهی به سویِ واقعیتِ اشیاء نیستند. واژه‌ی «سُرخ» پلی به سویِ سُرخی نیست، همان‌طور که از واژه‌هایِ «درخت» یا «آتش» نمی‌توان واقعیتِ «درخت» یا «آتش» را شناخت. رسالتِ واژه‌‌ها این است که نُمادها و استعاره‌هایی باشند از پدیده‌هایِ واقعی ولی غیرِقابلِ دستیابی. با این حال، آن‌ها به ندرت در این کار موفق هستند. چنین است که ارمغانِ واژه‌ها توهمی عمیق و گسترده و مطلق و غیرِقابلِ علاج است: این توهم که از طریقِ بازآراییِ کلمات می‌توانیم به سطوحِ مختلفی از واقعیت دست یابیم؛ که وقتی می‌گوییم «درخت برگ‌هایی سرخ دارد» حتماً چیزی از واقعیتِ درخت و برگ و سرخی و داشتن دانسته‌ایم. شاعر نمی‌تواند این توهم را بشکند یا از بین ببرد—چرا که این توهم مطلق و کامل است—اما می‌تواند آن‌را به بازی بگیرد و مسخره کند. او واژه‌ها را از رسالتِ کاذبِ نمادین‌شان جدا می‌کند و در قالبِ پیوندهایی غریب و نامأنوس قرار می‌دهد که در عینِ این‌که به گوشِ مخاطب آشنا هستند اما با تصوراتِ پیشینِ او بیگانه‌اند. مخاطب به واژه‌هایِ‌ شاعر، به رستاخیزِ کلماتش، نگاه می‌کند و سعی می‌کند با وصل کردنِ هر واژه به واقعیتِ متصورش از آن رمزگشایی کند. اما شاعر ارتباطِ متصورِ واژه‌ها با واقعیتِ پدیده‌ها را به هم ریخته است. چنین است که مخاطب حینِ تلاشِ معصومانه‌اش برایِ دستیابی به معنایِ نمادینِ واژگانِ شاعر، از توهمِ دیرینش نسبت به رابطه‌ی «زبان و واقعیت» بیرون می‌آید. این‌گونه است که شعر شاید، برایِ لحظاتی شاید، ما را از توهمِ مطلق و کاملِ زبان دور می‌کند و فرصتی برایِ رویارویی با واقعیتِ بی‌واسطه‌ی تقلیل‌نیافته فراهم می‌آورد. اما این رویارویی، این مواجهه با تکثر و بی‌نظمیِ فرادرکِ واقعیت، ترسناک، ویران‌گر و شیرین است. ترسناک است چون از جنسِ خوابی آشنا نیست، بلکه به بیداری در محیطی نامأنوس و ناشناخته می‌ماند؛ ویران‌گر است چون بنیادِ تمدنِ مبتنی بر عقلانیتِ زبانی را به لرزه می‌افکند، لرزه‌ای که چنان‌چه تشدید شود و امتداد یابد هیچ‌ مصنوعِ انسانی از آن جانِ سالم به در نخواهد برد؛ و شیرین است چون هوایی تازه است که به ما یادآوری می‌کند زیرِ لایه‌هایِ ضخیمِ منطق و زبان هنوز زنده‌ایم و قادر به تجربه‌ی بی‌واسطه‌‌ی امرِ واقعی هستیم.

مادرم ریحان می‌چیند.
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تَر.
رستگاری نزدیک: لایِ گُل‌هایِ حیاط.
نور در کاسه‌ی مِس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سرِ دیوارِ بلند، صبح را رویِ زمین می‌آرد.
پشتِ لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوارِ زمان، که از آن، چهره‌ی من پیداست.
چیزهایی هست، که نمی‌دانم.
می دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد.
می‌روم بالا تا اوج، من پُر از بال و پَرم.
راه می‌بینم در ظُلمت، من پُر از فانوسم.
من پُر از نورم و شِن
و پُر از دار و درخت.
پُرم از راه، از پُل، از رود، از موج
پُرم از سایه‌ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست.
(سهراب)

اهمیت و جذابیتِ شعر در فن‌هایِ ادبیِ به کار رفته در آن نیست، این صنایع فقط برایِ کارشناسانِ ادبیات جالب هستند. آن‌چه مخاطبِ سهراب را منقلب می‌کند این نیست که «من پُر از فانوسم» دارایِ یک صنعتِ ادبی است، بلکه در انقلابی است که در ذهنِ او ایجاد می‌کند. این انقلاب به خاطرِ خروجِ شاعر از حلقه‌ی تنگِ توهماتِ مرسومِ زبان است؛ آن‌هم نه به عنوانِ پلی به سویِ واقعیت، بلکه به عنوانِ یادآوردِ زندانِ واژه‌ها. مخاطب زمزمه می‌کند «من پُر از فانوسم» و حضورِ این واژه‌ها در جایگاهی چنین نامأنوس مضطربش می‌کند، توهماتِ زبانی‌اش را ویران می‌کند و برایِ لحظه‌ای حواسش را که زیرِ حصارهایِ بی‌نفوذِ زبان و عقل دفن شده‌اند زنده می‌کند. شعر خطِ بطلانی است بر این توهم که واژه‌ها نمایندگانی بلاواسطه و عاری از استعاره از واقعیت‌ هستند؛ که «سیب» نماینده‌ی وفادارِ «هستیِ رویِ شاخه‌ی درخت» است. شاعر این پندار را مسخره و باطل می‌کند. ابراهیم‌وار تبر به دست می‌گیرد و این توافقِ همه‌گیر و دُگم را خرد می‌کند. چنین است که شاعر بذرِ انقلاب را در عمیق‌ترین لایه‌هایِ ممکن، آن‌جا که زبان و استعاره‌هایش هر آن‌چه درکِ انسانی نام دارد را شکل داده‌اند، می‌کارد.

همه‌ی هستیِ من آیه‌ی تاریکی‌ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاهِ شکفتن‌ها و رُستن‌هایِ ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
(فروغ)

مخاطب در لا به لایِ واژه‌هایِ شاعر به این یا آن استعاره برخورد می‌کند و منقلب می‌شود. او با خود می‌اندیشد راستی این «سحرگاهِ شکفتن‌ها و رُستن‌هایِ ابدی» کجاست؟ کِی است؟ چیست؟ چگونه است؟ اما به تدریج و به لطفِ غرق شدن در شعر، این تجربه‌ی شگفت‌انگیزِ زبانی، شاید لحظه‌ای فرا برسد که رازی کلیدی بر او فاش می‌شود: «بنیادِ زبان و تفکر استعاره است و نادیده گرفتنِ این نکته به بنیادی‌ترین نوعِ اسارت می‌انجامد.»

تمرین: واژه‌ای دلخواه انتخاب کنید و به این فکر کنید که استعاره‌ی چیست.
چالش: واژه‌ای انتخاب کنید که استعاره‌ی چیزی نباشد.

* نقاشیِ انتخابی «پنجره‌ی باز» نام دارد و اثرِ خوان گریس[۱]، نقاش و مجسمه‌سازِ اسپانیایی است.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. Juan Gris (1921), “The Open Window” 

انسان اقتصادی

در ستایشِ ابهام

علاقه‌‌ی انسانِ مدرن به امرِ مبهم[۱] فقط تا آن‌جاست که بتواند از آن ابهام‌زدایی کند. او به کمکِ علم و اقتصاد، امورِ پیچیده‌، چند وجهی و مبهمِ پیرامونِ ما را به مفاهیمی ساده، تک وجهی و بی‌ابهام[۲] تبدیل می‌کند. علاوه بر این، او آن‌چه مبهم و غیر قابلِ دسترسی باقی می‌ماند را بی‌ارزش می‌شمارد یا به کلی انکار می‌کند. دغدغه‌ی انسانِ مدرن ابهام‌زدایی از پدیده‌هاست و او اغلب در عمیق‌ترین لایه‌هایِ ذهن و فرهنگش در این امر موفق می‌شود.

هر آن‌چه او با دست‌هایش لمس می‌کند، یا با نگاهش به آن خیره می‌شود، یا با گام‌هایش بر آن می‌ایستد، ابهامِ شگفت‌انگیز و ملموسِ خود را از دست می‌دهد و به امری انتزاعی تبدیل می‌شود که می‌توان آن‌را در چارچوبِ مدل‌ها توصیف کرد، اندازه گرفت، افزایش یا کاهش داد، مدیریت کرد.

انسانِ مدرن، همچون کیمیاگری چیره‌دست پدیده‌هایِ مبهمِ واقعی را به مفاهیمی فیزیکی، زیستی یا اقتصادی تبدیل می‌کند که تابعِ این یا آن مجموعه از قوانینِ علمی یا ریاضی هستند. فرقی نمی‌کند که خاستگاهِ ابهام به تجربه‌ی زیسته‌ی ما از خودآگاهی، عشق، اراده‌ی آزاد، یا خلاقیت مربوط شود؛ یا محصولِ نوعِ نگاه‌مان به پدیده‌هایِ مختلفِ طبیعی و اجتماعی باشد. در هر حال، انسانِ مدرن با تکیه بر این افسانه که ابهام‌زدایی از همه‌ی پدیده‌ها امری مُیسّر و مطلوب است، خودآگاهی، عشق، اراده، خلاقیت، طبیعت و جامعه را به مجموعه‌ای پیچیده اما تقلیل‌یافته از مدل‌هایِ ریاضی، سیگنال‌های الکتریکی و واکنش‌های بیوشیمیایی بینِ منظومه‌ای از مولکول‌ها و سلول‌ها تبدیل می‌کند؛ و به این وسیله غبارِ ابهام را از آن‌ها می‌زُداید. مدرنیت کمر به حذفِ شگفتی و اعجازِ ذاتیِ موجود در رابطه‌ی ما با خود و با طبیعت می‌بندد و انسان، جامعه و طبیعت را به منابعی کمیاب و اقتصادی تبدیل می‌کند که در دسترسِ منافعِ امروز یا مصلحتِ فردایمان قرار دارند.

انسان از قرن‌ها و هزاره‌ها پیش، برایِ اندیشیدن و گفتگو کردن درباره‌یِ امورِ مبهم به ابزارهایِ نیرومندی نظیرِ هنر، زبان و استعاره[۳] مجهز بوده است. او به کمکِ این‌ ابزارها قادر بوده که به حوزه‌های مرموز و مبهمی نظیرِ عشق، رشد، شوق، رنج، مادر یا پدر شدن، پیری، یا مرگ سرک بکشد و انواعِ رنگارنگی از تجربه‌‌هایِ زیسته‌ی فردی، اجتماعی یا تاریخی را ضمنِ محترم شمردنِ ابهام‌ِ ذاتی‌شان توصیف کند. آن‌ها که در معرضِ تجربه‌هایی چنین مبهم و شگفت قرار داشته‌اند، به خوبی می‌دانند که تلاش برایِ ابهام‌زدایی از آن‌ها و تبدیل‌ کردن‌شان به مجموعه‌ای از مفاهیمِ بی‌ابهامِ انتزاعی تا چه حد متکبرانه، توهم‌آلود و خشن است. اما این دقیقاً همان کاری است که انسانِ مدرن مصمم به انجام دادنش بوده و هست.

ابهام‌زداییِ انسانِ مدرن از پدیده‌ها معمولاً از طریقِ ساده‌سازی یا تخریبِ وجوهِ متکثر و غیرقابلِ اندازه‌گیریِ آن‌ها انجام می‌گیرد. در هر دو صورت، نتیجه یکسان است: این افسانه‌ که انسانِ مدرن موجودی تواناست که قادر است گوشه‌هایِ تاریکِ ذهن، جامعه و طبیعت را به نورِ علمِ خود روشن کند و به زیرِ سلطه‌ی اقتصادی‌ِ خود در کشد تقویت می‌شود. به این ترتیب هیچ حوزه‌ای خارج از دسترسِ انسانِ مدرن به نظر نمی‌رسد. انسانِ مدرن در جهانی که همه چیز و همه‌ جایِ آن را قابلِ دسترسی و تسخیر می‌یابد زندگی می‌کند. اما او چون در چارچوبِ اقتصاد و علم اسیر است، از تخصیصِ جایگاهی ذهنی برایِ مفهومِ «دیگری» یا «دیگربودگی» (otherness)، به مثابهِ استعاره‌ای از هر آن‌چه که حقیقتاً نمی‌توان به آن دست یافت (=از آن رفعِ ابهام کرد) عاجز می‌ماند. دنیایِ او دنیایی همگن و انتزاعی، متشکل از پدیده‌هایی نامبهم است که به همه جایِ آن می‌توان سرک کشید و همه چیزِ آن‌را می‌توان محک و یوغِ اقتصادی زد: چنین است که انسانِ مدرن موجودی مغرور، تمامیت‌خواه و خشن می‌شود.

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. ambiguous 

  2. unambiguous 

  3. metaphor 

عصر تکنیک

آغازِ دورانِ سیستم؛ خداحافظی با انسانِ ابزارمند

«سیستم»[۱] یکی از کلیدی‌ترین ایده‌های عصرِ جدید است. منظور از سیستم، معنایِ قدیمِ آن که مثلاً می‌گفتیم سیستمِ فکری[۲] یا سیستمِ کتاب‌داری[۳] نیست، بلکه به معنایی که برایِ اولین بار در علومِ موسوم به سیبرنتیک[۴] به کار گرفته شد. سیستم به این‌معنا، استعاره‌ای جامع‌ از جهانِ کامپیوتر، مهندسیِ ژنتیک و انقلابِ انفورماتیک است. ظهورِ جهان‌بینیِ سیستمی به مثابهِ پایانِ دورانِ ابزارمندی[۵] و آغازِ دورانی نوین است. دورانِ ابزارمندی دورانی بود که رابطه‌ی ما با دنیایِ پیرامون‌مان با وساطتِ ابزارهایمان شکل می‌گرفت (ابزار، به عام‌ترین معنایِ آن، یعنی هر گونه وسیله‌ی مهندسی شده). تا قبل از دورانِ سیستم، آن‌چه هویتِ یک ابزار را مشخص می‌کرد، انفصال و جدابودگیِ آن از به کار برنده‌اش، انسان، بود. اما در سیستم، چنین تمایزی وجود ندارد.

ابزارها امتدادِ بدنِ انسان هستند و بینِ آن‌ها و انسان مرزی وجود دارد که آن‌ها را متمایز و بیرونی یا به اصطلاح فاصله‌مند (distal) می‌نماید. اما فاصله‌مندی (distality) بین انسان و ابزارش در سیستم از میان می‌رود. انسان به بخشی از سیستم تبدیل می‌شود و از درونِ آن عمل می‌کند.

مادامی که بینِ انسان و ابزارش فاصله‌‌مندی وجود داشته باشد، ابزار می‌تواند قصدِ‌ به کار گیرنده‌اش را در بر گیرد. ابزارها تا حدِ زیادی تابعِ اراده‌ی آزادِ‌ ما هستند و به مثابهِ وسیله‌ای برایِ رسیدنِ ما به هدفی که در ذهن‌مان داریم عمل می‌کنند. به عنوانِ مثال، یک چاقو، بسته به قصدِ به کار گیرنده‌اش می‌تواند برایِ تهیه‌ی غذا، دفاع از خود یا پیراستنِ باغچه به کار گرفته شود.

اما چنین موضوعی در موردِ سیستم‌ها صادق نیست. سیستم‌ها، با هر هدفی که طراحی شده باشند، ما را شامل می‌شوند و در بر می‌گیرند. به این ترتیب، کاربرِ آن‌ها نه تنها از درونِ سیستم عمل می‌کند، بلکه تابعِ کارکردی است که سیستم برایِ آن طراحی شده است. به عبارتِ دیگر، کارکردِ یک سیستم تابعِ قصدِ به کار گیرنده‌اش نیست و فقط بر اساسِ ماهیتِ طراحی‌اش عمل می‌کند: عمل‌کردِ ما در چارچوبِ پارامترهایِ سیستم انجام می‌گیرد.

اهمیتِ این تغییر در این است که منجر به تغییرِ اساسی در شیوه‌ی نگاهِ ما به خودمان و دنیایِ پیرامون‌مان می‌شود. هنگامی که جهان را به مثابهِ سیستمی وسیع و به هم متصل تصور کنیم که از دنیایِ میکروسکوپیِ سلول‌ها تا سیستم‌های ماکروسکوپیکِ زیست‌کره گسترده شده است، زمین، به مثابهِ واقعیتی عینی که رویش ایستاده‌ایم، از زیرِ پایمان محو می‌شود. چرا که سیستم عمیقاً انتزاعی است و به جایی تکیه نداده است و هیچ‌ موضعی در خارج از آن وجود ندارد که بتوانیم رویش بایستیم و از آن‌جا بتوانیم به آن نگاه کنیم یا رویش تأثیر بگذاریم.

کامپیوتر،‌ مثالِ خوبی از این پدیده است. طیِ زمانی کوتاه (یک یا دو نسل)، کامپیوتر به استعاره‌ی اصلیِ «خود» (self) و آگاهی نسبت به جهان (world awareness) تبدیل شده است. همان‌گونه که روزگاری، اختراعِ چرخ منجر به این شد که از «چرخِ گردون»[۶] سخن بگوییم؛ یا کتابت، تصویرِ «کتابِ طبیعت»[۷] را برای‌مان ایجاد کرد، امروز هم کامپیوتر تصویری سایبرنتیک از جهان به ما ارائه می‌دهد: دنیا به مثابهِ شبکه، دنیا به مثابهِ اکوسیستم، دنیا به مثابهِ متنی ژنتیکی.

این تصویرِ نوین از جهان به شکلی بنیادی تصویرِ انسان از خود را متحول می‌کند. ما دیگر در موقعیتی نایستاده‌ایم که یک پا در این جهان و یک پا در خارجِ جهان داشته باشیم؛ وضعیتی که در قامتِ انسان‌هایِ ابزارمند، خوانندگانِ کتابِ طبیعت، یا افرادی با سرنوشتِ ازل‌نوشته داشتیم. ما به بخشی از سیستم تبدیل شده‌ایم.

 

منبع: این نوشته خلاصه‌ای از افکارِ ایوان ایلیچ درباره‌ی آغازِ دورانِ سیستم در تاریخِ انسان است که از مصاحبه‌ای که با تلویزیونِ کانادا انجام داده برگرفته‌ام.[۸]

من در حوزهٔ مدیریت و مهندسی محیطی تحقیق و تدریس می‌کنم: چطور می‌توان کارآیی سیستم‌های شهری و صنعتی را از طریق مطالعهٔ سیستمی، ایجاد پیوندهای موثر بین آن‌ها و مدیریت بهتر پسماندها افزایش داد و ظرفیت‌ها و امکان‌های مختلف را ارزیابی نمود؟ در این حوزه سعی می‌کنم یک عمل‌گرا و ارائه‌دهندهٔ راه‌حل باشم. در پس‌زمینهٔ مطالعاتی‌ام علاقمند به تاریخ، مدرنیت، و شناخت و نقد قطعیت‌ها و اسطوره‌های معاصر هستم. در این حوزه سعی می‌کنم ارائه‌دهندهٔ پرسش‌های رادیکال و دشوار باشم. پیش از این، حدود هشت سال در صنایع بین‌المللی نفت و گاز در ایران و برخی کشورهای حاشیهٔ خلیج‌فارس کار کرده بودم.

  1. system 

  2. system of though 

  3. system of book keeping 

  4. cybernetics 

  5. instrumentality 

  6. wheel of fate 

  7. book of nature 

  8. Illich, I., 2000. Corruption of Christianity. Canadian Broadcasting Corporation, Toronto, Ont. 

0 £0.00
بروید بالای صفحه